سبزِ چشمات

    1398/2/2

    نمیدونم حالا که اینو مینویسم داری چه کار میکنی؟ ازدواج کردی با کس دیگه ای هستی یا نه هنوز هم توی اتاق زیر شیروونی نشستی و نقاشی میکشی و کتابی که بهت گفتم رو مینویسی !؟اما مطمئنم حرف بقیه راجبت درست نیست !


    اما خوب میدونم هنوزم هم دلت پیش اولین روز ملاقاتمونه هنوز هم دلت پیش اولین بوسمونه هنوز هم دلت پیش سیاهی چشم هامه هنوزم دلت پیشِ ....!
    خودکارم رو لای دفتر گذاشتم و از پشت میز تحریر بلند شدم ، صدای جیر جیر روکش صندلی با صدای موزیک ملایم اتاق و قطره های اروم بارون قاطی شده بود و جعبه ی سیگار التماس میکرد
    فقط یه نخ !


    سیگار و روشن کردم و انگار قبل اینکه به لبم برسه خبرش به ننه رسید ذلیل مرده شی که هرچی میکشم از دست توی کثافته اون گوهُ تو خونه ی من روشن نکن..
    بی توجه به حرف ها و داد و بیدادش کنار پنجره چوبی اتاق ایستادم و پرده رو کنار زدم .
    هوا بارونیه درست مثل اون روز اولین روزی که گفتی من عاشق تو شدم !!!.


    ۱۳۸۷/۸/۷
    ساعت ۲/۰۵ بعد ظهر
    دوربین به دست از لای جمعیت خودم رو به نزدیک مقبره می رسونم هنوز فاصله زیادی باهاش دارم اما شکوه و زیباییش از همین جا هم معلومه اروم نزدیک تر میشم و هر لحظه زیبایی پاسارگاد بیش‌تر میشه ، با موسیقی زنده ی حماسی ای که توسط یه سری جوون خوش ذوق نواخته میشه زیبایی پاسارگاد و روز منتسب به تولد کوروش بزرگ چندین برابر میشه
    روحم در حال پروازه و چشمم دودو میزنه دنبال بهترین کادر برای عکاسی ! عکاسی جلد اول مجله ، مجله پرتغال ! عکسی که از تهران تا اینجا به دنبالش اومدم
    بالاخره زاویه مناسب رو پیدا میکنم و کمی خم میشم توی فکر تیتر عکس هستم و اروم عقب میرم نور دوربین رو تنظیم میکنم و یه قدم به عقب تر همه چی آماده هست که برخورد با چیزی متوقفم میکنه . دوربین رو رها میکنم و برمیگردم و پشتم رو نگاه میکنم هم زمان یه خانوم هم برمیگرده و چشمم میوفته توی یه جفت چشم سبز درشت
    آآآ عصر تون بخیر خانوم عضر میخوام من اصلا متوجه نشدم شما پشتم ایستادید
    نه نه اصلا احتیاجی نیست عضر خواهی کنید من مقصر بودم
    با دیدن دوربین کوچیک عادی توی دستش و یه خانواده سه نفره که ژست گرفته منتظر هستن تا ازشون عکس بگیره سریع فهمیدم برای جبران باید چه کار کنم !
    دوستدارید من ازتون عکس بگیرم ؟
    باعث افتخاره !


    بعد از دیدن عکس ها حسابی هیجان زده شده بودن
    خوب چطوره ؟
    واقعا عالیه فقط من چطور ازتون عکس هارو بگیرم؟
    آه شما کدوم شهر زندگی می‌کنید؟
    تهران
    عالیه منم تهرانم
    خوب؟
    من برای یه نشریه کار میکنم ، ناشر مجله پرتغال
    بله میشناسم!!
    اگر مشکلی ندارید شماره من رو داشته باشید و تهران باهام تماس بگیرد عکس ها رو روی سی دی تحویلتون میدم


    کمی مِن مِن کرد و بعد قبول کرد


    ____۰۹۱۲۱




    ساعت ۴/۳۰ بعد الظهر
    ۱۳۸۷/۹/۱۵
    تقریبا ۱ ماه بعد بود که تماس گرفت و آدرس نشریه رو خواست براش توضیح دادم که توی محل کارم نمیشه پس لطفا بیاید به یه کافه


    کافه؟
    بله ،بلوار میرداماد میدان مادر...


    تا قبل اینکه تماس بگیره برام در حد یه دختر معمولی مثل هزار دختر دیگه شهر بود اما از تماسش تا لحظه ورودش به کافه قلب من در حال انفجار بود !
    وارد کافه شد سر تا پاش رو برانداز کردم ، خوشگل تر از قبل شده بود براش دستی تکون دادم و سمتم اومد
    سلام اروم و کوتاهی کرد و کیفش رو روی میز گذاشت و بعد نشست .
    من عاشقشم !
    عاشق چی ؟
    عاشق ترکیب زرد و طوسی رنگ لباس هاتون رو عرض میکنم و عطرتون هم که باید ، البته اگر اشتباه نکنم Miss Dior باشه


    لبخندی زد مشخصه عاشقشی خودتون هم همین رنگ هارو انتخاب کردین تیشرت زرد و پیرهن طوسی و احتمالا شلوار طوسی


    دقیقاً
    چند ثانیه ای لبخند زدیم و به صورت هم نگاه کردیم تمام سلول های بدنم فریاد میزدن که میخوامش و اگر سرفه گارسون نبود به خودمون نمیومدیم


    _ خوب زوج عاشق با لباس های ست کل کافه تو کف عشق شماست ، فقط اینکه نمیخواید سفارش بدید؟


    او حتما من یه قهوه لطفا و خانوم رو نمیدونم


    ۶:۳۴ بعد الضهر
    به خاطر سرمای هوا و بارون خودم رسوندمش کاری ک ازش متنفرم ماشین رو سر خیابونشون نگه داشتم ، نگاهی بهم کرد و تشکری کرد اما انگار دلش به رفتن نبود و دنبال بهونه ای برای کش دادن ماجرا بود !


    من حتی اسمتون رو نمیدونم !


    مگه من اسم شما رو میدونم؟


    خوب من مَریَما هستم و شما


    مریما ! چه اسم قشنگی من هم محمد علی هستم البته که منو به اسم دیگه ای صدا میزنن !
    چه اسمی؟ امید ! البته فقط افراد آشنا و میخوام که شما هم
    منو امید صدا بزنید !


    و این چه معنی ای میده ؟


    تمرکز کردم و گفتم :یعنی میخوام باهتون آشنا بشم ، یعنی بیش‌تر آشنا بشم پوفی کردم وادامه دادم :خیلی بیشتر در حدی که هر روز ببینمت و خوب رک بگم یه جورایی حسی بهت دارم که اولین باره تجربش میکنم کمی فکر کردم و‌بعد :
    چشمات ! اولین بار اونا رو دیدم و احساس میکنم احساس میکنم !راستش نمیدونم چطوری بگم خوب...


    حرفم رو قطع کرد بزار من بگم عاشقم شدی !


    اونقدر با اطمینان گفت که نفسم رو بیرون دادم و سرم و تکیه دادم به صندلی


    خوب ببین آقا محمد علی طبیعیه افراد زیادی عاشق من شدن ولی پیش نیومده که بخوام بهشون بگم امید ! آه
    نفسی کشید و گفت ببین آقا امید یا نه اصلا امید خالی ، منم ،منم ازت خوشم میاد منم ..
    سرش رو پایین انداخت


    و این چه معنی ای میده ؟
    یعنی درخواستت رو قبول میکنم !


    خرداد ۸۸
    ساعت ۶:۰۰ بعد الضهر سرم توی نشریه به خاطر انتخابات حسابی شلوغ بود و سر تا پام هم به اصرار مریما سبز بود تلفنم زنگ خورد جواب دادم


    من: جانم مریما
    مریما : آب دستته بزار زمین بیا
    من : کجا بیام کلی کار داریم
    مریما (با صدایی کمی بلند تر ):گفتم بیا ستاد
    من:چشم چشم تسلیم
    مریما : آفرین پسر خود بوس بوس
    و قطع کرد از دفتر نشریه زدم بیرون و نشستم توی ماشین
    تقریبا نیم ساعتی کشید ولی بلاخره رسیدن مریما تنها توی ستاد نشسته بود و دیر وقت هم بود ، بهم گفت که یه سری اسناد داره که نشون میده قراره توی انتخابات تخلف بشه وووو
    و کاری که از دست من برمیاد برملا کردنش تا قبل اینکه کار از کار بگذره هست ، هرچی بهش گفتم بیخیال شو مطالب مجله بسته شده و کاری از دست ما برنمیاد فردا نوبت چاپه و تازه عمرا همچین چیزی رو چاپ کنن دست بردار نشد


    ۸:۰۰ شب
    کلید رو توی در چرخوندم و وارد نشریه شدیم یه دفتر کار قدیمی پر از کاغذ و حسابی شلوغ و نامرتب ، چراغ رو زدم و وارد شدم پشت سر مریما در رو بستم !و کلید رو روی در گذاشتم و قفلش کردم .
    از اینکه باهاش تنها بودم حال عجیبی بهم دست داده بود مدت ها بود ، که توی فکرش بودم اما الان و امشب و اینجا؟!
    من:مریما بیا برگردیم بریم ، این کار ما نیست !
    مریما :انقدر آیه یس نخون مطالب کجاست باید با این کاغذا جا به جاش کنیم .
    من: اتاق رئيس توی کشو ی میز
    چشمی چرخوند و از روی تابلو اتاق مدیریت رو پیدا کرد به سمتش رفت و دستگیره رو پایین داد!
    مریما:اینکه قفله!
    من:قفله دیگه!انتظار داشتی باز باشه؟
    پوفی کرد و عصابانیت سمتم اومد روبروم ایستاد و با دست اشاره کرد به سمت در
    مریما:بشکنش
    من: اینطوری من بدبخت میشم میفهمن کار منه چون فقط من کلید در رو داشتم که با صلح وارد بشم و بعد این در و بشکنم و چیزهایی بر علیه نظام رو با مطلب مجله عوض کنم !
    چه بلایی سر من میاد؟به این فکر کردی؟


    مریما: اما اگه این کار رو نکنیم این بلا سر کل مردم میاد و ما در مقابل تمام اون ها هیچی نیستیم!‌
    کمی فکر کردم و بعد : فقط به خاطر تو نه هیچ چیز دیگه!
    تا خواستم به سمت در بدوَم و در رو بشکنم مانع شد
    کاغذ های توی دستش رو پاره کرد ریز ریز و ریخت توی سطل
    من: چکار کردی دیوانه؟
    مریما:نمیزارم بلایی سرا بیاد تو از زندگیت به خاطر حرف من گذشتی و من حالا بخوام به خاطر مردم از زندگیم که تو باشی بگذرم؟ عمراً


    لال و هرز شده بودم نه به الان و نه به دقیقه قبلش فضا فوق العاده احساسی بود سمتم اومد و بغلم کرد هردو میدونستیم چی میخوایم : امید بیا امشب یکی بشیم !
    به صورتش نگاه کردم هیچ وقت فکر نمیکردم اول اون پیشنهاد سکس بده : اما تو باکره ای


    مریما:نه ، من توی بچگی از دستش دادم
    اومدم حرفی بزنم که گفت لطفا نپرس چطوری !


    سرم و به علامت تایید تکون دادم و لب هامو نزدیک لب هاش کردم دست هام دوطرف رون های پاش بود و اروم حرکت دادمشون به روی باسنش مشغول لب گرفتن شدیم بدنم داغ داغ شده بود و نفس نفس زدنش دیوانم میکرد


    لحظه ای خودش رو جدا کرد و مانتوش رو کند و پرت کرد شالش هم از قبل دراومده بود و روی شونش بود اون رو هم بیرون کشید و پرت کرد


    دوباره برگشت توی بغلم هردو روی زانو نشستیم و لب هامون قفل توی هم لب هاش مزه عسل میداد و نفس هاش دیوونم میکرد !
    هر نفسی که اون بیرون میداد رو من توی ریم میکشیدم و بالعکس


    اروم از هم جدا شدیم هردو عرق کرده بودیم به صورت هم خندیدیم و باز شروع کردیم
    چند دقیقه بعد من تکیه دادم روی دست هام و مریما با تردید دستش رو برد به زیپ شلوارم
    تمیزه؟
    اره!
    آوردش بیرون و خودم هم کمک کردم تا شلوارم رو از پام خارج کنه
    اروم لب هاش رو نزدیک کیرم برد و کردش توی دهنش و شروع کرد بالا و پایین کردن
    زیاد از این حرکت خوشم نمیومد و به همین خاطر سریع متوقفش کردم این بار مریما رو کامل لخت کردم از سر تا پا هیچ چیزی توی تنش نبود و لخت کف دفتر بود رفتم سراغ کسش و شروع کردم با زبون باهاش بازی کردن بغل رون پاش یه پروانه خالکوبی کرده بود که زیبایی اون کس بی موی کلوچه ای رو دوچندان میکرد
    یه زبون بهش کشیدم و بعد اروم چوچولش رو بین دندون هام گذاشتم یه گاز کوچیک و بعد شروع کردم به میکدنش اه و نالش بهترین تشویق برای من بود و من توی صدای اه و ناله مریما گم شده بودم
    بیخیال چوچولش شدم و زبونم رو توی واژنش کردم
    دادی زد و سرش و بلند کرد و گفت تروخدا بکن توش بسه بسه و دوباره سرش رو گذاشت زمین
    دو زانو نشستم پاهاش رو گرفتم و کمی بالا کشیدمش روی پاهام کیرم و تنظیم کردم ۳،۲،۱ و فرو کردم تو
    اه جیغ مانندی کشید و بعد ما بین هر اه یه التماس
    اآآااااه تُـــ تــُ رو خُـ دا تند تررر ااااه


    ۱۳۸۸/۳/۲۳ تظاهرات
    انتخابات تموم شده بود و نتایج هم اعلام شده بود و حالا من توی جمعیت معترض به دنبال مریما فریاد میزدم و صداش میزدم


    خون از روی پیشونیم راه گرفته بود و مریما رو نمیتونستم پیدا کنم کمی اونطرف تر
    صدای جیغش رو شنیدم با سرگیجه و گیجی به سمتش رفتم و دیدمش که روسری از سرش افتاده و دوتا نره خر دستاش رو گرفتن و به سمت یه ون‌ سیاه میبرنش
    داد می زدم و فریاد میکشیدم ، بیناموسا ولش کنید اون زنه منه عوضیااااا مگه خودتون ناموس ندارید؟
    چشمام تار میدید و سرم به شدت گیج میرفت مثل آدم های مست تلو تلو میخوردم و داد میزدم آخرین صحنه ای که یادمه وقتی هست که سربازی به سمتم نشونه رفت و مریما ی عزیزم جیغ زد بعد اون فقط لامپ های سقف بیمارستان که از بالای سرم تند تند رد میشدن یادمه و گروه گروه آدم خونی و زخمیِ گوشه بیمارستان !


    ۱۳۸۸/۷/۸
    ساعت ۱۴:۰۵
    مریما امروز با وثیقه آزاد شده و قراره برم برای آخرین بار ببینمش قراره یه قاچاق چی امشب از مرز ردش کنه و معلوم نیست حکومت چه بر سر خانوادش میاره !
    میره ترکیه و مقصد بعدی هم فعلا معلوم نیست !


    ساعت ۱۰:۰۰


    مریما:امید؟
    جان امید؟
    مریما : یه چیزی رو باید بدونی!
    چی؟
    تو داشتی پدر میشدی و من قصد داشتم باهم فرار کنیم و بریم بچمون رو بدنیا بیاریم ! اما خوب اون سقط شد و من فراری !
    امید ؟
    بله؟
    مریما:باهام میام ؟
    نه
    مریما:نه؟
    نه ، چون ننه، مادربزرگم رو میگم هیچ وقت حرفش رو نزدم؟ ، اون تنها کسیه که دارم منو بزرگ کرده! و نمیتونم تنهاش بزارم!
    مریما : میفهمم ، پس پدر و مادرت ؟
    جنگ ! من اصالتاً خرمشهری ام چند ماهم بوده که جنگ شروع میشه پدرم و مادرم شهید میشن و من و مادربزرگ زنده میمونیم و میایم تهران
    مریما: چی شد که اونا شهید شدن و شما نه؟
    اونا پزشک بودن و بعد از فرمان تخلیه شهر مارو راهی میکنن اما خودشون نمیان!
    مریما: متاسفم چرا تا الان نگفتی؟
    قصه قشنگی نیست که همه جا جارش بزنم ،راستی برات یه کادو دارم ، یه دفترچه ! آخرین چیزی که از پدرو مادرم دارم تمام عمرم چیزی توش ننوشتم حالا میدمش به تو ! تا توش داستان خودمون رو بنویسی
    مریما: حتماً، منم برات‌چیزی دارم
    دست کرد توی جیب مانتوش و با تاخیر پاکت سیگار رو روی میز گذاشت
    کمکت میکنه اروم شی !


    اونشب مریما رفت و فقط یه چیزی ازش میدونستم ، یه اتاق زیر شیروونی از قبل اجاره کرده!
    تا صدای برخورد بارون با سقف‌ رو بشنوه.
    ———
    ۱۳۹۸/۱/۱۴
    ساعت ۶:۴۹
    میرسم به سر خاکش ، با تمام مقاومتی که دارم ، برای اینکه قبول کنم اون مرزبان دلش اومده و بهش شلیک کرده ، برای اینکه قبول کنم اون اینجا زیر خروار ها خاکه !
    اما ....اومدم
    دفتر رو از کیفم در میارم !
    همون دفتری که موقع رفتن بهش دادم و موقع تحویل جنازه بهمون پس دادن و گفتن توی بغلش گرفته بوده
    روی جلد کلفتش بالا سمت راست جایه گلوله مونده و سطحش پر از خون!
    صفحه اولش با دست خط ظریفش نوشته به نام عشقمان ،گفتی داستانمان را بنویسم بر دل این دفتر و من مینویسم برای تو برای عزیزی که تمام عمر برای داشتنش ایزد را تمنا کرده بودم
    امید من ، امیدی که کابوس ها را از دلم ربودی ، از اولین روز در پاسارگاد تا آخرین روز تا ۹ هم همین ماه این را برای تو مینویسم و به خواست تو
    امضا مریما ۱۳۸۸/۷/۱۳


    به قبرش نگاه میکنم ، تو فرصت نکردی که توی اتاق زیر شیروونی بنویسیش اما من نوشتمش اینجا چاپ نمیشه اما بیرون از این خاک نفرین شده چرا .
    تمام این سال رو هم به خاطر ننه صبر کردم اما چند روز پیش با کلی نفرین بیرونم کرد .
    دستم و بالا آوردم و به ساعتم نگاه کردم. دیگه باید برم عزیزم چیزی تا پروازم نمونده!


    پایان !




    این داستان شاید در این قالب کلمات بدون اعتباری از لحاظ حقیقت باشد اما مطمئنا یک جایی از این سرزمین در همان سال ها سرنوشت زن و مردی عاشق را در کلمات خود به آغوش کشیده !
    ممنون که خوندید ، با عشق
    طاها
    منتظر نظراتتون هستم!(لطفا اگر دوست نداشتید به خانواده ام توهین نکنید )


    نوشته: طاها

  • 23

  • 4




  • نظرات:
    •   Aminepic
    • 1 ماه
      • 1

    • (dash) (dash)


    •   Look1366
    • 1 ماه
      • 1

    • اولین باره داستانی رو لایک میکنم ممنون


    •   As-pikc
    • 1 ماه
      • 2

    • این تاریخ ها که همش تو داستان بود
      منو یاد سرعت کیلومتر ماشین توی تونل توحید میندازه که باید حواست بهش باشه
      همش حواسم به تاریخا بود
      در کل قشنگ بود


    •   mahdi@milf
    • 1 ماه
      • 1

    • یه چیزی تلخ تر از زهر تو داستانته که حال آدم رو خراب میکنه. آخرشم که دیگه تمام چک و بدهی هام اومد جلو چشام. لایک نمیکنم ولی... بسم اله....
      فاتحه نثارش میکنم!


    •   مردسکسی.....
    • 1 ماه
      • 8

    • ارتباط ما ایرانی‌ ها با قبرها ناگسستنی است.!!! کار ما با قبر است.! نشاط را ما از قبر میگیریم! سعادت را ما از قبر میگیریم.!


      بار و بندیل تان راببندید، برویم کربلا سر قبر ... از آنجا هم میرویم نجف سر قبر ... بعد میرویم به مدینه سر قبر ... سپس میرویم سوریه سر قبر .. برمیگردیم به مشهد سر قبر ... میرویم قم سر قبر ... میرویم شیرازسرقبر... و اینجا همه قبر هست میرویم سر قبر؛ سر قبر... اصلا زندگی ما همه در قبر است.!!!! به همین خاطر آباد ترین جاهای ما گورستان ها هستند.!!! حتی تورهایمان هم گورستانی است.!!! بعد از قبر دیگر چه داریم؟! مسجد.!!! در حالی كه این مسجد هم در ارتباط با آن قبر ساخته شده عزیزان، ما آدم های قبرستانی هستیم.!!! اهل زندگی نیستیم ما را این گونه بار آورده اند. این کشورپر از قبراست، هرروز هم گوری به گورهااضافه میشود.!!! امام زاده پشت امام زاده کشف وبرآنها بارگاه ساخته و به امت همیشه درصحنه جهت پرداخت نذوراتشان تقدیم می شود.!!!!
      پس کاخ ها کو؟ سالن های عظیم نمایش کو؟ سالن های بزرگ موسیقی کو؟ سالن های بزرگ ورزشی چه شد؟ شادی وشادمانی کو؟ و....


    •   مردسکسی.....
    • 1 ماه
      • 0

    • اسناد تخلف رو ریز ریز کرد بعد اومد باتو سکس کرد و بعد رفت تو جمعیت معترض خخخخخ


    •   Different man
    • 1 ماه
      • 3

    • خب...


      بد نبود همچین!


    •   Soroush_Khi
    • 1 ماه
      • 4

    • لعععععنتییییی این چی بود؟
      اشکمو درآوردی!
      یکی از بهترین داستانایی که تا حالا خونده بودم البته بعد از داستانای اسنیپ!
      بازم بنویس اگه تونستی!
      فقط یه چیزی:
      بعد از ظهر درسته نه بعد الظهر
      راستی کس کش اگه اون شب اون مدارکو منتشر می کردی یه ملتو از فتنه نجات میدادی!
      حتی مریما رو!
      بالاخره عامل فتنه سال 88 مشخص شد!


    •   nilajooni
    • 1 ماه
      • 3

    • وای ک چقدر حس داستانت خواستنی بود
      قلمت با تموم سادگیش پر بود از احساس


      لایک سوم تقدیمت


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 4

    • چقدر روان و ساده حسرت سبز ده ساله ما و خیلیای دیگرو به تصویر کشیدی طاهای عزیز و گرامی
      بازم از این احوالات خوب بهمون هدیه بده!
      لایک ۴


    •   @alexowich
    • 1 ماه
      • 0

    • زبونم قفل شده ... فقط ميتونم بگم بازم برامون بنويس ?


    •   Danialoviç
    • 1 ماه
      • 2

    • عیب و ایراد های داستانت به کنار.. ولی زمانی که داستان توش میگذره انقدر زمان دردناکیه که به یاد اون روزا و به یاد دونه دونه جوونای امیدواری که پر پرشون کردن لایک میکنم


    •   Holy_man
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب راستش یکم عاشقانه ی کلیشه ای بود. جالب بود ولی تکراری


      به خاطر اینکه یکی از دوستان داستانو معرفی کرده لایک میکنم به امید اینکه داستان های بهتری ازت بخونم :)


    •   sepideh58
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • سوژه های تکراری نوشتن خیلی سخته مثه لبه تیغه .باید حرفی که میزنی لا به لای کلمات انقدر خاص باشه که این تکراری بودن سوژه رو مستتر کنه دوست عزیز !
      غلط های املاییت زیادی توی ذوق میزد !
      ترکیب عشق و سیاست و مرگ تضمینی برای موفقیت داستان نیست .
      موفق باشید(rose)


    •   Mohsen9734
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • واقعا زيبا بود


    •   Saba_sayna
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • خیلی خوب بود واقعا خیلییییییی لکلمکیوثنففدمفپقدق


    •   shiraz-m-m
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • قابل ستایش هست قلم و داستان شما جناب طاها،لایک پانزدهم با عشق تقدیم شما


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • لایک مرد سکسی
      لاااااااایک


    •   Abnabatam
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • بند اول داستانت دلمو لرزوند


      بد آشنا بود لعنتی


    •   Amir_78
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • خیلی قشنگ بود واقعا لذت بردم و ممنون


    •   girl+angel
    • 4 هفته
      • 0

    • طاها جان درود برتو.احسنت به قلمت.بعنوان یک نویسنده که هم رمان مبنویسم هم دلنوشته،تاییدت میکنم.باافتخار لایک۱۹ تقدیمت عزیز
      اما میتونی بهترازاینها بنویسی.اگر خواستی ویرایش کنی داستانهای بعدیت رو میتونم کمکت کنم.درود


    •   mina987
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • عالی بود خیلی خوب بود و واقعا احساس بر انگیز
      من گریه کردم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو