زینب و جوادسیا

    سلام.این دومین داستان بنده است .داستان اولم " تو چت روم آشنا شدیم" هستش.امیدوارم از این دوداستان کاملا واقعی لذت ببرید.


    همه نگاهها برگشت به سمت اون سه تا دختر.بلند بلند میخندیدن و همچین سرخوش و بیخیال بودن که انگار تو دنیا از اونا خوشحالتر نیست و موضوعی که بهش میخندن خنده دارترین جوک دنیاست.یکیشون که معلوم بود از بقیه شیطونتر همش مشغول ادادرآوردن بود.اون دوتای دیگه هم از فرط خنده دل درد گرفته بودن.به خودشون میپیچیدن و از ته دل میخندیدن.یه پیرزن بهشون اعتراض کرد اما توجهی نکردن. یکیشون هم که خیلی پرروتر از بقیه بود گفت ناراحتی پیاده شو!
    ایستگاه دروازه دولت
    سه تا دختربا هیجان و سرعت زیاد از مترو پیاده شدن و دویدن به سمت قسمت مردان.
    زینب :"پونه بدو ، چاقالو .هی میگیم کم بخور"
    پونه :" کجا میدوئین،خسته شدم.بچه ها من دیرم میشه ها.بابام منو میکشه.پویا قرار بیاد دنبالم.دیربرم میذاره کف دست بابام.تازه باید آرایشمم پاک کنم"
    پری " تو یعنی اون جزغله رو نمیتونی بپیچونی؟"
    زینب " ولش کن بابا ، خپل .بدویید.الان درش بسته میشه"
    سه تا دختر پریدن تو قسمت مردا که خلوت تر از قسمت زنها هم بود و پر بود از صندلی های خالی که بهشون حق انتخاب میداد.زینب باسر به پری اشاره ای کرد و نشستن روبروی صندلی هایی که فقط یه پسرجوون و کاملا سیاهپوش ، بی توجه به حضور اونها روی اون نشسته بود و با گوشیش بازی میکرد.
    پری که از بقیه خیلی جذاب تر بود و همیشه ابتکار عمل دستش بود شروع کرد بلند بلند حرف زدن .
    بقیه هم که انگار از قبل هزاربار تمرین کرده باشن، الکی میخندیدن.حین حرف زدن پری چشم از پسر سیاهپوش برنمیداشت. تا جایی که جاداشت لوندی و عشوه ریخته بود توی چشماش و صداش.برای پسرک سریع اسم هم انتخاب کرده بودن "سیامک".
    پری بلند بلند میگفت " سیامکو یادتونه؟!!"
    زینب"همون که خیلی قیافه میگرفت؟!آخرشم اومد جلو به تو پیشنهاد داد و تو ضایعش کردی!"
    پونه آروم و زیرلبی گفت"بابا انقد ضایع حرف نزنید، همه دارن نگامون میکنن"
    اما دخترا بی توجه به حرف پونه به کارشون ادامه میدادن و الکی میخندیدن.دیگه تقریبا همه کسایی که نزدیک اونا نشسته بودن گوش و چشمشون تیز شده بود وبا نگاههای مالامال از هوس ، دخترا رو برانداز میکردن.کی بود که با اون آرایش و لباسهای تنگ چشمش خیره به دخترا نشه.پونه کمتر جلب توجه میکرد ولی پری و زینب همیشه سرها رو سمت خودشون میچرخوندن و خوب از این قضیه اطلاع داشتن.دیگه کار همیشگیشون بود که بعد از دانشگاه توراه برگشت به خونه مترو رو بذارن روسرشون و از این واگن به اون واگن و از ایستگاهی به ایستگاه دیگه دلبری کنن!
    کم کم پسر سیاهپوش توجهش جلب شده بود و خیره به گوشیش لبخندهای ژکوندی تحویل میداد .چندباری هم سرشو بلند کرده بود و خیلی سریع دخترها رو برانداز کرده بود.
    سیامک اندام متناسبی داشت و پیراهن مشکی جذبی که تنش بود جذابیتشو بیشتر میکرد.خوب بیخود نبود که اون سه تا دختر حواسشون پرت شده بود و اصلا حواسشون نبود که دیرشون شده.
    سیامک با گوشیش آهنگی رو پلی کرد " دلبرا جان جان جان جان مطربا وای وای وای ..."
    پونه " وای این پسر چقد خز. بیخیال بابا هندزفری خیلی وقت اختراع شده ها"
    پری : " خفه شو .چقد ایراد میگیری.این داره به ما نخ میده.الان دلبر منم "
    زینب" جان هم منم!"
    پونه " حتما مطرب هم منم!
    دخترا بلند بلند خندیدن. اکثر اوقات پونه رو دست مینداختن. چون چاق بود و به قول خودشون مامان بزرگ جمع ولی خوب چاره چی بود.پونه به دوستاش خیلی عادت کرده بود و ناخواسته همه عمل و عکس العملاش وابسته به تایید اون دوتای دیگه بود.
    پونه برای اینکه ناراحتیشو نشون بده و بچه بالا شهر بودنشو بکوب تو سر دوستاش تا حس مسخره شدنش کمرنگ بشه گفت" معلوم بچه پایین شهر.این خز بازیا فقط از این عمله های پایین شهر برمیآد"
    زینب " خوب بابا.همچین حرف میزنه انگار ملکه کاخ نیاوران ریده تو دهن این.خونتون جماران دیگه.هیچ معلوم نیست اونجا سرایداری چیزی باشه بابات."
    بعد بلند بلند خندید و پری هم پوزخندی زد . چون خیلی محو سیامک بود زیاد زینب رو تو بحث همراهی نکرد مگرنه کارپونه زار بود و تا خود شب ایستگاهشو میگرفتن.
    پونه" آهای زی زی خانوم.چته؟! یه پسر دیدی دور برداشتی.بابای خودت سرایدار. بیشعووور.هی من هیچی نمیگم"
    پری" بس کنین خنگولا.طرف سرنخو گرفته صاف داره میاد تو بغلم"
    دینگ دینگ دینگ ، ایستگاه امام خمینی
    پونه " بپا نره تو کونت.من رفتم دیرم شده .بای"بعد با حالت عصبانی و ناراحت از مترو پیاده شد.حتی فرصت نداد که دوستاش خداحافظی کنن.انقد شلوغ بود که تا پیاده بشه صدنفر خودشونو بهش مالیدن.
    پری"چی گفت خاله پیرزن؟؟؟؟!! مترو بره تو کونت.فردا حالیش میکنم.به اینم رو دادیما."
    زینب"ول کن یه چی میگی فردا دوباره میاد تریپ افسردگی برمیداره ،حوصله ندارم.عقده ای دیگه. "
    پری"چی ورور میکردین باهم؟جنبه نداره سر به سرش نذار"
    برای لحظاتی دخترا از نخ سیامک در اومدن بیرون و با هم صحبت میکردن.ایستگاهی به ایستگاه دیگه طی میشد وغیبت پشت سر پونه وپروفایلش تمومی نداشت.
    ایستگاه هفت تیر
    پونه " زی زی جون من دیگه خسته شدم .میرم خونه.فردا سرکلاس میبنمت."
    زینب"وا مگه با هم نمیریم دانشگاه ؟! سرکلاس چرا؟"
    پری" نه بابا حال ندارم.کلاس صبحو میپیچونم.من میخوابم.فردا خوشگل کن بیا."
    انگار یدفعه سیامک یادش بیفته نگاه کرد و دید سیامک نشسته کنج صندلی ها و البته سه چهار نفردیگه هم هستن.
    به زینب چشمکی زد و خم شد و بوسیدش و گفت : زی زی جونم مراقب خودت و خودش باش.قلبونت بشم عجقم."
    زینب" باوووشه.شاید منم اصلا صبح نیام."
    پری"هوووووی کلی قربون صدقه ات رفتم مثل اینکه"
    زینب" آخ فدات شم.ببخشید.این کونه ازگل اعصابمو ریخت بهم.حواسم نبود"
    پری"کونه؟!! نمیری دختر.عجب اسمی روش گذاشتی.خخخخخخخخخ.باشه عجقم باااااای"
    زینب خونشون داخل شهرتهران نبود .از حومه تهران میامد دانشگاه.با اینکه شرایط گرفتن خوابگاه رو داشت اقدام نکرده بود .دوست نداشت به چشم شهرستانی یا بچه خوابگاهی نگاش کنن.دوست داشت همه بهش به چشم بچه تهرانی شاخ نگاه کنن.واقعا خوشگل بود اما چون وضع مالیشون خوب نبود اونقد که دلش میخواست لاکچری نبود.حتی گوشی دستش رو هم به زور و قسط و قرض خریده بود.چقدر به مامانش التماس کرده بود.حرفای پونه همیشه ناراحتش میکرد وقتی به پسری میگفت عمله!
    پدرش کارگر ساختمون بودوازروی داربست افتاده بود.خوب میدونست که از نظر پونه و باباش واون خرپولای بالاشهر باباش عمله محسوب میشد.هیچ وقت حرفی از پدرش نمیزد .حتی کسی نمیدونست که از کجا میاد.برادرش چاردیواری مستاجر بود وزینب بعضی وقتا که صبح کلاس داشت میرفت خونه اونا.زنداداشش از این تازه به دوران رسیده های بداخم بود که بزرگترین دستاورد زندگیش بردن دل برادر پونه و ازدواج با اون بود.
    ایستگاه میرداماد
    پیاده شد تا لاین عوض کنه بره خونه.اونم خسته بود از مترو گردی.بی توجه به دوروبرش راه اقتاد .یهو یه نفر از پشت صداش کرد.
    "سلام زی زی خانوم"
    برگشت سیامک بود.با لبخند زل زده بود به صورت مبهوت زینب.
    زینب"اسم منو ا زکجا میدونین؟!!"
    سیامک " فکرکنم کل مترو فهمیدن اسم شمارو .ههع"
    زینب " خوب فرمایش!"
    اصلا اهل رو دادن به پسرا نبود.یه جور لات کوچه خلوت که فقط وقتی پیش پری بود واسه سرگرمی کارای دلبرانه میکردن تا مخ بزنن .شاید هم چون مطمئن بود تا پری هست کسی بهش نگاه نمیکنه این کارا رو میکرد.همیشه فکر میکرد چیزی برای پسرا نداره واسه همین همیشه بیخیالشون بود.تازه اگه داداشش میفهمید با پسری حرف میزنه سرش روی سینه اش بود و مامانش هم سکته میکرد،آبرو اصل مهم خانواده بود.
    سیامک " میتونم شمارتون رو داشته باشم؟!"
    زینب" نوچ."
    سیامک " من ازشما خیلی خوشم اومده.خواهش میکنم پشیمون نمیشی.فکر کردم شما هم از من خوشتون اومده!"
    زینب پسرک رو برانداز کرد و دلش یه غنجکی رفت.موهای مشکی و پرپشتش روی پیشونی سفیدش ریخته بود.بوی ادکلنش هم خیلی سکسی بود.یه لحظه با خودش فکر کرد "من اگه با این رل بزنم پری کلی بهم میخنده اما کمی حسودی ام میکنه چون تو نخش بود. اونوقت بهم میگه، زی زی کوفتت بشه .من کلی برای این سوژه زحمت کشیدم.از دماغت بیاد"
    ولی لازم نبود کسی چیزی بفهمه .ناسلامتی زینب استاد بزرگ پنهان کاری بود.
    سیامک"زی زی !!! تو که خجالتی نبودی...اهع اهع... خانوم کوچولوکجایی؟ "
    زینب به خودش اومد" بفرما تو،دم در بد و از این حرفا"
    سیامک دستش رو دراز کرد جلو و با یه ابهت خاصی گفت " اسمم جواد.خوشبختم زی زی خانوم."
    زینب پقی زد زیر خنده ."با اون همه ابهتی که داشت و قیافه ای که میگرفت، همین؟!!! جواد؟؟؟!!!"
    جواد " ببین میخندی چه ناز میشی .سخت نگیر دیگه.این شماره رو بگیر.من خونمون اون سرمترو .تا این سر مترو دنبالت اومدم.نااراحتم نکن.باشه؟!"
    زینب دستشو دراز کرد و گفت "بده"
    جواد " چی رو؟"
    زینب " نسخه اورجینال صلح نامه ترکمنچای !"
    جواد بلند خندید و گفت "با نمک کی بودی تو؟!!
    زینب"حالا هر کی.شماره رو بده زحمتو کم کن"
    جواد"اعصاب نداری ها...بفرما...دوست نداری تا یه جایی هم مسیر بشیم عشقم.من به خدا خیلی پسر خوبیم.اصلا خوبیت نداره دوست دختر من تنها بره اینور اونور."
    زینب"اووووووووه...پیاده شو با هم بریم.اولا همینی که هست دوما عشقمو برو به عمت بگو سوما خیلی خوب باشی نیاز یه قسم نداره چهارما برو به دوست دخترت بگو تنها نره اینور اونور به من چه؟!!"
    زینب عاشق کل کل بود.توی کلاس و دانشگاه کسی نبود که ندونه این دخترچقد یدنده و اهل بحث.تا طرفو به گوه خودن نمینداخت ول نمیکرد.به استاداش هم رحم نمیکرد.
    جواد"بابا استپ کن.اینا که از بندهای همون عهدنامه ای که گفتی ام طولانی تر شد! فدای اون چشات .چشم من میرم.ولی جون جواد زنگ بزن.منتظرم."
    زینب" ببینم حالا..."
    جواد چشماشو ریز کرد و چونشو به نشانه التماس مالید و یه بوس کوچولو فرستتاد و با خنده رفت.چندبار برگشت و پشت سرشو نگاه کرد و زینب هم با اخم بدرقه اش کرد.پیش خودش فکر میکرد که "اون غرورو ابهت کجا رفت؟ پسرک یهو شد یه پسربچه 11 ساله که انگاراز باباش ایکس باکس میخواست!جلف"
    کل راه برگشت توخونه به جواد فکر میکرد،به عکس العمل پونه و پری،به مامانش ،به داداشش حتی به زنداداشش هم فکر کرد،وقتی یاد باباش افتاد چشماش پر شد و با خودش گفت"نع...اگه بابا زنده بود و میفهمید من با کسی دوست شدم ناراحت میشد".شماره توی دستش مچاله شده بود .
    توی اتوبوسی که نشسته بود ، توی خیابون، هر جا که نگاه میکرد،پسر و دخترای دست تو دست رو میدید که سرمستانه میخندن و خوشن.با خودش گفت "پری چشم سفید که افه میاد پسرا اخ و تف هستن اهل رفاقته و انقد دیگه با اون سن کمش دوست پسر عوض کرده خسته شده الان واسه من تریپ ضایع کردن پسرا و با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن برداشته حتی اون کونه احمقم اگه اون عمله هایی که خودش میگفت هم بهش پا میدادن از خداش بود."
    به سیامکی فکر میکرد که جواد شده بود.به خنده جذاب گوشه لبش،لبش،موهای پرکلاغیش، بوی ادکلنش...واااای...چه پزی میداد به بقیه.نه بهتر بود کسی چیزی نفهمه... زینب به جواد زنگ زد.
    *


    سه ماه بعد
    چندین و چند بار با هم رفتن بیرون.دیگه زینب کمتر با دخترا وقت میگذروند.مریضی مامانشو بهونه میکرد و اونارو میپیچوند.حتی به سوالای پری هم با بیحوصلگی جواب میداد.کم کم با هم سرد شده بودن و کمتر همو میدیدن . اینطوری بهتر بود.آخه زینب دوست نداشت بعد اون همه سخنرانیها که درمورد عوضی بودن پسرا سرداده بود ، دودستی خودشو پیش دوستاش ضایع کنه.
    جواد که حالا شده بود جواد سیا بدجوری حال زینب رو خوب میکرد.مدام قربون صدقه زینب میرفت و کاری میکرد که همه فکر و خیالای زی زی کوچولو گورشونو گم کنن.حتی دیگه مثل قبل با کسی کل کل نمیکرد.همه فکر و ذکرش جواد سیا بود.با هم روی ابراسیر میکردن و تو اوج خوشی بودن.
    *
    گوشه خلوت پارک زیر درخت ، جواد سیا دستای زینب رو گرفته بود توی دستاش و زل زده بود به چشماش " عشقم میدونی چقدر میخواااامت.انقد که دیگه شب و روز ندارم.سرکار کلا به تو فکر میکنم.خواب و خوراک ندارم.من عاشق اون لباتم.کی میشه اون لبای شیرین و خوشگلت مال خودم بشه.انقدر بخورمش که تموم شه.
    جوادسیا چندبار هم اینطوری حرف زده بود و نمیدونست که با این حرفا چه آتیشی به دل زینب میزنه.زینب هم دوست داشت همون لحظه لباشو بچسبونه به لبای جواد سیا و محکم همو بغل کنن.چندبار هم خودشونو لخت روی تخت تصور کرده بود همونطوری که توی فیلما میدید زن وشوهرا صبح کنار هم پامیشن و یه ملافه روشونه ومرد زل زده به صورت زنش تا از خواب پاشه و دشت اول صبحش رو با یه بوسه از عشقش بگیره. توی ذهنش چندین و چندبار جواد سیا رو بدرقه کرده بود تابره سرکار.چندین بار تو ذهنش براش دامن کوتاه پوشیده بود همونطوری که اون دوست داشت...اما... چیزی که از دهنش بیرون میومد
    "بس کن دیگه خجالت میکشم.نگفتم ایینطوری حرف نزن."
    جوادسیا "تروقرآن زینب تا کی میخوای منو پس بزنی.بابا همه دوست دختر دوست پسرا اگه بودن تا الان رسیده بودن مرحله غول.ما هنوز مرحله اولیم.میرم میمیرم داغ لبام میمونه رو دلتا!...
    زینب"اااه...خدا نکنه.من دوستت دارم عشقم.ولی اگه واقعا منو میخوای چرا نمیای خواستگاری.اونموقع ببین چه زنی میشم واست.غول کش میشم."
    جوادسیا"نمیخواد غول بکشی.تو اون لبارو بده بقیش حل میشه.اصلا اگه بوسم نکنی نمیام خواستگاریت"
    زینب"دیوونه.مسخره بازی درنیار.خواستگاری بیای بوس و موس و... "
    جوادسیا " کسو..."
    زینب"بی تربیت."
    قهر کرد و صورتشو اونوری کرد.اخم کرد و هرچی جوادسیا لپشو ناز کرد برنگشت.یدفعه جوادسیا لباشو چسبوند به لبای زینب و بوسید.
    زینب خودشو عقب کشید و بهت زده گفت" جواد سیااااا.این چه کاری بود."
    جوادسیا نذاشت حرفشو ادامه بده بازوهاشو گرفت و زل زد به چشاش و خیلی جدی گفت " احمق جون ،دیوونه ،دوستت دارم.میفهمی؟! بوسیدمت.مگه کار بدیه؟ خواستم داغ لبام رو لبت بمونه.نه روی دلت.اصلا ایهاالناس این دختر منو دیوونه کرده.دردمو به کی بگم؟!میخواااامش"
    زینب"یواش بابا.تابلو بازی در نیار."
    جوادسیا خندید و گفت"چقد شیرین بود"
    زینب پرسید"چی شیرین بود؟"
    جوادسیا" زینب،زینب شیرین بود"
    کل اونروز بعد از خداحافظی زینب فقط به لبای داغ جوادسیا فکر میکرد.
    ***
    زینب " الو سلام"
    جواد سیا"سلام عشق کوچولوی من،چطورمطوری؟"
    زینب"خوبم.جیم سین من چطوره؟
    جواد سیا " آخخخخخخخخ.قربون با مزگیت برم.نفسمی.خوب نیستم.رگام زینب میخواد.لبام لب میخواد.جوووون"
    زینب "کانالو عوض کن.پات هم از رو گاز بردار.هنوز ناراحتما"
    جواد سیا" اصلاغلط کردم که گوه خوردم.خیلی بیقرارتم.کی ببینیم همو؟"
    زینب" سواله میپرسی.من فردا مثلا کلاس دارم میپیچونم میام پیشت"
    جوادسیا"زی زی جونم .من کمی حال ندارم.مامانمینا هم همه رفتن شمال.خونه تنهام.میای کمی قربون صدقه آقات بری حالش خوب بشه.دلم برات تنگ شده.با مترو بیا همون ایستگاه علی آباد.میام دنبالت.باشه عشقم؟"
    زینب"حالت خوب نیست کمی استراحت کن.من که گفتم خونتون نمیام."
    لحن جواد سیا عوض شد" به درک که نمیای.آشغال میگم دلم تنگ شده.چیکار کنم بفهمی دوستت دارم.هااا؟ تا کی میخوای منو پس بزنی؟!خسته شدم.صبر منم حدی داره.گناه کردم دلم میخوادت.همش تو کوچه خیابون باید ببینمت.دوروبر من دختر کم نیست .منو ببین که به پای تو دور همه دخترا رو خط کشیدم"
    زااااارت
    گوشی رو جوری گذاشت که صداش پیچید تو گوش زینب.
    زینب حیرون این حرفا زل به گوشی گفت " جواد سیا من..."
    انگار دنیا رو سرش خراب شد.اولین باری بود که اونطوری باهاش حرف زده بود.همیشه قربون صدقه اش میرفت. با نازش میرقصید و هرچی زینب کوچولو میگفت همون بود ولی اینبار جوادسیا بدجوری ناراحتش کرد.با خودش تصمیم گرفت دیگه جواب تلفنشو نده و هرچی نازشو کشید قهر بمونه.اما از همون لحظه دلتنگش شد.
    سه روز گذشت و از جوادسیا خبری نشد.این سه روززینب تو تب دوری میسوخت و غرورش اجازه نمیداد که به جوادسیا زنگ بزنه و حالشو بپرسه.نگرانش بود.سابقه نداشت سه روز بی خبری.
    زینب"وای خدایا من زیاده روی کردم حتما.کاش قربون صدقه اش میرفتم.حال نداشت.الهی بمیرم.حتما الان خیلی ناراحته.اصلا من که انقدر دوسش دارم چرا نباید برم پیشش.جوادسیا خطری برای من نداره که.این همه مدت ازش بدی ندیدم.هیزبازی ندیدم."
    سریع گوشی رو برداشت و شماره اش رو گرفت برخلاف همیشه که فقط یه بوق میخورد چندبار بوق خورد و مشترک موردنظر پاسخگو نبود!
    نگرانیش بیشتر شد.دوباره زنگ زد و اینبار مشترک مورد نظر گوشی رو بالاخره جواب داد"
    زینب" عشقم خوبی؟"
    جوادسیا"مهمه برات؟تا الان چرا زنگ نزدی؟خوبه گفتم حال ندارم.تو مرام شما اینه دوست داشتن؟ "
    زینب"جوادجان م..م..من به خدا دوستت دارم.اما میترسم"
    جواد سیا"دیریادت افتاده بترسی.من میخوامت.دارم توی تبت میسوزم.برای تو مهم نیست؟؟!!.شاید من ده سال دیگه اومدم خواستگاری و اکی شدیم.تا اونموقع من هی باید نه بشنوم.؟!واسه یه بوس فقط کم مونده برم از سازمان ملل مجوز بگیرم."
    زینب" خوب میگی من چیکار کنم؟!! برام سخت به خدا.من توی خانواده ای بزرگ شدم که.."
    جوادسیا حرفشو قطع کرد و نذاشت ادامه بده " فقط تو خونواده داری.من بابام دیوث ننم جندست...به هرکی برسم میکنمش ."
    زینب" جوادسیا تروخدا اینطوری حرف نزن.عصبانی نباش. چیکارکنم خوب ؟!!"
    جوادسیا" یا همین الان میای پیشم یا دیگه همه چی تموم.یکساعت دیگه من ایستگاه متروام. خداحافظ"
    زینب" وایسا ...امروز نه.فردا خوبه؟ ساعت 2 ظهر همونجا."
    جوادسیا "باشه"
    بیب بیب بیب بیب
    زینب احساس میکرد غرورش شکسته.بی حد وابسته و عاشق جوادسیا بود.برای اولین بار حرف حرف جوادسیا شده بود. دلش گریه میخواست.تنها چیزی که داشت و پناهش بود تو این سالها.تا دلش میخواست گریه کرد.


                                                              *****

    از دور برای جوادسیا دست تکون داد.وقتی اومد جلو از اون چشمای ملتمس خبری نبود.بوی ادکلنش که غلیظ تر از همیشه بود مشام زینب رو اذیت میکرد.متوجه صندل های راحتی جوادسیا شد و با خنده گفت :"فکر کنم از خونتون پاتو میذاری بیرون سر از مترو در میاری!یدفعه با زیر شلواری میومدی"
    جواد لبخند کمرنگ و تلخی تحویل داد.شده بود سیامکی که زینب روز اول دیده بود،سرسنگین وسرد.زینب مصمم شد که کم نیاره و از دلش در بیاره.بهش حق میداد.
    جواد سیا بدون اینکه نگاش کنه دستشو گرفت و زینب رو دنبال خودش برد..وقتی گرمی دستای جوادسیا به دستاش خورد مصمم تر شد که از دل جوادسیا ناراحتیاشو دربیاره.چون این همون دستایی بود که زینب تاآخرین ایستگاه مترو که سهل بود تا آخرین ایستگاه دنیامیگرفت تو دستاش.
    تو راه حرفی نزد.خونه جوادسیا از مترو پیاده 10 دقیقه راه بود.شوخی اول زینب پر بیراه نبود. زینب قدماشو با استرس برمیداشت.
    زینب" نیومدن هنوز از شمال"
    جوادسیا" چرا.الان با گوسفند قربونی میان پیشوازمون.فقط با کفش رو فرش قرمزی که مامانم پهن کرده واست نری که ناراحت میشه"
    زینب" خیلی هم دلشون بخواد... جوادم بس کن دیگه.اخم نکن عشقم.ناراحت میشما"
    جوادسیا"جون تو خیلی ناراحتم کردی زنگ نزدی.دلم شکست.عیب نداره الان میریم خونه از دلم درمیاری"
    زینب برخلاف میلش میرفت و نمیدونست چی در انتظارش.احساس نا امنی میکرد.ولی به خودش دلداری میداد که" انقدر از بچگی تو گوشمون خوندن دوست پسر داشتن گناهه و... الان اینجوریم.اصلا مگه میخواد چی بشه؟!بلا سرم نمیخواد بیاره که.تازشم دوستم داره.زینب به خودت مسلط باش.مثل همیشه رفتارکن.تو جوادسیا رو دوست داری.اون مرد زندگیته"
    جواد سیا"زینب جونم رسیدیم.ببین اون دری که باز رو برو داخل ، مستقیم برو از پله پایین .منم 10 دقیقه دیگه میام کسی شک نکنه.تو محل ما فضول زیاد.فکر کنن مهمون مستاجرمونی.برو عمرم
    زینب مشوش و مردد رفت.از دری که باز بود رفت داخل .پله ها رو یکی یکی رفت پایین.سرش گیج میرفت.میترسید.ولی بیشتر میترسید که اگه امتناع کنه جوادرو از دست میده.مرهم این روزاشو حاضر نبود به همین راحتی ول کنه.ته ته دلش خودش هم دوست داشت جواد رو بغل کنه ، ببوسه،بوکنه.با سلام و صلوات رفت داخل خونه.سقفش کوتاه بود.یه پذیرایی کوچیک و ساده با تلویزیونی که تنها وسیله گرونش بودو یه اتاق که دقیقا روبروش بود با در بسته .روبروی اتاق ایستادوفضا رو برانداز کرد تاجواد اومد.
    با یه لبخند بزرگ روی لبش وارد شد مستقیم رفت جلو و زینب رو محکم در آغوش کشید و با یه دم عمیق زینب رو بو کرد و گفت عاشقتم.میمیرم برات.تشنه لباتم عشقم.
    زینب که مبهوت بی مقدمگی جوادسیا شده بود خودشو عقب کشید.
    جوادسیا دستش رو گرفت و در همون حال دررو بست و گفت نمیذارم ایندفعه در بری.بعد به سمت اتاق نگاه کرد و گفت " بچه ها بیاید بیرون.بالخره به دام انداختمش"
    زینب کف دستاش خیس عرق شد و پشت گردنش داغ کرد .دستشو اومد بکشه که جوادسیا دستشو محکم کشید و دست دیگه اش رو گذاشت جلوی دهنش.زینب با التماس به چشماش نگاه کرد .نگاهش رو سر داد به سمت در اتاق و منتظر بود که چندتا قلچماق بریزن بیرون و... چشماش سیاهی رفت.
    جواد یهو خنده بلندی سرداد و گفت "چی فکرکردی در مورد من؟ نکنه باور کردی بابام فلان و مامانم بهمان...منو انقدر خوک فرض کردی؟ ...حقته...به من شک میکنی؟؟؟" بعد ولش کرد و زینب تازه فهمید که جواد سیا شوخی بدی باهاش کرده.با مشت کوبید تو سینه اش و گفت :"عنتر سیا.میخوای سکته کنم.داد میزدم که همه میریختن اینجا آبروت میرفت."
    جواد سیا بوسش کرد و گفت بریم تو اتاق مطمئن شی. در اتاقو باز کرد وزینب با یه نگاه فهمید که اونجا اتاق جوادسیاست.عکساش،گیتارش،بوی عطرش توی فضا و روتختی قهوه ای (رنگی که جوادسیاعاشقش بود) اتفاقا مانتوی زینب هم اونروز قهوه ای بود.
    جوادسیا"مانتوش چقد به تخت آقاش میاد!برو بخواب روش تا تکمیل بشه دکوراسیونم"
    چشمکی زد و خودش نشست روی تخت.دست زینب رو گرفت و نشوند پیش خودش و بعد لبای داغش رو چسبوند به لبای زینب.
    زینب خودشو سپرد به دلتنگی که این چند روز مثل چندماه براش گذشته بود.خودشو سپرد به خدا و عهد کرد.خدایا من عاشقشم.اونم منو دوست داره.شاید هیچ جایی ننوشتن عقد مارو.ولی خودت میدونی که تو این لحظه کسی محرم تر از اون برام نیست. میخوام تو آغوشش غرق شم.اصلا میخوام امروز مال اون باشم. خودت کمکم کن نترسم.یه امروز میخوام به حرف قلبم گوش بدم"
    جوادسیا" بیا خانمی کن امروزو دست از مقاومت بردار.مال من باش.زینب من وتن و روح و عشقتو میخوام.مال من باش.بذار با گرمای تنت حال کنم.اصلا این چه عشقی که من موهای خانومم رو هنوز ندیدم.!"
    مقنعه رو آروم از سر زینب کشید و کلیپسشو باز کرد و از دیدن اون موهای خرمایی بلند نفسش بند اومد موهاشو بوکرد و کمی با شیطنت کشیدشون و گفت "ای جان این موها مال منه.ای جاااانم.پاشو بچرخ ببینم عشقم.تو بدون مقنعه چقدرنازتری.جووووون"
    زینب خندید و سرمست شد از تعریف جوادسیا و هردودستش رو گذاشت روی سینه جوادسیا و سرشو انداخت پایین و چشمای خمارشوبه سمت بالا گردوند و دوخت به چشمای سیاه جوادسیا.
    زینب" دوستت دارم "
    جوادسیا خوابید روی تخت و زینبو با خودش خوابوند روی تخت و خودشو انداخت روی زینب طوریکه سنگینیش اذیتش نکنه.آخه جوادسیا هیکلی بود و زینب ظریف اندام .اصلا واسه همین اسمشو گذاشته بود زینب کوچولو.انگشتشو از روی گونه زینب سرداد روی گردنشو و زینب رو بوئید و گفت "پیشت بینهایت آرومم .تو چی؟!"
    زینب"سعی میکنم آروم باشم"
    جوادسیا" عشقم من به تو آسیب نمیزنم.فقط میخوام مال خود خودم بشی.من خیلی دوستت دارم."
    زینب"یه قولی بهم بده جوادسیا.ازم سواستفاده نکنی.در موردم فکر بد نکنی.انقدر دوستت داشتم که الان اینجام.تروخدا کاردستمون ندی..."
    جوادسیا"مگه دیوونم.تو هم یه قولی بهم بده.امروز زرزر نکن...!"
    زینب" سیلی آرومی بهش زد و هردو پقی زدن زیرخنده"
    جواد آروم آروم دکمه های پیراهن زینب رو باز کرد و از روی سوتین شروع کرد به خوردن سینه هاش.بعد دستاشو برد پشت کمر زینب تا سوتینشو باز کنه.
    زینب"چیکار میکنی پررو"
    جوادسیا"نکنه توقع داری از رو سوتین بخورمشون؟!! ماکت کف خونه رو لیس بزنم لذتش بیشتر!!!" در ثانی زر زر ممنوع"
    زینب دستاشو به نشانه تسلیم بردبالا و این شد آغازی که هیچکدوم دوست نداشتن تموم بشه.جواد سر سیننه های سفید و کوچولوی زینب رو میمکید و کل سینشو مینداخت تو دهنش و مثل یه آبنبات کوچیک میمکید.زینب آخ و اوخ خفیفی میکرد و از اینکه جواد با ولع و لذت بدنشو میلیسد کیف میکرد.وسطاش از هم لب میگرفتن و طورری بدن همو نوازش میکردن و میبوئیدن که زائر امامزاده رواینطوری زیارت نمیکرد و نمیبوئید.دخیل هم شده بودن.حالا بالاتنه هردوشون لخت بود و هر از چندگاهی محکم همو بغل میکردن تا خوب داغی تن همو احساس کنن.قلب هردوشون به تالاپ تولوپ افتاده بود.دیگه زمان متوقف شده بود و هیچ
    ی برای هیچکدومشون مهم نبود.فقط لذت میبردن و انگارزمین دیگه نمیچرخید.
    جوادسیا"عشقم اجازه میدی بیشتر ادامه بدم."
    زینب" میترسم آخه..."
    جوادسیا"ششش...فقط خودتو بسپار به من میخوام بهترین لذت دنیاروبه توبدم"
    زینب " بهت اعتماد میکنم."
    جوادسیا " چاره ای نداری...مردی از زیرم پاشو"خخخخخ
    زینب قلقلکش داد و جواد سیا که خیلی قلقلکی بود بالا پایینی رفت و پیچید به خودش و خندید و گفت " بس کن.الان زیرم کتلت میشیا.حیف اون ممه ها نیست له بشه.جووووون"
    دست انداخت و شلوار زینب رو آروم آروم کشید پایین و شرتشو در آرود و پاهاشو آروم از هم باز کرد.خوب لرزه خفیفی که به اندام زینب افتاده بود رو حس میکرد با زبون آروم آروم شروع کرد خوردن چوچول زینب و بعد سرعتشو زیاد کرد و با ولع تمام کس سفید وناز عشقشو میخورد.زینب التماس میکرد که بس کنه ولی اون ادامه میداد و وسطاش هی جوووون جوووون میکرد .انقدر این کاررو کرد تا زینب برای اولین بار توی عمرش ارضا شد و بیحال روی تخت به سقف خیره موند.
    زینب" جوادسیا کاردرستی میکنیم؟!!"
    جوادسیا " الان قیافه خودتو تو آینه ببینی میفهمی که بهترین کاردنیاست.خخخ! بعدشم الان دیره واسه پرسیدن این سوال خانوم خانوما.بگو ببینم حالشو بردی یانه؟!!! حالا حال کن برو بگو جوادسیا بد!
    زینب" شنیدن کی بود مانند خوردن؟ شنیده بودم از دوستام و خود ارضاییم میدونم دوستام میکنن.انقد فیلم تو دانشگاه تو گوشیه دوستام از لزبین ها دیدم ولی امتحان نکرده بودم. واقعا حس عجیبی بود.عشقم دوستت دارم.خوشحالم این تجربه رو با تو داشتم.دوستت دارم.دوستت دارم .دوستت دارم"
    جوادسیا"عشقم میخوای به عشقت یه حال اساسی بدی؟!"
    زینب فکر کردوگفت"چرا که نه ولی اونو نخواه که حالم بد میشه"
    جوادسیا" غلط کردی .گشادبازی در نیار ببینم.حالا نوبت من.اپن که نیستی.دلمم نمیاد از پشت بذارم تو کون خوشگلت.پس باید برام بخوری سکسی من"
    زینب" میخورم اما حال نداد بهت تقصیر من نیستا.خوددانی"
    جوادسیا" بخورراه میفتی.اول اون لبو بده من .میخوام لباتو بکنم .وای که میشه من عشقمو بکنم.یعنی جوری میکنمت مرغای آسمون به حالت عر بزنن."
    زینب" بی تربیت."
    جوادسیا " بیا شلوارمم میدم پایین کارتو راحت میکنم ، بدو دیگه.کیرم ترکید کوچولو"
    زینب با کراهت کیرشو گرفت دستشو کمی بازی کرد و آروم گذاشت داخل دهنش.
    جواد سیا"جوووووووووووون.اووووووووف.لبای داغتو بخورم.عشقم آروم بخور.دندون نزنی!قشنگ با زبونت لیسش بزن و جوری بخور لبات روش سر بخوره.نخورده آبم اومده خیالت راحت.اذیت نمیشی"
    زینب شروع کرد مثل فیلمایی که دیده بود کیر کلفت جوادسیا رو میخورد وبااینکه نمیتونست خیلی ببره توی دهنش ، جوادسیا رو میبرد به اوج لذت.خیلی وقت بود تو کف هم بودن.زینب خوردن رو انقد ادامه داد که جواد سیا آبش اومد. و تا اومد کیرشو از دهن زینب بکشه بیرون آبش ریخت روی لب و صورت و موهای زینب.
    زینب"اییییییی .چندش.ووووی"
    جوادسیا مست شده بود و هی زینبو میبوسسید و قربونش میرفت و میگفت"عیب نداره.خاصیت داره واسه پوسستت.جوووون شیرینم جوونم خانوممم عاشقتم.حال کردم.بوس رو بده ببینم."
    جوری همو میبوسیدن که انگار دیگه قرار نیست همو ببینن و واقعا همونطور شد.بعد از اونروز و خداحافظی از هم دیگه جوادسیا جواب اس ام و اس و تلفنای زینب رو نداد و هیچ اثری ازش پیدا نشد.زینب خیلی سعی کرد دوباره ببیندش ولی موفق نشد.تا اینکه جوادسیا اس ام اس داد.
    "دختر مثل تو زیاد دیدم و زیاد کردم.من اگه میخواستم هر کی رو میکنم بگیرم 16 سالگی زن داشتم.دیگه مزاحم من نشو جنده"
    هنوزم بعد از چندسال کلمه آخر پیام جوادسیا از ذهن زینب پاک نشده.هنوز نتونسته به کسی اعتماد کنه و دیگه هیچ عشقی باورش نمیشه.چقدر ساده خام شد و پاکی و غرورشو فدا کرد..هنوز جرات نمیکنه سر مزار پدرش هم بره.
    راستی چقد اسم جواد سیا بهش می اومد.نه چون موهاش سیاه بود یا همیشه سیاه میپوشید.چون خیلی راحت زینب رو سیا کرده بود...
    هعی روزگار...بی عفت شدن توسط یه حرومزاده از رگ گردن هم به یه دختر نزدیکتر...
    پایان


    نوشته: آتوسا

  • 37

  • 6




  • نظرات:
    •   Happygirl000
    • 7 ماه
      • 0

    • هعی روزگاااار، چرا باید اینطوری باشه آخه؟! اگه میخوای بزنی و در ری، جنده ساعتی زیاده، واس چی یه دختر ساده ی بیچاره رو علاف میکنی، اه حالم گرفته شد :(


    •   shahx-1
    • 7 ماه
      • 3

    • این همه دنگو فنگو هفته ها تحمل کردن زر زرات برای یک ساک ساده؟؟ یا سانسور کردی قضیه رو یا کمپلت همش خالی بندی بود... (biggrin)


    •   m...h...a...
    • 7 ماه
      • 1

    • خالی از اشکال نبود ولی به نظرم خوب بود..فقط ی خورده طولانی بود و میتونستی توی چند داستان بنویسی..در ضمن اگه میگفتی از کون کرده دختر رو باور پذیر تر بود.چون معمولا برای ی ساک کسی انقدر خودشو معطل نمیکنه..ولی برات لایک می زنم..موفق باشی..


    •   m...h...a...
    • 7 ماه
      • 1

    • خالی از اشکال نبود ولی به نظرم خوب بود..فقط ی خورده طولانی بود و میتونستی توی چند داستان بنویسی..در ضمن اگه میگفتی از کون کرده دختر رو باور پذیر تر بود.چون معمولا برای ی ساک کسی انقدر خودشو معطل نمیکنه..ولی برات لایک می زنم..موفق باشی..


    •   salitahna
    • 7 ماه
      • 0

    • بد نبود****


    •   Weed-m@n
    • 7 ماه
      • 1

    • کیر تو روح جواد سیا و امثالش ک ایران و کردن جنده خونه شخصی خودشون .حرف برا گفتن ب امثال جواد و زینب و پونه و امثال اینا زیاد اما این تیربون جاش نیس . فقط امیدوارم روزی برس ک چ دختر چ پسر برای رفع نیازاشون از کلمه " عشق" استفاده نکن .


    •   مسیحی۰
    • 7 ماه
      • 3

    • سکس بدون عشق و رضایت (حتی زن و شوهر) تجاوز آشکاره.
      اما متأسفانه ابراز عشق دروغی یه ابزار شده برای تجاوز.
      ولی اگه چشمها باز باشه عشق واقعی مثل خورشید روشنایی بخشه ‏‎ ‎‏.
      افسوس بعضیها ....


    •   NooSheeN
    • 7 ماه
      • 1

    • به نظرم از داستان قبلی که نوشتی [تو چت روم آشنا شدیم] خیلی بهتر بود. فضاسازی عالی بود و دیالوگ‌ها. فقط یه کمی اون پایان‌بندی غیرقابل باوره. مخصوصا برای این روزهای جامعه و ایرانِ ما.


      پی‌نوشت: اعتراف می‌کنم حین خوندنش، دو، سه جا نفسم بند اومد. لایکِ ۱۸


    •   Mr.Shelby
    • 7 ماه
      • 0

    • حس کردم خاطره ی خودتون بوده . اگه اینطوره متاسفم که نمیتونیم بیشعوری آدم ها رو قبل از این که دیر بشه بفهمیم. لایک


    •   kiredivoone
    • 7 ماه
      • 0

    • انتظار داشتیم حداقل کونش بزاره تا کصسعر تکمیل شه


    •   ملكه_قلابي٢
    • 7 ماه
      • 0

    • تو رو هدا جمع كنيد كاسه كوده تونو !!


      بي عفت شد مگه؟؟!!ب دهنش نرسيده پسره ارضا شد ك!!


      قرن بيست و يكم است!! چقد دخترا هنوزم ادا تنگا رو در ميارن!!! اتفاقن بنظرم پسره خيلي هم مرد بود!!! دختري ك ميره خونه خالي يعني رفته ك سكس كنه!!! ايرادي هم نداره!! فقط تو ايران ك نقطه صفر دنياس و نه اونقد مدرنه ك دخترامون بفهمن ميتونه ارتباط ب سكس هم بكشه و ب ازدواج نرسه!! نه اونقد عقب مونده اس ك دخترامون عين دختراي عرب بتمرگن و منتظر خواستگار سنتي بشن ،،،اين داستانها اشك همه رو درمياره !!


      ول كن !!
      ولي بهرحال داستان اگه اون نصيحتهاي تهش و هشدارهاش نبود خوب بود!!


    •   eshqekir7077
    • 7 ماه
      • 0

    • خیلی ناراحت کننده بود قلبم گرفت (cry)


    •   Alouche
    • 7 ماه
      • 0

    • هعیی


    •   badman.pir
    • 6 ماه،4 هفته
      • 0

    • خوب بود و قوی نوشتی.و امیدوارم واقعیت نداشته باشه .هرچند که از این ادما کم نیستند


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو