زیبایی، زیبا نیست

    سلام، مسیحا هستم 21 سالمه قدم 168 وزنم 65 از تجربیاتم باید عرض کنم پسر نباید خوشگل باشه، اشتباه نکنید نه اینکه خوشگلی بد باشه نه، بنظرم دو نوع خوشگل داریم یک نوع دختر پسند و یک نوع پسر پسند!
    دختر پسند که مشخصه، پسر پسند چیه ??? یعنی تو خودت پسر باشی و پسرا بپسندنت ....


    امیدوارم نوع اول باشین، ولی برای من اینطور رقم نخورده.


    یه رفیق دارم خیلی خوشگله، ولی هیچوقت تو جمع مردا به اون تا حالا تعرض نداشتن ولی من ...


    خب برم سره داستانی که میخوام براتون تعریف کنم، این داستان برای شونزده سالگیه منه، یه پسر با بدنی بسیار زیبا ولی نه پسرونه بطوری که همیشه چه لسانی چه فیزیکی مورد تعرض قرار گرفته، و همین باعث تغییر مسیر زندگیش شد، البته نه بخاطره حرفای مردم و غریبه هایی که نیش میزدن با زبونشون یا حرکاتشون ....
    خیلی خوبه آدم پشتوانه داشته باشه، و چقدر قشنگه که پشتوانش پدرش باشه.


    من که این فاکتور و نداشتم و متاسفانه پدرم هیچوقت پشتوانم نبود، ولی میدیدم دوستام که پدراشون مثل کوه پشتشون بودن ...


    تقصیر من نبود که قیافم و بدنم خیلی مردونه نبود، این تقدیر بود واسم ...
    ولی وقتی یخورده دیر میومدم، بابام برمیگشت میگفت معلوم نیست چکار میکنی با مردا میگردی یا میری خونه اینو اون !!!!
    شاید باورش برای خیلیا سخت باشه، ولی من اینارو از بابام میشنیدم که همیشه به نحوی با گفتارش به من غیر مستقیم میگفت کونی !!!


    همیشه با خودم میگفتم خدایا چرا باید بابام راجبه من همچین فکری کنه ??? خب متعصبه سختگیره قبول ولی من هم مرد هستم... منم غرور دارم ...


    اینقدر از این رفتاراش ترس داشتم که اگر بچه های محل یا لاتای محل انگشتم میکردن نمیومدم بهش بگم (تروخدا اگر روزی پدر شدین با پسرتون با فرزندتون دوست باشین)


    خب، بریم سراغ خراب شدنه دنیا رو سرم ...
    از بقالی برمیگشتم خونه، بابا عادت داشت با ناهار یا ماست یا سبزی خوردن یا نوشابه ای چیزی میل کنه، و منم مسئول خرید، ظهر بود هوا گرم بود سوپر مارکتی محل سر کوچه بود، با تیشرت و شلوارک رفتم تا سرکوچه ماست بگیرم، ماست و خریدم و تو راه برگشت خونه نبشی سرکوچه خونه محمد عرب (عرب نبود لقبش بود) کسی که نوجوونیم بخاطرش تا اینجا با ترس و دلهره گذشته بود، در خونه بود با ممد کریمی (موهای فر ریز و تریپ لاتی چرک) تا دیدمشون سرم و انداختم پاینن گفتم سلام، در جواب یه سلامه کشیده بهم تحویل دادن، محمد عرب صدام کرد گفت بیا، دو دل شدم، خدایا نه میتونم برم نه میخوام نزدیکشون بشم، ولی خب ترس بر من غلبه داره و هیچ پشتوانه ای ندارم که ازش بترسن، رفتم جلو ...
    چی خریدی ??
    ماست.
    درشو باز کن
    باز کردم، لایه ی روی ماست و جمع کرد خورد، گفتم برم ???
    نفهمیدم چی شد که ممد کریمی منو هول داد تو، محمد عرب سریع منو گرفت تو بغلش برد تو، ماست از دستم افتاد کف آسفالته کوچه سریع درو بستن ...


    ممممحمد تروووووخدا بخدا دیر کنم بابام میفهمه میاد میکشتتون (آره ارواح عمش)
    کشیدنم تو خونه، محمد دستشو برد به سمت شلوارکم که درش بیاره ...
    عزمم و جزم کردم به خودم جرات دارم بهش گفتم کس ننننننننننننت ...
    زییییییییییییییییین، وای خدا گوشم سوت کشید، خیلی سفت زد، شلوارکم و کامل در آورد، چقدر خجالت آوره وقتی دو نفر لختت کنن و با چشمایه برق زده به بدنت نگاه کنن، محمد عرب دست به کیره 8/9 سانتیم زد... عجججججب، چرا راست کردم !!!!! واقعا من علاقه ای نداشتم و یا حسه شهوتی نداشتم !!! نگاه به هم کردن و ابنه ای و دوست داری و این حرفا حوالم کردن .

    خیلی سعی کردم غرورم و حفظ کنم و گریه نکنم ولی نمیشد، مثل یه آهو تو چنگ دوتا کفتار بودم از اون سخت تر ترسی که تو دلم بود که الان خدایا بابامممم و بهش چی بگم ?????
    ممد کریمی یه دست لای کونم کشید، موهای ریز رو دستم سیخ شد از چندش، شلوارشون و در آوردن، خدایا خدایا خدایا نمیخوام اونجاشونو ببینم ...
    حجب و حیام نمیذاشت نگاه کنم، محمد عرب جلوم وایساد کیرش و که اندازه ساعد دستم بود از جلو مالید به کیرم ...


    تقلا کردنام خیلی بی فایده بود، هم از من هرکدوم ده سال بزرگتر بودن هم من تن نحیفی داشتم، محمد کریمی روم دراز کشید خییییخخخخخ تف، زد رو سوراخم، چقدر تفش زیاد بود !!! حرومزاده یه استکان تف انداخت، کیرشو گذاشت دم سوراخم، ممممممددددد تروووخدا، (مثل بید میلرزیدم) مممحمد تروخدا، ترووو جوونه مامانت ...
    در جواب چیزی شنیدم که همه ی امیدم و نابود کرد، جوونه این جک جنده هارو قسم نخور، محم..... با تمام توانش کیرش و روونه سوراخم کرد، آییییییییییییییییییی کسه خاره غرور، اشکام سرازیر شد، ممد، نفسام نسیه خارج میشدن، اشک و آب دهنم قاطی شده بود، ممد ترووووخدا در بیار، محمد الان میمیرمممم، شروع کرد به تلمبه زدن، هر رفت و برگشت حس میکردم چشمام و عضلات صورتم الان متلاشی میشه، به یک دقیقه نکشید که تو خودم دسشویی کردم، نمیدونم چرا ولی شاشیدم، یه پس کله ای محکم خوردم، (نامردا مگه من خودم اختیارشو داشتم تجاوز میکنید کتک میزنید) ممد کارش تموم شد آبشو ریخت روی کونم، محمد عرب بهش گفت برو بیرون، کریمی رفت بیرون، عرب یه دستمال آورد که خیلی زبر بود کشید رو کونم و آبه اونو پاک کرد، بهم گفت مسیح، جوابشو ندادم، فقط تو حالت هق هق بهش گفتم بکن برم ...
    به بغل منو خوابوند، تو بغلش ول بودم با کیرم بازی میکردم و تلمبه میزد، زد زد زد ... آبش امد، کارشون تموم شده بود و وقتش بودم برم خونه ممد کریمی با یه ماست امد داد دستم گفت برو خونه به کسیم چیزی بگی ننتو میگایم، (اهههههههههه بسهههههه هم غرورمو شکوندین حالا هم به غیرتم تعرض میکنید) هیچی نگفتم راهی خونه شدم، جی انگشته ممد عرب و چکار کنم که روی صورتمه ??? راه رفتنه غیر طبیعیم نکنه مشخص باشه از واقعه ای که افتاده ???? تو این افکار بودم که رسیدم در خونه، زنگ درو زدم، تا درو برام بازکنن سعی کردم شلوارکم و درست کنم و خودم و مرتب کنم، ولی چرا در و باز نکردن ???? تو این فکر بودم در خونه زود باز شد بابام با شدت عصبانیت از یقه منو کشید تو خونه، همون کشیدنی که منو کشید باعث شد با حالت سوزش بگم آیی آیییی اییی، چشماش کاسه خون شد، کجاااااا بودی ???
    بابا حمید آقا نبود
    گه خوردی، کجا بودی ???
    بابا بخدا منتظره حمید بودم (حمید صاحب سوپری بود)
    گمشو تو، پشت سرم داشت میومد، مامانم منو دید یه سر تکون داد (آخه چرا به چشم گناه کار همیشه میبینیدم ?)
    بابا : کجا بودی ?
    من : گفتم که منتظر حمید
    بابا : میرفتی سوپری سره خیابونی .
    من : حواسم نبود ببخشید بابا
    تو همین حین از خستگی نشستم رو صندلی پلاستیکی چرخ خیاطی مامانم، غیر ارادی از سوزش گفتم آی ...
    بابا متوجه شد ...
    بابا : شلوارت و دربیار
    من :چی بابا
    بابا : میگم شلوارت و در بیار
    من : آخه چرا بابایی ?? (اینجا لحنم و عوض کردم که بیخیال بشه)
    بابا : یه بار دیگه بیشتر نمیگم شلوارت و در بیار
    من : بابایی تروخدا مامان اینجاست .
    بابا : دربیار (یه لگد زد زیر لنگام)
    من : بابا جون تروووخدا
    بابا : برو حموم سریع
    این وسط خیلی التماس کردم ولی فایده ای نداشت، رفتم حمام در حالتی که گردنم و از پشت با دو انگشت سفت گرفته بود.
    تو حموم شروع به گریه زاری کردم،
    بابایی به خدا تقصیر من نبود، با چوب دسشویی بهم میزد، (دسشویی حمومون یکی بود) بهت میگم در بیار.
    مامان امد پشت دره دسشویی و نظاره گر بود.
    بابا تروووخدا، یه چوبه دیگه حوالم شد
    بااااابااااا ....
    شلوارم و در آوردم، غرور ??? دیگه غروری برام باقی نموند، بابا منو گردوند پشتم بهش شد ....
    همه ی قضیه رو متوجه شد ...


    چهل دقیقه بدون حتی ثانیه ای توقف کتک خوردم، و تو این ماجرا حتی یک کلام هم اون دوتا متحمل نشدن ...


    شب با بدنی کبود رو تختم بودم، مامان امد بالا سرم، وضعیتم و دید، (هیچ کاری از دستش برنمیومد) با نگاهاش باهام صحبت میکرد، گفتم مامان خدا کنه فردا بمیره، مامان هیچی نگفت، مامان بخدا تقصیر من نبود، مامان باز هیچی نمیگفت، مامان تروخدا بهش بگو من اونجوری نیستم مامان بخدا اونا بهم زدن و .... گریه گریه گریه و خوابیدم، ادامش و حال ندارم بنویسم قلبم به درد میاد


    تمام


    پی نوشت : نه اینکه بگم بابام بد باشه نه، ولی واقعا تعصباته بیجایی داشت وگرنه واقعا هزار تا چیز خوب داره ولی خب این تنها چیزه بدش هست که خیلی به من لطمه وارد کرد ....


    کوچیک شما مسیحا

  • 5

  • 2




  • نظرات:
    •   jordanbaros
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • حاجی تو خودتم ی کرمی داشتی وگرنه خیلی از بچه خوشگلای پسر پسند هستن ک کسی تخم نداره چپ نگاشون کنه


    •   loverider
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • خب تجاوز چیز خوبی نیس و واقعا حال بهم زنه ولی ببخشید اینو میگم خودتم کونت میخارید وگرنه وقتی چشم بقیه دنبالت بود شلوارک چرا؟البته پدرتم مقصر بوده تو این قضیه و حق داری .اگه خواستی درد دل کنی پیام بده حرفاتو میشنوم


    •   Evil222
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • جالبه تو اکثر داستان هاي مربوط به تجاوز،طرف شق ميکنه يا حس خوبي بهش دست ميده،مگه ميشه؟مگه داريم؟


    •   haker2018usa
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • درکت میکنم مسیحا جان
      کم و بیش مثل هم بودیم
      میدونم چی بهت گذشته ولی تو سعی کن توی این نامردیا مرد باشی و از بچه هایی مثل خودت حمایت کنی


    •   مهدی۶۲
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • درکت میکنم به نوعی هم دردیم بخاطر همین هیچ وقت دوست ندارم برگردم به دوران بچگی و نوجوونیم


    •   Saba_sayna
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • تاسف و غم واقعا ناراحت کنندس متاسفم کاش بتونی
      انتقام بگیری


    •   doki-kar balad
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • کاری به داستان های کس و شعر ندارم ،عجیب تر از اون یه مشت غربتی پاپتی تازه واردن که با کامنت های جفنگ شون میخوان اسم و رسمی درست کنن، نمی‌دونم ادمین چرا نظارتی رو این کامنت ها نمیکنه ،سالیان دور یادمه بیشتر اکانت ها بسته میشد،


    •   darya54
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی دردناک بود.بخاطر برخورد بد خیلی از پدر و مادرهاست که معمولا بچه ها از تجاوزهای دوران کودکی و نوجوانیشون چیزی نمیگن.ای کاش بجای اینکه اینقدر به فکر تعصبات الکی و آبرو بودن یه کم به فکر حمایت ازبچه های آسیب دیده اشون و‌روحیه اونها بودن.


      دوستان کامنت گذار چرا به همه قصه ها فحش میدین؟
      این قصه که فحش دادن نداشت
      همدردی داشت
      چرا فکر میکنین همه دروغ میگن؟!
      یه درصد فکر کنین خدای نکرده این اتفاق برای خودتون بیفته
      آیا دوست دارین بقیه این برخوردو باهاتون بکنن؟


    •   Sepehr_2000
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • بابات بد نیست
      فقط از تو کونی تره
      من جای تو بودم به بابات فحش مادر میکشیدم یکم به خودش بیاد


    •   خوشگلخانم
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • تف به روبابات


    •   ناصر39
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چرت بود ! می دونی چرا ! چون آدم ها خودشون رو خوب می شناسند ! وقتی من اراذل محل رو می شناسم ! وقتی می دونم بچه خوشکل هستم ! کاری نمی کنم که چراغ سبز به کسی نشون بدم ! ضمنا اگه دوست داری به پدرت توهین بشه روش های بهتری هم‌هست !


    •   iman.shahvanii
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقدر بده ادم نتونه با پدرومادرش راحت حرف بزنه
      حالم گرفت


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • کلا کلمه تجاوز خودبه خود یبار منفی و یه حس بد رو در وجود اکثر ماها هویدا میکنه،بنظر من نویسندهای اینگونه مطالب و داستانها خیلی بدنبال لایک یا کامنت های تعریف و تمجید نیسن،یجورایی با نوشتن میخوان عقده ها و ناراحتی ها و سختی های که کشیدن رو با مخاطب هاشون به اشتراک بذارن پس نامردیه با کامنت های بد حالشون رو خرابتر کنیم،نویسنده محترم داستان یا بهتر بگم خاطره تلخت رو تا پایان خوندم ومتاثر شدم امیدوارم از این به بعد زندگیت با خاطرات خوب و شیرین سپری بشه و اونجوری که دوست داری بتونی ادامه زندگانی بدی،لایک پنجم تقدیم شما


    •   35741
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • کیرم توثکوس ننه اون دوتا و پدر تو به جای اینکه بره اونارو ادب کنه تورو زده عزیزم بفهم بابات میرفت اونم میکردن برا همین تورو کتک زد حالا تو خدادادی اینجوری داداش من زن داره بچه داره ابرو برمیداره کونیه که بهش گفتم ببینم بازم ابروهاتو برداشتی میکشمت پول خونتم میدم توف به این روزگار


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو