ساکن طبقه وسط (۱)

1399/09/13

سلام دوستان عزیز.ممنونم بابت تمام لطف و محبتی که نسبت به دو داستان قبلی من،خصوصا اَکی داشتید.امیدوارم بتونم توی این داستان و داستانهای آینده هم رضایت اکثریتتون رو جلب کنم.
.
.
(توجه؛این یک داستان است نه یک خاطره!)
ساعت نزدیک یازده یک شب وسط تابستونی گرم بود که در آپارتمانم رو باز کردم و داخل شدم.تقریبا یکماهی گذشته بود از وقتی که اینجا بودم و در عرض یک هفته در و دیوارش رو رنگی زده و کلا یه دستی به سر و روش کشیده بودم.توی این ۷سالی که اینجا نبودم و خونم دست مستاجر بود،حسابی درب و داغون شده و دیگه واقعا احتیاج به نونوار شدن داشت.آروم درو پشتم بستم و روی صندلی زهوار در رفته ای که نزدیک در قرار داشت ولو شدم ولی بلافاصله دستم رو تو جیبم بردم و گوشیم رو برداشتم و تماس گرفتم؛
.
_الو سلام آقا قربانی،خوبی؟
+سلام سلام آقا نوید خیلی چاکرم
_مخلصم،ببخش دیروقت تماس گرفتم.آقا من الان رسیدم خونه،شما ایشالا فردا کِی راه میافتی؟
+خب به سلامتی،آقا نوید من فردا صبح زود آفتاب که بزنه،میزنم به جاده.بابت اسباب اثاثیتم خیالت راحت،روشون برزنت کشیدم و تو حیاط خونم جاشون امنه‌.
_آی دستت درد نکنه،شما واسم ثابت شده ای واسه همین دیگه زیاد سفارش نمیکنم آقا قربانی.
+خیالت راحت آقا نوید،ایشالا فردا نهایت تا عصر پیش شمام.
_ایشالا.برو دیگه استراحت کن تا فردا.شب خوش
+خداحافظ،شب بخیر.
.
گوشی رو روی میز چوبی کوچیک کنار مبل پرت کردم و تو فکر فرو رفتم…
_۷سال،۷سااااال بری تو اون شهر درس بخونی و کار کنی و جون بکنی،آخرشم دست از پا درازتر برگردی و بیای تو همون خونه ۶۰متری قدیمی سازی که با ارث پدرت خریدیش!خاک تو سرت نوید،خاک!یعنی هرکس دیگه ای اگه جات بود،بعد اینهمه مدت الان به جای یه نیسان اسباب اثاثیه،دوتا خاور بار میزد میومد میرفت تو یه خونه ۶۰۰متری!اَی خاک برسر بی عرضت نوید!
.
بعد چند دقیقه لش کردن،بالاخره پاشدم و به سمت تنها اتاق خواب خونه رفتم.کفشمو در آوردم و پاگذاشتم روی موکت اتاق. لباسهامو کندم و فقط با یه شورت و زیرپوش،تشک و پتو و متکایی که یه گوشه افتاده بودن رو برداشتم و پهن کردم رو زمین.پنجره کوچیک اتاق رو باز کردم و خودمو پرت کردم رو تشک و پتو مسافرتی رو کشیدم رو خودمو باز رفتم تو فکر و خیال…
_خوب شد تو همون ترمینال که پیاده شدم یه چی خوردما،وگرنه الان بدون یخچال و گاز باید چیکار میکردم!
.
ساختمون تو سکوت کامل بود.فقط گاه گاهی یه صداهای کوچولویی از طبقه بالا یا پایین میشنیدم.یه آپارتمان ۳طبقه قدیمی ساز که توی هر طبقش ۳تا واحد نقلی تکخواب ۶۰متری در آورده بودن.از وقتی که همون ۷سال پیش خریده بودمش،فرصت نشده بود توش زندگی کنم و فقط خریدم و سریع دادمش دست مستاجر و رفتم یزد واسه درس و دانشگاه و کار‌.هیچکدوم از همسایه هارو هم بجز آقای کریمی که مدیر ساختمون بود و بابت تعمیرات ماه پیش باهاش هماهنگ کرده بودم،نمیشناختم.الان که فکر میکردم،واحد من دقیقا وسطِ وسط ساختمون بود.یعنی واحد وسطی طبقه وسط!با اینکه خسته بودم اما یکساعتی تو جام جون کندم و فکر و خیال کردم تا بالاخره چشام داشت گرم میشد که با صدای جیغی چشام چهارتا شد!ناخودآگاه تپش قلبم بالا رفت و کامل که هوشیار شدم تونستم از پشت دیوار زپرتی مشترک با واحد کناری،به وضوح صدای مرد و زنی رو بشنوم که باهم صحبت که چه عرض کنم،بحث سکسی می کردن!
.
_کاظم توروخدا از پشت نه،بخدا سری قبل تا یه هفته نمیتونستم درست بشینم!
+خفه شو زر نزن،برگرد خودتم شل کن هیچ مرگت نمیشه!
_خیلی کثافتی کاظم،آخه تو مگه وجدان…
+نه ندارم،حالا خفه می شی یا خفت کنم بعد کارمو شروع کنم؟!
.
و بعد از لحظات کوتاهی که سکوت بینشون حکمفرما شد،صدای آه و اوهشون بالا گرفت!شک نداشتم که نمیدونن من تو واحدم هستم،وگرنه اینقدر راحت و با آرامش،تو اتاق خوابشون که با اتاق خواب من دیوار مشترک داشت،سکس نمیکردن!به این فکر کردم که پس تا قبل این اگه میخواستن کاری کنن،چیکار میکردن پس؟!که یاد مستاجرم افتادم که یه پیرمرد و پیرزن خیلی پیر بودن که اگه تو فاصله نیم متری ام رو در رو باهاشون صحبت میکردی نمیشنیدن،چه برسه به صداهای خونه بغلی و پشت دیوار!
.
_کاظم آروم،آروووم.
+توچرا اینقد تنگی آخه پدسگ؟!مگه همین هفته پیش از کون نکردمت آخه؛پس چرا تنگتر میشی هردفعه؟!!
_توروخدا کاظم،بیا از جلو کارتو بکن برو!
+باشه بابا،باشه دیگه دهنتو ببند اینقد ور نزن!
.
دست خودم نبود،اما نمیفهمیدم چرا با شنیدن اون حرفها کیرم داشت راست میشد و تنم مور مور شده بود!از جام بلند شدم و به طرف دیوار رفتم و گوشم رو چسبوندم بهش و حالا انگار صدا بصورت دالبی برام پخش میشد!قشنگ میشد فهمید که مرد اون طرف دیوار خیلی خیلی حشری بود برعکس اون،زن انگار از روی ناچاری تن به این سکس داده بود!صدای نفسهای مرد با صدای شلپ شلوپ برخورد بدنشون با همدیگه قاطی شده بود و به وضوح شنیده می شد.و البته صدای ناله هایی که زن بیشتر از روی درد می کشید تا لذت!هیچ صحبتی بینشون رد و بدل نمیشد اما هرچند لحظه صدای نفس نفس زدنهای مرد بلندتر میشد و البته بیشتر صدای ناله های دردآلود زن.نفهمیدم کی دستم روی کیرم رفته و کامل راست شده بود.صدای ضربه های دست مرد که به کپلهای زن می خورد،میتونست نشونگر این باشه که زن لبه تخت خم شده یا اینکه پوزیشن داگ استایل گرفته.ضربه های سیلی مانند مرد به بدن زن هم باعث نمیشد که زن،صدایی از  خودش در بیاره یا اینکه اعتراضی بکنه.خب شاید بخاطر این بود که فکر می کرد اگه حرفی بزنه یا شکایتی بکنه،بهانه دست مرد میداد تا باز کلید کنه رو سوراخ پشتش!صدای آه و ناله مرد سریعتر و بلندتر میشد و من هم بدون اینکه بدونم چرا و به چه مناسبت،سرعت دست کشیدن روی کیرم بیشتر و سریعتر میشد!صدا اونقدر واضح بود که با ندیدن اون زن و مرد هم کاملا میشد فهمید که اونطرف دیوار چه خبره و بدون اینکه دیدی بهشون داشته باشم،میتونستم با وضوح کامل حالت مرد که زن رو روی تخت خم کرده و با شدت تمام از پشت توی کسش تلمبه میزنه رو ببینم!بیشتر از ده دقیقه بود که مرد بدون توقف و کوچکترین مکثی که نشوندهنده تغییر پوزیشن احتمالیشون باشه تلمبه میزد و آه و ناله میکرد.معلوم نبود لاکردار چی زده بود که خسته نمیشد و حالا کارش به فحش و دری وری هم کشیده بود…
.
_کسکش.جنده دوزاری کسکش.حالا که هرروز هرروز کس و کونت و پاره میکنم دوست داری حرومزاده؟!حالا که کیرم و تا ته میکنم تو سوراخات لذت میبری کسپاره؟!جون به این کس داغت جنده دوزاری من،جون به این بدن مشتیت حرومزاده!آخ که کیرم داره چه حالی میکنه تو کس توی جنده کونی،آخ که کست داره زیر کیرم پاره میشه،آآآآآخ…
.
و آخ و اوخی که چند بار پشت هم تلاوت شد و کم کم آروم شد،نشون میداد که ارضا شده و در همون زمان منم که چشمامو بسته بودم و همنوا با صداهای عجیب و غریب مرد،خودم رو جای اون گذاشته بودم و مثل کسخلا تو عالم هپروت خودم غرق بودم هم،ارضا شدم و آبم با شدت زیادی روی موکت پرتاب شد و فقط و فقط تنها کاری که از دستم بر اومد این بود که جلوی هرگونه صدایی که ازم بیرون بزنه رو بگیرم و آروم و بیصدا همونجا بشینم!به دیوار تکیه زده بودم و خنکی دیوار روی بازوهام،حس خنکی خوشایندی رو ایجاد میکرد.چشمامو باز کردم و به آسمون مهتابی بیرون نگاه کردم و باز سرم رو به دیوار چسبوندم تا شاید چیزی بشنوم اما چیزی نشنیدم.یکی دو دقیقه ای تو همون حال موندم و حالم که جا اومد،چشمم به قطرات غلیظ آبکیرم افتاد که با فاصله های مختلف نسبت به خودم،روی موکت ریخته بودن و روشنی کمی که توی اتاق وجود داشت،براقتر نشونشون میداد،خیره شدم.
.
_ای خاک برسرت نوید.آخه الاغ اصلا این وسط مثلا به تو چی رسید که این کارو کردی؟!آخه خاک تو سرت که با صدای سکس دو نفر دیگه تو یه خونه دیگه،راست کردی و ارضاهم شدی!
.
حس عجیبی داشتم.حس مسخره ای که تشکیل شده بود از شهوت نسبت به اون زن،نفرت نسبت به اون مرد،و خنده دار بودن کار خودم!بلند شدم و به طرف ساک دستیم رفتم و از داخلش بسته دستمال کاغذی جیبیم رو برداشتم و اول خودمو و بعد رو موکت و تمیز کردم و ولو شدم تو تشکم.
.
_آخه این چه جورشه؟!خب مثل آدم،با مهربونی،با ملایمت،با ناز و نوازشم میشه سکس کنی حیوون!وقتی اون زن صداش در نمیاد،خب معلومه اصلا لذتی نمیبره از اینجور سکس الاغ خان!حالا اون بدبخت چون زنِ توی قرومساق شده باید هرجور دلت میخواد دهنشو بگایی؟!خب آخه دیوث آدم وسط سکس هرچی از دهنش در میاد و لایق خودشو میبنده به دختر مردم؟!بیچاره اون زن!بیچاره اون زن که به قول خود حرومزادت،بدن به اون خوبی داره و افتاده زیر دست توی بی همه چیز!
.
و اونقدر به اون مرد فحش دادم و برای اون زن دلسوزی کردم تا خوابم برد.
.
صبح با صداهای مختلفی که از بیرون میومد چشمام رو باز کردم.بلافاصله یاد قربانی افتادم و بهش زنگ زدم و متوجه شدم که سه ساعتیه که راه افتاده.شدیدا احساس گرسنگی می کردم.از جام بلند شدم و لباسهام رو پوشیدم که بزنم بیرون و یه چیزی واسه صبونه بگیرم و برگردم.درو باز کردم و پامو که از واحدم گذاشتم بیرون،درست تو همون لحظه همسایه کناری هم در واحدشون رو پشت خودشون بستن!چشمم که بهشون خورد انگار که کار اشتباه یا خطای غیر قابل بخششی انجام داده باشم و درحالیکه میتونستم سرخی صورت خودم و گر گرفتن بدنم رو با تمام وجود احساس کنم،با لکنت مسخره و خنده داری گفتم:سسسلام.زن چادری که پشت به من بود برگشت و مرد که با کلید تو قفل گیر کردش کلنجار میرفت،رو به من کرد و با اخم سرتاپامو ورانداز و همچنین نگاهی کوتاه به زن و بعدِ مکثی گفت:
.
_سلام.شما؟!
+سلام سلام.من؟من نادری هستم.نوید نادری.صاحبخونه اینجا.دیشب رسیدم.دیروقت بود دیگه اومدم خوابیدم تا الان!!
.
مرد که زیر چشمانش گود عمیقی افتاده بود و چشمای ورقلمبیدش زیر ابروهای پرپشت و نامرتبش خودنمایی می کردن و موهای ژولی پولی کثیقش توی دوق میزد،نگاه دیگه ای به زن انداخت و نیشخندی زد و بعد رو به من گفت:
.
_پس از دیشب اینجایید؟!خب خوش اومدین.ما شمارو ندیده بودیم تاحالا.ماه پیشم که گویا اومده بودید واسه تعمیرات،ما شهرستان بودیم و زیارتت نکرده بودیم.منم علی هستم.
+خوشبختم علی آقا
.
و وقتی تازه یکم آروم شده و خودمو جمع و جور کرده بودم،نگاهم به چهره زن افتاد که با لبخند ملیحی به من خیره شده بود.شاید سه ثانیه،نه دو ثانیه،اصلا شاید فقط یک آن بود اون نگاه،اما زیبایی عجیب و لبخند ملیح و چشم و ابروی درشت و لبهای گوشتیش و موهای مشکی پرکلاغیش که از زیر چادرش بیرون زده بود و آرایش غلیظش یهو تکونم داد!زنی حدودا ۳۰ساله،یا نمیدونم شاید کمتر یا بیشتر.
.
_خب ما با اجازت بریم دیگه آقا نوید
+ببببله بله،خواهش میکنم،بفرمایید.
.
و جلوتر از زن به طرف راه پله ها حرکت کرد و پشت سرش اون زن هم راه افتاد.نگاهم از پشت به زن بود و صدای پاهای اون مرد تو سرم می پیچید و داشتم به این فکر میکردم که؛سن و سال این زن و شوهر اصلا بهم نمیخوره.مرده حداقل ۲۰سال باید بزرگتر باشه!و اولین چیزی که به ذهنم اومد جمله دیشب مرد بود که:جوون به بدن مشتیت حرومزاده!
.
با فاصله پشت سرشون راه افتادم و زدم بیرون.چند ساعتی گذشت و بالاخره آقای قربانی نزدیک شده بود.خودش با پسرش اومده بودن و بهم گفته بود هرچقد میخوام پول کارگر بدم،به پسرش بدم تا کمکم کنه واسه جابه جایی وسایلم.رسیدن و مشغول بردن اسباب اثاثیم به داخل واحد شدیم.چند دقیقه ای نگذشته بود که دَم نیسان داشتیم با قربانی و پسرش مشورت میکردیم که چطور وسایل بزرگ و ببریم بالا که یکهو چشمم به سر کوچه افتاد.خودش بود یا داشتم اشتباه میکردم؟نگاهمو هرچند دقیقه یکبار به طرفشون می چرخوندم اما اصلا حواسم به حرفای قربانی و پسرش نبود.آره خودش بود،حالا که نزدیکتر شده بود مطمئن شدم خودشه.نگاهش به طرف ما بود و با صلابتی خاص به سمتمون میومد.برعکس صبح که دیده بودمش،جلوی چادرش باز بود و زیرش شلوار استرج و پیراهن گشاد و بلند مردانه و کفش نیم بوتی که پوشیده بود خودنمایی میکرد.سر به زیر به ما رسید و فقط قبل ورود سرش رو بلند کرد و نگاهی کوتاه به من انداخت و با همون لبخند شیرین صبحش سلامی کرد و وارد شد.نمیدونستم چرا اما فکرم درگیرش شده بود و دلم تو همون دوتا نگاه کوتاه براش لرزیده بود،به همین راحتی و مسخرگی!یکی دوتا وسیله دیگه رو بالا بردیم و من تو حین بالا بردنشون همش تو این فکر بودم که؛آخه یعنی چی نوید؟!تو چته کسخل؟تو مگه ندید بدیدی که یهو اینجوری دلت هُری ریخته پایین؟!نکنه عاشقش شدی احمق جون؟!توکه هرکی میره سمت عشق تو نگاه اول و عاشقی تا حد مرگ رو مسخره میکنی و میگی فقط باید بکنی و پابند نشی،پس حالا چرا نسبت به این زنه اینقد شل شدی؟!آره،شل شده بودم واقعا!با همون دوتا نگاه ازون زن شل شده بودم.دلم ریخته بوداما من کسی نبودم که با یه زن شوهردار بریزم روهم.کاری به درست و غلطیش نداشتم،اما من خوشم نمیومد.یه چیزی از همون اول تو کلم فرو رفته بود که زن شوهردار پاخوری داره،منم با اینکه دست رد به سینه هیچ دختر مجرد و زن بیوه ای نمیزدم،اما تو همه اون سالها،با اینکه شاید خیلی وقتام شرایطش بود،سمت زن شوهردار نرفته بودم.
.
همه وسایل و آورده بودیم و فقط یخچال مونده بود که اونم به هر زحمتی بود،از راه پله های تنگ ساختمون بالا آوردیم و داخل واحدم شدیم و گداشتیمش زمین.جفتمون نفس نفس زنان دست رو زانو گذاشته بودیم که چشمم افتاد به سینی روی میز چوبی که دو لیوان شربت توش بود.معلوم بود کار کیه پس لبخندی زدم و به طرفش رفتم.
.
نیم ساعتی گذشت و حساب کتابام رو با قربانی کردم و رفتن.به محص رفتنشون لیوانارو یه آبی زدم و بدون اینکه دستی به سر و کلم بکشم،مثل آدمای هَوَل زن ندیده جلو در واحد بغلی،سینی به دست زنگ رو زدم.در باز شد من به رسم ادب خودمو عقب کشیدم تا همسایه احتمالا معذب نشه با دیدنم،اما در کمال ناباوری خودش با لبهای خندون و لباس راحتی توی خونه و بدون حجاب جلو در اومد و سلام کرد!همون شلوار هنور پاش بود،اما چیزی که باعث شد هُل بشم،تاپ مشکی تنگی بود که بجای اون پیراهن گشاد و بلند تنش کرده بود و چیزی که ناخودآگاه چشمامو به سمت خودشون کشید،سینه های عجیب بزرگش بود که خیلی تو چشم میزد.
.
_سلام،خوب هستید؟خیلی زحمت کشیدین.ممنون ازتون
+نوش جونتون آقا نوید.بازم کاری داشتین بهم بگید.
_مرسی از شما.عذر میخوام من صبح یادم رفت فامیلی همسرتون رو ازش بپرسم‌.
.
دوباره لبخندی زد و ادامه داد:
‌.
+فامیلی همسرم؟صحرایی
_آها،ممنون خانوم صحرایی.من هم که گفتم نادری هستم.
+یعنی میگید نادری صداتون کنم؟!
_نه نه هرطور که راحتین صدام کنید.
+باشه،من با همون آقا نوید راحتترم،منم غزاله ام.
.
و در کمال ناباوری سینی را به دست چپش داد و دست راستش را به طرفم دراز کرد!لحظه ای تردید کردم و اما انگار که چاره دیگه ای نداشته باشم،دست یخ زدم رو به طرفش بردم و دستای گرمش رو لمس کردم.یکی دوثانیه ای دستم رو تو دستش نگه داشت و بعد آروم رهاش کرد.آب دهنم رو قورت دادم و توی چشماش نگاه کردم.عرق سردی روی تنم نشست و فقط تونستم بگم:خداحافظ و بهش پشت کردم که به سمت واحد خودم برم که گفت:
.
_راستی آقا نوید ببخشید!
.
برگشتم به سمتش و با تعجب پرسیدم چرا؟!که جواب داد؛
.
_دیشب علی خیلی سر و صدا کرد احتمالا مزاحم استراحتت شد!!!

ادامه...

نوشته: Farhad_so


👍 48
👎 1
85601 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

779864
2020-12-03 00:31:07 +0330 +0330

فرهاد عزیز الان که فوتباله نمیتونم بخونم😁ولی چون قلمت رو میشناسم میدونم ارزش وقت گذاشتن رو داره سر فرصت میخونم حتما و نظرم رو میگم❤

2 ❤️

779877
2020-12-03 01:00:44 +0330 +0330

علی یا کاظم؟
خوب بود.هرچند یه اشکالات کوچک داشت ولی اشکالات تایپی بد تو چشم بود.بازخونی و عجله نکردن واسه ارسال،لذتش رو چند برابر می کنه

6 ❤️

779878
2020-12-03 01:01:51 +0330 +0330

یادش به خیر یه همچین همسایه ای داشتیم هفته دوم اومدنشون یه بار بهش گفتم برا زنت کار پیدا کن! گفت چرا! گفتم شب جمعه ها کل مجتمع روزه سکوت میگیرن صدای شما دوتا رو بشنون! نمیبینی تا میای همه ساکت میشن؟؟ بدبخت سه سال اینجا نشست دیگه صدای تلویزیونشم نیومد!!! 🤤


779926
2020-12-03 07:48:27 +0330 +0330

برای شروع خوب بود.فقط یه نکته رو آقایون خواهشا رعایت کنن و دوستان داستان نویس تو داستانها فرهنگسازی کنید.خواهش بعد از سکس یا جق های احتمالی حتما حتما دستشویی برید و مثل این داستان بلافاصله بعدش نخوابید تاصبح.باعث چندتا مرض خصوصا پروستات میشه

2 ❤️

779930
2020-12-03 08:09:53 +0330 +0330

نمیدونم چطور میشه دختره حجابش کامل بعد از یه نگاه برا ایشون لباس راحتی تنش میکنه

0 ❤️

779931
2020-12-03 08:42:15 +0330 +0330

کونی_نژاد

ممنون از لطفت

0 ❤️

779932
2020-12-03 08:44:07 +0330 +0330

Reza_sd77؛

مرسی آقا رضای گل

0 ❤️

779933
2020-12-03 08:45:51 +0330 +0330

لاکغلطگیر؛

استاد تو ادامه داستان معلوم میشه که علی یا کاظم.اما فکر کنم از محمود دولت آبادیم اینجا متنی بگذاریم،شما داخلش مشکل نگارشی میبینیا استاد!به هرحال ممنون ازت.

1 ❤️

779934
2020-12-03 08:49:36 +0330 +0330

Shahx-1؛

خیلی خوب بود.کلی خندیدم.دمت گرم شاه.

1 ❤️

779935
2020-12-03 08:59:19 +0330 +0330

ahoora6881

ببین عزیز من،منکه اول کار نوشتم این یه داستانه نه خاطره!و اگه قرار باشه توی داستان خیلی منطقی فکر کنی،(که البته چیز غیر منطقی هم نبوده به نظرم)که نمیشه داستان نوشت.به هرحال ممنون

0 ❤️

779936
2020-12-03 09:07:55 +0330 +0330

بازم مثل داستان قبلی خوب بود فقط امیدوارم اخرشو مثل داستان اکی کلیشه ای تموم نکنی

1 ❤️

779937
2020-12-03 09:20:53 +0330 +0330

Saeed_ne2000 ؛

ممنون بابت مطالعت دوست من.اما راستش منطورت از کلیشه ای رو متوجه نشدم!یا شاید معنی کلیشه برای من و شما متفاوته!

0 ❤️

779955
2020-12-03 12:46:33 +0330 +0330

عالی بود لطفا ادامه بدید

1 ❤️

779975
2020-12-03 16:14:17 +0330 +0330

فرهاد عزیز.
بسیار خوشحالم که باهات آشنا شدم.
داستانت عالیه.خودت هم می دونی.توقع از شما،بیشتره چون به قواعد آشنایی ن.به همین خاطر باید تمام قواعد در داستان رعایت شه‌
نه.نه از محمود دولت آبادی که از هر کسی که اشتباه های این طوری داشته باشه،توقع نمی ره.تسلط شما به املا و انشا،باید به همون اندازه ی داستان نویسی،قوی باشه.
حیفه.والله حیفه

  • اون جوری که ته داستانت رو لو دادی که برادر
1 ❤️

779976
2020-12-03 16:19:34 +0330 +0330

عالی بود سبک نگارشی که به کار رفته بود و نوع ادبیات انتخاب واژه‌ها کلا با فضای داستان همخونی داشت و تونست مخاطب را از نظر من با مکان و شخصیتهای توصیف شده آشنا کنه کشش و جذابیت داستان هم بسیار عالی بود کاش فقط قسمت بعدی را سریعتر میفرستادید جزو معدود داستانهای این چند وقت بود که ارزش خوندن داشت خسته نباشی آقا فرهاد

1 ❤️

779983
2020-12-03 18:09:32 +0330 +0330

لاکغلطگیر؛

منم همینطور دوست من.حرفت رو قبول دارم،اما خب باید اینم درنظر گرفت که شاید(که حتما)این متنها توی موقعیت و مکان درست و بجایی نوشته نمیشن!اما در کل حرفت رو قبول دارم و بازم ازت ممنونم.

2 ❤️

779984
2020-12-03 18:12:01 +0330 +0330

Siamaklovelorn835؛

ممنون ازت آقا سیامک.راستش من فرستادم قسمت بعدی رو،دیگه دست عزیزان سایت هست که کی آپش کنن.که البته به من لطف داشتن و همین داستان رو هم خیلی زودتر از چیزی که باید آپ کردن.

0 ❤️

780002
2020-12-03 20:35:22 +0330 +0330

حرف نداری. ادامه بده. 💪💪💪

1 ❤️

780015
2020-12-03 22:18:44 +0330 +0330

Saeed.24.karaj:

فدای تو سعید جوون.مرسی

1 ❤️

780016
2020-12-03 22:44:38 +0330 +0330

“صبونه”
“پامو”
“دوق”
"گداشتیمش "
“محص”
اینا چند نمونه از غلط های نگارشی بود
علائم نگارشی رو چسبیده به کلمه ی قبل و با فاصله از کلمه بعد بنویسید درست تره و به بهتر شدن نگارش متنتون کمک میکنه
سو تفاهم نشه قصدم ایراد گرفتن از داستان نبود و فقط قصدم بهتر شدن نگارش داستان تو قسمت های بعدی بود
مثل داستان های قبلی داستان روان و گیرا بود و تصویر سازی درستی داشت
داستان جای خوبی تموم شد و خواننده تو کف قسمت دوم میمونه

و اما گفتید قسمت دوم رو فرستادید نمیدونید کی آپ میشه، کافیه لینک این قسمت رو تو خصوصی به ادمین بفرستید و بگید که تو برگزیده هاست، بعد ادمین بدون نوبت قسمت دوم رو اپ میکنه
خسته نباشید فرهاد عزیز لایک❤

2 ❤️

780017
2020-12-03 22:58:42 +0330 +0330

Reza_sd77؛

مرسی آقا رضای عزیز.شما خودتم داستان مینویسی و میدونی که این اشتباهات هرقدرم که دقت داشته باشی پیش میاد!شاید شما توی خونه و با خیال راحت می نویسی،شایدم نه،اما فقط جهت اطلاع میگم که من تنها زمانی که برای نوشتن دارم،حین رفت و آمد بین کرج و تهران و بالعکس داخل مترو هستش!و همین باعث میشه که بعضی حروف جا به جا تایپ بشن.اما توجه خیلی زیادی دارم برای اینکه غلط املایی نداشته باشم.البته که اینها توجیه نیستن و فقط جهت اطلاع گفتم و باید دقتم رو بیشتر کنم تا همین اشتباهات کوجیک هم میش نیاد.ممنون از راهنمایی های خوب و بدرد بخورت و البته مرسی بابت لطف همیشگیت به من.

1 ❤️

780018
2020-12-03 23:00:20 +0330 +0330

مرسی آقا رضای عزیز.شما خودتم داستان مینویسی و میدونی که این اشتباهات هرقدرم که دقت داشته باشی پیش میاد!شاید شما توی خونه و با خیال راحت می نویسی،شایدم نه،اما فقط جهت اطلاع میگم که من تنها زمانی که برای نوشتن دارم،حین رفت و آمد بین کرج و تهران و بالعکس داخل مترو هستش!و همین باعث میشه که بعضی حروف جا به جا تایپ بشن.اما توجه خیلی زیادی دارم برای اینکه غلط املایی نداشته باشم.البته که اینها توجیه نیستن و فقط جهت اطلاع گفتم و باید دقتم رو بیشتر کنم تا همین اشتباهات کوچیک هم پیش نیاد.ممنون از راهنمایی های خوب و بدرد بخورت و البته مرسی بابت لطف همیشگیت به من

1 ❤️

780074
2020-12-04 05:49:25 +0330 +0330

خب بعدش🤔🤔🤔

1 ❤️

780105
2020-12-04 11:42:15 +0330 +0330

خوب بود ادامه بده

1 ❤️

781252
2020-12-11 16:57:00 +0330 +0330

فقط دقت تو توی جزئیات میتونه همچین داستانی بسازه، آفرین به تو و به ایده ت… عالی

1 ❤️

781266
2020-12-11 21:59:49 +0330 +0330

Mahsaa_66؛

قربانت مهسا جان.نظر لطفته‌ممنون

0 ❤️

781569
2020-12-13 10:48:02 +0330 +0330

ینی اولین داستان یه که هیچی دیس لایک نداره 😁

1 ❤️

781593
2020-12-13 17:03:20 +0330 +0330

0من خوشم اومد.‌ میرم سراغ قسمت بعد .
خسته نباشی 😀

1 ❤️





Top Bottom