سبزه

1400/01/06

*“جناب دکتر… یه نسخه از صورتجلسه ی دیروز عصر رو براتون فرستادم. تو کارتابلتونه!”
برزو با بی حوصلگی دستش رو به سمتِ گوش چپش برد، انگشت اشاره اش رو از زیرِ کشِ ماسکِ به بالای گوشش رسوند و گوشش رو خاروند.
+“باشه امیرحسین… الان وقت ندارم… باشه برای بعد!”
سیستمش رو خاموش کرد و نگاهی به ساعت مچی استیلش انداخت. تقریباً یک ساعت از ساعت کاری رد شده بود. چند هفته اخیر به تمامی پرسنل ابلاغ کرده بود حداقل تا ساعت پنج و نیم عصر تو شرکت حضور داشته باشن. خودش بعضی وقت ها بیشتر از بقیه وایمیستاد و کارهای عقب افتاده ی آخر سال رو پیگیری می کرد. اما امروز از اون روزها نبود. مانیا ساعت 11 بهش پیام داده بود که امروز زودتر به منزل برگرده. پیامی کوتاه و صریح و شفاف. احتمالاً میخواست درمورد اتفاقات اخیری که بینشون افتاده بود صحبت کنه.
از پشت میزش بلند شد، به سمت چوب لباسیِ گوشه ی دفترش رفت و کت مخملی قهوه ای اش رو برداشت. جلوی آینه ی پشت در اتاقش ایستاد و خودش رو وارسی کرد. موهای کم پشت جو گندمی اش رو با دستش مرتب کرد و کتش رو پوشید. یقه پیراهن کرم رنگش رو که کمی زیر کتش کج شده بود صاف کرد و کمرِ شلوارش رو که همرنگ کتش بود از روی شکم برآمده اش کمی بالاتر کشید. به انعکاس چهره خودش نگاهی انداخت. مثل همیشه اخم داشت و چشمای عسلی اش گیرا بود.
از اتاقش بیرون آمد و وارد سالن اصلی شد. امیرحسین، پوریا و محسن از پشت میزشون بلند شدن. بی اعتنا از کنارشون گذشت.
“خسته نباشین دکتر”
“خدا قوت دکتر”
“دکتر آخر هفته ی خوبی داشته باشین!”
زیر لب تشکری کرد و با یه “خداحافظ” جواب هر سه رو داد. نگاه گذرایی به میز گرد و چوبی کنار در ورودی انداخت. سفره هفت سینی که محدثه با تمام سلیقه و هنری که داشت، چیده بود و با تحسین و تشویق همه پرسنل همراه بود. البته “تقریباً” همه ی پرسنل. برزو وقتی برای بار اول سفره هفت سین رو دید، به محدثه نگاهی کرد و با لحن سرد و بی تفاوتی گفت: “خوبه!” البته برای محدثه، این نظر از همه نظرهایی که قبلاً شنیده بود با ارزش تر و لذت بخش تر بود. خوشحال بود که نیش بازش پشت ماسکی که زده بود، از چشم رئیسِ بزرگ پنهون مونده بود. اما درخشش چشماش او رو لو دادن. جوری ذوق کرده بود که انگار دنیا رو بهش داده باشن. برای همه اینطور بود. برزو از دید کارمندا مدیری خشک، جدی و بی حوصله بود. با این وجود، همه صمیمانه دوستش داشتن چون مرد خوش قلب و بخشنده ای بود اما پرستیژ، کاریزما و سنگینی رفتارش باعث میشد همه ازش حساب ببرن. کمترین تایید از سمت او معادل بیشترین تشویق بود. برزو با اسپری ضدعفونی کننده که کنار در ورودی روی دیوار نصب شده بود، دستاش رو تمیز کرد و بعد از نگاه مجدد به سفره هفت سین از شرکت خارج شد.


چند دقیقه به 7 مونده بود که برزو به خونه رسید. ماشینش رو داخل پارکینگ پارک کرد و دسته گلی رو که روی صندلی شاگرد گذاشته بود، برداشت و به سمت آسانسور رفت. داخل آسانسور، خودش رو با دقت تمام وارسی کرد. ماسک رو از روی صورتش برداشت و دستی به ته ریش نرمش کشید. با اخم به ردی که کش ماسک دو طرف بالای گونه هاش انداخته بود، نگاه کرد. مجدّداً دستی به موهاش کشید.
آسانسور تو طبقه پنجم متوقف شد. درب واحد که سمت راست آسانسور قرار داشت، نیمه باز بود و بوی خوشِ قیمه سیب زمینی که از داخل خونه میومد، تو راهرو پخش شده بود. برزو نفس عمیقی کشید و لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست. از بچگی عاشقِ قیمه بود. دستپخت زنش باشه که دیگه چه بهتر! این برای برزو، اولین نشونه ی آشتی کنون از سمت مانیا بود. با ذوق و شوقی که داشت، کفشهاش رو درآورد و وارد خونه شد.
+“سلام عزیز دلم… کجایی؟”
~“سلام برزو جانم. قربونت بشم. خسته نباشی… بیا تو الان منم میام!”
صدای مانیا از سمت اتاق خوابشون میومد. لحنش مهربون و گرم بود. برزو لبخند زنان به سمت اُپن آشپزخونه رفت و دسته گل رو روی اُپن گذاشت. کتش رو درآورد و روی دسته مبل انداخت و نگاهی به خونه انداخت. خونه مرتب و خوش بو بود.
+“رُژان کجاس؟”
~“رفته پیش مبینا. شام اونجاس…”
+“عه؟ همین دو سه روز پیش رفته بود پیش خاله ش که! خبریه…؟”
مانیا با صدای بلند خندید. “بایست دید تعریف شما از “خبر” چیه!”
برزو همونطور که داشت به جوابِ مبهم مانیا فکر می کرد،به دستشویی رفت و دستهاشو شست و اومد بیرون، اما هنوز خبری از زنش نبود. به آشپزخونه برگشت. یک تُنگِ خالیِ شیشه ای از داخل کابینت بیرون آورد و توشو با آب پر کرد. ذهنش درگیر بحثهایی بود که اخیراً با مانیا داشت. رابطه ی آنها بخاطر مشکلات کاری برزو و فشار عصبی شدیدی که داشت، جدیداً پرتنش شده بود. برزو مدتها بود میخواست بخاطر بدرفتاریها و حرفهایی که به مانیا زده بود عذرخواهی کنه و از دلش در بیاره. مخصوصاً بعد از دعوای هفته پیششون که تا دو روز باهاش قهر کرده بود. برای آدمی مثل برزو، عذرخواهی کلامی کار آسونی نبود. دست گلی که خریده بود حکمِ تکان دادنِ پرچم سفید و مقدمه چینی برای بهبودِ رابطه شون بود.
تنگ رو که پرِ آب شده بود روی اُپن و دسته گل رو داخلش گذاشت. نگاهی به دسته گل کرد. سپس سرش رو به سمت راهروی درازی که به اتاق خوابشان منتهی میشد چرخاند.
+“کجایی تو؟ بیا دیگه… چیکار داری می کنی؟”
~“امروز با مبینا رفته بودیم خرید. یه چیزایی دیدیم خیلی جذاب بود. بایست ببینی!”
برزو به سمت اتاق خواب رفت. “چیا؟”
مانیا با صدای بلند گفت: “نهههه نههههه! نیایا! همونجا بمون. بهت میگم کِی بیای!”
برزو همونجایی که بود وایساد. از شدت کنجکاوی تپش گرفته بود. چند لحظه بعد، در اتاق خواب کمی باز شد و مانیا اومد بیرون. برزو از چیزی که میدید از حیرت و شگفت زدگی چشماش درشت شد و ابروهاش بالا رفت. مانیا موهای مجعد و کوتاهِ خرمایی رنگش رو به رنگ مشکی پر کلاغی درآورده بود و کاملاً صافش کرده بود. آرایش نسبتاً غلیظ مشکی داشت و لباسش از جنس چرم ورنی و یک سره بود که زیپ باریک نقره ای رنگی از وسط گردنش تا لای پاهاش رد شده بود. کفش پاشنه بلند مشکی رنگی هم پاش کرده بود.
~“خوشگله عزیزم؟”
برزو نیشش باز شد و چشماش برقی زد.
+“فکر نمیکردم یه روزی تو این لباسا ببینمت مانی!”
مانیا لبخند زنان به سمت برزو اومد و دستاشو دور گردنش انداخت و لباشو آروم بوسید.
~“یادته قدیما در موردش حرف زده بودیم؟”
+“آره… یادمه…”
تو دوران نامزدیشون بحث فتیش های جنسی مطرح شده بود. هر دوشون دوست داشتن چیزهایی رو تجربه کنن. البته هیچکدومشون نمیدونستن در عمل بهش علاقه ای هم دارن یا نه. جفتشون از قبل درباره ی اس اند ام ساعتها مطالعه کرده بودن و تو پورن ها دیده بودن ولی حس هر دوشون بهش کاملاً خنثی بود. بعد از ازدواجشون دیگه هیچوقت حرفی ازش به میون نیومده بود و برزو مدتها بود بهش فکرم نکرده بود.
~“خب… کلمه ی ایمنی چی باشه؟”
برزو کمی فکر کرد. “سبزه!”
~“سبزه…! باشه…!”
مانیا دستای برزو رو گرفت و نگاش کرد. خندشون گرفت.
~“خب بیا جدی باشیم…”
برزو سعی کرد خنده ش رو بخوره. قیافه ش خنده دار شده بود. مانیا اما جدی تر بود.
~“بشین رو زانوت”
برزو روی زانوهاش نشست.
~“آفرین پسر خوب!”
برزو خیلی وقت بود همچین جمله ای رو نشنیده بود. برای چند صدم ثانیه شوکه شد اما همزمان نیشش هم باز شد. فکر نمیکرد روزی اینجوری مورد خطاب قرار بگیره و عصبی نشه. مانیا انگشتای کشیده شو لای موهای برزو کرد و بهمشون زد. برزو روی موهاش شدیداً حساس بود. مخصوصاً اینکه کسی بخواد بهمشون بریزه. لباش جمع شد و کلمه ی “سبزه” داشت روی زبونش جاری میشد اما جلوی خودشو گرفت. نمیخواست اول کار جا بزنه.
~“هاپوی من چرا اینقد بیحاله… نمیخواد به اربابش ابراز علاقه کنه؟”
برزو به چشمای مانیا نگاه کرد. ضربان قلبش خیلی رفته بود بالا. حجم خونی که توی صورتش در یک لحظه جمع شد رو به خوبی میتونست حس کنه. مانیا با نگاه سلطه گرش به برزو خیره شده بود و دستشو جلوی دهنِ برزو گرفته بود. برزو زبونشو با کمی مکث بیرون آورد و انگشت اشاره مانیا رو لیسید. بار دوم… بار سوم… باورش نمیشد. دستای مانیا رو تابحال نلیسیده بود. بنظرش کار احمقانه ای میومد. اما الان… انگشت مانیا مزه ی جالبی داشت. حسی که لیسیدن انگشت مانیا به او میداد حس جدیدی بود. زبونشو داد تو و لباش انگشت مانیا رو دربر گرفتن. مانیا نفس عمیقی کشید و چشماشو بست. برزو شروع کرد به مکیدنِ انگشت مانیا. چند لحظه بعد برزو به خودش اومد و دید هر چهار انگشت دست مانیا رو داره میمکه. مانیا با دست دیگه اش سرِ برزو رو ناز کرد. برزو دستی به وسط پای خودش کشید. آلتش کمی سفت شده بود. یک دفعه سیلی محکمی به صورتش خورد و انگشتای مانیا از دهنش بیرون کشیده شد.
~“مگه من اجازه دادم با خودت ور بری؟؟”
لحن مانیا بقدری تند و خشن بود که برزو برای لحظه ای جا خورد. سوزش شدیدی رو بهمراه گرما روی صورتش حس کرد. آخرین باری که سیلی خورده بود یادش نبود. حتی توی دعواهایی که با مانیا کرده بود سیلی نخورده بود. به مانیا نگاه کرد. چشمهاش گرد شده بودن و اخمهاش تو هم رفته بود. سعی کرد خودشو آروم کنه. هیچی نگفت.
~“بخاطر اینکارت باید تنبیه بشی سگِ بد! پامو بلیس ببینم…”
برزو اولش فکر کرد اشتباه شنیده. تا به عمرش اینقدر تحقیر نشده بود. اما باز تحمل کرد و سرشو پایین آورد و صورتشو به سمت پای راست مانیا که کمی جلوتر از پای چپش بود آورد.
+“خب…چیکار کنم الان؟”
صداش دو رگه شده بود و لحنش کمی عصبی بود. مانیا به خوبی متوجه شده بود که برزو از شرایطی که براش ایجاد شده راضی نیست اما حسی تو وجودش به جوش اومده بود که دوست داشت کارشو ادامه بده. هم دلش میخواست یبارم که شده رییس بازی دربیاره، هم میخواست کاری کنه که برای شوهرش درس عبرتی باشه. یه تیر، دو نشون…
~“ارباب…! یادت رفت بگیش… بندهای کفشمو در بیار و پامو بوس کن…”
برزو سینه اش رو صاف کرد و دستهاشو کمی باز و بسته کرد تا یکم از گزگز بیفته. بعد به آرومی بند کفش مانیا رو باز کرد و پاشو از تو کفش درآورد و روشو بوس کرد. اما نمیدونست بعدش باید چیکار کنه. مانیا با لحن کلافه ای دستور داد: “بشین جلوم و هیچکاری نکن…”
برزو چهارزانو نشست. مانیا پاشو بلند کرد و به صورت برزو مالید. برزو بی حرکت نشسته بود و چشماشو بسته بود. مانیا با تحکم گفت: “زبونتو در بیار و پامو بلیس!”
برزو بدون اینکه حرفی بزنه دستور رو اجرا کرد. مانیا تمام کف پاشو به زبون و کل صورت برزو مالید. از نوک انگشتای پاش تا پاشنه پاش. برزو حس کرد بخاطر رفتار اخیرش داره تنبیه میشه و این کارهای به ظاهر جنسی، فقط یه پوشش برای گوشمالی ان نه بیشتر. اما قیافه ی مانیا چیز دیگه ای رو نشون میداد. تو قیافه ی مانیا انتقامجویی دیده نمیشد. چشمای خمار و نیش بازش نشون میداد که حسی که داره تو دو کلمه خلاصه میشه: لذت و شهوت. کم کم حس و حال خودش هم عوض شد. پای مانیا از انگشتاش هم شیرینتر به نظر میومد. اخمهاش کم کم باز شد و لیسیدنش که با حالتی شبیه به انزجار همراه بود به آرومی جاشو به لذت داد. آب دهن برزو از روی چونه اش به روی شلوار پارچه ایش چکید. مانیا هم با خوشحالی داشت به شوهرش نگاه میکرد. برزو انگشتای پای مانیا رو بدون اینکه دستی به پاش بزنه تو دهنش فرو کرد و اونا رو دونه به دونه مک زد.
~“آخخخخ… همکارات میدونن سگِ و پالیسِ خانومتی…؟ آره…؟”
برزو اخم کرد. تصور اینکه کسی از پرسنل شرکت اون رو توی این وضع ببینه براش عذاب آور بود. اون لحظه اگه آینه قدی هم کنارش بود، جرات نمیکرد خودشو تو آینه ببینه. حس دوگانه ای داشت: لذت از بدن زنش و انجام کاری که یه زمانی جز کنجکاویهاش بود. و حس انزجار از حجمِ تحقیر کلامی که داشت بهش تحمیل میشد. شاید کاری که برزو داشت انجام میداد، عملاً حس بدی بهش نمیداد اما کلماتی که از دهنِ مانیا بیرون میومد، حس و حالِ اون رو خراب میکرد‌. با خودش فکر کرد که شاید حرفهای خودش هم همچین تاثیر منفی ای روی مانیا میذاشته. زنی که تا قبل از اون لحظه آروم و مهربون و متین بود. زنی که همیشه شوهرشو با احترام صدا میزد و تکریمش میکرد. مانیایی که هیچوقت حتی اسم برزو رو خالی صدا نمیزد، حتی وقتهایی که شدیداً با هم درگیر بحث و مشاجره میشدن… حالا مثل سگ به پاش افتاده بود و داشت پاشو میلیسید.
مانیا یهو با پاش فشار محکمی به صورتِ برزو آورد و باعث شد برزو به پشت بیفته.
~“نه اینجوری نمیشه… تو خیلی هنوز سرکشی… بایست رامِت کنم… چهار دست و پا شو بیفت دنبالم…”
برزو دلش میخواست کلمه ی سبزه رو فریاد بکشه. اما باز دهنش رو محکم بست. نمیخواست جلوی زنش کوتاه بیاد. از طرف دیگه ای دلش میخواست با این شخصیت تازه بروز داده شده ی مانیا بیشتر آشنا بشه. میخواست بدونه زنش تا کجا میخواد پیش بره. حس عذاب وجدان و تلاش برای بدست آوردنِ دلِ مانیا هم دلیل دیگه ای بود برای ساکت کردن خودش. چهار دست و پا شد و دنبال مانیا به سمت اتاق پذیرایی برگشت. تا اون لحظه متوجه نشده بود که یکی از صندلی های نهار خوری سر جاش نیست و جلوی پرده رو به سالن قرار گرفته. مانیا داشت برزو رو به سمت همون صندلی میبرد.
مانیا کنار صندلی ایستاد و با دست به برزو اشاره کرد روی صندلی بشیند. برزو دستورِ زنش رو اجرا کرد. مانیا برای چند لحظه با چشمهاش که ازش شیطنت میبارید به برزو نگاه کرد و زبونشو آروم روی لب درشت پایینش کشید و لبشو گاز گرفت. “لخت شو!”
ابروهای برزو بالا رفت و لبخند کجی زد. “کامل؟”
~“آره، کامل…! نه! فقط شورت پات باشه و جورابت…”
برزو از دکمه آستینش شروع کرد به باز کردن و در عرض چند ثانیه پیراهن و شلوارش رو درآورد و تا کرد و روی زمین گذاشت.
~“این وسواس همیشگیت منو کشته آقای دکتر!”
برزو از لحن مانیا که به حالت عادی درومده بود خنده ش گرفت. برای لحظه ای فکر کرد که زنش داره کم کم کوتاه میاد اما حالت چهره مانیا سریعاً عوض شد و لبخندش رو جمع کرد و اخم کرد. “نخند!”
برزو خنده اش را خورد اما لبخند روی لبش را نمیتوانست کنترل کنه. مانیا با انگشت اشاره و شستش لپ برزو رو محکم گرفت و فشار داد. “میگم نخند!!”
برزو سرشو آروم تکون داد و بی صدا گفت: “چشم”
~“خیلی داری سرسری میگیریا… دارم برات حالا…”
مانیا به پشت میز نهار خوری رفت و از زیر میز طناب کلفت کرم رنگی رو درآورد. برگشت به سمت برزو. “دستاتو بگیر پشت صندلی!”
برزو اطاعت کرد. مانیا با دقت و محکم طناب رو چندین دور، دور بدن ورزیده و کم موی برزو پیچوند و دستاشو از پشت کامل بست. برزو با تعجب فقط شاهد ماجرا بود و چیزی نمیگفت. نیم نگاهی به شورت سفیدش کرد. آلت کلفتش زیر شورت خیمه زده بود و سرش اندکی خیس شده بود. مانیا جوری برزو رو به صندلی بست که برزو فقط میتونست سرشو بچرخونه.
کار مانیا که تموم شد، جلوی برزو ایستاد و پیروزمندانه به شاهکارش نگاه کرد. “خوبه!”
نگاهی به آلت شوهرش انداخت. چشماش برقی زد. “این چی میگه؟”
جلو اومد و با نوک انگشتاش محکم به آلت برزو سیلی زد. برزو از درد کمی تکون خورد و سرشو بالا گرفت و لباشو محکم بهم فشار داد.
~“آخ آخ آخ… هاپو برا صاحبش خیس کرده؟”
سیلی محکمتری به آلت برزو زد. برزو اینبار نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت: “آخ!”
~“جوووون! خوشت اومد آره…؟”
برزو حس عجیبی داشت. درد و لذت. نمیتونست دروغ بگه. دردش هم براش لذتبخش بود. تحقیری هم در کار نبود مثل چند لحظه قبل که بخواد اذیتش کنه.
+“آره!”
~“آره چی…؟ هاااان؟”
مانیا به جلو پرید و بیضه های برزو رو توی دستش گرفت و محکم چلوند. برزو با لحن شهوتناکی ناله کرد.
+“آره… ارباب…!”
~“جووووووونم… حالا شددددد!”
صورت برزو از شدت لذت سرخ شده بود و به راحتی میتونست بالا رفتن دمای بدنشو حس کنه. مانیا جلوتر اومد و لباش رو تو فاصله چند سانتی متری لبای برزو گرفت. برزو سعی کرد به جلو خم بشه و لبای زنشو ببوسه اما مانیا سرشو عقب گرفت و لبخند شیطانی ای زد. برزو چشماشو بست و خندید.
“خیلی آشغالی مانی…!”
مانیا نذاشت حرف برزو تموم بشه و با دو دستش نوک سینه های درشت و گوشتی برزو رو گرفت و فشار داد.
+“آآآآآییییی…”
~“این یدونه رو با همین تنبیه از روش رد میشم هاپو خوشگله… اما دفعه بعد نشنوم ازت این حرفا رو!”
+“چشم… ببخشید…”
برزو داشت آروم آروم با این کارا کنار میومد. اما از چشمهای مانیا فهمید که سخت در اشتباهه و چیزهای دیگه ای در انتظارشه. مانیا سرشو تو گردن برزو فرو کرد و گردنشو با شدت و حرارت مک زد. برزو بی محابا ناله می کرد و روی صندلی به خودش میپیچید. کمی بعد مانیا نگاهی به وسط پای شوهرش انداخت. آلتش اینبار کاملاً سفت شده بود. دوباره بهش سیلی زد. سرشو دم گوش برزو گرفت و نفس عمیقی کشید و با لحن پر از شهوت زمزمه کرد:
~“خیلی دوست داشتی که الان تو دهنم بود آرهههه…؟”
برزو که تموم بدنش مورمور شده بود فقط تونست سرشو به علامت مثبت تکون بده. مانیا صداشو آروم تر کرد: “باید التماسمو بکنی!” و پایین گوش برزو رو گاز گرفت و مکید. برزو داشت روانی میشد. مانیا نگاهی به صورت شوهرش کرد. چشماش خمار شده بودن و دهنش نیمه باز مونده بود. مانیا سیلی محکمی به صورت برزو زد.
~“زیادی بهت خوش نگذره…!”
برزو حس کرد از خوابِ خوش پریده. بازم اون حس انزجار و ناراحتی برگشت اما اینبار خیلی کمتر از قبل بود.
~“تو کی ای؟”
+“من شوهرتم…برزو ام…”
سیلی دیگه ای به صورتش خورد.
~“دوباره میپرسم… تو کی هستی؟”
+“داری اذیتم میکنی مانی…”
مانیا سرشو کج کرد و نیشش باز شد.
~“عههه؟؟ یعنی میخوای بگی اینقد هنوز مغروری که نمیتونی بگیش؟”
دوباره نوک سینه های برزو رو محکم گرفت و چلوند. برزو از شدت درد داد زد.
+“آآآآیییی…بسه…باشه…تو ار…ارباب منی…من برده تم… من پا لیس تو ام… کسلیس تو ام”
مانیا جلو اومد و انگشتشو روی دهن برزو گذاشت. “هیسسسسس… تند نرو!”
رفت به سمت آشپزخونه و از داخل یکی از کابینتها کیسه ی سیاه رنگی رو برداشت و برگشت. دست کرد داخل کیسه و قلاده ای رو که بهش بند چرمی بلندی وصل بود، درآورد و کیسه رو روی زمین انداخت. “سگای بی ادب بایس قلاده بشن…”
قلاده رو محکم دور گردن برزو بست و بعد طناب رو باز کرد و بند چرمی قلاده رو تو دستاش گرفت. “وقتشه بریم تو اتاق… نه… یچیزی کمه!” خم شد و دوباره دستشو کرد تو کیسه و پارچه ی بلند و ضخیم مشکی رنگی رو درآورد. “میخوام روی فرمان پذیریت بیشتر کار کنم…!” چشمهای برزو رو محکم با پارچه بست. “خببب… حالا شد…” برزو تمام مدت بی حرکت مثل یه بچه ی مطیع روی صندلی نشسته بود.
~“آروم از روی صندلی بلند شو و چهار دست و پا شو و هر جا میکشمت دنبالم بیا”
برزو که چشماش بسته بود و جایی رو نمیدید، دستور اربابش رو انجام داد و روی زمین قرار گرفت. مانیا شروع کرد برزو رو دور تا دور خونه گردوند. بعضی وقتا بند قلاده رو میکشید و سر برزو رو به سمتی که میخواست میچرخوند. برزو احساس کرد سر زانوهاش بر اثر اصطکاک و کشیدگی روی فرشها حساس شده و درد میکنه اما هیجان اتفاقاتی که داشت تجربه میکرد مانع این میشد که به درد زانوهاش توجه بکنه.
کم کم برزو متوجه شد که مانیا اون رو به سمت اتاق داره هدایت میکنه. فضای اتاق خوش بو بود و گرمای مطبوعی داشت.
~“بویی که میشنوی مال این شمعهای آروماتیکه! امروز خریدمشون. خوش بو هستن مگه نه؟”
+“بله… ارباب! خوشبو ان!”
~“خوبه… بپر رو تخت!”
برزو دستشو کمی جلو آورد و پایین تختشونو لمس کرد. تختشون نسبتاً مرتفع بود و بزرگ. دو دستشو بالا آورد و روی تخت تکیه داد و خودشو بالا کشوند. مانیا خنده ی کوتاهی کرد. “عزیییییییزممممم!”
برزو با دستاش سطح تخت رو لمس کرد. رو تختی کنار زده شده بود و جنس لحافِ زیر دستش و بویی که میداد نشونه ی نو بودنش بود.
~“برو بالا و به پشت بخواب روی بالشِت…”
برزو کاملاً بالا رفت و با دستش محل بالشش رو پیدا کرد. بالشش قبلاً سمت راست تخت قرار داشت اما اینبار دقیقاً وسط بود. فهمید که فقط خودش قراره توی تخت دراز بکشه و زنش نقشه های شومی داره! سرشو روی بالش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
~“دستاتو کامل باز کن…پاهاتم همینطور…”
برزو چاره ای نداشت جز اینکه دستوراتش رو مو به مو اجرا کنه‌. مانیا دستها و پاهای برزو رو با پارچه زمخت و سفتی بست جوری که اصلاً نمیتونست تکون بخوره. قلاده رو هم از گردنش درآورد و گوشه اتاق پرت کرد.
~“خببب… داشتیم در مورد شمع ها حرف میزدیم… گفتی خوشت اومده آره…”
برزو یک دفعه سوزش شدیدی در نزدیکی نافش حس کرد. انگار شعله ای از جنس مایع غلیظ روی بدنش ریخته شده باشه. “آآآآآآآههههههه…”
برزو آمادگی اینو داشت که بگه سبزه و به مانیا فحش بده اما درد و سوزشی که روی پوستش ایجاد شده بود شدیداً براش شهوت آور و لذت بخش بود. مانیا خنده ی کوتاهی کرد. “من که خوشم اومده… از این یکی چی؟”
باز همون سوزش و ریختگی مایعِ داغ و آتشین اینبار روی سینه اش. “آیییی… آرهههه…”
~“جوووووونننن…!”
مانیا شمع آب شده رو روی کل سینه و شکم برزو ریخت. برزو ناله ی بلندی کرد و لباشو محکم گاز گرفت. حس کرد طمع لباش یکم فرق کرده و لبشو از شدت فشار دندوناش به خون انداخته. مایع داغی که روی بدنش ریخته میشد آروم شروع به سفت شدن میکرد. مانیا شمع رو روی میز کنار تختشون گذاشت و آلت سفت برزو رو از زیر شورت چنگ زد. “آخخخخخخ… ببین چجوری کیرت سفت شده… اووووومممم پیشابتم که کل دستمو خیس کرد توله حشری! دوست داری شکنجه ت کنم آره؟”
کلمات از دهن برزو نفس نفس زنان به بیرون پرتاب میشدن: “آره ارباب… آره شکنجه م بده… جووووون… آتیشم داری میزنی ارباب…”
برزو و مانیا جفتشون از حرفای برزو به وضوح شگفت زده شده بودن. برزو به مراتب بیشتر.
~آخ… اگه بدونی کسم چجوری داره نبض میزنه توله… اگه بدونی… میتونی بدونی ولی خرررررج داره!"
+“آخخخخ قربونش بشم من… چه خرجی…”
برزو صدای باز شدن زیپِ لباس مانیا رو شنید. چند لحظه بعد لب و دهنش با چیز داغ و خیس و لزجی برخورد کرد. مانیا کاملاً روی صورت برزو نشست. برزو از شدت حشر و فشار وزنی که روی صورتش بود به سختی تقلا کرد. مانیا خندید.
~“بخورش هاپو حشری من… بخور… تو کسلیس منی… کسلیس شخصیِ منی…”
ناله ی مانیا بلند تر و بلند تر شد. برزو همچنان محکم واژن مانیا رو میلیسید و زبونشو دور کلیتوریسش میچرخوند. پارچه ی روی چشماش، بینیش، دهنش و ریشاش کاملاً خیس شده بودن و خیسیِ واژن مانیا تا روی گردن عرق کرده اش رسیده بود. مانیا دستشو دراز کرد و تیغی که روی میز کنار تخت گذاشته بود رو برداشت و با دقت پارچه ی شورت برزو رو پاره کرد. آلت سفت و برانگیخته برزو مثل مشت رو هوا پرت شد و برزو نفس راحتی کشید.
~“پارافین روی بدنت خشک شده… میدونم که هاپوی من خیلی تمیزه و دوست نداره بدنش کثیف باشه… میخوام از روی بدنش برش دارم…”
مانیا همونجور که روی صورت برزو نشسته بود و خودشو آروم جلو و عقب میکرد، تیغشو زیر پارافین خشک شده روی بدن شوهرش انداخت و شروع به جدا کردن پارافین کرد. هر از گاهی تیغ رو بیشتر به پوست حساس و قرمز شده ی برزو میکشید و خراش های سطحی و کوچیکی ایجاد میکرد.
پارافین که بطور کامل از روی بدنِ برزو برداشته شد، مانیا دید که بدن شوهرش شدیداً ملتهب و قرمز شده. از روی صورت برزو بلند شد. برزو نفس بلندی کشید. صورتش از عرق و ترشحات واژن زنش خیس خیس شده بود. مانیا پارچه ی دور چشمای شوهرشو باز کرد و لباشو عاشقونه بوسید.
~“برزو جانم… عشقم… ببخشید خیلی اذیتت کردم…”
برزو که همچنان داشت نفس نفس میزد، با لحن شهوتی به مانیا که لخت روی شکمش نشسته بود، گفت: “لعنت بهت مانی… لعنت بهت… این چی بود…؟ چیکار کردی باهام عوضی…؟”
مانیا خندید “میدونم… کارم باهات تموم نشده بود ولی پوسستو که دیدم واقعاً دلم نیومد ادامه بدم عشقم…”
مانیا دستمال مرطوبی رو از کنار تخت برداشت و بدن برزو رو کامل و با ملایمت تمیز کرد. بعد کرمی رو از کنار بسته دستمال مرطوب روی میز کنار تخت برداشت و به پوست برزو مالید.
+“این چیه؟”
~“برای کم کردن التهاب پوستته.”
بدن برزو رو با پماد مالش داد و چرب کرد. بعد دستشو روی آلت برزو که همچنان سفت و برانگیخته بود گذاشت و اون رو با واژنش تنظیم کرد و بعد خودش رو آروم رویش سر داد. بالا و پایین. برزو با چشمهای خمارش به مانیا خیره شد. مانیا دستاشو روی سینه برزو تکیه داد و لبهاشو آروم گاز گرفت. مالشِ واژنش روی آلت برزو آهسته ولی محکم بود. مانیا هر از گاهی از شدت لذت ناخونهاشو به پوست سینه ی برزو میکشید و نوک سینه هاشو فشار میداد. طولی نکشید که برزو با ناله ی بلندی ارضا شد و منی اش محکم تا دیوار پشت سرِش پاچید. مانیا هم به بدنش تکونهای ریزی داد و به خودش لرزید و ناخونهاشو محکم تو پوست سینه ی برزو فرو کرد و ارضا شد.


-“بابا جون من رفتم خداحافظ!”
برزو که داشت دکمه های پیراهنشو میبست، سرشو از لای در اتاق بیرون آورد و به رژان گفت: “خداحافظ عزیزم. مراقب خودت باش!”
رژان سرشو تکون داد و از خونه بیرون رفت. برزو از تو آینه نگاهی به بدنش کرد. جای خراش ها و التهابی که با پارافین روی بدنش افتاده بود بعد 4 روز هنوز کامل خوب نشده بود. خنده ای کرد و باقی دکمه ها رو بست و از اتاق خارج شد.
مانیا تو آشپزخونه بود و مشغول درست کردن صبحانه. برزو به پشت سرش رفت و از پشت بغلش کرد.
~“چطوری عشقم خوبی؟”
+“آره مانی جونم. خوبم. چایی آماده س؟”
~“آره نفس. بشین الان برات میریزم…”
برزو گردنِ مانیا رو بوس کرد و روی صندلی پشتِ اُپن نشست. بعد از اون شب، خیلی درباره اون اتفاقات صحبت نکرده بودن. حس میکرد مانیا بخاطر اینکه فکر میکنه زیاده روی کرده، هنوز احساس عذاب وجدان داره. همون شب سر شام بهش اعتراف کرد که اولش اون کارها رو برای ادب کردن برزو میخواست بکنه اما هر چی جلوتر میرفتن، بیشتر خوشش میومد و عطش شهوتش بیشتر میشد. بعدشم بارها از برزو عذرخواهی کرد. برزو اما چیز خاصی نگفته بود‌. چون هنوز بابت اتفاقاتی که افتاده بود شوکه بود. حسی که به سکس خاصشون داشت خیلی دو قطبی بود. اما هر چی بیشتر بهش فکر میکرد و بیشتر از اون شب میگذشت، به حس واقعیش بیشتر پی میبرد‌. حالا دیگه میتونست حسشو درباره اون شب بگه.
مانیا توی لیوان برزو چایی ریخت و جلوش گذاشت.
+“ممنون ارباب…!”
مانیا برای لحظه ای سرجاش خشک شد و به برزو که با لبخند بهش نگاه میکرد، خیره شد. سرشو تکون داد و خندید و زیر لب گفت: “توله سگ!”

نوشته: آن نبا نه نه


👍 45
👎 4
22701 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

799512
2021-03-26 01:19:07 +0430 +0430

قشنگ بود👌🏾🌺

5 ❤️

799513
2021-03-26 01:19:42 +0430 +0430

اگه بخوام با یه کلمه قلمت رو توصیف کنم، اون کلمه شیرینه
یجای نوشته بودی گردن مانیا رو بوس کرد. گردن به عنوان محل بوسه و کلمه بوس باعث میشه منه خواننده روون تر بیام جلو
مرسی از وقتی که گذاشتی و داستانت🌷

5 ❤️

799514
2021-03-26 01:19:59 +0430 +0430

داستان قشنگی بود ولی چجوری هنوز تو چند دقیقه آپ نشده ۱۴ تا لایک یهو!!

2 ❤️

799516
2021-03-26 01:21:30 +0430 +0430

لایک ۱۵ رو خودم دادم البته
بنظرم از همه ی داستان های جشنواره بهتر و قوی تر بود

4 ❤️

799521
2021-03-26 01:28:10 +0430 +0430

عجیبه چرا همه ی کامنتا میخوره برای یساعت پیش؟ سایت هک شده؟ مشکل داره یا من فقط اینجوری ام؟

2 ❤️

799529
2021-03-26 01:34:47 +0430 +0430
+A

همه کارا رو انجام دادی آفرین فقط چرا کونش نذاشتی !

3 ❤️

799572
2021-03-26 05:16:20 +0430 +0430

داستان خیلی روان نوشته شده بود اما شخصیت‌پردازی داستان (تمام کاراکترها) ضعیف بود؛ چیزی که به عنوان تضاد می‌خواستی ازش برای شخصیت‌پردازی استفاده کنی به تناقض تبدیل شده بود در حالی که می‌تونستی به جای بخش تقریباً بدون استفاده شرکت و کسی به نام محدثه، بخش شرکتو اختصاص بدی به یک فلاش‌بک ذهنی تا مقدمه‌ای بشه برای تضاد شخصیت‌ها؛ اونوقت اتفاقِ خیلی سریع BDSM برزو و مانیا (که اتفاقاً برای اولین بار بود میان برزو و مانیا رُخ میداد)، باورپذیرتر میشد.
برخلاف بخش اول داستان که توی شرکت موفق شده بودی فضاسازی خوبی ایجاد کنی، فضاسازی خونه خیلی ضعیف بود و چیزی که خواننده‌رو راغب می‌کرد به دنبال کردن ماجرا نثر روان داستان بود.
بگذریم از اشتباهاتی ریزِ داستان که فقط یک نمونه ازش می‌نویسم:
«مانیا با دقت و محکم طناب رو چندین دور، دور بدن ورزیده و کم موی برزو پیچوند و دستاشو از پشت کامل بست.»
وقتی مانیا جوری برزو رو به صندلی بسته که فقط می‌تونه سرشو تکون بده… چند لحظه‌ی بعد برزو چه‌جوری چهار دست و پا دنبال مانیا میاد اتاق خواب!؟ اگر فقط یک بار داستان، بازخوانی و بازنویسی شده بود این اشکال برطرف می‌شد.
در مورد BDSM داستان نظری ندارم چون تخصص ندارم ولی حس خوبی بهش داشتم. در کُل داستان متوسط بود.
موفق باشی و مرسی که به عنوان شرکت‌کننده افتخاری، جشنواره‌رو همراهی کردی. 🙏 ❤️

6 ❤️

799591
2021-03-26 07:53:22 +0430 +0430

لایک ۲۰ رایان جان
اول ممنونم که وقت گذاشتی و برای جشنواره با این تم سخت نوشتی .
نگارش و شخصیت پردازی و جزئیات نویسی رو که نگم برات 😂👌
امّا در مورد موضوعی که بهش پرداختی خودت میدونی چقدر برای منی که عاشق مرد دام هستم، سخت بود خوندنش.
همش منتظر بودم برزو وسط کار از کلمه امن استفاده کنه و دهن مانی رو سرویس کنه 😂😂😂
منطق داستان و کشمکش های درونی برزو با خودش برای بکار بردن کلمه امن رو بشدت دوست داشتم .این که هر بار با بهانه ای از زیر بار گفتن این کلمه در میرفت و خودش و منِ خواننده رو قانع میکرد تا همراهش باشیم و ادامه بدیم جالب بود واقعا 👌
امیدوارم یوفوریا طور ازت بخونم 🙈


799592
2021-03-26 07:53:43 +0430 +0430

این داستان سه ثانیه بعد از آپ شدن ۱۴ لایک داشت! شاید حتی کمتر از سه ثانیه. آپ شد و همون لحظه که صفحه رو ریفرش کردم ۱۴ لایک ظاهر گشت! توقع داشتم داستانی که تو کمتر از ۳ ثانیه ۱۴ لایک میگیره تا صبح لایکاش چندین برابر شده باشه. هم لایکاش هم کامنتاش.

  • نگارش نسبتا روان اما نیم فاصله اصلا رعایت نشده بود.
  • با دوست عزیزمون که کامنت گذاشته موافقم. فضاسازی داخل خونه فاجعه بود.
  • منطق داستانی زیر صفر بود. زوجی که یک دفعه تصمیم میگیرن رابطه BDSM داشته باشن! فقط یکجا نوشته تو نامزدی درباره فتیش جنسی صحبت کردن و حسشون خنثی بود و بعدش یک دفعه عملیش کردن! گرچه BDSM داستان به شدت کم روح و بدون تاثیر بود اما این BDSM رو زوجی انجام دادن که یک دفعه تصمیم گرفتن که BDSM رو عملی کنن! این اصلا منطقی نیست. مگه میشه دو نفر به هم بگن یادته قدیما در مورد BDSM حرف میزدیم؟ بعد بگن آره یادمونه. بعد بگن عه پس بیا هاپوی من باش. بعد BDSM کنن! باور پذیری داستان زیر صفر.
  • بزرگ ترین نقطه ضعف داستان نداشتن تعلیق بود. یک داستان خطی و بدون هیجان و در بعضی جاها خواب آور. یک نویسنده باید بتونه خواننده رو تشنه خوندن ادامه داستان بکنه. چیزی که این داستان اصلا نداشت. شخصا فقط خوندم تا ببینم یکی از داورهای جشنواره که دیگران رو نقد میکنه خودش چیکاره است.

امیدوارم به عنوان شخصی که داستان دیگران رو نقد میکنید ظرفیت نقد پذیری رو داشته باشید و سعی کنید در داستانای بعدیتون بهتر بنویسید. شهوانی نیاز به این داره تا همگی ظرفیت نقد پذیری داشته باشن.

5 ❤️

799594
2021-03-26 08:15:05 +0430 +0430

جناب نقّاد باشی عزیز !
اسامی داستان های جشنواره در تاپیک اعلام نتایج با حدود ۳۰۰۰ بازدید گفته شده.اینکه با ۳۰۰۰ بازدید ۲۰ تا لایک بگیره برای شما عجیبه واقعا؟
شما که خیلی پیگیر لایک ها هستی میتونی داستان های دیگه هم چک کنی که لایک های بالای ۷۰ و ۱۰۰ داره ها. رسالتت رو بی طرفانه پیش ببر جانم !
اصلا چطوره به ادمین بگی لایک و دیسلایک های همه داستان ها رو چک کنه اینجوری بهتر نیست؟
خداروشکر که لایک داستان ها همه مشخصه تهش زمستون میره و روسیاهی به ذغال می مونه😄
در مورد باقی صحبت ها خود نویسنده جواب بده بهتره 🙂

4 ❤️

799599
2021-03-26 08:31:17 +0430 +0430

روی صحبت و نقد من با نویسنده محترم بود. سپیده ۵۸ اینکه چرا از نقد من برافروخته شدید برای من عجیب است! من عین همان چیزی را گفتم که دیدم. ۱۴ لایک در ۳ ثانیه. تهمتی نزدم و دروغ هم نگفتم. تمام کاربران چشم و فهم و شعور دارند و چیزی که من دیدم را دیدند. بنده فقط توقع داشتم داستانی که توی ۳ ثانیه ۱۴ لایک میگیره حداقل تا صبح سه برابر بشه. یعنی حتی حق ندارم چیزی که دیدم را بگویم؟!
خیل زشت است که حق نقد در شهوانی را انحصاری کنیم. خیلی طبیعی است که مخاطبان پیگیر داستانهایی بشن که داوران جشنواره مینویسند. در همه جای دنیا همگان علاقه دارند و کنجکاو هستن که آثار افرادی که دیگران را نقد میکنند را ببینند.
خواهش میکنم همانطور که خودتان داستان دیگران را نقد میکنید ظرفیت نقد را هم داشته باشید.

4 ❤️

799603
2021-03-26 08:40:08 +0430 +0430

نقاد باشی
بنده در مورد نقد شما حرفی زدم؟ گفتم نقد رو خودش بیاد جواب بده چون داستان ایشونه.
در مورد لایک گفتی منم در کمال متانت مثال آوردم و توضیح دادم .اینکه تاپیکی ۳۰۰۰بازدید داشته باشه و داستانی معرفی بشه توش و ۲۰ تا لایک بگیره کجاش عجیبه 😄 و اینکه گفتم شما که ۲۰ تا لایک براتون عجیبه یه نگاه به باقی داستان ها هم بندازید بد نیست ‌.حتی پیشنهاد دادم به ادمین بگید همه‌ی داستان ها رو چک کنه .
فکر کنم واژه‌ی برافروختگی رو باید با توجه به صحبت های شما معنی جدیدی کنیم ‌.

4 ❤️

799606
2021-03-26 08:47:23 +0430 +0430

سپیده ۵۸ ربط بازدید تاپیک با لایک این داستان رو نفهمیدم. لطفا این رو به من توضیح بدید. در ضمن ادعایی نکردم که لایک این داستان فیک است. خواهشا حرف در دهن من نگذارید. نمیدونم چرا این را هی میگید و چیزی که در ذهن من نیست رو توی دهنم میذارید! اما اگه به نظر شما داستانی در شهوانی هست که مشکوک است حتما به ادمین گزارش بدید یا اصلا میشود با چک کردن جزئی لایک و دیسلایک دست افراد شیاد را رو کرد. در کل بنده چنین دغدغه ای ندارم. لطفا دغدغه خودتون رو پیگیری کنید و به من ربطش ندید و نقد من را به حاشیه نبرید.

2 ❤️

799613
2021-03-26 09:02:30 +0430 +0430

نقاد باشی خوبی جانم ؟ حاشیه ؟ چی میگی نمیفهمم؟😂😂😂😂
ربطشو خودت پیدا کن. چیز به این واضحی رو نمیدونم چطور باید بگم .
نقد هم نویسنده جواب میده.
یه دوست عزیزی هم پی وی من در دور دوم هرچی میگفتم ربطش میداد به حاشیه .چقدر یاد اون افتادم 😄

3 ❤️

799618
2021-03-26 09:09:56 +0430 +0430

سپیده ۵۸ امیدوارم بتونیم در کنار حفظ حرمتها ابهامات و سوالهای ذهنی خودمون رو مطرح کنیم و یا ابهامات و سوالات دیگران را بشنویم. من فقط یک ابهام و سوال ذهنی خودم رو طبق چیزی که با چشم خودم دیدم مطرح کردم.

2 ❤️

799621
2021-03-26 09:27:50 +0430 +0430

زیبا بود و حرفی واسه گفتن نمیمونه بجز اینکه اگه خودتون یه فانتزی دارید حتما با کسی انجامش بدید که اونم مثل شما مشتاق عملی کردنشه نه با کسی که هیچ حسی به اون کار نداره
درباره ی اونجایی که برزو میاد و میبینه زنش قیمه درست کرده و به استقبالش میاد و با گرمی باهاش صحبت میکنه باید بگم فکر نکنم زنی که مدتها با شوهرش مشکل و تنش داشته اینجوری با گرمی به استقبالش بیاد
ولی خب لایک

در عجبم چرا اینهمه داستان بی دی اس ام یهو زیاد شد

پ.ن:به برزو بیشتر قصاب یا خلافکار میاد تا دکتر و اسلیو

5 ❤️

799622
2021-03-26 09:34:03 +0430 +0430

جوننننن منم ی سگ می خواممم

0 ❤️

799624
2021-03-26 09:36:01 +0430 +0430

دوست گرام در وهله ی اول بگم که خوندن و حس گرفتن با این نوع داستان که شخص Sub مَرده اصلا برام راحت نیست و با اینحال تمام تلاشمو میکنم که چشممو رو دلبخواه خودم ببندم و تقریبا بیطرف ب داستان نگاه کنم اما قول نمیدم موفق بشم 😄🙂
خب بریم سروقت نکات مثبت داستانت ببینیم چه کردی
داستانت انقدر انسجام خوبی داشت که یک نفس بدون مکث میشد تا تهش رو رفت اونم بدون خستگی
کشش داستان و پیرنگش از لحاظ ادبی قابل قبول بود انتخاب راوی هم هوشمندانه و بجا بودش آفرین بهت👌
توی نگارش داستان چند جا جملات عامیانه تبدیل میشدن به ادبی و بلعکس! این خب یمقدار تو ذوق میزد اونم وقتی که شما انقدر عالی همه چی رو به تصویر درآوردی! کاش کمی دقت ب خرج میدادین عزیز⚘
متاسفانه در مورد گیرایی و باورپذیری داستان مجبورم نظر شخصی خودمو اعمال کنم و نظرم هم اینه که یه همچین شخصیتی ینی برزوی داستان با خصوصیات غالب “خشک،اخمو،رسمی،کم حرف،مدیر یک مجموعه با مدیریت بی نقص،کسی که اطرافیان همه ازش حساب میبرن، کسی که خودساخته هست و همیشه دستور داده و دیگران اجرا کردن” خییییلی خییییلی عجیب و غیرقابل هضمه برام که یهو این شخصیت ۱۸۰ درجه تغییر کاربری بده و تبدیل شه به یه موجود “اصطلاحا پت خانگی” و وسط اون حجم از تحقیر و … لام تا کام اعتراض نکنه، دستوراتو مو به مو اجرا کنه و تازه آخرش خیلی هم خوشش بیاد و لذت هم ببره!
میخوام بگم درسته آدما شخصیت درونی و بیرونی دارن بعله دارن ولی دیگه نه در این حد که یهو از یه وضعیت کاملا غالب تبدیل شن به یه وضعیت کاملا مغلوب. حالا شاید شما بگی یه همچین چیزی ممکنه خیییلی به ندرت اتفاق بیفته اما برای بنده باور پذیر نیست و نتونستم باهاش ارتباط بگیرم.
اگه برزو یه شخصیت توسری خور و خجالتی و درگیر با فانتزی های عجیب با کاراکتر شل و ماست و نیازمند دیگران… معرفی میشد شاید هضمش میتونست برام ملموس تر باشه.
در کل ولی داستان قوی بود و اگه جای زن و مردش عوض میشد به سلیقه ی من نزدیک تر و ۱۰۰ برابر بیشتر از خوندنش لذت میبردم :)))
موفق باشی ⚘⚘


799625
2021-03-26 09:36:10 +0430 +0430

چقدر خوبه که وقتی داستان های جشنواره به دستمون میرسه نمیدونیم نویسنده کیه…
ممنون رایان جان که افتخار دادی و شرکت کردی…هرچند به صورت افتخاری…برای صدرا که کامنت می ذاشتم اشاره کردم که وقتی نویسنده های شناخته شده سایت داستان برای جشنواره ارسال می کنن…شجاعت خودشون رو نشون میدن و به امثال من یاد میدن که نباید از داوری شدن ترسید…
بارز ترین خصوصیت داستان های تو نوشتن از کوچکترین جزئیات هستش که تو این داستان هم به خوبی انجامش دادی…فکر کنم خودت هم میدونی که بهترین داستانت نیست…ولی اگر تو بخش مسابقه بود…قطعا رقابت می کرد با 3 داستان اول…چون تو بخش مسابقه نبود نقد رو خصوصی به خودت گفتم…و برای بقیه دوستان این توضیح رو میدم که من برای داستانی که تو مسابقه نباشه نقدی ننوشتم و نمی نویسم و اگر نویسنده رو بشناسم فقط نظر شخصی غیر فنی می نویسم…
باشی همیشه دوست خوبم… 🌹 🌹 🌹


799628
2021-03-26 10:01:56 +0430 +0430

خب، سلام و درود آن نبا نه نه 👏 ❤️

قبل از نقد داستانت که طولانی خواهد بود، من از آنجایی که نظریه های توئطه رو دوست دارم یکم اونجا نمک بپاشم 😁 . راستش من هم متوجه افزایش لایک یهویی داستان شدم و تعجب کردم، البته با توجه به پاسخ سپیده خانم یک حسی بهم گفت سپیده همون ادمین هست 😂. بعد کسایی که لایک کردن رو باز کردم و داخل چند تا داستان زیری دنبالشون گشتم، پیدا نکردم، شایدم چشمام درست ندید نمی دونم. در کل مهمه ؟ یعنی واقعا 190 تا لایک داشته باشه مهمه؟ یعنی بهترین داستان میشه؟ یا اصلا 190 دیس لایک بخوره؟ اگر صرفا دوست دارید بدونید داستان های عام پسند چطوری هست خب چیز پیچیده ای نیست، یک سریال شبکه نیمه استکبار جم تیوی رو ببینید 😂 ، اینجا بهش میگیم ادبیات عام، مثلا من خودم نمی تونم یک پاراگراف کامل رو از داستان های شیوا بخونم ازون ور اون داستان مرد دیوانه ادگار آلن پو رو ده دفعه خوندم، ازش تقلید هم می کنم، هر کدوم از دوستام خونده گفته عجب چرتی بوده، خب این سلیقه من هست و شخصا من، داور ها باید ملاک عام بودن رو هم حتما در نظر گرفته باشن چون شهوانی کلا یک سایت عام هست نه تخصصی نویسندگی.اصلا ملاک نباید تعداد مخاطبین یا تعداد لایک باشه. شما هم می تونی خب به اون سبک عام بنویسید، خودتون دوست ندارید، منم دوست ندارم؛ مطمئن هستم اگر دوست داشتید می نوشتید. بهرحال من از سپیده ، ادمین و همه داورا واقعا تشکر میکنم که این جشنواره رو راه انداختن، حتی با اینکه من آخر میشم ولی باز تشکر میکنم که داستان هام رو وقت میزارن و می خونن 😁 از همینجا یک قلب برای سپیده می فرستم بره دم خونش ❤️ بتپه و همیشه سربلند باشه.

خب نقد داستان 🌹 : چیزهایی که از دوبار خوندن داستان فهمیدم این هست که داستان درباره مردی بود به نام برزو، کارمند و مدیر یک دستگاه دولتی یا شرکت خیلی بزرگ. چرا دولتی؟ از کلمه کارتابل که بیشتر در دستگاه های دولتی استفاده میشه، از طرفی وقتی نیرو هاش رو با اسم کوچیک صدا میزنه، بیانگر صمیمیت بین همکاران است. برزو شخص مستبد است و این از برخورد همکاری که چشمش برق زد می شد فهمید. با ایجاد یک پارادکس شخصیتی برای برزو و نوع رابطه جنسیش، این داستان به پایان می رسه. در اصل تم داستان این بود: مردی که بیرون گرگ باشد، می تواند خونه چوپان داشته باشد. نویسنده این موضوع رو حرفه ای نشون داد و لذت بردم ❤️. حسی که داشتم یاد داستان همسایه ها از ریموند کارور افتادم.
صحنه اول داستان به صورت اکشن و توصیف داینامیک شروع شد، منظورم از توصیف داینامیک، توصیفی هست که برای اتفاق در حال انجام رخ میده و باعث میشه خواننده استاپ نکنه. برعکس من که توصیف استاتیک می نویسم و داستانم تبدیل شده بود به اسلو موشن. هر ازگاهی هم راوی داستان با استفاده از خلاصه روایت (Narrative Summery) بعضی قسمت هارو به خواننده توضیح میده مثلا : «البته برای محدثه، این نظر از همه نظرهایی که قبلاً شنیده بود با ارزش تر و لذت بخش تر بود. »، این خلاصه روایت با اینکه اصلا وجودش اجباری نیست و برای خواننده های خاص شاید شاید به داستان آسیب بزنه ، اما باعث میشه داستان عام پسند تر بشه. یعنی نویسنده مخاطب شناسی خوبی داره👏 ! صحنه اول بهترین صحنه داستان بود و البته دارای یک مشکل کوچیک بود: پاشیدگی کاراکتر، یعنی نویسنده کاراکتر هارو داخل داستان می پاشه و باعث میشه خواننده گیج بشه و اسم هارو قاطی کنه، خودمم برای همین داستان رو دوبار خوندم. این پاشیدگی کاراکتر داخل صحنه های بعد هم میره. حالا باید چی کار می کرد؟ نویسنده باید مثلا می گفت چند تا از نیرو هاش رو دید. اینطوری با از بین بردن شخصیت کاراکتر و تعریف تیپ کاراکتری بجای شخصیت، خواننده خودش کاراکتر هایی رو تو ذهنش می ساخت. مثل یک فیلم که یک مردی میره از دکه سیگار میخره، هیچ وقت سیگار فروش رو توصیف نمی کنیم که کلاهش چه شکلی بود، اسمش چی بود که بخواد تبدیل به شخصیت بشه، همون تیپ باشه کافیه مگر اینکه تا اخر داستان خودش رو نشون بده.

صحنه دوم نوع نوشتاریش با صحنه اول کامل عوض شد. توصیفات داینامیک به حداقل رسید و جای خودش رو به خلاصه روایت داد، چرا؟ آیا نویسنده وقت کافی برای نوشتن نداشت؟ در دو روز مختلف نوشته شده؟ بهرحال باعث شد داستان از یک دستی خارج بشه و یک بعد دیگه بگیره، شاید به نوعی عام پسند تر بشه.
بلی به نظرم با توجه به اینکه رابطه جنسیشون تو اون خونه یا اتاق انجام شده، حداقل محیط به صورت توصیف استاتیک تعریف بشه تا خواننده ای که دستش تو شورتش هست و میخواد کاری انجام بده بهتر تصور کنه 😁 . یا خواننده ای مثل من که دوست داره از اول کل داستان رو تجسم کنه، رنگ و بو بده، براش راحت باشه. بیان اینکه صرفا خوش بو هست کافی نیست، حداقل یک بوی خورشت سبزی اضاف میکردی به اتمسفر 😁

درباره صحنه اخر هم می تونم بگم خیلی خلاصه بود، شاید باید از صحنه رابطه جنسی کم میکردی و به صحنه اخر اضاف میکردی. بخصوص که یک کاراکتر حتما باید در داستان عوض بشه، اگر همون عقاید و شخصیت اول رو داشته باشه یا از نظر روحی همون باشه خیلی مناسب نیست. به نظرم قوی ترین پایانی که می تونست داشته باشه اینه که برزو برگرده سرکار و خوش اخلاق و مهربون تر شده باشه. اینطوری نخ ( plot thread )قشنگی که در صحنه اول باز کردی رو اخر داستان می بندی. من خودم معمولا برای مدیریت نخ های داستان از یک فایل اکسل استفاده می کنم و اونجا مدیریتش میکنم ولی خب برای یک نخ نیازی به مدیریت خاص نیست.

خلاصه داستان خوبی بود، برزو حالا حالا ها تو ذهن من به زندگیش ادامه خواهد داد، ممنون از داستانت 😁


799631
2021-03-26 10:12:49 +0430 +0430

ارتمیس ماچ به خودت و یه قلب پر‌تپش‌تقدیم بهت .
تز‌این حجم‌ عظیم جنبه متعجبم و تعظیم میکنم بهت ❤❤❤
ادمین نیستم باور کن 😂😂
صد البته لایک مهم نیست .
بنظر من مخاطب باشعور مهمه
اینکه زیر داستانت و توی تاپیک کیا بیان حتی نقدت کنن مهمه!
آلن پو رو عاشقم دختر جان
سوسک طلاییشو هم بخون حتما
اگر کتاب خوبی هم خوندی و بهم نگفتی خدا سوسکت کنه😂😂😂❤


799632
2021-03-26 10:13:26 +0430 +0430
  • از:_/
2 ❤️

799633
2021-03-26 10:14:12 +0430 +0430

سلام حمیدرضا از مشهدی.خانم هایی که پایه سکس هستن تماس بگیرند.09157702176

0 ❤️

799639
2021-03-26 10:24:46 +0430 +0430

آن نبا نه نه عزیز

«قلاده رو محکم دور گردن برزو بست و بعد طناب رو باز کرد و بند چرمی قلاده رو تو دستاش گرفت.»
درست میگی… من تصورم این بود اینجا منظور بند طناب قلاده‌اس… 🙏 ❤️ 🙏

2 ❤️

799640
2021-03-26 10:26:01 +0430 +0430

رایان جان
مطمئنم اگر در شرایط ایده آل بودی داستان بسی لذت بخش میشد. نیازی نیست بگم در مورد داستان چقدر بحث کردیم و وویس های بالای ۳_ ۴ دقیقه دادم 😂🤦‍♀️
اما مهم اینه بقول آرش این شهامت رو داشتی که با اون اوضاع و احوال روحی ک امیدوارم هرچه زودتر تموم بشه یا حداقل ملایم بشه، نوشتی و جشنواره رو حمایت کردی و حرکتی نو بوجود آوردی. از نقد هم هراسی نداشتی و خودت گفتی این داستان مورد قبول خودت نیست.
امیدوارم در شرایط خوب یه داستان دیگه برای جشنواره بنویسی 🎈😘

7 ❤️

799648
2021-03-26 11:03:18 +0430 +0430

رایان عزیز…
از اینکه داستانت رو در بخش مسابقه وارد نکردی، جدا متاسف شدم، چون تمام آیتمهای لازم واسه درگیر شدن و رقابت تنگاتنگ با سایر داستانها رو داشت و میتونست چالش خوبی رو حتی برای تیم داوری ایجاد کنه.

داستان تمام مالفه های یه روایت قصه گو رو داشت، فضاسازی خوب، سعی نویسنده در شخصیت‌پردازی هر دو شخصیت اصلی و رعایت ریتم مناسب و یک دست تا انتها…

پرداختن بیش از اندازه به صحنه‌ی آغازین داستان، که تنها حسنش آشنایی مخاطب با شخصیت مانی بود، اگه نگیم ضعف داستان بود، اما اطلاق زیاده‌گویی به اون دور از انصاف نیست، چرا که هیچ تاثیری در ادامه‌ی جریان روایت نداره و شخصیتهایی که تا حدودی به پردازش اونها تاکید هم شده، در همون پارت اول محو می‌شن و تاکید نویسنده توجیه و دلیلی پیدا نمی‌کنه، مثل خانم محدثه. (راستش به شخصه انتظار داشتم داستان، یه جایی باز به این شخصیت برگرده).

ضعفهای مربوط به BDSM رو دوستان اشاره کردند و من هم به غیر قابل پذیرش بودن اون اعتراف می‌کنم، چرا که در اینجور موارد و زمانی که زوجین درصدد تنوع بخشیدن به رابطه‌ی سکس‌شون هستن، بیشتر درگیر یه بازی سکسی میشن تا طراحی و اجرای یه گرایش ذاتی و درونی مثل اس ام.

درکل پیشتر با قلم و سبک نگارشی شما آشنا شده بودم و از قدرت قلمت خبر دارم و منصافانه عرض کنم که این داستان اون سطح توقع بالایی رو که از شما داشتم برآورده نکرد، اما می‌تونست جزو برگزیده‌های این دوره باشه.

قلمتون مانا…
سال نو مبارک…🍃🌹


799650
2021-03-26 11:08:43 +0430 +0430

آقا
آقااا
آقااااااا
آقاااااااااااا

شخصیت برزو رو به اشتباه مانی خطاب کردم …

برزو
برزو
برزو
برزو

ادمین جان کممممممممممممممکککککککککک، ویرایش، ویرایش ویرایش… ☹🖐

5 ❤️

799653
2021-03-26 11:46:01 +0430 +0430

به قول خودم: طِلاااااااا

یه چیزی که از این داستان رو دوس داشتم، این نکته بود که تمرکز راوی رو یه شخصیت باقی موند. نویسنده نیومد با پرداخت بیخود به اتفاقات از زاویه دید مانیا، یا مثلا گفتن از ذهنیات و احساسات اون، باعث پراکندگی الکی و بی دلیل داستانش بشه. اینطوری نویسنده بدون کمگویی و با رسوندن اصل مطلب، همزمان انسجام نوشته رو هم در بالاترین حد نگه داشت.

یه چیزی هم که درمورد این داستان دوس نداشتم، بدون پیرنگ بودنش بود. حالا اسمشو مراسم آشتی کنون بذاریم، یا انتقام، با زهر چشم گیری یا … . بازم باعث نمیشه که هدف و مسیر داستان، داستان رو توی ذهن ساخت یافته نشون بده. چون پیرنگ داستان ضعیف حس میشه (اگه بشه اسمشو پیرنگ گذاشت).

با این حال، بازم میگم طِلاااااا


799677
2021-03-26 14:35:19 +0430 +0430

رایان عزیز…
همونطور که می‌دونی، عنصر باورپذیری در داستان و خلق شخصیت‌های باورمند از ارکان اصلی داستان به حساب میاد.
پذیرش یک شخصیت و اتفاقات پیرامون اون از طرف مخاطب، برمی‌گرده به پیش زمینه‌ی ذهنی‌ای که نویسنده از اون کارکتر به مخاطب ارایه میده.
به طور مثال و در مقام قیاس، خلق شخصیت سوپرمن در سینما که بر پایه‌ی تخیل محض ساخته و پرداخته شده، به خاطر پیش زمینه‌های ذهنی مخاطبین از وقایع آخرالزمانی و ابر قهرمانها به راحتی پذیرفته شده و مخاطبین عام و خاص با این شخصیت افسانه‌ای به راحتی ارتباط برقرار کرده و اون رو پذیرفته و حتی باور دارند.

حالا همین شخصیت ابر قهرمانی در سینمای بالیود که به وفور هم در فیلمهاشون دیده میشه، کاملا تصنعی، نچسب و غیرقابل باور هستن و حداقل طیف وسیعی از مخاطبان اون رو نمی‌پذیرن…
چرا که تمام این پذیرش یا عدم پذیرش، برمی‌گرده به شخصیتی که در ذهنیت مخاطب شکل گرفته…

با احترام به توان و ذهن خلاقت، شخصیت برزو در داستان تو هم با توجه به پرداختی که پیشتر شده و ذهنیتی که برای مخاطب ایجاد شده بود، در موقعیت اس ام باور پذیر نبود. هرچند که شما تلاش زیادی هم برای همگامی این شخصیت با جریان اس ام کرده بودی که قابل ستایش هست

اصولا ، به نظر من BDSM یه گرایش، نگرش و سبک زندگی هست که تا حدود زیادی هم به ذات و تمایلات درونی افراد وابسته و پیوند خورده و ورود اون به اتاق خواب و سکس، به طور ناگهانی سخت و دور از ذهنه…

خودم که شخص رمانتیک و احساسی هستم و سکس وانیلی رو ذاتا می‌پسندم و نهایت خشونتی که در سکس میتونم انجام بدم، اسپنک و … هست، بعید میدونم که حتی با قبول پارتنرم، بتونم یه سیلی محکم به صورت اون بزنم …

نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا خیر؟

5 ❤️

799686
2021-03-26 15:24:40 +0430 +0430

بد نبود عزیز،

3 ❤️

799688
2021-03-26 15:39:06 +0430 +0430

جالب بود 👏
این که شخصیت مرد داستان این بار ساب شده بود تنوع خوبی بود. بلخره همیشه شعبون یه بارم رمضون! این روی سکه هم به وفور وجود دارد و نمیشود آن را نادیده گرف برا همین پیشناهاد میشود نسبت بهش گارد نگیریم و عادت نشود که به محض برخورد با واژه BDSM فقط مردِ ارباب با زنِ برده مورد تصور قرار گیرد.

راسی شخصیت “مانیا” چقد برام قابل هضم بود انگار خودم بودم! اینم که برخی دوستان از جمله black_destiny گرامی فرمودن دوگانگیِ شخصیتی “برزو” چیز نادری‌ست باید بگم که اشتبا میکنید، دس کم خودم که یادش بخیر زمان یاهومسنجر یه دوران میسترس فیک بودم (خخخ) با چن مورد از این افراد برخورد داشتم و فمیدم چیز نادری نیس و از استاد دانشگا بگیرید تا مدیر شرکت و… به وفور هسن مردانی که توی محیط کار مقتدر و سخگیرن ولی توی تختخواب تمایل دارن ساب باشن (درضم فیک نبودنِ اونا برام محرز گشته بود) هرچن قاعده‌ای در کار نی که به طور کلی توضی بده دلیل این دوگانگی چیست ولی گمان میرود خودشونم خسه میشن از اون شخصیت خشک و جدی که شغلشون ازشون میسازد و به همین دلیل برا فرار از اونچه بیرون اجتما ازشون انتظار دارد باشن، ترجی میدن لاقل توی حریم تختخواب خودشونو آزاد بذارن که برعکسشو هم تجربه کنند.
سریال Sex Education در جایی از فصل دومش به این موضو نیز پرداخته.

درمورد اسامی هم موافقم با artemis25 و Lor-Boy گرامی که نیازی نبود نام کارمندان شرکت اورده شود. چون برا خودمم زمانی که از شخصیت “محدثه” نام اوردی یه پرونده تو مخم وا شد براش و انتظارم میرف که در ادامه‌ی داستان بازم ایشون یه نخشی داشته باشد…

در کل لذت بردم و خسه نباشی.

7 ❤️

799705
2021-03-26 16:48:57 +0430 +0430

بسی منتظر این داستان بودم! خسته نباشی رایان جان. داستانت متفاوت با داستان‌های معمولِ bdsm سایت بود و همین، جالبش کرده بود. 👌
بقیه‌شو دوستان گفتن. اضافه‌گویی نمی‌کنم. 😁
لایک تقدیم خودت و داستانت 💙

5 ❤️

799719
2021-03-26 18:47:20 +0430 +0430

رایان چرا برای باور پذیرتر شدن داستانت مثالی که برای خودم زدی رو نمیگی 🙄😂😂😂😂 تو دقیقا منو مثال زدی، شخصیت دنیای خارج از تختخواب و دنیای سکسیم زمین تا آسمون متفاوته.
یه شخصیت میسترس طور و دام گونه در دنیای واقعی و کارم و دختری بشششششششدت ساب و سلطه پذیر در روابط احساسی 🎈

5 ❤️

799750
2021-03-26 22:39:15 +0430 +0430

مهم تر از هر چیزی از واژه «ولع» استفاده نشده بود
علیرغم اینکه خودم گرایش به مستر بودن دارم و سیزده ساله برده داری می کنم، نگارش کار خیلی خوب بود و تا آخرشو خوندم

1 ❤️

799764
2021-03-27 00:29:01 +0430 +0430

جالب و همچنین قلم روان و زیبا…
اما بعضی قسمتاس ضعیف بود و جا برای بهتر شدن داشت…
درکل که خوب👏👏❤️

0 ❤️

799913
2021-03-27 14:07:19 +0430 +0430

داستانو خوندم قشنگ بود
کامنتارو خوندم پشمام ریخت. اصن همه در حد خیلی والایی از علم و ادبن. دمتون گرم بمولا. یکم همت کنیم ایرانو میسازیم

0 ❤️

800223
2021-03-29 01:53:38 +0430 +0430

حیف این داستان را در جشنواره شرکت ندادی، چون مطمئنم آخر میشدی😉

0 ❤️

800765
2021-03-31 04:40:28 +0430 +0430

عالی بود

0 ❤️







Top Bottom