ستاره جردن

1396/07/23

بازهم یه روز معمولی دیگه. ریموت مغازه را زدم. کرکره بالارفت. رفتم تو مغازه سوپری که توش کار میکردم. وسیله ها را آوردم بیرون چیدم. آخرین بخش از وسایل را که بردم بیرون یه رهگذر پاهاش خورد به وسیله های قبلی . سرم را بالا بردم بگم چکار میکنی؟ منظره ای که میدیدم سستم کرد. این چی بود؟ یه خانم بسیار خوش پوش با لبهایی برجسته که ماتیکی پررنگ داشت، ابروهایی تتو شده ، دماغ ریز و گونه هایی که کاملا خوش فرم بودند، مقداری هم پنکیک بهش مالیده شده بود.قد متوسطی داشت و کفشهای پاشنه بلند و یه ساپورت سرمه ای رنگ که شبیه شلوار جین بود با یه مانتو کوتاه پوشیده بود. مانتوش اونقدر تنگ بود که سینه هاش کاملا بیرون افتاده بود، یه کیف دستی کوچک هم روی دستش آویزون بود.روسری کالباسی رنگی هم داشت که مقداری از موهای بلوندش از زیرش بیرون بود ویه عینک دودی از اونهایی که رنگ یاسی داره زده بود.

گفت : اِاِه ببخشین .
اونقدر محو جذابیتش شده بودم که نتونستم هیچی بگم و اون هم رفت. تو این مدتی که اینجا کار میکردم این خانم را ندیده بودم. با خودم گفتم چه کسی این لعبت را میکنه؟ و یه سری به نشونه حسرت تکون دادم و رفتم به کار روزانه مغازه برسم هرچند هنوز فکرم مشغولش بود.
صاحبکار حدود ساعت 10 اومد. بهش گفتم میرم از علی دکه ای یه روزنامه ورزشی بگیرم و زدم بیرون. دم دکه چند تا زن و مرد ایستاده بودند. جلو رفتم یه روزنامه ورزشی گرفتم. برگشتم که دیدم دوباره همون خانم جلوم سبز شد. من هم جلوش ایستادم و چند ثانیه ای نگاش کردم. اهمیتی نداد و رفت سمت دکه و یه بسته سیگار گرفت و گذاشت توکیفش. چشمم گرفته بودش. دل رو به دریا زدم و گفتم بذار تا یه جایی تعقیبش کنم. رفت سر خیابون و یه تاکسی گرفت. گفت مستقیم و سوار شد. من هم به سرعت برق خودم را رسوندم و قبل از حرکت تاکسی گفتم مستقیم و درب عقب را باز کردم و سریع کنارش نشستم. خیلی وقت بود تو کف بودم تا بتونم با یه خانم خوشگل ارتباط داشته باشم. تا اون موقع اغلب دوست دخترام خیلی اهل سکس و حال نبودن و همشون هم انتظار داشتند قبل از اولین بوسه باهاشون ازدواج کنم. جنده هایی هم که معمولا تور میشدن یا گرون بودن یا به درد نخور و مریض. شهوتم را با خود ارضایی یا گیر آوردن یه جنده از طریق دوستام برطرف میکردم. سعی کردم خودم را بکشونم کنارترو بچسبم بهش. خودم را چسبوندم بهش. از همون روی صندلی معلوم بود که باسن نرم و بزرگی داره اما داشت دیر میشد باید پیاده میشدم وگرنه اوستا زنگ میزد. قبل از پیاده شدن بهش گفتم: حیف شما نیس سیگار میکشی؟
برگشت سمتم . یه نگاه بهم کرد و گفت : به شما ربطی نداره.
گفتم : هر جور میلته و پیاده شدم.
اصلا بهم برنخورده بود. مهم این بود ک تونسته بودم چند ثانیه کنارش باشم. برگشتم مغازه و ادامه کارم را پی گرفتم. اون روز خیلی سرمون شلوغ بود. مشتریهای مختلف میومدن و من و اوستا کارشون را راه مینداختیم. نزدیک ظهر یه مشتری اومد شارژ ایرانسل خواست. اوستا بیرون بود. از پشت یخچال اومدم بیرون تا بهش شارژبدم. شوکه شدم. دیدم همون خانمه است که این با عینکش را هو بالا زده بود. حدودا سی و پنج سالش بود. یه ده دوازده سالی جوونتر از من. چشمهای مشکی جذابی داشت که معلوم بود یه مقدار خسته است. دیگه ایمان آورده بودم که یه حکمتی تو این مساله هست. باورم نمیشد بعد از مدتها یه نفر چشمم را بگیره و سه بار تو یه روز ببینمش. ظاهرا متوجه نشده بود که من همون پسر تو تاکسی هستم. شارژ را بهش دادم ولی هر چس اصرار کرد پولش را نگرفتم. الکی گفتم ما به اولین مشتریمون شارژرایگان میدیم ، البته خوشبختانه شارژش هم خیلی گرون نبود. اون هم باتعجب گفت : جدی؟چه جالب ! برای اولین بار موقع خنده به دندوناش دقت کردم. لامصب یه عیب نمیشد تو قیافه اش پیدا کرد. پیش خودم گفتم بهترین موقع است که بتونم یه مکالمه را باهاش شروع کنم. البته مطمئن نبودم جواب بهم میده یا مثل توی تاکسی ضایعم میکنه. گفتم شما اهل همین منطقه هستید؟
گفت آره.
برام جالب بود که جوابم را داد برای همین ذوق زده شدم و دوباره پرسیدم: یعنی نزدیک همین مغازه ما؟
گفت تقریبا یه کم قبل از انتهای جردن.
بازهم پرسیدم: پس چطور تاحالا شما را ندیدیم؟ یه مکث کوتاه کرد. پیش خودم گفتم الانه که یه تیکه بارم کنه. منتظر بودم یه چیزی بهم بگه ولی برعکس دیدم یه لبخند زد و گفت : برا اینکه من تازه اومدم این منطقه.
این را گفت و خدافظی کرد و رفت.
با نگاه بدرقه اش کردم. کون قلمبه ای داشت که از زیر مانتو تنگ و کوتاهش بالا پایین میرفت. خوش به حال اونکه این کون را لمس میکرد.

واقعا تو کف اش رفته بودم. حس کردم ضربان قلبم یه کم بالا رفته . یه لیوان آب خوردم ولی فکر این خوشگل خانم تو ذهنم بود. مدتی گذشت. جالب بود که دیگه هیچوقت اون موقع صبح ، هنگام بازکردن مغازه ندیدمش ولی هر چند روز یکبار میومد خریدی میکرد و من هم سعی میکردم با پرسیدن سوالهای معمولی سر صحبت را باهاش باز کنم و هر رز هم بیشتر تو کف بدن سکسی و جذابش میرفتم. نمیدونم چند بار با فکر اون جلق زدم. بعضی وقتها که خرید میکرد و میرفت ، میرفتم یه گوشه مغازه که دوربین و مشتری نتونن ببینن جلق میزدم. غیر از لَوَندی و خوشگلیش، خانم بامرامی هم بود، با وجود تعارفهای زیاد من اهل پول ندادن نبود. به نظر نمیومد از اون تیغ زنها باشه که با یه مقدار عشوه گری تا میتونن مردهای بدبخت را سرکیسه میکنن. یه روز مقداری خرید کرد . اما پولش کم بود. گفت میشه بنویسین به حساب. گفتم باشه. به چه اسمی ؟ گفت خانم کریمی. گفتم خانم کریمی شما شاغل هستین؟ کمی مکث کرد که به نظرم خوشش نیومد. با بی میلی جواب داد: آره، و رفت.

با گذشت زمان مدت مکالمه هامون هم بیشتر میشد. تو این مدت گاهی خندون بود گاهی هم ناراحت. تو صحبتهاش فهمیدم تنهاست، اسمش ستاره است و تو یه شرکت کار حسابداری میکنه. دیگه اونقدر صمیمی بودیم که همدیگه را به اسم صدا بزنیم ولی اجازه نمیداد که کار به گفتن جملات عشقی و سکسی بکشه. تمام ارتباط بدنی مون هم این بود که وقتی بهش یه جنسی میدادم سعی میکردم بدنم یا دستم را بهش بزنم که البته اون هم نشون میداد چندان از این کار خوشش نمیاد. دیگه به دیدن هر روزه اش عادت کرده بودم. با اینکه مشتریهای زیادی میومدن و ومیرفتن ولی منتظر بودم تا ببینمش. اگه یه روز نمیومد مثل معتادی بودم که خماری میکشه. به عشق دیدنش سعی میکردم هر روز تر و تمیز برم مغازه و خوشتیپ کنم. اوستا هم که این تغییرات من را دیده بود میگفت: خوب خوشتیپ میکنی. چی شده مجید؟ نکنه عاشق شدی و میزد زیر خنده. یکی از روزهای آخر مرداد سر ظهر که گرما عرق را از کس و مون آدم راه مینداخت . تو مغازه بودم که ستاره اومد. سلام کرد . نگاهش کردم. از گرما صورتش سرخ شده بود و عرق روی پیشونی اش نشسته بود. روسری اش را کاملا از سرش انداخته بود و داشت با دست باد صورتش را میزد. گفت آقا مجید میشه یه کیسه برنج بهم بدی؟ گفتم باشه ستاره خانم و کیسه پنج کیلویی برنج را بهش دادم. گفتم میخاین براتون بیارم. البته قبلش هم چند باری خواسته بودم به بهونه بردن وسایلش تا دم خونه اش برم ولی یا اجازه نداده بود یا همونجا تاکسی گرفته بود و رفته بود. حدسم این بود که میگه نه!، خیلی ممنون . اتفاقا همین را هم گفت و رفت بیرون. جلوی مغازه، لب خیابون چند دقیقه ای منتظر تاکسی بود ولی تو اون گرما مگس هم پر نمیزد. حتی ماشین خالی هایی که جلوی هر دختر تنهایی ترمز میکنند هم نبودن. از مغازه رفتم بیرون وگفتم: ستاره خانوم تو این گرما ماشین گیر نمیاد. اجازه بدین خودم وسیله هاتون را بیارم. اول هیچی نگفت وقتی اصرار کردم گفت : آخه مزاحمتون میشم شما هم کار دارین. گفتم این چه حرفیه. اختیار دارین .به اوستا هم گفتم:اوستا کاری نداریم من این مشتریمون را برسونمش؟ هوا گرمه ماشین هم نیست. اوستا هم که داشت بعضی وسیله ها را مرتب میکرد گفت: مجید زود برگرد. کرایه اش را هم سعی کن ازش بگیری. بنزین که مفت نیست. گفتم باشه . با کیسه برنج رو صدلی عقب نشست. تو این مدت کوتاه گوشی اش چند باری زنگ خورد که رد تماس میداد.معلوم بود خیلی خسته و بی حوصله است. دم در خونه اش رسیدیم. یه اپاتمان چند طبقه بود. پریدم پایین درب عقب ماشین را براش بازکردم. پیاده شد. اصرار میکرد کرایه بده و من نمیگرفتم. گفتم میخاین براتون بیارم بالا؟ گفت نه ممنون آسانسور هست. تعارف کرد بفرمایین خونه. گفتم نه. ولی خدا میدونه که آرزوم بود برم خونه اش. کنار ماشین وایسادم تا رفتنش را ببینم. در ساختمونشون نرده ای بود. درب ورودی به راهرو اپارتمان هم یک شیشه سکوریت داشت که میشد آانسور طبقه همکف را دید. بازهم بالاپایین رفتن کون برجسته اش تو اون ساپورت و از زیر مانتو کوتاهش دلم را برده بود. دم در آسانسور وایساد. یکی از ساکنین از پله بالایی اومد پایین. رسید دم در آسانسور و یه چیزی بهش گفت. یه سری به تاسف تکون داد، کیسه برنج تو دستش شل شد. یه نگاهی به دور و برش کرد. من را که دید هنوز بیرون ایستادم خندید و یه اشاره ای کرد. اومد بیرون و گفت آسانسور گیر کرده، تو این گرما باید تا طبقه ششم از پله ها بالا برم . گفتم ای بابا چه بد. شما یه کم پایین استراحت کن من برنجها را تا دم واحدتوتن میبرم. تعارف نکرد و گفت. لطف میکنید اقا مجید. گفتم این چه حرفیه. ماشین را خاموش کردم و کیسه را گرفتم .گفتم شماره واحدتون چنده؟ گفت: واحد بیست ویک. رفتم تو ساختمون و از پله ها رفتم بالا. واقعا گاییده شدم. چقدر پله بود. گرمای هوا هم که مزید علت بود.رسیدم درب واحد بیست ویک. یه کم وایسادم نفسی تازه کنم که دیدم یکهودرب آسانسور باز شد و ستاره درحالی که میخندید از آسانسور اومد بیرون و گفت: مجید! همین که رفتی بالا آسانسو درست شد. صدات هم کردم ولی نشنیدی. دستت درد نکنه. شرمنده کردید. کیسه را ازم گرفت. درب واحد را باز کرد. یه بار دیگه تعارف کرد بفرمایین تو و من هم باز گفتم ممنون. خواست درب واحد را ببنده. سرش را بالا آورد تا خدافظی کنه که یه کم نگام کرد . مثل اینکه بخواد لطفم را تلافی کنه گفت: خیس عرق شدین. بیاین تو. دستشویی دم دره. یه آبی به صورتتون بزنین. اولش یه کم منن و منن کردم ولی وقتی اصرارکرد دیگه معطل نکردم و رفتم تو. صورتم را شستم. وقتی داشتم تو آیینه خودم را میدیدم فکر کردم چه نقشه ای بکشم که بتونم ترتیبش را بدم. یه فکری به ذهنم رسید. اومدم بیرون. درب واحد را باز گذاشته بود تا من برم بیرون. گفتم ستاره خانوم! این بوی گاز چیه تو خونه؟ از اتاق صدا زد مگه بوی گاز میاد؟ گفتم آره. از اتاق اومد بیرون و گفت نمیدونم. روسری را برداشته بود و مانتواش را هم در آرده بود. یه تاپ سفید با چندتا نگین ریز روی سینه اش به تن داشت. صد بار زیباتر از قبل شده بود. سینه هاش کاملا از زیر لباسش زده بود بیرون. دلم لرزید. کم مونده بود برم بگیرمش تو بغلم. اومد نزدیکم و گفت: من که بوی گازی نمیشنوم. گفتم: ولی بوی شدیدی میاد چطور متوجه نمیشید؟ خیلی خطرناکه. مونده بود چی بگه. ادامه دادم بهتره اول شیر گاز را ببندیم. شیر گاز همون دم در بود. سریع بستمش. پیش خودم فکر کردم الانه که برای عیب یابی نشت گاز بهم بگه بمون تو خونه و من هم میتونم از موقعیت استفاده کنم ولی گفت: اشکالی نداره، عصر زنگ میزنم تاسیساتی. گفتم: اِه مگه نمیخاسن غذا درست کنین؟
گفت با پلوپز و ماکروفر کارم را راه میندازم. دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم. معنی این تعارفش هم این بود که بهتره تشریف ببرید.(البته مودبانه اش این میشه، اصلش اینه که برو گم شو دیگه) و رفت دم در واحد که یعنی من هم باید از واحد برم بیرون. پیش خودم میگفتم بخشکی شانس . نقشه ام نگرفت. از در اومدم بیرون. گفتم خدافظ . اون هم گفت خدافظ. اما قبل از این که در را کاملا ببنده یه دفعه سرش را بالا آورد و گفت: راستی الان پکیج خونه هم کار نمیکنه؟ گفتم: نه دیگه. لب و لوچه اش آویزون شد وگفت : واه چکار کنم. الان. دیگه آب گرم هم نداریم. میتونین مشکل نشتی را پیدا کنین؟ گفام باشه . خوشحال شدم که فرصت دوباره ای به دست آوردم. رفتم تو . اول رفتم تو آشپزخونه. رفتم سمت اجاق گاز. یکی از شعله های اجاق گاز را باز کردم وگفتم:اِه ستاره خانم! این شعله گاز که باز مونده. ستاره هم اومد تواشپزخونه وگفت: ای وای چطور یادم رفته بود ببندمش. گفتم خب ظاهرا بوی گاز از همین بوده. خدا را شکر پیدا شدو خب حالا بریم سراغ پکیج. ستاره درب پکیج را باز کرد و گفت: بی زحمت روشنش کنین. گفتم باشه. رفتم جلو اما دیدم از این مدل جدیدهاست و خیلی هم سردر نمی آوردم. گفتم ستاره خانم یادتونه بار اول چطوری روشنش کردین؟ گفت : یارو تاسیساتیه با این کلیدها ور رفت، دقیق ندیدم. گفتم . کدوم کلیدها. اون هم اومد سمت پکیج. جلوی من وایساد. بوی عطرش به دماغم خورد. بوی ملیح و آرومی بود. موهاش را از پشت بسته بود. پشت گردنش دیده میشد. چه گردن سفیدی داشت. یه کم جلوتر رفتم، داشت به دگمه ها نگاه میکرد. نزدیکتر شدم. حالا دیگه بین من و اون چند سانت بیشتر فاصله نبود، خیلی متوجه نبود . گفت: اول این دگمه را زد و یکی از دکمه ها را فشار داد. اما اتفاقی نفتاد. گفت: فکر کنم اشتباه کردم. من هم دستم را بردم سمت دکمه ها. دستم یه کم میلرزید. صدایم هم لرزش پیدا کرده بود. قلبم تند تند میزد. یکی از دکمه ها را فشار دادم و گفتم فکر کنم این باشه. دیگه بدنم کاملا به بدن ستاره چسبیده بود. از خدا میخاستم که دکمه اشتباه را زده باشم. اتفاقا همینطور هم شد. گفتم باید یه دکمه دیگه را بزنم و دستم را بردم سمت یه دکمه دیگه. حالا دیگه سینه و شکمم کاملا به پشت ستاره چسبیده بود. سرم را از کنار گرنش بردم جلو. لطافت گردنش را همینجوری هم میشد حس کرد. ستاره هیچ عکس العملی نشون نمیداد. گفت: نمیشه آقا مجید، میخای زنگ بزنیم نمایندگی؟ من هم با همون صدای لرزون خیلی سریع گفتم نه!، اینقدر هم بی عرضه نیستم. الان درستش میکنم. دستم را سمت یکی از دکمه های دیگه بردم. تو این مدت کیرم راست شده بود و داشت به شلوارم فشار میآورد. ستاره هیچ حرکتی نمیمرد. آروم گفت: مجید اگه نمیشه ولش کن. اینبار صداش یه کم لرزش داشت. گفتم نه خودم را بیشتر بهش چسبوندم. کیرم به پشتش چسبیده بود. پکیج بازهم روشن نشد، دستم را بردم سمت دگمه بزرگ سیاهرنگ سمت چپ پکیج اما قبل از زدن دکمه دیگه نتونستم طاقت بیارم و سریع بازویم را دور سینه ستاره حلقه زدم و تو بغل گرفتمش. ستاره جا خورد. سرش را برگردوند گفت چکار میکنی؟ هنوز هم صداش لرزش داشت. گفتم:ستاره عاشقتم و سریع بوسیدمش. اونقدر محکم بغلش کردم که هیچ حرکتی نمیتونست انجام بده. لبهاش را محکم میبوسیدم. بیچاره نمیتونست هیچ صدایی بده. بعد از چند ثانیه لبم را از روی لبش ورداشتم . گفت کثافت چه غلطی میکنی؟ گفتم : ستاره جون میخامت . عاشقتم. میدونی چند وقته زندگیم را به هم ریختی؟ گفت: خفه شو کونی لاشی. سعی کرد خودش را از دستم رها کنه که دوباره سرش را برگردوندم ولبش را بوسیدم. و دستم را بردم سمت سینه هاش. داشت مقاومت میکرد اما به آب و اتیش نمیزد که رها بشه. انگشتهام را از زیر سوتین بردم تو و نوک سینه هاش را لمس کردم. اون هنوز لب من را نبوسیده بود و سعی میکرد از دستم فرار کنه. پیش خودم گفتم اگه فرار کنه بدبخت میشم. باید هرطور شده راضیش کنم. میدونستم حساسترین جای زن چوچوله اش است اما سخت بود بهش دست بزنم. به هر زحمتی بود در حالی که لبم روی لبش بود تا نتونه داد بزنه برش گردوندم. حالا کاملا تو بغل من بود و داشت تغلا میکرد. دستم را از زیر سوتسنش درآوردم و بردم سمت شلوارش. از روی شلوار کسش را مالیدم. میخاست خودش را از دستم ازاد کنه ولی نمیذاشتم. بالاخره دستم را بردم تو شلوارش . لبم روی لبش بود ولی سعی میکردسرش را بچرخونه تا نتونم ببوسمش. با سختی هی فریاد میزد: کثافت. دست دیگرم را بردم سمت دهنش و گفتم:ستاره دوستت دارم. به خدا عاشقتم. چرا نمیخای با هم حال کنیم. شوهر موهر هم که نداری بگی خیانته. همونجور که سعی میکرد داد بزنه سرش را چرخوند و دستم از رو دهنش رفت کنار. گفت پدرسگ بیشرف. من اهلش نیستم. . اون یکی دستم را بردم تو شلوارش و رسوندم به شرتش. سرشع بردم زیر شرتش و چوچوله اش را لمس کردم. با ملایمت ولی با سرعت زیاد چوچوله اش را میمالوندم. تغلاش کمتر شد. کم کم کمک آروم شد. حس کردم مدل نفس کشیدنش داره عوض میشه . تو چشماش نگاه کرد. چشمهاش را بست و گویی دریک دنیای خیالی غرق شد. چوچوله اش را بازهم مالیدم. لبم را روی لبش گذاشتم. این بار مقاومتی نکرد. چند ثانیه بعد اون هم داشت لبهای من را میبوسید. چند دقیقه ای در همین حال گذشت و فقط مشغول مالش و بوسه بودیم. یه دفعه دستم را از شرتش درآوردم. و لبم را هم از روی لبش برداشتم. گفتم: ستاره! درحالی که چشماش بسته بود با صدای ارومی گفت: چیه؟ گفتم: چرا اینقدر مقاومت میکردی؟ من دیونه تو ام، هنوز نفهمیدی؟ گفت: میدونم ولی من من بدکاره نیستم. گفتم: من هم گوه بخورم اینجوری فکر کنم ولی دل بی صاحبم کشته مرده توشده. دوباه بوسیدمش و گفتم. بریم تو اتاق. یه نگاهی کرد وخندید. منظورش رضایت بود. بردمش تو اتاق خواب. تخت یکنفره داشت. خوابوندمش روی تخت و خودم هم روش خوابیدم. بازهم شروع کردم به خوردن لبهاش. دستم را بردم سمت لباسش و آروم بردم زیر سوتین اش.سینه هاش را گرفتم و با نوک سینه هاش بازی کردم. نرمی و گرمای سینه هاش را خیلی بهتر از قبل که داشت دست و پا میزد حس میکردم. یواش یواش تاپ و سوتین اش را از تنش درآوردم. سینه هاش همون سایز هشتاد و پنج معروف را داشت. خیلی هم برجسته وسفید. با نوک قهوهای و کوچولو.کاملا ورزشکارانه بود. دهنم آب افتاد. با نوک زبونم سینه هاش را خوردم. اون هم شروع کرد به بازی با موهای سینه من. لباس خودم را هم در آودرم. رفتم سمت ساپورتش و دستم را بردم زیر اون. لبه ساپورتش را دادم پایین . چند ثانیه ای طول کشید تا ساپورتش را از تنش درآوردم. شورت سفید رنگی تنش بود که روش عکس یه قلب بود. دستم رابردم زیر شرتش . چشمهاش را کاملا بسته بود. چوچوله اش را نوازش کردم. صدای آآااااه.ه.ه.ه.ه آروم از گلوش بیرون میومد. من هم شلوارم را در آوردم . چند لحظه بعد هر دو تامون لخت مادرزاد تو بغل همدیگه بودیم. محکم بغلش کردم. لطافت پوستش که به پوستم میخورد از خود، بیخودم کرده بود. سرم را بردم سمت کسش. اولین بار بود که کسش را از نزدیک میدیدم. همون کسی که مدتها بود تو کف اش بودم. یک کس کوچولو که تا حدودی سیاهرنگ بود و لبه های کناری اش یه مقدار بیردن زده بود. سرم را نزدیکتر بردم و کسش را بوسیدم. با زبونم زدم به چوچوله اش. این بار آه بلندتری کشید. دوباره زبون زدم. گفتم: میای شصت ونه؟ گفت: چی؟ گفتم: شصت و نه؟ گفت: چیه؟ گفتم: تو مال منو میخوری من هم مال تو را. گفت:اَه،بدم میاد. گفتم: عزیزم، اگه یه بار بخوریش دیگه این را نمیگی. گفت: نه. گفتم: پس من از تو را میخورم. گفت:جدی میخای این کار را بکنی؟ گفتم:آره. گفت: پس دیگه من را نبوس. گفتم: باشه ولی قبلش بذار یه لب ازت بگیرم. رفتم سمت لبش و محکم لب و زبونش را بوسیدم. بعدش هم سرم را بردم بین پاهاش، سمت کسش و شروع کردم به لیس زدن کسش. مخصوصا چوچوله اش را با نوک زبونم حسابی لیسدم. آه و ناله ستاره بلند شد. یواش یوش شروع کرد به گفتن جمله هایی مثل :آآآه عزیزم…محید جونم. …دوستت دارم… بخورششششش… . بکنششششششش… پاره اششششش کن… توش بذارررر … حسابی حشری شده بود. سرم را از لای پاش آوردم بیرون. کیرم را بردم سمت دهنش و گفتم: بازهم میگی نمیخوری؟ هیچی نگفت. کیرم را به لبش چسبوندم. دستم را بردم سمت چوچوله اش. دهنش را باز کرد ومن هم کیرم را فرو کردم تو دهنش. با اینکه میگفت از این کار بدش میاد ولی یکی دو دقیقه ای حسابی برام ساک زد. تو این مدت من هم چوچوله اش را میمالوندم. کیرم را در آوردم. دیگه موقع فتح قلعه بود. دو تا پاش را آوردم بالا. کیرم را گذاشتم در کسش. یه آه عمیق کشید. سر کیرم را آروم کردم تو کسش. اولش آروم آروم توش کردم ولی بعدش دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم و یکضرب کیرم را کردم توش. حالا دیگه ستاره رسما فریاد میزد. میگفت:بکنننننننننم، بکنننننننم. کسم را بکننننن. قربون اون کییییییرت برم. برام عجیب بود که ستاره این کلمات را بر زبونش میاره. دو سه دقیقه تلمبه زدم. ستاره با یک فریاد بلند ارضاشد. من را محکم چسبید. پاهاش را دور کمرم قفل کرد. بدنش مثل چوب شده بود. نفسش را حبس کرد. چند ثانیه بعد خودش را شل کرد و نفسش را داد بیرون. نفس زنان گفت : آآخ مجید جون! گفتم: جونم؟ گفت: چه حالی داد. گفتم: ولی هنوز ارضا نشدم.خندید و من هم دوباره شروع کردم به تلمبه زدن. نزدیک اضا شدن بودم. با دستام باسنش را چنگ میزدم. چقدر گرنم و نرم بود. هوس کردم از کون بکنمش. برش گردوندم. گفت: چیه؟ از پشت میخای؟ گفتم: آره فدای اون کونت بشم. انگشتم را بردم سمت سوراخ کونش. خودش را جمع کرد و گفت میخای چکار کنی؟ گفتم:کون دیگه. گفت: نه نه مجید! من فکر کردم از پشت میخای تو کسم بذاری، ازکون نه!، مجید فکرش را هم نکن. شهوتم خیلی بالا زده بود. دیگه اصرار نکردم و گفتم باشه. دستم بردم زیر شکمش و یه کم باستش را اوردم بالاو از پشت کردم تو کسش. واقعا کس از پشت چه حالی میده. از قدیم راست گفتند که: آدم از سه چیز سیر نمیشه، آب با مشت، نون خشک و کس از پشت. چند باری عقب بیرون کردم که حس کردم دارم ارضا میشم . اگه دست خودم بود همه آبم را تو کس ستاره خالی میکردم ولی حیف که ترس باردارشدنش را داشتم. کیرم را سریع کشیدم بیرون و آبم را ریختم رو کمر ستاره. بعد هم ولوشدم رو کمرش. چند ثانیه ای گذشت. بلند شدم. ستاره گفت: فکر کنم حسابی کثیف شدم. باید برم دوش بگیرم. بعد یکدفعه گفت: ای وای حالا پکیج هم که خاموشه، چکار کنم؟ گفتم: فکر نمیکنم آب خیلی سرد باشه، نمیبینی هوا چه گرمه؟ گفت : خدا کنه سرد نباشه و بلند شد. برگشت طرفم. برای اولین بار حس کردم واقعا از ته دل دوستش دارم. رفتم سمتش و دوباره بوسیدمش. گفتم ستاره جون اگه اذیتت کردم ببخشید، دل من خیلی وقته حواسش به توئه. نمیدونی چی میکشم. خندید و گفت: جدی؟ خب چرا تا حالا بهم نگفتی؟ میدیدم هر وقت باهام حرف میزدی یه جوری میشدی ولی فکر نمیکردم گلوت پیشم گیربیفته، میدونی من از تو چقدر بزرگترم؟ گفتم: ستاره جون! من اونقدر عاشقت شدم که اصلا اینها برام مهم نیست. گفت: آخِیی عزیزم، فدات شم. دوباره رفتم سمت صورتش وبوسیدمش. بوسه این دفعه خیلی فرق داشت. مزه دیگه ای داشت، حرارتش تا ته قلبم میرفت. ستاره گفت: مجید نمیخای بری ماشین اوستات را بدی؟ زدم به پیشونیم که ای وای الان اوستا میگایدم. سریع رفتم سمت دستشویی . اون هم رفت حموم خودش را شست. لباسام را پوشیدم وقبل رفتن یه سر دیگه به پکیج زدم. چند ثانیه بیشتر بهش ور نرفتم که یکدفعه روشن شد. ستاره هم از حموم اومد بیرون. گفتم: پکیج درست شد. من میرم عزیزم. یه بار دیگه بغلش کردم و بوسیدمش. از آپارتمان اومده بودم بیرون. خیلی دیر شده یود. اوستا دهنم را سرویس میکرد. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. رسیدم مغازه، جرأت نمیکردم برم تو ولی بالاخره رفتم. دیدم اوستا داره با یکی از مشتریهای خانم حرف میزنه. معلوم بود مدتهاست دارن صحبت میکنن. سلام کردم، هردوتاشون جواب دادن. منتظر واکنش اوستا بودم ولی هیچ واکنشی نشون نداد .احتمالا اونقدر سرگرم صحبت با خانمه بوده که متوجه گذر زمان نشده بود. به خیر گذشت.
اون روز گذشت و رابطه ام با ستاره صمیمی تر از قبل شد. مدتی بعد هم صیغه اش کردم. تردید دارم که باهاش ازدواج کنم.نمیدونم خونواده ام اجازه میدن یا کار به دعوا و ناراحتی کشیده میشه. برامون دعا کنید.

نوشته: binii3x3


👍 7
👎 3
13474 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

658203
2017-10-15 21:56:36 +0330 +0330

عن خان چه کلاسی هم واسه خودش گذاشتو تمومش کرد.شاسکول حالا دیگه خونواده تو باید راضیشه؟؟؟
من چه کوسمخیم که جریانو جدی فرض کردم…خخخ
اینم بگم که بدنبود لایک شد

0 ❤️

658205
2017-10-15 22:00:18 +0330 +0330

خانم سیو پنج سالش بود شما ازش دوازده سال بزرگتری بعد شما یک پسر جوونی؟؟ در چهلو هفت سالگی هنوز شاگرد بقالی؟؟ ملت سن تو از بچه اولشون نوه هم دارن بعد تو این سن اجازه ازدواجت دست خونوادته؟؟ امشب شب اجداد جقه!!!

4 ❤️

658229
2017-10-16 02:45:43 +0330 +0330

واقعا پنکـــیـــک زده بود؟؟؟؟
عمهء منم بدکاره نیس
با اون تیپی ک تو توصیف کردی …
هیچی نگم بهتره
این داستان شاگرد بقال و ستاره ی جردن (rolling)

0 ❤️

658239
2017-10-16 05:10:04 +0330 +0330

کاملن معلومه فانتزی یه بچه چهارده پونزده ساله بود که هر روز توی مغازه توی تابستون پشت یخچالا جق میزد و عتشق این بوده که یکی مث باربی بیادو بگه تورو خدا منو بکن

0 ❤️

658490
2017-10-18 01:04:13 +0330 +0330

این ستاره خانم یه کصی به ما نمیده عایا؟آمارشو بگیر جوابشو بده حتما منتظرم

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها