سایه

    سایه ؛ تاریکی که میل به دنبال کردن اجسام فیزیکی داره ،
    سایه ؛ وقوع جسم کثیفی در جلوی نور و ظل
    سایه ؛ دختری مظلوم نما که پشت من در حال حرکت است ،
    مترو اصفهان به تازگی قابل بهره برداری بود .
    هوای سرد بیرون ، مدرسه رفتن را سخت کرده بود،
    زود باش صادق مترو ۰۷:۰۷ می رسه
    - امروز با تاکسی میریم تا مترو .
    موج روشنایی به زمین می‌تابید ،
    هوای زیر زمین سرد تر هم هست من با کاپشن ضخیمی که پوشیدم دارم می‌لرزم سایه با بدن لاغری که داره چطور با یه گرم کن اومده ،
    ۰۷:۰۸ دقیقه ؛ در حال حرکت به دلیل مذهبی بودن شهر و دخالت شدید اطلاعات در مترو چند بار برای من شرح داده شده بود که ؛ دو تا بچه دبیرستانی با جنسیت مخالف حق نشستن کناره هم را ندارند حتی به خانواده من این ناهنجاری اطلاع رسانی شده بود و من مجبور به رعایت حقوق اسلامی بودم ،
    لبخند می‌زد بعد از این همه سختی ! به من نگاه میکنه احساس ترحیمی که تبدیل به بغض می‌شد ؛ گلویم را ساف کردم ، جواب لبخند را با حرکت لب هایم به صورت بی صدا به کلمه دوست دارم ختم کردم لبخند بود که عمیق تر می‌شد و نگاه بود که از خجالت به پایین هدایت می‌شد تا به ایستگاه مورد نظر رسید و پیاده شد .
    هفت ساعت اکراه ، هفت ساعت از زندگی صد ها نفر آدم با فضا های ذهنی مختلف و توانایی های متفاوت محکوم بودند به حرکت در مسیری که برایشان تعیین شده بود ، نه از مسیر لذت می‌بردند نه لزوماً انتهای این مسیر به آرزوهایشان‌ ختم می‌شد .
    آخرین مترو ساعت ۳ ظهر حرکت می‌کرد ، دوست های سایه راجب من حرف می‌زنند به من نگاه می‌کنند ، گوش و چشم من فقط سایه را می‌بیند .
    ساعت تقریبا ۴ است نه من علاقه ای به خانه رفتن دارم ، نه کسی در خانه انتظار سایه را می‌کشد ؛ از دیروز خانواده سایه به مسافرت رفته بودند ؛ ما در کوچه بین محل سکونت من و سایه نشسته بودیم احساس نیاز نسبت به هم داشتیم ، حسی که به ما اجازه سر پیچی از نصیحت های معلم پرورشی را می‌داد ؛
    وای صادق زود باش پاشو !
    - چی شده برای چی ؟
    مامانم قراره زنگ بزنه به تلفون خونه اگه جواب ندم حتما شک می‌کنه .
    - خب برو نگران میشه ،
    نگران چی آخه پاشو باهام بیا .
    - مطمئنی ؟
    دلم نمی‌خواد تنها باشم .
    بند کفش هام و باز می‌کردم در حالی که سایه به تندی دوید تلفن در حال زنگ رو برداشت و به اتاق رفت داخل شدم ؛
    - بله ، مامان جان حمام بودم ، عزیزم عمه بیکاره این همه راه برا من ناهار بیاره، نه یه چیزی می‌خورم ...
    همین طور که سایه مثل طلب کارا دست پیش رو گرفته بود من احساس خجالت می‌کردم ایستاده بودم جلوی در انگار نمی تونستم حرکت کنم ، تلفن قطع شد ؛
    صادق کجایی بیا اینجا .
    به سمت صدا حرکت کردم این اولین باری بود که ما جایی تنها بودیم، استرس تپش قلبم رو تند کرده بود و با هیجان همراه شده بود .
    رسیدم به اتاق ،‌ محو زیبایی لباس گشاد و بلند سایه که طرح گل گلی داشت شدم که مو های کوتاهش برای من جذابیت داشت ؛
    - چه قدر خوشگل شدی
    بدون تردید توی بغلم فشارش دادم با اشاره به تخت فهمیدم که در ادامه باید خوابیده از آغوش هم لذت ببریم ، دستم به راحتی توی مو های کوتاهش حرکت می‌کرد مو های من بلند تر بود سایه در حال لمس کردن بالا تن من بود ؛ هیچ کدام تا به حال بدن عریان جنس مخالف را ندیده بودیم ولی این جریان رو به تغییر بود. دکمه های پیراهن من خود را تسلیم انگشت های سایه میکردند و شلوارم در انتظار بی قراری می‌کرد .
    زیپ پشت لباس سایه را باز کردم و توی یک حرکت از تنش بیرون آوردم ، اراده تصمیم گیری به دست نیازی بود که تا به حال راهی برای تخلیه نداشت .
    سینه های سایه کوچک و خوش فورم بود برای فعلا تساوی لباس بر قرار بود ؛ دست راستم رو توی مو هاش بردم با انگشتانم مو هاش را قفل کردم سرش را به سمت مخالف فشار دادم با دست چپم باسن لاغرش رو به سمت خودم فشار می‌دادم و در حال بوسیدن و خوردن گردن سایه بودم که وقتی فشار دستم روی باسنش بیشتر می‌شد ناله های بلند تری سر میداد ؛
    - وای صادق کیرت و له کردی درش بیار
    این چراغ سبزی بود برای آزادی کلام و لمس و در آوردن لباس زیر سایه ؛
    شرتم رو در آوردم کیرم بود که بعد نیم ساعت خوردن هم دیگه به بزرگ ترین حد ممکن رسیده بود ، شرت ساده و دخترانه سایه خیس بود وقتی دست زدم بهش آب از کنارش ریخت صبر من به سر رسیده بود چنان وحشیانه شرتش را پایین دادم که صدای پاره شدن داد .
    کسش رو می دیدم که با لبه های بیرون زده داره خیس آب شده، من که روی تخت نشسته بودم سایه رو ساف کردم و خودم برعکس اومدم روش که کیرم روی دهانش بود و کس اون جلوی صورت من ؛
    سایه بدون وقفه کیرم و خورد و میک میزد ، ولی من اول با دست باهاش بازی می‌کردم نقطه بالای کسش رو که لمس می‌کردم و می‌مالیدم تند تر و با ولع بیشتر کیرم رو می‌خورد بعد از چند دقیقه نوازش، کس سایه بود که توی دهان من بود به هم می‌پیچیدیم و در اوج لذت بودیم تا سایه لرزید و کیر من از دهانش بیرون آمد ولی من به خوردن
    ادامه دادم صدای سایه بلندی را از دست داد و آهسته شد موقعیت داشت از یک معاشقه رمانتیک به یک رانش یک طرفه تبدیل می‌شد از روش بلند شدم کنارش دراز کشیدم هر دو در تقلای نفس کشیدن بودیم اما انگار هوا رقیق شده بود بدون گفتن هیچ حرفی سایه رو با بد خلقی روی شکم خواباندم خودم به پشتش رفتم با دو دست شانه هایش را به سمت عقب کشیدم که باعث جمع شدن باسنش شد سوراخش از آب دهان من و آب کس خودش خیس شده بود کیرم رو گذاشتم دم سوراخش وقتی کیرم رو لمس کرد سعی کرد بلند شه و گفت نه ولی دیر بود من با یک فشار تمام کیرم رو داخل کرده بودم جیغ کشید روی تخت ول شد اشک بود که از چشماش می‌ر
    یخت ؛ من با این که تمام کیرم داخل بود باز فشار می‌دادم
    بعد چند ثانیه کامل کیرم رو بیرون آوردم و با دستهام کونش رو باز کردم و سایه هم در حال گریه بود دوباره کارم رو تکرار کردم التماس میکرد که تموم بشه و شد کسری از ثانیه نبض کیرم رو احساس کردم و با فشار بالا آبم توی کونش خالی شد کیرم و در آوردم هنوز داشت آبم میومد با جق زدن ادامه آبم رو روی کمرش خالی کردم سوراخ کونش گشاد شده بود سایه با دست کونش رو گرفته بود و گریه می‌کرد.
    من آدم بد داستان بودم خودم این رو حس می‌کردم برای یک نیاز زجر کسی که شاید دوستش داشتم باعث شده بودم ؛
    سرش و برگردوندم لباس رو بوسیدم که از اشک شور شده بودن بعد چند ثانیه اون هم شروع کرد به بوسیدن ،
    - همون قدر که دوست دارم ازت متنفرم .


    من و سایه حدود ۲ سال با هم بودیم فقط ۳ بار سکس کردیم هیچ وقت مثل دوست دختر و دوست پسر نبودیم بیشتر مثل دوست بودیم تا روزی که فهمید حسی که به من داره عشق نیست و عاشق یه خر دیگه شد ولی با من‌ حرف می‌زد برای من عکس های سکس می‌فرستاد حرفای سکسی میزد می‌اومد خونه من با من لب می‌گرفت ولی می‌گفت من عاشق فلانیم .
    همیشه حس میکنم به خاطر دردی که کشید دوس داره از من انتقام بگیره باید از زندگیم بیرونش کنم ولی نمی‌تونم شاید بر عکس اون من عاشقش باشم... ولی اهمیت نداره بعد سایه فهمیدم سکس این جوری که توی ایران درست نیست نگاه بد توی چشم همه موج می‌زنه و تمام متولدین ۷۶ به پایین مورد تجاوز قرار گرفتن این خواهر ها و برادر های من و شما هستن که دارن تاوان پس می‌دن.
    امروزه همه ی نوجوان ها و جوان با سن ۲۰ به پایین ناپایداری روانی دارن با مشکلات خانوادگی زیاد و فشار زیر قیمت ها و و و و ... ولی نسلی میشن که انقلاب می‌کنن اینو قول می‌دم.


    نوشته: کس کش کوچک

  • 5

  • 4




  • نظرات:
    •   Neshane21
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • پشت این اسامی غیرمتعارفی که زیر داستانای جدیدالانتشار سایت اومده ، یه مغزه جغ_ملنگِ که میخواد خودشو مطرح کنه ولاغیر


    •   Aida_moongirl98
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • ترحم نه ترحیم!صاف نه ساف!
      کلا فک کنم خودتم چیزی خیلی متوجه نشدی...


    •   kokarostam
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • کس کش
      خودت اعتراف کردی که خیلی کسکشی. البته نمیگفتی باز هم کسکش هستی. یعنی کلا شاشیدم از سر تا پات با این ماجرای احمقانه ادبیت. تو میدونی عشق چیه؟ توی مترو کونت گذاشتن و حالا عاشق اونی هستی که گاییدت و فکر کردی عاشقش شدی. کله کیری مگر یک دختر، خر زده بهش که بیاد به تو ابله بگه عاشق یکی دیگه هستم ولی با تو لب بازی بکنه و سکس چت؟ قبول داری که مجبورم بشاشم به مرامت؟ پس میشاشم به مرامت.
      ها کوکا


    •   happysex
    • 3 ماه
      • 0

    • حداقل شعورت برسه که اینجا برای تخیله ذهن بیمار امثال تو بوجود نیامده
      حتما به یک روان درمان حییوانی مراجعه کن


    •   ++parsa++
    • 3 ماه
      • 0

    • بعد میگن فهش ندین . آخه این چی بود ؟ خونه خالیه بعد شما تو کوچه نشستین چقدر هم مظلوم و خجالتی بودی جلو درب


    •   king.artoor
    • 3 ماه
      • 0

    • شما لامصبای نسل جدید اخه چی میزنید ک اینجودی به فضا پرتابتون میکنه ناموسن خودت


    •   girl+angel
    • 3 ماه
      • 0

    • غلط املاییت زیاد بود و داستانم کسشعر.ولی منکر احساسی که از داستانت گرفتم و خصوصاچندخط اخر که باعث شد سری به نشانه تفکر تکون بدم،نمیشم.لایک۲


    •   sikir
    • 3 ماه
      • 0

    • آقا شکسته نفسی میفرمایی...
      شما کسکش بزرگی هستی...
      کسکش با اینهمه تواضع نوبره،،،
      والا بخدا با این نوناشون


    •   pepsi1975
    • 3 ماه
      • 0

    • داستان نخوندم فقط یکی بگه نویسنده رو ابرا بود یا نبود :D


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو