داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

سایه در سایه (١)

1399/05/10

توی اینه رنگ و رو رفته اتاقم موهامُ شونه میزدم، تازه از حمام اومده بودم بیرون و گاهی با چپ و راست کردن بدنم خودمُ توی آینه برانداز میکردم ولی چیز زیادی برای نمایش نداشتم. بدن لاغر و نحیفم رو که نگاه میکردم سینه های کوچیک و باسن معمولیم توی ذوقم میزد.ولی چشمهای سیاه و درشت ابروهای کشیده و دماغ کوچولو و میزونم که بقول همکلاسیام به چهرم میومد کمی اعتماد به نفسمُ بیشتر میکرد، همیشه بهم میگفتن چشات سگ داره،هرچی از اندام کم داشتم در عوض از چهره جبران شده بود.
سایه ای پشت در توجهم رو جلب کرد،چراغ راه پله خاموش بود، ولی از نور ضعیفی که از پنجره اتاقم به داخل میومد تشخیص یه نفر پشت در اطاقم رو اسون میکرد .
اتاق من توی زیرزمین بود و چنتا پله توی یه راهروی باریک داخل حیاط کوچیک باز میشد از موقعی که به سن بلوغ رسیده بودم این اتاق جدید من شده بود.
همه وسایل من یه دست رخت خواب یه میز و صندلی چوبی یه گل میز شیشه ای کوچیک یه آینه تمام قد رنگ و رو رفته و یه کمد فلزی دو تکه که یه تکه اون فایل بود و یک تکه سرپایی برا آویزون کردن لباسام.فایلها و قفسه هام پر از کتابهای درسی و رمان و داستان بود و کتابهای تاریخ.که شبا تا دیر وقت روی میز چوبی با اون چراغ مطاله قدیمی یادگار بابام مشغول مطاله بودم.
سایه برای لحضه ای رفت و من با بالا انداختن شونه هام و برگردوندن لب پایینیم عکس العملمُ نشون دادم که یعنی نمی دونم چی یا کی بود یا چیکار داشت.!
یه لحظه یادم اومد که هیچ کس خونه نیست ،و استرس تمام وجودم گرفت ،یعنی کی میتونه باشه؟!
دستگیره در پایین اومد قلبم داشت از جا کنده میشد و دهنم خشک شده بود ،در تانیمه باز شد و یه دست وشونه پهن و بزرگ کم کم وارد اتاقم میشد . وقتی وارد شد دیدم محمدِ و یه خنده مرموز و شیطانی رو لباش بود عقب عقب رفتم طرف میز و زبونم باز شد و با صدای لرزون گفتم اینجا چی میخوای ،؟برو بیرون؛ بخدا جیق میزنم .محمد اروم بطرفم اومد و با همون خنده شیطانی گفت: هیشکی خونه نیست هرچی دلت میخواد داد بزن ،ایندفه نمیتونی از دستم فرار کنی ،پس آروم بگیر بزار دوتامون حال کنیم.
بدنم داشت میلرزید و نمیتونستم واکنشی نشون بدم، و نا امید بودم و میدونستم این دفه کارم تمومه.روی صندلی که پشت سرم بود بیجون نشستم و منتظر تقدیر بودم.نزدیک که شد، بوی گند الکل از نفس و بدنش حالمُ بد کرد از بوی خودشم حالم بهم میخورد. توی دلم دعا میکردم شهرام یا عمو برسن تا این کابوس تموم بشه.دوبازوم رو گرفت و بلندم کرد به طرف خودش کشید که توی بغل بگیرم، لباش رو آروم داشت به طرف لبام میاورد که سرم رو برگردوندم. شاید اون شکه بودن من و بیحرکت بودن من از ترس رو دلیل رضایتم میدونست که بدون هیچ مقدمه ای میخواست این کار رو بکنه.با دست فکم رو گرفت و به طرف خودش چرخوند و لبام رو بوسی دستش اومد طرف سینه هام و سینه هایی که به زحمت اندازه یه پرتقال میشدن رو توی دست گرفت و فشار داد. دردم گرفته بود و هیچ لذتی نمیبردم لبش رو از لبام جدا کرد و با نفس نفس گفت: ببین سایه من عاشقتم حاظرم برای بدست اوردنت هر کاری بکنم ولی این همه بیتوجهی تو دیگه کفرم بالا آورده و گرم گرفتنت با شهرام دیونم میکنه حالاهم امروز باید عقدم خالی کنم یا اروم میگیری و دوتامون حال میکنیم یا شده دستو پات ببندم امروز باید بکنمت ،با دخترونگیتم کاری ندارم شیر فهم شدی ؟ با اشکی که گوشه چشام بود و لرزشی که بدنم رو به رعشه انداخته بود چشمام رو بستم و با پایین آوردن سرم جواب دادم .یه دستش رفت پشت باسنم و یه دستش داشت پیراهنم بالا میاورد و لباش هم روی صورتم میچرخید. آروم دستم رفت طرف میز، چراغ مطالعه اومد توی دستم و با اون پایه سنگیش محکم کوبیدم توی گیجگاهش ،یه لبخندی زد ،که من قبض روح شدم فکر کردم چیزیش نشده و الانه که وحشی بشه و بی اختیار یکی دیگه توی سرش زدم ،با همون لبخند روی لبش مثل یه جنازه افتاد زمین.
سرم رو یه تکون دادم و بخودم اومدم .زیر لب گفتم :کارت تمومه سایه خانم.!چن ثانیه ای بالای سرش بی حرکت نگاش کردم و یه نفس عمیق کشیدم، یه دوبار با دست تکونش دادم و صداش زدم ولی تکون نمیخورد احساس کردم نفس نمیکشه. یه نگاه توی حیاط کردم و برگشتم سریع لباسامُ پوشیدم و وسایل ضروری، شناسنامه، کیف پول، و چنتا از کتابایی که دوست داشتم و یکی دودست لباس چپوندم توی کوله پشتی، دست کردم توی جیب محمد و کیف پولش درآوردم و مقدار پولی که توش بود برداشتم و کیفشُ انداختم روی شکمش و از خونه زدم بیرون. قبل از ظهر بود و نمیدونستم باید کجا برم یا چیکار کنم .هم احساس آزادی میکردم و هم دلم می خواست زمان به عقب برگرده تا بعد از حموم که به اتاقم برگشتم مثل تمام شبا و روزای دیگه دراطاق قفل میکردم تا هیچ وقت اون اتفاق نمی افتاد.جلوی دکه روزنامه فروشی وایسادم تا یه نوشیدنی خنک بخورم که چشمم به روزنامه و آگهی هاش افتاد.یه روزنامه خریدم و به طرف پارک رفتم روی یه نیمکت نشستم و دنبال اگهی کاری میگشتم که جای خواب داشته باشه. یه آگهی نظرم رو جلب کرد.پرستار پسر ۱۰ ساله تمام وقت،ولی شرط اصلیش اقا بودن و سن بین ۱۷ تا ۲۵ سال بود.! ناامید روزنامه رو کنارم کذاشتم زانوهام بالا اوردم پیشونیم روی زانوم گذاشتم و بیصدا اشک ریختم.یاد مدرسه و دوستام افتادم بی اختیار فکرم سمت تئاتر مدرسه رفت که من نقش یه پسر رو بازی میکردم. با خوشحالی روزنامه رو برداشتم و شماره آگهی رو یادداشت کردم و با عجله بطرف باجه تلفن عمومی رفتم.
تماس گرفتم و قبل از اینکه گوشی رو جواب بدن داشتم باکلفت کردن صدام و الو الو گفتن با تن صدای متفاوت تمرین صحبت کردن با صدای یه پسر۱۷ساله رو میکردم.که صدای مردونه و خشن پشت تلفن من مجواردار به سکوت کرد.

  • الو بفرمایید.
    _سلام برای آگهی کار تماس گرفتم خدمتتون
  • شرایط توی اگهی توضیح داده بود برای مصاحبه باید حضوری تشریف بیارین
    _باشه چشم فقط آدرش لطف میکنید.؟!
  • خیابان شماره ۱۱ قصردشت کوچه شماره… پلاک …
    _سپاسگذارم ،امروز بیام خدمتتون؟
    +نه خیر فردا صب تشریف بیارین ساعت ۹ به بعد
    هنوز خداحافظی نکرده بودم تشکر هم روی لبام خشک نشده بود که تلفن رو قطع کرد .
    ولی من امشب چیکار کنم کجا باید برم ؟! اگه خونه هر کدوم از قوم و خویشا برم پیدام میکنن! خونه هر کدوم از دوستای دوران مدرسه هم برم پیدام میکنن! توی خیابونا پرسه میزنم توی پارک میشینم تا هوا تاریک بشه. از تاریکی میترسیدم.میدونستم نمیتونم امشب بیرون دوام بیارم پیش خودم فک کردم تا دیر وقت لفتش میدم بعد میرم در حیاط باز میکنم میرم زیر زمین میخوابم صبح زودم میزنم بیرون. ولی اگه در اتاقم قفل کرده باشن چی ؟! اشکال نداره توی حیاط یا راه پله هم باشه تا صبح طاقت میارم. وارد یه پاساژ شدم ،یه بوتیک مردونه که فروشندش میان سال باشه پیدا کردم و یه شلوار جین و تی شرت پسرونه سورمه ای پرو کردم تقریبن نصف پولم تموم شد. یه ارایشگاه پیدا کردم و بهش گفتم میخوام موهام پسرونه بزنم. خانه خیلی نصیحتم کرد:آخه این موها حیف نیست کوتاه کنی؟! خیلیا آرزوی همچین موهای لخت و بلندی رو دارن!؟
    _نه تصمیمُ گرفتم برام پسرونه اصلاحش کن .خانمه با بالا انداختن شونه هاش
    +هر جور میل خودته از ما گفتن بود. وقتی کارش تموم شد خودمو که توی آینه نگاه کردم بی اختیار اشک توی چشمام حلقه زد آرایشگره دستی روی شونم زد و +اشکال نداره دیگه شده زود بلند میشه ولی منکه بهت گفتم
    _مرسی آخه یاد مادرم افتادم که همیشه موهام شونه میکرد و برام شعر میخوند از وقتی مادرم رفته اولین باریه موهامُ کوتاه کردم.
    +مگه مادرت کجا رفته عزیزم؟
    _مادرم مرده همش ۸ سالم بود که تنهام گذاشتن با پدرم توی یه تصادف کشته شدن.
    +آخی خدا رحمتشون کنه گلم خدا بهت صبر بده پس پیش کی زندگی میکنی؟
    با گفتن این حرفش ده سال زندگی سیاه سایه، که همه ده سالش در سایه گذشت، مثل یه فیلم سیاه و سفید جلوی چشمهای اشک الودم گذشت.!

این داستان الهام گرفته از یک داستان واقعیه امیدوارم نظرات و نقدهای دوستان من در نوشتن ادامه این داستان یاری کنه .

ادامه دارد…
نوشته: M_K


👍 17
👎 2
3200 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

904092
2020-07-31 01:12:17 +0430 +0430

دنباله دار مینویسید آدم یادش میره قسمت قبل چی بوده.تو یه داستان خلاصه ش کنید .

6 ❤️

904093
2020-07-31 01:12:25 +0430 +0430

غمگین بود. دهنت صلوات.

3 ❤️

904096
2020-07-31 01:13:29 +0430 +0430

بهتر از چرندیات رایج اینجا بود امیدوارم کیفیتش با زیاد شدن قسمت ها پایین نیاد…


904104
2020-07-31 01:19:05 +0430 +0430

قشنگ بود تناقض خاصی توش ندیدم غلط املایی ندیدم تِم غمگینشم حس کردم پس کارتو داری درست انجام میدی، فقط نفهمیدم محمد مُرد یا نه و اگر مرده و از ترس فرار کردی چطور جرات میکنی باز شبو بری اونجا بخوابی در بهترین حالت ک پلیس نباشه اونجا مراسم ختمه :) ولی حالا چون دنباله داره میگم شاید قسمت بعدی مشخص شد.
لایک تقدیم شد…


904149
2020-07-31 02:01:02 +0430 +0430

منتظر ادامه هستم


904155
2020-07-31 02:04:10 +0430 +0430

غلط غولوط زیاد داشتی ولی خوب بود.
لایک

6 ❤️

904160
2020-07-31 02:11:09 +0430 +0430

خوب بود اگه بد و هندی تموم نشه.

فکر کنم کلا با ز و ذ و ض و ظ مشکل داری.هیچ کدوم سر جاشون‌ نبودن


904175
2020-07-31 02:27:58 +0430 +0430

داریم شاهد بهتر شدن داستانت میشیم . نکته : هیکل لاغر خیلی هم جذابه 💋

7 ❤️

904177
2020-07-31 02:31:18 +0430 +0430

داستان خیلی خوبی بود،درد عمیق سایه رو کامل میشد حس کرد،قلمتم که عالی بود
لایک برای شما

6 ❤️

904200
2020-07-31 03:35:46 +0430 +0430

قشنگ بود
ولی جقی وار ننویس درست بنویس
قلم خوب بود

6 ❤️

904212
2020-07-31 04:25:17 +0430 +0430

خوب و قوی شروع کردی لطفا تا آخر همینجوری ادامه بده لایک ۷

4 ❤️

904234
2020-07-31 07:40:01 +0430 +0430

خیلی قشنگ نوشته بودی امید وارم هرچه زود تر ادامشو بخونم

7 ❤️

904290
2020-07-31 13:31:46 +0430 +0430

خوب مینویسی و به دل میشینه حیفه که غلط املایی توش باشه قبل از آپ کردن برگرد و غلطهای املایی رو اصلاح کن برا قسمت بعدی… خسته نباشی لایک

2 ❤️

904340
2020-07-31 18:17:27 +0430 +0430

حتما بقیشم بنویس داره جالب میشه

0 ❤️

904363
2020-07-31 20:52:49 +0430 +0430

خوشم اومد ، از کار های سریالی خوشم میاد…
و شما خوب نوشتی😍🤚

1 ❤️

904385
2020-07-31 23:29:44 +0430 +0430

موهامُ چه کصشعریه!؟
موهام رو! موهامو !
چطوری میشه که «را» رو حذف می‌کنید؟
خودم رو/ خودمو
نفسمو/ نفسم رو
کلا سلیقه ای نوشتی. یکی درست یکی اشتباه
چرا «نحیفم رو» رو ننوشتی نحیفمُ؟
امیدوارم تو قسمت‌های بعدی رعایت کنی!

1 ❤️

904401
2020-08-01 00:16:31 +0430 +0430

M_K

خوب بود و جالب…نقص چشمگیری نداره جز اینکه اول داستان علت تنهایی و اینکه تو اون خونه با کی زندگی میکنی رو بایستی میگفتی تا خواننده با علامت سوال نوشته رو نخونه تا آخرای داستانت.
ادامه بده…منتظریم عزیزم.
لایک تقدیم قلمتون.

0 ❤️

904403
2020-08-01 00:18:10 +0430 +0430

داستان خوب بود ولی خب من واقعا حوصله دنباله دار ندارم ایکاش همشو تو یکی جمع میکردی

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom