سال های تیره و تار (۱)

1399/11/04

این داستان ادامه ی داستان زندگی جدید است…

بیدار که شدم در اتاقی جدید بودم که قبلا ندیده بودم. شبیه بیمارستان بود اما خیلی ساده تر. به دست چپم سرم زده بودند و دست راستم به تخت بسته شده بود. لباس گشادی شبیه لباس مریض های بیمارستانی تنم بود و روم ملافه انداخته بودند. همه جا ساکت بود اما طولی نکشید که صدای نزدیک شدن قدم های یک نفر شنیده شد. در اتاق باز بود و دیدم که دختری با روپوش دکتری وارد شد. لبخند زد و گفت
_ عه…بیدار شدی؟ خوبه. من دکتر نرگسم.
خودش رو معرفی کرد و گفت دکتر است اما شک داشتم. معلوم نبود راست باشد. موهای سرش را از پشت بسته بود و آرایش ملایمی داشت و صورتش خیلی زیبا و معصوم بود. از تینا هم زیباتر بود. تازه یادم افتاد که چه بر سرم گذشته بود و آن شب تینا چه بلایی به سرم اورده بود.
ازم پرسید: الان درد نداری؟
احساس می کردم باسنم درد می کند و پشتم کمی می سوخت. گفتم نه خیلی فقط یکم پشتم درد می کنه. روم نمی شد بگم باسنم درد می کنه اما انگار خودش خبر داشت.
_ سوراخت باز شده. طبیعیه اگه کمی درد داشته باشی چون اون طور که دامیننتت گزارش داده به شکل بدی هم باز شده چون که باکره هم بودی باعث خونریزی شده. برای همین یکم بهت داروهای ضدخونریزی زدیم. کمرت هم خراش های عمیقی خورده بود که خب زخم ها رو خوب ضدعفونی کردیم. خودت از دیشب چیزی یادت میاد؟
همان لحظه های درداور یادم بود که ناگهان دوباره یاد ان مهمانی عجیب افتادم و ترس دوباره وجودم را پر کرد.
_ اینکه سوراخِ کونت باز شده خیلی بده. توی فروشت تاثیر می ذاره. برده های باکره مشتری های کمی دارن اما مشتری های خاصی دارن. البته دامیننتت هم مقصره برای همین تینا دیگه مسئول تو نیست.
ناراحت شدم. با اینکه تینا آن شب برخورد خشنی با من کرده بود و شکنجه ی سختی مرا داده بود هنوز هم دوستش داشتم و نمی خواستم از دستش بدم. گفتم : نمیشه دوباره با تینا باشم؟
_ اولا تو به عنوان یه اسلیو نباید دامیننتت رو تینا صدا کنی.
انگشتانش را روی چانه ام فشار داد و با عصبانیت تاکید کرد
_ فهمیدی چی گفتم؟
سر تکان دادم. ظاهرا اوضاع بد شده بود.
_ تینا دیگه مسئول تربیت تو نیست چون خارج از کنترلش عمل کرد. البته که موسسه اون رو اخراج نمی کنه و حتی هیچ مشکلی براش پیش نمیاد فقط وقتی یه دامیننت با اسلیو تحت نظرش اینجوری می کنه دیگه نمی تونه اون اسلیو رو نگه داره. تینا هم باید با یه اسلیو دیگه کار کنه. مسئول تو از این به بعد میسترس یاسمنه. میسترس خوبیه اما خیلی جدی تره.
صدایش کرد.
یاسمن وارد شد. دختر کم سن و سالی بود و صورتش را آرایش نکرده بود. مانتو پوشیده بود و روسری اش را دور شانه اش انداخته بود. دمپایی نقره ای هم به پا داشت. انگار خیلی سریع و هول هولکی حاضر شده بود. نزدیک آمد و بهم زل زد و از دکتر نرگس پرسید:
_ پس این همون برده دردسرسازس؟
من دردسری نساخته بودم. برای همین ترسیدم که نکند کاری باهام بکنند.
یاسمن نزدیک آمد و سیلی محکمی به گوشم زد و به دکتر گفت:
_ بهش گفتی چه بلایی سرش میاد اگه بخواد دست از پا خطا کنه؟
دکتر نرگس بهم نزدیک شد و با لحن مهربانش گفت
_ اگه اسلیو خوبی نباشی اعضای بدنت رو می فروشن. سعی کن خوب رفتار کنی.
یاسمن گفت
_ البته تو سن مناسبی برای فروش داری. سعی کن مطیع باشی تا بتونی بری برای فروش. باکرگیت گرفته شده اما هنوز میشه فروختت.
حالم خیلی بد بود. در مخمصه بدی گیر کرده بودم. انها ادم های خطرناکی بودند. از همان روز اول میشد فهمید اما فکر نمی کردن تو کار قاچاق اعضا هم باشند. البته بعدا فهمیدم که یاسمن فقط خواسته بود مرا بترساند. کار اصلیشان همان فروش برده ها بود.

چند ماهی گذشت. روزهای بدی با یاسمن داشتم و اصلا نمی خواهم تعریفشان کنم چون با یادآوری ان روزها حالم بد می شود. یاسمن خیلی جدی بود و رفتارش اصلا مثل تینا نبود. در آن چند ماه از من یک برده ی واقعی ساختند. جرئت هیچ اعتراضی نداشتم. جوری بود که برای هرچیزی اجازه می خواستم حتی اب خوردن. وقتی به یک برده ی واقعی تبدیل شدم قرار شد مرا بفروشند. خدا خدا می کردم که شخص خوبی من رو بخره تا شاید بتونم راه فراری داشته باشم اما فهمیدم که قراره من رو ببرن دبی. تازه بود که فهمیدم به ته خط رسیدم. کثافت ها می خواستند ما ایرانی ها را به عرب ها بفروشند. راه فراری نبود. دیگر خبری هم از آن مهمانی عجیب غریب نبود. ما را به همان پارکینگ زیرزمین بردند. پسرهای دیگری هم بودند و اغلبشان مثل خودم کم سن و سال. حتی بچه های سیزده چهارده ساله هم بودند که گریه می کردند. دامیننت ها هرکدام اسلیوشان را تحویل مردهای قوی هیکل می دادند و می رفتند. خیلی ترسناک بود. دست و پای هر کداممان را می بستند و به دهنمان چسب می زدند. ان مردها انقدر ترسناک بودند که هیچکس جرئت نمی کرد کاری بکند. هرکداممان را داخل یک جعبه ی بزرگ می کردند. نوبت من رسید. در جعبه بسته بندی شدم و سرنگی را به بازویم زدند تا بیهوش شدم و از ان به بعدش را چیزی حس نکردم تا در ساحتمانی دیگر یکی یکی پیاده مان کردند. نمی دانم دبی بود یا امارات یا قطر فقط مردها انجا عربی حرف می زدند. یکی یکی ما را از جعبه ها بیرون آوردند و دست و پا بسته ما را ایستادند. خیلی ترسناک بود. خیلی ها خودشان خیس کردند. انهایی که خیس کرده بودند را با چوب های کلفت کتک می زدند. چشم همه را بستند. بعد مرا با خودشان بردند. چیزی نگذشت تا چشمم را باز کردند. در یک اتاق بودم. دو مرد بالای سرم ایستاده بودند. یک پسر سیزده ساله هم ان ور اتاق بود. در باز شد و یک مرد همراه یک زن جوان وارد شد. زن عرب زیبا و قدبلندی بود. مانتو و دامن پوشیده بود اما به صورتش پوشیه داشت. یکی از مرد ها بهم نگاه کرد و با عصبانیت عربی حرف زد. هیچی نفهمیدم. مرد دیگر که انگار فارسی بلد بود برایم حرف های او را گفت
_ این خانم قراره یکی از شما دو تا رو بخره. دست از پا خطا کنی بلای بدی به سرت میاد.
مرد با صدای ارام تری بهم گفت
_ بهتره کار بدی نکنی. اگه این خانم بخرتت شانس اوردی. چون هم پولداره هم به نفعته.
زن به طرف پسر سیزده ساله رفت و نگاهش کرد. با دستش چانه ی پسره را گرفت و گفت لا لا. هو نحیف.
با چیزی که از عربی دبیرستان یادگرفته بودم حرفش را فهمیدم اما با این حال خیلی از صحبت هایشان را نمی فهمیدم. زن به طرف من امد اما من رویم را کردم طرف دیگر. مرد سرم را محکم به طرف زن نگه داشت. زن با دست دستکش پوشش روی صورتم دست کشید. دستکش توری به دست داشت. چیزی عربی به مرد گفت و مرد مرا بلند کرد. کمی مقاومت کردم اما مرا از اتاق بیرون بردند.
زن به طرف دیگری رفت و مرد مرا برد جایی دیگر. رفتیم به یک اتاق دیگر و یک داشداشه تنم کردند.( داشداشه همان لباس بلند عرب هاست) هرچه مقاومت کردم نپوشم نشد. حالم از زندگیم بهم می خورد. بعدا فهمیدم که کار آن موسسه اصلا بین المللی نیست و با کشور های دیگر رابطه ی چندانی ندارند. اصل کارشان صادرات برده های انسانی به کشور های عربی بود. تازه فهمیدم که یادگیری زبان فرانسه و المانی رد گم کنی بود تا ما را ارام کنند. اصلا دلم نمی خواست برده ی عرب های ملخور شوم اما داشتم چوب حماقت خودم را می خوردم.

مرد مرا بیرون برد چشمانم را بستند و سوار یک شاسی بلند مشکیم کردند. به یک خانه ی ویلایی رسیدیم. خانه ی مجللی بود. چشمانم را باز کردند. زن از ماشین پیاده شد. پوشیه اش را برداشته بود و با لبخند با انها حرف هایی زد. تازه فهمیدم که زن جوان و زیباییست. قدش تقریبا اندازه ی تینا بود اما کمی هیکلی تر بود.جلویم آمد و سپس کسی را صدا زد که اسمش زینب بود.
کسی از خانه بیرون آمد. دختر جوان و با حجابی بود که نزدیک می شد. چهره ی سبزه ای داشت و به زیبایی آن خانم نبود.چند کلام با زن عربی صحبت کرد و خندید سپس رو به من گفت:
_ سلام.
جوابی ندادم و دوباره سلام کرد تا با ناراحتی جوابش را دادم. لحجه ی عربی داشت اما خیلی خوب فارسی صحبت می کرد.
_ من زینب هستم. قراره چند روزی اینجا باشم تا حرف هات رو ترجمه کنم. البته باید کم کم بهت عربی هم یاد بدم. ایشون ارباب عایشه هست. تو از این به بعد باید بهشون بگی ارباب. تو برده ی این خونه هستی و قراره اینجا باشی. خوب تفهیم شد؟
سر تکان دادم چون چاره ی دیگری نبود. مرد ها رهام کردند. زینب زنجیری به گردنم بست و به دست عایشه داد. عایشه لبخند زد و مرا دنبال خودش کشید. روزهای تیره تری در انتظارم بود.

نوشته: هری تالکین


👍 6
👎 4
5001 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

787902
2021-01-23 00:30:57 +0330 +0330

عایشه ؟! جنگ جمل بود !؟

0 ❤️

788005
2021-01-23 14:13:20 +0330 +0330

ب نظرم خیلی اب بستی ب داستان ،وقتی می گی یاسمن خیلی جدیه ما دوست داریم بدونیم چه کار ها و رفتاری داشته ن
اینکه از روز های که با یاسمن بودی فقط رد شدی

مساله دوم اینکه موضوع رو چرا الکی ملیتیش کردی مثلا می خواستی رگ غیرت ایرانی بودنمو باد کنه

و نحوه فروش ات هم خیلی تخمی تعریف کردی

اگر می خوایی اینجوری بنویسی اصلا ننویسی بهتر

0 ❤️

788037
2021-01-23 22:53:34 +0330 +0330

خوبه ولی چرا به اعراب توهین میکنی این نژادپرستیه

0 ❤️

788091
2021-01-24 01:35:27 +0330 +0330

جنگ جمل شروع شد!

0 ❤️

788921
2021-01-29 03:50:45 +0330 +0330

ادامه بده خیلی خوب بود

0 ❤️

789141
2021-01-30 12:56:46 +0330 +0330

ادامه بده . هرقسمت بیشتر بنویس. بعد فاصله زیاد ننداز.

0 ❤️








Top Bottom