ساعت ويزيت

    1398/3/30

    روز خسته كننده ای بود ، ببشتر وقتم توی مطب دكتر گرفته شد . پیك ترافیك بود و تا یه ماشین گیرم اومد خیلی دیر شد . آخرشم یه ماشین داغون با یه راننده ى پررو و فضول .
    هوا تاریك شده بود .
    از تاكسی پیاده شدم و از كوچه ى میانبر میرفتم تا راه كوتاه بشه و كسی گیر نده اما غافل از اینكه یكی دیگه هم داره از این تاریكی استفاده میكنه تا من نبینمش !
    داشتم تند راه میرفتم و توی فكر بودم شام چی بذارم و جواب غر و لندای شوهرمو چی بدم . توی پیاده رو ، یه قسمتی كه شمشاد و درختچه ها ، گوشه ى دنجی رو درست كرده بودند متوجه شدم كسی داره از پشت سر بهم نزدیك میشه . ولی قبل از اینكه بتونم عكس العملی نشون بدم ، یه نفر یهو از پشت منو گرفت و دستشو گذاشت روی دهنم طورى كه داشتم خفه میشدم و منو محكم كشید بطرف تورفتگی ورودی یه خونه و یه چاقو جلوی صورتم گرفت . بسختی تلاش میكردم تا جیغ بزنم و خودمو خلاص كنم اما با صورت منو كوبید به دیوار و ساعد دستشو به گردنم فشار میداد . احساس درد و خفگی ، و ترس از چاقویی كه روی گلوم بود باعث میشد كه سعی كنم بدون سر و صدا خودمو نجات بدم ، دوتا دستامو آزاد كردم و آوردم بالا تا با فشار به دیوار بتونم اونو هل بدم عقب ، ولی هربار كه زور میزدم بدتر میشد، باسنم میچسبید به شكم طرف و حس كردم قلمبه شدن باسنم داره روش تأثیر میذاره . متوجه شدم كه طرف با دستپاچگی سعی میكنه آلت خودشو از زیپ شلوارش دربیاره . خواستم كاری كنم اما تیغه ى چاقو نزدیك بود گردنم رو ببره . دیدم بیفایده ست . فقط داشتم دعا میكردم . مضطرب و مستأصل ، منتظر یه معجزه بودم .
    وقتی دامنمو بالا زد و آب دهنش رو لای پام میكشید ، با خودم فكر میكردم كاش بجای این شورتای نخ دندونی یه شلوار یا حداقل شورت پاچه دار پام كرده بودم. سر آلتش رو كه گذاشت لای پاهام ، گریه م گرفت و دیگه تسلیم شدم .
    نمیتونستم هیچ حركتی بكنم اگرچه دیگه انگیزه ای هم برای رهایی نداشتم . همه ى اینهارو از چشم شوهرم میدیدم . به یكباره همه ى ناكامیهام اومد جلوی نظرم . این سگ دو زدنهای طاقت فرسا و اونهمه مقاومت در برابر خواسته های درونیم ، به جوونی خودم فكر میكردم و قابلیتهایی كه زیر بختك این زندگی و بی لیاقتى شوهرم حروم شد . اگر وقتی رو كه برای رفیقاش میذاشت بفكر خانواده ش بود الان توی این وضعیت نبودم . به شبهایی كه داشتم از شهوت به خودم میپیچیدم و شوهرم كنارم نبود و اگر هم بود حسی نداشت . به كاندومی كه زیر تخت پیدا كرده بودم و و و ... .
    داشتم خودمو متقاعد میكردم تا تحمل این اتفاق رو به حساب انتقام از شوهرم بذارم .
    آلت شوهرم نصف اینم نبود و هیجان غافلگیری و خشونت هم بهش اضافه شده بود .
    از این زاویه كه بهش فكر میكردم یه حس رضایتى بهم دست میداد و با ریتم عقب جلو كردنهای طرف ، كم كم وحشت جای خودش رو به لذت میداد . چند ثانیه همه چی از حركت ایستاد . بوی آب دهن داشت حالمو بهم میزد . فكر كردم این كابوس تموم شد كه ناگهان درد تا اعماق وجودم نفوذ كرد و تمام افكارمو بهم ریخت . قبل از اینكه بتونم حركتی كنم حس كردم زیر شكمم تیر میكشه . انگار كه دنیا روی سرم خراب شد . نفسم بند اومد . همینطور كه اشك از گوشه های چشمم سرازیر میشد ، فهمیدم توقع بیشتری رو باید اجابت كنم . تا حالا از عقب سكس نكرده بودم هیچوقت فكرشو هم نمیكردم . اونم اینجوری و با این وضع !
    ناله ى خودمو فرو میخوردم تا كسی نبینه و آبروم توی محل نره . اما اون دست بردار نبود .
    بیشتر از قبل فشار میاورد و در هر تكرار، فاصله ش رو بیشتر میكرد تا با ضرب بیشتری بهم نزدیك بشه و با هربار فرو رفتن آلتش ، صدای فشرده شدن سینه ى خودمو به دیوار میشنیدم و احساس میكردم روده هام داره میتركه.
    هرازگاهی كه صدای تف كردن میومد میفهمیدم بازم ادامه داره و میخواد خشكی حاصل از درد و بی میلی منو با آب دهنش جبران كنه !
    با ناله اما آروم بهش گفت ؛ تو رو خدا تمومش كن لعنتی ! من شوهر دارم بی وجدان ، الان آبروم میره !
    چند دقیقه ى بعد آروم گرفتم و دیگه احساس خفگی نداشتم . دستام آزاد شده بود و فشاری روم نبود اما آب از كشاله های رونم تا ساق پام رو خیس كرده بود . از باسنم هم داشت بیرون میریخت !
    یه ماشین رد شد و نور چراغش دور و برم رو روشن كرد ! صورتمو برگردوندم دیدم اون رفته . درحالیكه با یه دستم اشكامو پاك میكردم با دست دیگه كیفمو از كنار باغچه برداشتم و اون لنگه ى كفشمو كه از پام در اومده بود رو پوشیدم و لباسمو مرتب كردم .
    اینطرف و اونطرف رو نگاه میكردم و از اینكه كسی این وضعیت رو ندیده انقدر راضی بودم كه درد زیر شكمم رو فراموش كنم و لنگان لنگان بسمت خونه حركت كردم .
    خوبیش این بود كه وقتی رسیدم خونه شوهرم نیومده بود و دخترم هم توی اتاقش خوابش برده بود .
    زود رفتم توی حمام اما سوزش باسنم ، كار توالت و نظافت رو خیلی مشكل كرده بود .
    بسختی واژن و باسنمو از آبهایی كه توش ریخته بود تمیز كردم .
    بعداز اینكه بدنم گرم شد درد و سوزش كمی داشتم ولی مدام اون صحنه برام تكرار میشد.
    خوف و اضطراب تمام وجودمو گرفته بود .
    اومدم بیرون و حوله رو دورم پیچیدم .
    یه حوله هم روی سرم و دور صورتم انداختم تا بكمك تاریكی بتونم فراموش كنم .
    وقتی كمی آروم گرفتم رفتم یه چیزی ردیف كردم شام بچه رو دادم و دوباره خوابوندمش .
    یه قهوه درست كردم و با خودم بردم توی اتاق ، فنجونم نصفه نشده كه دمر روی تخت افتادم و بالش رو روی سرم گذاشتم تا صدا رد و بدل نشه و های های گریه كردم .
    حین گریه كردن خوابم برد .
    با اومدن شوهرم و جابجا شدنش روی تخت بیدار شدم اما بروز ندادم . یه نفرت خاصی بهش پیدا كرده بودم ، دلم نمیخواست ببینمش یا باهاش حرف بزنم . رومو برگردوندم و خودمو به خواب زدم .
    ساعت یك ونیم شب بود و تقریبا سه ساعتى میشد كه خوابیده بودم ، دیكه خوابم نمیبرد .
    تاریكى اتاق و خر و پف شوهرم هم مزید برعلت میشد . همش توی فكر بودم !
    كم كم ترس و خوف جای خودشو به هیجان میداد ، پشت سر هم این خاطره توی ذهنم مرور میشد و هر بار كه تكرار میشد كمتر ناراحتم میكرد .
    بالاخره خوابم برد و وقتی بیدار شدم كسی كنارم نبود .
    در حالیكه لحاف رو لای پام جمع كرده بودم و زانوهامو توی شكمم گرفته بودم ، به ساعت روی دیوار و چرخش ثانیه شمارش نگاه میكردم .
    باسن قلمبه شده م رو كه به عقب هول میدادم ، خاطره ى دیشب برام زنده میشد . بدم نیومد . دوباره هول دادم عقب
    خوشایند بود !
    یه جورایی شیطنتم گل كرده بود !
    از اینكه كسی این ماجرا رو ندید احساس خوبی داشتم .
    یه ور باسنم رو تكون دادم بعد اونور ، بعد اینور ، بعد اونور
    یه لذتی خاصی بهم دست داده بود كه خیلی تازگی داشت !
    دستمو بردم لای باسنم . هنوز میسوخت و ترشح داشت
    فكر اون آلت سفت ، اون فشار ، اون درد ، تلمبه زدنهاى بی امان ،
    و بطور اغراق آمیزی به كلفتی و درازی آلت اون ناشناس و خاطره ى پاشیدن آبش كه بدنم رو پر كرده بود فكر میكردم و همینطور كه با انگشتام با خودم ور میرفتم . به لحاف لای پام فشار بیشتری اوردم و مدام تجسم میكردم .
    به همه چی ، از یك یك مردایی كه سر راهم قرار گرفتند تا ساعتهایی كه شوهرم نیست و بچه هم مدرسه ست . از شماره هایی كه توی خیابون بهم میدادند تا مزاحمای تلفنی ، از همكارای توی شركت تا اربای رجوع !
    اما اتفاق دیشب قابل مقایسه با هیچ چیز نبود .
    داشتم به دعاهام فكر میكردم و معجزه ای كه منتظرش بودم . پاشدم رفتم گوشه ى اتاق روبروی میز آرایش ایستادم ، دستامو چسبوندم به دیوار و باسنمو هل دادم عقب و قلمبه كردم . همینطور كه توی آینه به چاك باسن و لرزش و قوس كپلم خیره شده بودم ، چند بار معجزه رو زیر لب زمزمه كردم و به این فكر میكردم دوباره چه ساعتی از دكتر وقت بگیرم و كی برگردم و چجوری از اون كوچه رد بشم خوبه ؟!


    نوشته: یلدا

  • 32

  • 11




  • نظرات:
    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • قشنگ بود
      اولین داستانی بود که تا اخرشو با اشتیاق خوندم


    •   Ares.1
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • ب این نتیجه رسیدم ک دیگه نظر ندم زیر داستانا
      چقدر فحش میدین آخه خصوصی !!
      و در رابطه با این داستان ، دشت اول امشب بود و چراغ رو روشن کرد
      هم متن خوب بود هم میشد داستان صداش کرد
      نگارش قوی
      درکل ارزش دو بار خوندن رو داره
      عالی ، عالی


    •   ARYA52
    • 3 ماه،3 هفته
      • 10

    • تجاوز از نظر من به هر شکلی محکومه
      اما شما سعی داری یگی از اینکه بهت تجاوز شده به خاطر بی لیاقتی و خیانت شوهرت نه تنها بد نبوده بلکه خوشت هم اومده؟
      این احتمالا یک داستان ساخته و پرداخته ذهن شماست اما سعی نکنید یک کار کثیف و عمل خشونت آمیز رو موجه جلوه بدین
      قربانیان تجاوز جدا از اسیب های روحی شدید که ممکنه سالهای سال اونا رو عذاب بده دچار صدمات جسمی هم ممکنه بشن، تو همین داستان اگر متجاوز آلوده به ایدز باشه سر قهرمان داستان چه بلایی میاد؟
      حالا شما خوشت اومده ، مشکل روانی داری
      مثل اینکه از کسی تو خیابون با زور چاقو خفت گیری کنند اولش بترسه بعد شب که بره خونه خوشش بیاد برنامه ریزی کنه چجوری دوباره مورد خفت گیری قرار بگیره!!!!
      لطفاً بدی ها و مشکلات به عنوان نکته مثبت ترویج ندهید


    •   Littlelucifer
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستانت قشنگ نگاشته شده بود ولی اینکه تو بخاطر سردی و اشتباهات شوهرت از حس تجاوز به لذت رسیدی و در انتها بیان کردی که تمایل به تکرارش داری رو نمی پسندم .


    •   Littlelucifer
    • 3 ماه،3 هفته
      • 3

    • این رو هم اضافه کنم که اگر زن ها وظایف زنانگی کردن ( دلبری عشوه ناز کردن لوندی و دقت به شوهر ) رو انجام بدن هیچ مردی حاضر نیست عشق و انتخاب شریک زندگیش رو ول کنه و بره دنبال هرزگی ؛ اگر زن ها یاد میگرفتن که با غرور عشق ورزیدن رو از مردشون دریغ نکنن هیچ کانون زندگیی سرد نمیشد . وگرنه به جرات میتونم بگم مردهای مریض بسیار کم هستن که با وجود تمام خوبی های همسرشون بازم دنبال یکی دیگه برن . شما هم به گذشته خودتون رجوع کنید شاید دلیل سردی و دوری مردتون رو فهمیدید . این رو هم بگم که خود شما زن ها هستین که باعث شدید توی جامعه مردها به چشم ابزار تفریح و سکس بهتون نگاه کنند چون اگر تمایلی از سمت زنی نباشه مرد به تنهایی هیچ کاری نمیتونه بکنه .


    •   Siin-miim
    • 3 ماه،3 هفته
      • 2

    • ://// حماسه ی دیگر از مردم سرزمینم!!! لذت از تجاوز!!!!!


    •   moj7878
    • 3 ماه،3 هفته
      • 4

    • عالی بود ---من داستانها را معنولا نمیخونم و کامنتها را ترجیح میدم


      شانسی اینو خوندم و عجیبه که یه داستان خوب هم اینجا نوشته شده


      حداقل 99 درصد داستانها از خوندنش حال ادم بدمیشه از بس مزخرفه


      ممنونم عریزم


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 ماه،3 هفته
      • 2

    • اگه واقعاً یه خانم باشی که اینو نوشتی جای تعجب داره چون ممکنه باعث بشی یه احمقی که اینو میخونه رو تحریک به تجاوز کنی که در هر صورت محکومه و غیر قابل قبول


    •   amiiir_h
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • ببین چ بدنی داری ک نصف مردم شهرتون تو کفتن..از مرد پسر جون پیر ارباب رجوع راننده تاکسی همه و همه..مواظب باش بدترازاین ب گا نری


    •   iman.shahvanii
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • ظاهراً خوشت اومده ها،،اگه پيداش نكردي بمن خبر بده تا حسابي از خجالتت دربيام


    •   afihashar
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی بود. مخصوصا سبک نوشتنت


    •   doki-kar balad
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • لایک هشت تقدیم شد
      ما اینجاییم تا داستان رو نقد کنیم نه همدیگر رو
      داستان روان و خوبی بود روند پردازش و سیر منطقی داستان قابل قبول بود، اشکالات و نقطه ضعف هایی هم داشت ولی نسبت به اراجیف این سایت عالی بود،
      فقط تو داستان سعی کن تابویی رو به ذهن خواننده القاء نکنی که قبحش براش عادی بشه
      ممنونم از زحمات شما دوست عزیز


    •   arashmh
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • خیلی زیبا بود.ممنون


    •   Emperatoorxxx
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • کونت میخاراااااااا


    •   sikir
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • البته به این راحتیام نبست هر کی یه چاقو بگیره دستش زن مردمو خفت کته تو خیابون
      به این راحتیام نیست زن متاهل که از شوهرش خیری ندیده خوشش بیاد از هیجان خفت شدن
      بو ه این راحتیام نیست تحمل نگاهای شهوت‌آلود یه سری نرهای مرد نما


    •   J44
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • بعنوان يك داستان عالي بود .
      بعداز مدتها يك نگارش روان با ادبيات مناسبى ديدم .
      از سبك داستان مشخصه توانايي داشتيد رضايت همه خوانندگان را تامين كنيد كه البته طولاني ميشد


    •   allforsex
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • سلام.
      چه عجب یه داستان خوب.
      واقعاً تو این قحتی نویسنده خوب، جای شکر داره افراد با استعدادی مثل شما اینجا مینویسن.
      بازم برامون بنویس.
      خوشحال میشیم.


    •   amirmiserable
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • اگه دوست داشتی یه پسر خوشگل همون مراحل رو عینا اجرا کنه روت
      که تو داستان توضیح دادی بیا پیویم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو