ساکن طبقه وسط (۲)

1399/09/15

...قسمت قبل

(توجه:این یک داستان است،نه یک خاطره)
در رو پشت سرم بستم.
_این چرا اینجوری کرد؟!یعنی اینقد راحت و من نمیدونستم؟!حالا میذاشتی یه دوبار همدیگرو میدیدیم بعد دست میدادی و پستون مستونتو میریختی بیرون!پا دادنم حدی داره،آدابی داره،راه و روشی داره!خیر سرت تو شوهر داری آخه،نمیگی اون یکی همسایه از تو چشمی در خونش ببینتمون یهو!
غرق همین فکرها بودم و وسایل رو جا به جا می کردم و با خودم حرف میزدم.حس عجیبی بود.یه زن خوشگل مامانی و سکسی که نگاهش دیوونم کرده بود و یه حسایی در درونم بوجود آورده بود،درحالیکه شوهر داشت و من هیچوقت سمت یه زن مزدوج نرفته بودم و دلمم نمیخواست که برم.ساعت نزدیک ۹شب بود و هوا داشت کم کم تاریک میشد که زنگ واحدم و زدن.از چشمی نگاه کردم،خودش بود!تپش قلبم سریعتر شد.چرا اینجوری شده بودم من؟!مگه اولین بارته که دختر یا زن میبینی اوسکول؟!رکابی و شلوارک تنم بود،واسه همین درو که باز کردم،بدنمو پشت در پنهون و با لبخندی بهش سلام کردم.سینی بزرگی توی دست داشت،که توش یه بشقاب برنج و یه ظرف خورش و یه سری مخلفات داشت.و خودش که همون تاپ تنگ مشکی تنش بود و اما شلوارش رو عوض کرده بود و یه جین پاش بود.
.
_سلام آقا نوید
_سلام آقا نوید،خسته نباشی.واست شام آوردم.
+ممنون از شما،چرا زحمت کشیدین،راضی نبودم بخدا.
_دیگه گفتم حتما خسته ای بابت جا به جایی و تمیزکاری،وقت نمیکنی شام درست کنی.
+آره راستش خسته که شدم اما تموم شد بالاخره.
_عه،به سلامتی.
.
و بدون اینکه من تعارفی بزنم یا چیزی بگم،سینی به دست به طرف من اومد و داخل شد و با چهره ای کنجکاو و مشتاق درو دیوار و ورانداز کرد و به سمت اوپن آشپزخونه کوچیکم رفت!
.
_آخخخخی،چه قشنگه خونت.چه با سلیقه ای آقا نوید.چه تروتمیزه.
.
من که درو بسته بودم و با رکابی شلوارکم و با دهانی باز نگاهش میکردم و ناخودآگاه به قر دادنش توی اون شلوار جین تنگ خیره بودم.
.
+ممنون.مرسی از لطفتون.
_اینو بذارم رو اوپن؟
+چیو؟آها اونو؟بله بله،رو همون اوپن بذارید ممنون میشم.
_میتونم اتاق خوابت روهم ببینم؟
.
دیگه داشتم شک میکردم و همون لحظه بود که قیافه نکره علی اومد توی ذهنم که نکنه یهو پیداش بشه!اما پیش خودم گفتم سریع اتاق و نشونش میدم و میره پی کارش.
.
+بله بفرمایید.
_آخخخی این قابارو همین امروز زدی آره؟صداش میومد تو اتاق من.
+آره،ببخشید اذیت شدین.
_نه بابا چه اذیتی؟این دیوارا اینقد نازکن که یه طرفش نفسم بکشی،اونطرفیا متوجه میشن.
.
قاب عکس پدر و مادرم که هنوز روی زمین ته اتاق بود که به طرفش رفت و پشت به من با عشوه ای خودخواسته خم شد و کون قلمبش رو به طرفم داد و دستش رو که دراز کرد برای برداشتن قاب،تاپ کوتاهش هم بالا رفت و کمر و ستون فقراتش دیده شد.خیلی بدون دلیل چند ثانیه ای طولش داد و بالاخره برش داشت.
.
+اینا کین؟
_بابا مامانم هستن.
+چه خوشگل و خوشتیپن.عکس قدیمیشونه،آره؟الان کجان؟
_بله عکسشون واسه سال پنجاه و چهاره.فوت شدن جفتشون.
.
با شنیدن جمله آخرم یکهو به طرفم برگشت و اشک توی چشمش حدقه زد.
‌.
+ای واای،خدا رحمتشون کنه.پدرو مادر منم فوت شدن خیلی سخته بدون اونا زندگی کردن،خیلی.
_بله درست میگین.علی آقا نیان یهو ببینن که نیستین؟!
+من چند نفرم؟!
_جان؟!
+میگم من چندنفرم که آخر همه جمله هاتو جمع میبندی؟!شدین،میگین،نیستین!!راحت باش نوید جون،ناسلامتی ما دیگه همسایه ایم!علی ام امشب نمیاد خبر مرگش!
.
مطمئنا یه دختر مجرد یا یه زن مطلقه یا بیوه بود،تا الان توی همین مدت سه بار کرده بودمش!درکل زیاد آدم ترسویی نبودم،اما نمیدونستم چرا اینقد از رن شوهردار میترسیدم!
.
_بله درست میگین شما،اما ما تازه امروز همدیگرو دیدیم،من هنوز شمارو نمیشناسم،شمام منو نمیشناسی هنوز.
+تورو نمیدونم،اما من میشناسمت!
_منو میشناسین؟!از کجا؟مگه ما همدیگرو دیدیم قبلا؟!
+نه اما فاطمه واسم زیاد ازت گفته.
_فاطمه؟!فاطمه کیه؟
+دختر آقای کریمی،مدیر ساختمون.مثل اینکه از قبل تورو میشناخته،ماه پیشم که واسه تعمیرات خونه اومده بودی چندباری دیده بودت.
_آها،آره آره،فاطمه خانوم.بله میشناسمشون.حالا یعنی ایشون منو با چند دفعه دیدن میشناسن؟!
+خب بالاخره پدر مادرش دربارت حرف میزنن،خودشم که بچه نیست،همسن منه.قبلنم دیدتت.دیگه اینکه بالاخره همه ازت تعریف میکنن که چه آقا پسر گلی هستی!
.
پیش خودم گفتم؛آره چه گلیم!اگه میدونستی چه جنایتایی که نکردم الان جلو من این کسشرارو نمیگفتی!
.
_ممنون،شما و بقیه به من لطف دارید،ولی خب همه آدما خوبی و بدی دارن.این همسایه بغلیمون نیستن؟!
+نه بابا اینا یه زن و شوهر جوونن با یه بچه که خونشون شماله و اینجارم دارن که بعضی وقتا میان اینجا بدون جا نباشن.
_آها،خیالم راحت شد!
+خیالت راحت شد؟از چی؟
_هیچی هیچی،همینجوری!
.
لبخندی زد و نگاهی کرد و با همون قر و قمیش خم شد و قاب رو گذاشت سرجاش.
.
+خب من دیگه برم مزاحمت نشم.کاری چیزی داشتی حتما بهم بگو.رودربایستی نکن به هرحال.
_باشه،ممنون.حتما.بازم بابت غذا ممنون،ظرفاشو میشورم میارم واستون.
+نشستی ام نشستی،خودم ردیفشون میکنم.فعلا…
_خداحافظ.
.
لبخند ملیح دیگه ای زد و با همون عشوه خرکیهای مخصوص خودش زد بیرون و منم بلافاصله مثل اسب گرسنه ای که چند روز بهش علوفه نرسیده،نشستم رو زمین خیمه زدم رو سینی غذاها.غذاش مزه جالبی نمیداد اما اونقدر گرسنم بود که مزه حالیم نبود.غذارو که خوردم خواستم تی وی رو ردیف کنم اما یادم افتاد فردا باید یکی رو میاوردم که دیشامو بکاره تو پشت بوم.ظرفارو نشسته ریختم زیر ظرفشویی و چون کاری نداشتم و حسابی ام از کَت و کول افتاده بودم،چون توی هال خلوتتر بود،رختخوابم و پهن کردم اونجا و برقارو خاموش و پنجره هارو باز کردم وافتادم توی جام.چشام داشتن گرم می شدن که باز در واحدو زدن.بلند شدم و بیحال و حوصله به طرف در رفتم و از تو چشمی نگاه انداختم و طبق انتظارم باز خودش بود!پیش خودم گفتم دهنم گاییدست،این هرروز ۵۰بار میخواد به عناوین مختلف بیاد جلو در و…درو باز کردم و باز نمیدونم چرا،اما خودمو پشت در پنهون کردم.
.
_سلام،چیزی شده دوباره؟ظرفاتونو هنوز نشستم،بشورم میارم واستون.
+سلام،خواب بودی،ببخشید.نه بابا ظرف چیه،میخواستم یه جیزی ازتون بپرسم.
_از من؟!خواهش میکنم بپرسید.
+همینجا؟
_مگه سوالتون خیلی طولانیه؟
+آره خب،سوالمم اگه کوتاه باشه اما جوابش احتمالا خیلی طولانیه!
.
نگاه مشکوکی بهش انداختم و سرتاپاش رو ورانداز کردم و گفتم:
_خواهش میکنم،بفرمایید داخل،فقط علی آقا…
+گفتم که علی امشب نمیاد.
.
و داخل شد و من درو پشتش بستم.
.
_خب بفرمایید سوالتونو.
+راستش آقا نوید من تعریفتو زیاد از اینو اون شنیدم.اینو اون یعنی آقای کریمی و خانومش و دخترش فاطمه.
_نطر لطفشونه و همچنین نطر لطف شما،خب؟
+اینکه من روز شماری میکردم تا ببینمت.اینکه بالاخره بیای و از تنهایی درم بیاری!
.
_من از تنهایی درتون بیارم؟ببخشید مگه من چیکارتونم؟!البته ببخشیدا.
.
آروم و با آرامشی خاص دو سه قدمی برداشت و جلو اومد و درست تو فاصله ۲۰سانتی متریم ایستاد و توی چشمام زل زد.
.
+آره تو،من مدتهاست دنبال یه آدم مطمئن میگردم که منو از تنهایی در بیاره!
.
و ناگهان دستش رو گذاشت روی کیرمم محکم تو دست گرفتش!
.
_چیکار میکنید غزاله خانوم؟شما شوهر…
+هیییش،هیچی نگو.شوهر و این چرندیاتم بریز دور،من امشب میخوام یه خوشامدگویی حسابی واست ترتیب بدم!
.
اونقدر خودش رو نزدیک کرد تا سینه هاش به بدنم برخورد کرد.قدش از من کوتاهتر بود،پس یکم رو پنجه هاش بلند شد و لبهای منو بوسید.من خشکم زده بود و احساس لمس دستاش به کیرم و سینه های بزرگش رو بدنم،زبونم رو بند آورده بود.باز لبهاش رو جدا کرد و دوباره محکمتر از لب پایینیم کام گرفت.من مثل چوب خشک نمیتونستم از جام جُم بخورم و با اینکه خواب کاملا از سرم پریده بود اما قدرت هیچکاری رو نداشتم.اما تو ذهنم فقط به این فکر میکردم که نه،زن شوهردار نه نوید!
دستشو آروم و بدون اینکه فشار زیادی بیاره،روی کیرم میچرخوند و با آرامشی مثال زدنی لبهام و میمکید.اولش نمیتونستم قبول کنم این کارو انجام بدم،اما بدون اینکه خودم بخوام کیرم زیر دستاش درحال سفت شدن بود!یهو یاد سکس دیشبش با شوهرش افتادم.اینکه اینقدر از بدنش و تنگیش تعریف می کرد و به زور داشت میکردش!اما حالا اون با پای خودش اومده بود پیش منو با رضایت کامل میخواست باهام سکس داشته باشه!
بدنم گُر گرفت.نسیم خنکی که از پنجره میومد،حال خوشی بهم داده بود.مدتها بود سکس نداشتم و بخاطر همین از ته دل میخواستم با کسی سکس داشته باشم اما هنوز شک و دودلی آرومم نمیگذاشت!تازه داشتم طعم لبهاش رو متوجه میشدم.حتما یه رژ خوب استفاده کرده بود که اینقدر خوشبو و خوشمزه بود.عطر موهاش به مشامم خورد و ادکلنی که بدنش زده بود مستترم کرد!دست دیگش پشت کمرم بود و گودی کمرم رو بازی بازی میداد.دیگه نتونستم،دیگه نتونستم جلوش طاقت بیارم.سرمو رو سرش خم کردم و با فشار زیادی لبهاش رو بین لبهام قرار دادم و انگار که اونم منتطر همچین چیزی باشه،آهی کشید و خودشو بیشتر بهم چسبوند و فشار دستش رو روی کمرم بیشتر کرد.دستام جون گرفته بودن بالاخره،پس بالا آوردمشون و دو طرف کپلاشو چنگ زدم و به طرف خودم فشارش دادم.دیگه واسم اهمیتی نداشت اون کیه و الان اینجا چیکار میکنه!جلوی چشامو شهوت پوشونده بود و همین کافی بود که تمام اعتقادات خودساخته و خط قرمزای خودخواسته رو کنار بگذارم!دستمو بردم زیر کپلای گنده کونش و فشارشون دادم و همونطور لب تو لب آروم هلش دادم و به تشکم که رسیدیم با فشار آرومی بهش فهموندم که باید همینجا اُتراق کنیم!دراز کشید و منم روش ولو شدم.با قدرت و شهوت تمام از هم لب می گرفتیم و خودمونو به همدیگه فشار میدادیم.دست راستش رو کرد توی موهامو اون یکی رو هم گذاشت روی کونم و فشارش داد.یکم تو این حالت موندیم تا من بلند شدم و رکابیم رو در آوردم و اون هم با دیدن این کار من،دستش رو روی دگمه شلوار جینش گذاشت و بازش کرد و زیپش رو پایین کشید.
.
_کمکم کن درش بیارم نوید.
.
بالای شلوارش رو گرفتم و اونقدر اینور اونور کردم تا کم کم از پاش در اومد و پاهای بلوریش کامل نمایان شدن!چه پاهای نازی،چه رونهای خوش فرم و چه ساقهای تپلی بانمکی!شرت صورتیش چشمم رو به طرف خودش کشوند اما قبلش باید تاپشم در می آوردم.دست انداختم زیرشو در چشم به هم زدنی با کمک خودش حالا جلوم با یه ست شورت و سوتین صورتی دراز کشیده بود.
.
_شلوارک خودتم در بیار نوید جونم.
.
از جام بلند شدم و نسیم خنک باز تنمو نوازش داد.شلوارک و شورتم رو باهم در آوردم و یه گوشه پرت کردم.با دیدن کیر راست شدم چشماش درشت شد و آب از لب و لوچش آویزون شد!
.
جوووون نوید،چی داشتی اون زیر و بهم نشونش نمیدادی لعنتی!
.
طاقت نداشتم.طاقت پیش درآمد و مقدمه چینی نداشتم.از چشمام اینو خوند.
.
میدونم طاقت نداری،میدونم سریع میخوای بکنی توش.
.
پاهاش رو جفت کرد شرتش رو با سرعت از پاش در آورد.وای که چه بهشتی رو زیر شورتش پنهون کرده بود.یه کس تر وتمیز و سفید.پاهاش هنوز بهم چسبیده بودن و خط کسش آدم رو هوسی می کرد تا بلیسیش.حالا فقط یه سوتین مونده بود که سینه های بزرگش رو زندونی کرده بودن.روش خوابیدم و دوباره لب تو لب شدیم.برخورد سینه هاش با سینه های من و برخورد کیر کامل راست شدم با کس لختش.زیر کیرم خیسی کسش رو احساس می کردم.
.
_من دیگه نمیتونم نوید،بکن توش،دارم دیوونه میشم.
.
دست راستش رو به طرف دهانش برد و با زبون خیسش کرد و آورد روی کیر من و خیسی دستش رو به نوک کیر من مالید و بعد گرفتش و بدون اینکه من کاری کنم،پاهاش رو از هم باز کرد و سرش رو روی خط کسش مالید و بالا پایین کرد.من دستام رو دو طدف بدنش قرار داده بودم و فقط توی چشماش نگاه می کردم و البته به سینه هاش که زیر اون سوتین صورتی منتظر آزاد شدن بودن.نسیم خنکی که از پنجره تو اتاق میزد،حالا انگار به نظرم رو به سردی میزد.
دستش و حلقه کرد و خیسی کسش و به تمام اون مالید و پاهاش رو خم و به طرفین بازتر کرد و سرش رو داخل کسش فرو برد.آآآخ که چقدر داغ بود کسش.و هرقدر که بیشتر داخل میرفت،داغی کوره کسش بیشتر آتیشم میزد.نفس عمیقی کشیدم و دستام و از رو زمین برداشتم و پاهاش رو تو دستام گرفتم.نصف کیرم داخل کسش بود و حالا باید بقیشو خودم فرو میکردم.
.
جووووووون نوید،کیرت همین الان کسم و پر کرده.
.
تو چشماش نگاه کردم و با یه فشار سریع و بدون معطلی بقیشم داخل دادم و با حرکت من سینه های بزرگش لرزش شدیدی گرفتن و چندبار بالا پایین شدن.چشماش خمار شده بود و نیمه بسته فقط آه و ناله میکرد.شروع کردم به جلو عقب کردن و خیره به سینه هاش بودم که با هربار جلو عقب من میلرزیدن.چندبار خواستم سوتینشو در بیارم تا آزاد بشن اما پیش خودم گفتم زوده هنوز!دیگه کم کم داشت از خنکای هوای توی اتاق سردم میشد.کیرم بعد اینکه جای خودشو تثبیت کرد حالا نرم توی کسش جلو عقب میشد.خنکی هوای اتاق با احساس داغی کسش که کیرم رو بلعیده بود،پارادوکس عجیبی ساخته بود!چند لحظه ای به همون منوال گذشت و من دیگه داشت خیلی سردم میشد.لرزی به تنم افتاد،خواستم که بلند شم و پنجره رو ببندم.
.
_چیه سردت شده نوید جوونم؟نرو بمون،بمون عزیز دلم.
.
و پاهاش رو پشت کمرم قفل کرد تا نتونم برم.برخورد دوقلوهای پاش روی کمرم احساس خوبتری بهم داد.از روی سوتین سینه هاش رو چنگ زدم و سرعتم رو بیشتر و بیشتر کردم و با اینکارم غراله چشماش رو کاملا بست و سرش رو تند تند به طرفین میچرخوند.سرعت تلمبه زدنم اونقدر بالا بود که خودم باورم نمیشد.سردی هوای اتاق کمرم رو بیحس کرده بود،اما من بیخیال نمیشدم و اگرم میخواستم بشم،پاهای قفل شده غزاله اجازه نمیداد.مچ دستاشو گرفتم به طرفین بدنش بردم و سرعت و قدرت تلمبه هامو بیشتر کردم.حلقه پاهاش رو از دور کمرم باز کرد و فریاد میکشید‌
.
بکن نوییید،بکنن منوووو.جرم بده.بککککککن.
.
دیگه چشمامو بسته بودم و نمیدیدم که دارم چکار میکنم.تندتر تندتر تندتر،هوای سرد اتاق،بدن گرم غزاله،کوره کسش،صدای برخورد بدنهامون به همدیگه.داشتم میومدم،داشتم ارضا میشدم.انگار که فهمیده باشه دوباره پاشو دور کمرم حلقه کرد،سینه هاش تو زیر سوتین میرقصیدن،سردی اتاق به جونم افتاده بود.نگاهم به سینه هاش بود و همونطور که پاهاش دور کمرم حلقه بود،اومدم!ضربان شدید قلبم توی کسش،به اوج رسوندش.جیع میزد و التماس می کرد هنوز.من سردم شد،میلرزیدم.وسط ارضا شدن و درحالیکه هنوز کیرم داشت آبارو بیرون میریخت اونقدر سردم شد و چشمام رو باز کردم…‌.
.
به شکم خوابیده بودم.شورتم خیس خیس شده بود.نور مهتاب اتاق رو پر کرده بود.ناخودآگاه دست به تشکم کشیدم.آبم اونقدر زیاد بود که از زیر شورت و شلوارکم بیرون زده بود و اونم خیس کرده بود.سردم شده بود.سرم رو بلند کردم پنجره باز رو نگاهی انداختم.پتو کنارم افتاده بود‌.برش داشتم و رو خودم کشیدم‌.بیحال و بیجون شده بودم.قلبم تند تند میزد.راستش خوشحال بودم،خوشحال بودم که همش یه خواب بود…

ادامه...

نوشته: Farhad_so


👍 54
👎 3
84101 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

780160
2020-12-05 01:01:18 +0330 +0330

“تمام اعتقادات خودساخته و خط قرمزای خودخواسته رو کنار بگذارم”
همه آدم هایی که شعار زیاد میدن تو این شرایط ها وا میدن و تموم اعتقاداتشون رو فراموش میکنن👌
مثل همیشه جذاب و گیرا و روان
لایک اول تقدیمتون❤

6 ❤️

780163
2020-12-05 01:13:06 +0330 +0330

فااااک، با حال بود😂

5 ❤️

780164
2020-12-05 01:15:18 +0330 +0330

فرهاد عزیز!
خوب بود ولی زیاد به جزئیات پرداختی.یه جاهایی اضافه بود.
خوب تموم شد و اگه خواب نبود،هیچ منطقی توش نبود.
کماکان اشکالات تایپی به چشم‌ میان و زیاد جالب نیست.
امیدوارم بعدی هاش اونی نباشه که من حدس زدم


780167
2020-12-05 01:28:06 +0330 +0330

_سلام آقا نوید
_سلام آقا نوید،خسته نباشی.واست شام آوردم.
وات د فاک :/

4 ❤️

780169
2020-12-05 01:30:24 +0330 +0330

عالی هستی .

1 ❤️

780179
2020-12-05 01:56:32 +0330 +0330

کیر شد تو حس و حالمون کیری مقام

1 ❤️

780186
2020-12-05 02:10:01 +0330 +0330

بازم خوبه شوهرش نیومد تو خوابت😂😂

1 ❤️

780200
2020-12-05 04:18:38 +0330 +0330

جالب بود

1 ❤️

780211
2020-12-05 08:23:50 +0330 +0330

خوب شد که خواب بود وگرنه داستان چنگی به دل نمیزد .

1 ❤️

780212
2020-12-05 08:30:12 +0330 +0330

Reza_sd77؛

ممنون ازت آقا رضای عزیز.ما درس پس میدیم برادر😉😘

1 ❤️

780214
2020-12-05 08:31:20 +0330 +0330

لاکغلطگیر؛

ممنون.نمیدونم چه حدسی میزنید اما فکر نمیکنم درست باشه!

1 ❤️

780223
2020-12-05 09:50:15 +0330 +0330

خوشحالم که امشب تا اینجا سه تا داستان باز کردم و خوندم و چشمش نزنم هر سه تا خوب بودن امیدوارم سایت خوب و قدیمی شهوانی با همین فرمون جلو بره و دیگه شاهد آپ شدن داستانهای بی کیفیت نباشیم…لایییییییییک 👍

3 ❤️

780226
2020-12-05 10:11:56 +0330 +0330

جالب بود

1 ❤️

780235
2020-12-05 10:46:16 +0330 +0330

این که همش خواب بود جذاب تر و واقعی ترش کرد . ممنون

1 ❤️

780270
2020-12-05 17:59:28 +0330 +0330

تهش اصلا ورق برگشت خوشم اومد و بازم بنویس

1 ❤️

780274
2020-12-05 18:21:38 +0330 +0330

بسیار عالی واقعا از نظر سبک نگارش و توصیف مکان و محل و شخصیت پردازی داستانتون بی نقص و زیبا بود حتی جاهایی که داستان به اتمام میرسه و قطع میشه با هوشمندی انتخاب شده و خواننده بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هست جا داره به دوست عزیزمون آقا فرهاد خسته نباشید بگم و یه لااااایک جانانه تقدیمشون کنم پاینده باشید بزرگوار.

1 ❤️

780301
2020-12-05 22:22:43 +0330 +0330

😂😂😂😂دهنت سرویس با اون نسیم خنکت

2 ❤️

780326
2020-12-06 00:36:37 +0330 +0330

Siamaklovelorn835؛

ممنون تز لطفت سیامک جان.خوشحالم که خوشت اومد عزیز.

0 ❤️

780368
2020-12-06 02:32:00 +0330 +0330

فرهاد عزیز خسته نباشی
ممنون بابت داستان خوبت
ولیکن شخصیت اصلی داستان (نوید) یا یه جقی بالفطره هست که شب قبل ارضا شده امشب هم تو خواب ،یا اینکه تو خواب جیش کرده و فکر کرده ارضا شده. 😅😅
امیدوارم که موفق باشی

1 ❤️

780374
2020-12-06 03:43:17 +0330 +0330

خیلی خوب و روان مینویسی عالی بود

1 ❤️

780557
2020-12-07 07:17:18 +0330 +0330

افرین.داشتم بهت فحش میدادم که چه کسشری نوشتی که مگه میشه یه این زودی کارت به سکس بکشه و پیش خودم فکر میکردم اگه اخرش بنوییی که خواب بوده خیلی بهتر میشه تا رسیدم اخر داستانت .موفق باشی خیلی خوب نوشتی تا اینجاش

1 ❤️








Top Bottom