سامی برده ماریا میشود.(۱)

    —پس مطمئنی میخوای برده من بشی؟
    — اره ماریا مطمئنم
    — ببین سامی من خیلی سخت گیرما. نگاه به این مدت نکن که مهربون بودم باهات. خودم از خودم میترسم وقتی به خواسته های قلبی فکر میکنم
    — میدونم. منم با تمام وجودم میخوام در خدمت خواسته های قلبیت باشم
    — میدونی که شوخی نیست این؟ سامی...
    — اره میدونم
    — میدونی پشیمون بشی دیگه راه برگشتی نداری؟
    — .. اره میدونم
    ماریا به سامی خیره میشود و نفس عمیق میکشد
    - —خب ... پس از این لحظه تو دیگه سامی نیستی. تو استاد تئاتر من نیستی، تو یه سگ مطیعی. متوجه ای؟
    — اره متوجه ام ماریا
    — نه مثل اینکه متوجه نیستی. این اخرین بارته که اسممو خشک و خالی ادا میکنی
    — بله. ببخشید میسترس ماریا
    — من نمیفهمم چرا فکر کردی بازم حق داری پشت میز با من بشینی. دیگه هیچ وقت هیچ وقت حق نداری با من برابر باشی. کف زمین بشین
    سامی انگار یه کم جا خورده بود ولی فورا گفت:
    — چشم میسترس ماریا
    و پایین میز نشست و مثل یک برده به ماریا، به شاگرد سابقش نگاه میکرد.
    — در ضمن. فکر میکردم انقدر اصرار داری برده من بشی حتما وظایف اولیه تو میدونی
    —چیکار کنم میسترس، شما دستور بدید
    —یعنی نمیدونی برده حق نداره لباس بپوشه؟
    — چرا ببخشید میسترس ماریا
    سامی شروع به در اوردن لباس هایش میکند. در حالیکه ماریا مثل پرنسس ها با لبخندی مودیانه و مرموز به دقت حرکاتش را نگاه میکند و میگوید: بجنب حیون انقدر لفتش نده
    سامی تا به حال جلوی مریا کامل لخت نشده بود. ارزو داشت بتواند تن ماریا را لخت بغل کند. اما ماریا با همه شاگردهاش فرق داشت. غرور و سرکشی خاصی داشت. حالا هم ماریا لباس تنش بود و سامی فقط میتوانست بازوها و کمی از پاهایش تا زانو را ببیند، جاهایی که همیشه میدید. و سامی تا حقارت کامل فقط یک مرحله فاصله داشت. دستانش میلرزید و توی فکر رفته بودکه صدای ماریا تکانش داد
    —زود باششش حیون اه
    سامی اطاعت کرد و شورتش را در اورد. ماریا بلند خندید و به کیر سامی نگاه میکرد و دستور داد مثل برده خوب دستهایش را پشتش گره بزند. هی به کیرش نگاه میکرد و با تحقیر به او لبخند میزد.
    — مثل گاو نگام نکن حیون. سرتو بیار پایین نمیخوام ریختتو ببینم... پایین تر.
    با پاشنه ی پاهاش سر سامی را محکم به سمت پایین فشار میدهد و میگوید: همینجوری بمون حیون... اها خوبه.. هاها
    و ماریا بلند میشود تا اتاق می رود. تو اینه به خودش و اندام ظریفش نگاه میکند. به چشمان مرموزش. با غرور به خودش نگاه میکند. به سامی که مثل برده واقعی هنوز سرش پایین بود و تکان نمیخورد.نفسی عمیق کشید. با خودش فکر کرد که بهتر است پیرهنش را از تنش د اورد و با تاپ سیاهی که زیرش پوشیده بود مقابل برده اش یعنی سامی ظاهر شود. با این کار حس بیشتری در او برمی انگیخت و بیشتر میتوانست او را اسیر خود کند. ترجیح داد یک رژ مشکی هم به لبانش بزند و خط چشمهایش را هم پررنگ تر کند. به سمت سالن رفت. سامی هنوز سرش پایین بود و حالتی شبیه به سجده داشت.
    — کافیه حیون.
    و پاهایش را جلوی صورت سامی میگیرد
    — از این به بعد این پاها نقش مهمی تو زندگیت دارن. یکی از وظیفه هات پرستیدن این پاهاست. نگاشون کن حیون. خوشگلن نه؟
    — بله میسترس ماریا خیلی زیبا هستن
    — میخوای ببوسی شون؟
    — بله میسترس ماریا
    — ولی میدونی که حتی لایق این هم نیستی برده حقیر؟
    — بله میسترس ماریا
    — اما به این معنا نیست که نتونی التماس کنی. التماس کن حیون پست! ناامید نشو!
    — خواهش میکنم بهم اجازه بدید که پاهاتونو ببوسم میسترس ماریا
    — اینجوری نه حیون. سجده کن
    سامی فورا به پاهای زیبا و کشیده ی ماریا سجده میکند و به التماس ادامه میدهد.
    — سرورم خواهش میکنم بذارید پابوسی کنم
    حوصلمو سر بردی. بهتر التماس کن
    — به برده حقیرتون اجازه بدید پاهای با ارزش تونو ببوسه
    — صورتتو بمال به زمین و التماس کن...ادامه بده
    — سرورم من سگ حقیرتونم بذارید پاهاتونو ببوسم
    — هاها... خیلی حقیری استاد سامی! دوس دارم شاگردات ببینن که تو فقط سگ منی و داری به پاهام سجده میکنی
    — بله میسترس ماریا من سگ شمام
    — دمر بیفت جلوی پام. میخوام تمام بدنت بهم سجده کنه
    سامی کف زمین دمر میخوابد و به دستور ماریا دستهایش را پشت کمرش به هم گره میزند و التماس را ادامه میدهد. ماریا اما به این حد از تحقیر راضی نیست. به استاد سابق و برده امروزش دستور میدهد که به انتهای سالن برود و سینه خیز در حالیکه که التماس میکند به سمت او بیاید. سامی هم مثل یک برده واقعی اطاعت میکند و مسیر را سینه خیز طی میکند. سامی زیر پاهای ماریا حسابی تحقیر میشد. ماریا از این همه احساس قدرت لذت میبرد.
    سامی سینه خیز به پاهای ماریا رسید. ماریا موهایش را گرفت و محکم توی گوشش سیلی خواباند.
    — ببین من ممکنه باهات هرکاری بکنم و تو حق هیچ اعتراضی نداری. برام مهم نیست که از چی خوشت میاد و از چی بدت میاد. تو فقط برده من باید باشی و در خدمت خواسته های قلبی من قرار بگیری. من ممکنه بی دلیل تنبیهت کنم. مشکلی نداری حیون؟
    — نه میسترس ماریا. من کاملا اماده ام.
    صدای سیلی خوردن سامی توی اتاق پخش میشد. صورتش قرمز شده بود. کاملا گیج بود از سیلی های سنگین ماریا. اشک توی چشمهایش جمع شده بود اما به طرز غیرقابل باوری از درد سیلی ها لذت میبرد.
    — سگ حقیر. تو لیاقت نداری پاهامو ببوسی. فقط میتونی بهش سجده کنی.
    این را گفت و با پاهاش سر سامی را به به زمین فشار داد.صورت سامی زیر پاهای ارباب زیبا و مغرورش له میشد.
    — پس میخواستی مخ من و بزنی حیون؟ فکر کردی من مثل اون شاگردای هرزت هستم که برات سر و دست بشکونم؟
    — نه سرورم. من فقط عاشقت بودم و هستم
    — (با فریاد) تو نه شما سگ حقیر. اخرین بارت باشه که به سرورت میگی تو! ( و صورت سامی را کف پاهایش به زمین فشار میدهد)
    — ببخشید سرورم غلط کردم... من عاشق تون هستم
    — پاشو زانو بزن تو چشام نگاه کن
    ( سامی فورا زانو میزند و به چشمهای سبز و مبهم و نافذ ماریا نگاه میکند)
    — تو فقط میتونی زیرپام باشی نه کنار من. تو باید برای من یه سگ و برده کاملا مطیع باشی. سامی! این اخرین باره که ازت میپرسم. طاقت داری بردگی رو تحمل کنی؟ ممکنه که هرکاری باهات بکنم و اهمیتی نمیدم که خوشت بیاد یا نه!
    — بله میسترس ماریا. من انتخاب دیگه ای ندارم جز اینکه برده شما بشم
    — چرا میتونی همین الان پاشی و لباساتو بپوشی و برای همیشه از زندگیم بری بیرون
    — نه میسترس ماریا. من حاضرم هرجور که شده تو زندگی شما باشم
    — پس حرف اخرت همینه؟ میدونی که هیچ راه برگشتی نیست؟
    — بله میسترس ماریا
    — خب. پس برو توی کمد روبرو برات یه سورپرایز دارم توله سگ
    سامی بلند میشود و سمت کمد میرود. در کمد را باز میکند....ادامه دارد


    نوشته: سادوما

  • 9

  • 3




  • نظرات:
    •   saman1944
    • 7 ماه
      • 1

    • عالی


    •   خوشگلخانم
    • 7 ماه
      • 2

    • خوب بود


    •   SissyKamand
    • 7 ماه
      • 2

    • چرا داستان در زمینه سیسی نداریم؟


    •   کلا غ
    • 7 ماه
      • 2

    • خیلی خوب بود نحوه نگارشت،دوس داشتم همین نحوه نگارش درباره محارم و تابو شکنی هم نوشته بشه ولی نه کسی جراتشو داره نه کسی در این حد میتونه بنویسه،امیدوارم در داستانای آینده که مینویسی حتماً سری هم به روابط خواهرو برادری(در این سبک)بزنی،چون مطمئنم خوب از آب درمیاد و مخاطبای زیادی جذب خودش میکنه


    •   mehrankaraj
    • 6 ماه،2 هفته
      • 1

    • منم عاشق اینم کف پای یه دخترو بلیسم


    •   a99900
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو