ستاره دنباله دار... (۱)

    بچه ها این یه قصه نیست ، این خاطره تلخ و شیرین من از اولین سکس من هستش . پس خیلی منتظر فضا سازی ها و فنون داستان نویسی نباشید .. هم لذت بخشه براتون هم عبرت آفرین ..


    من با مریم سرکار آشنا شدم . اختلاف سنی نسبتا زیادی داشتیم ... اون حدود ۴۰ سال و من حدود ۲۲ سال ...
    دخترش گاهی میومد پیشش و بیش از اندازه خوشگل و ناز ... یه نوجون گندمی و خوشتیپ و جذاب ... شوهرش امیر هم گاهی سر میزد و میموند تا کارش تموم شه و با هم برن ...
    اما نقطه عطف ماجرا خود مریم بود که هیکلش چشم آدم رو در میاورد ...
    میز کارش کنار میز من بود توجهم رو جلب میکرد .. صورت کاملا معمولی ولی پر از شیطنت ...
    اما بدنش به سنش اصلا نمیخورد خصوصا کمر باریکش...
    تیپش هم بد نبود ، خوش سلیقه بود
    خصوصا شلوار تنگ سفیدش منو گاهی به هر بهونه زیر میز میکشید ...
    از تو گوشی رفتنش و کارای دیگش میشد حد شیطون بودنش رو فهمید...


    ولی خجالت مانع همه چی شد تا اینکه من کارگاه رو ترک کردم ....


    قبل از رفتن من از اونجا به یه دلیلی شماره بهم دادیم . علتش هم کمک به جور کردن وام واسه اون بود . من سیو نکردم چون واسه من جذاب بود و شوهر داشتنش هم یجور تابو...


    حدود یک سال بعد که من نامزد کرده بودم ، تو تلگرام یه ناشناس پیغام داد... آیدیش دخترونه بود و من تنها فکری که میکردم آزار دوستام بود.


    اول جواب ندادم . دیدم ادامه داره با یه شماره دیگه زنگ زدم و دیدم یه خانمه !!!


    این همه سال مجردی کشیدن ... حالا که نامزد داشتم یه خانم پیام میداد .
    قطع کردم و بهش پیغام دادم خودتو معرفی کن ..
    گفت من پسر مریم خانومم .. مادرم تصادف کرده و خونه نشین شده . گوشیش دست من بود . گفتم من زنگ زدم و فهمیدم یه خانومی ...نکنه خود مریم خانومی ؟؟ چی شده ؟؟
    متوجه شدم تصادف کرده و واقعا افتاده خونه و حوصلش سر رفته و خواسته منو اذیت کنه ..
    دلم براش سوخت و خواستم بهش روحیه بدم یکم ازش و از زیباییش تعریف کردم اونم که اعتماد به نفسش له شده بود خوشش اومد و مایه آشنایی بیشترمون شد تا جاییکه بهش گفتم چقدر زیر چشی دیدش میزدم ...
    نفهمیدم چی شد که عکسای اون تو گوشیم بود و ازم عکس میخواست ...
    با ترس و لرز رابطه ادامه پیدا کرد و گاهی کات میکردیم .
    تا اینکه یه روز منو کشوند خونشون ...دیگه شکستگی پاش خوب شده بود و راه میرفت ..
    با هزار ترس و لرز از پله ها بالا رفتم فکر خیانت به نامزد زیبا اما سردم هم آزارم میداد ...
    با خودم گفتم فقط میبینمش همین .
    داخل شدم با یه لباس تنگ زرد و شلوار قرمز عین گلوله آتیش جلوی در ایستاده بود ... هر چند رنگش برام جذاب نبود اما مدل و تنگی لباس به شدت منفجرم کرد ...
    داخل شدم دست دراز کرد و دست دادیم نتونستم دستش رو ول کنم و کشیدمش تو بغلم ...
    به موهای نسبتا کوتاهش چنگ زدم و محکم فشارش میدادم ... انگار تا حالا پیش یه مرد اسیر بوده و بعد از سالها عشقش رو میدیده یک نفس عمیقی تو بغلم کشید و کمرم رو چنگ زد ...
    نذاشت بشینم رو مبل . منو یکسره برد تو اتاق خواب و پرتش کردم رو تخت و به دندونای سفیدش بین اون لبخند شهوتی خیره شدم .
    اولین بار بود یه زن رو میبوییدم و لمس میکردم....
    لباساش رو در آوردم و رفته رفته برهنش کردم...
    هر تکه رو که از بدن بیرون می آوردم هیجانم بیشتر میشد و اونم مشتاق بود .
    سینه هاش به حدی زیبا بود که باور ۴۰ ساله بودنش برام سخت شده بود ..
    باسن خوش فرم
    شکم باریک
    فقط واژنش مثل یه دختر مانکن نبود اونم به خاطر دو شکم زایمان بود...
    دل و به دریا زدم و پاهاش رو باز کردم شروع کردم به خوردن
    اومممممم...
    اولین کُسی که جلوی صورتم وا شده بود .
    هر چقدر من بی دست و پا و بی تجربه ... اون به شدت تجربه داشت..
    محکم سرمو گرفت و چسبوند به کسش ... من میمکیدم و گاز میگرفتم اونم تو ابرا گم شده بود
    دستامو چسبوند به سینشو با فشار دستش بهم فهموند ماساژش بدم ... منم از زور شهوت با پنجه داشتم میکندمشون از جا...
    بوی کسش و مزه خوب آب درونش منو به یه دیوانه تبدیل کرد ..
    منو کشید رو خودش و چشامون بهم گیر کرد با صدای لرزونش گفت بکن !!!
    وسط دریای پر تلاطم و مواج شهوت گم شده بودم ... مردد بودم .. بیشتر از این به همسرش و نامزدم خیانت بکنم یا نه ...تردید منو دید ..
    کیرم رو گرفت تا خودش دست به کار شه ...
    من ترسیدم و به هر زحمتی از دستش کشیدم...
    میلرزید و میگفت میخواد
    حشری بود و میخواست ارضا شه
    منم حشری بودم و دلم براش سوخت
    زبونم رو کردم توی کسش
    اونم غرق لذت فقط التماس میکرد که بکنمش
    میدونستم شب که شوهرش میاد حسسسابی میکنتش
    شوهرش مرد قوی ای بود. هیچ اختلافی هم با هم نداشتن
    فهمید چه مشکلی دارم..
    منو دوباره به آغوش کشید و گفت پس آرومم کن
    نوازشش کردم . بیضه هام درد گرفته بود
    تنها راهی که به ذهنم رسید شوخی کردنام بود... انقدر شوخی کردم باهاش و خندوندمش که ساعت رو فراموش کریدم.. مثل همیشه که پای تلگرام میخندیدیم و یکدفعه میدیدیم صبح شده ...
    دیگه دیر شده بود و باید میرفتم .
    شب هرچی پیغام دادم جواب نمیداد میدونستم درگیره ...
    دم ظهر پیغام داد
    بیچاره امیر رو تا نصفه شب مشغول کرده بود .. بعد ماه ها اعتماد به نفس پیدا کرده بود و با هم خلوت کرده بودن...
    کلی از دلش در آوردم ... میگفت چیزی که از تو خوشم میاد داشتن فانتزی های عجیب و غریبته ...
    واقعا فکر نمیکردم یه روز یه جنس مخالف از فانتزی های من خوشش بیاد. اما من خیلی چیزارو نگفته بودم و هر بار که بیشتر بهش میگفتم بیشتر شهوتی میشد . میگفت غیر قابل پیش بینی هستی
    قبلا با شوهرش سوپر زیاد میدیدن
    ولی فکر نمیکرد فانتزی بیشتر از سوپر دیدن هم باشه...
    مجبورش میکردم از خاطرات سکسی و دستمالی شدناش ، وقتایی که دید میزدنش و ... برام بگه
    و اون بیشتر و بیشتر شهوتی میشد
    گاهی مجبورش میکردم از دوستاش و خواهرش و شوهرش و ... بگه و خودم هم میگفتم ...با هم یه فیلم سوپر میدیدیم و مدتها راجع به فیلمه حرف میزدیم ..
    مجبورش میکردم فانتزی هاشو بگه...
    اولین چیزی که گفت فانتزی سکس با دو مرد بود ..
    گفتم یه روز برات برآورده میکنم ...
    میگفت جالبه که انقدر میشه در سکس تنوع داشت ..
    بهش گفتم دلت میخواد عروسی کردم امیر رو با نامزدم آشنا کنیم و با هم راحت باشیم !!!
    هر فانتزی من دلیلی بود برای خود ارضایی های شب و روز مریم !!
    در یک کلام واقعا داغ بود .
    یه روز دوباره قرار بر این شد همدیگه رو ببینیم .
    این دفعه اون اومده بود خونمون . میدونست با خودم بابت گاییدن کسش کنار نیومدم .
    گفت فقط دلم برات تنگ شده.
    از راه که رسید رفت روی تخت اتاق و خودش لخت شد .
    تا به خودم بجنبم دیدم این دفعه من خوابیده بودم و مریم وسط پاهای من بود...
    اووووففففف .. دیدن حلقش که با ورود کیر من متورم میشد دیوونه کننده بود . باز جنده درونش بیدار شده بود .
    آاااه و ناله منو در آورد .. تقلای منو دید . کیرمو در آورد و گفت میخوای بکنی ...
    چشامو بستم و سرم رو به علامت منفی تکون دادم ...
    وقتی نا امید شد افتاد روی منو کسش رو گذاشت رو صورتم و خودش هم شروع کرد به خوردن ..
    در یه لحظه شکمم تا ته داخل رفت .. خودش تجربه داشت و فهمید وقتشه. سر کیرم رو داخل نگه داشت و با دست به سرعت تنش رو لمس میکرد .. با تمام وجود میمکید...
    بین کس و کونش با صدای خفیفی ناله زدم فقط چنگش میزدم ... همه آبم ریخت تو دهنش شاید حدود بیست ثانیه طول کشید .. تازه به خودم اومدم .
    برگشت رو به من . لپاش پر شده بود . آروم قورت داد. لب و صورتش جای آب من بود. لبخندش به شدت زیبا شد ..
    شروع کرد باز کیرم رو لیسیدنو خوردن...
    یکم دیگه مکیدش
    گفتم مریم من ... ببین آب نمونده باشه ...
    از پایین با دست فشار میداد قطره قطره باقیشو میاورد .. با زبون از نوک کیرم بر می داشت...
    عاشق مقایسه کردن من و شوهرش بود ...
    همینطور مقایشه شدنش با زنای دیگه خصوصا نامزد من.
    میگفت من بهترم یا نامزدت
    گفتم عزیزم اون که انگار سنگه ...
    حاضرم با امیر آشناش کنم . جوونه امیر هم خوشش میاد . حتی حاضرم طلاق بگیریم و جامون عوض شه ...
    اینا رو که میگفتم بیشتر عاشقم میشد . منم فانتزی هاشو که میدیدم بیشتر عاشقش میشدم .
    مجبورش کردم عکسای کیر امیر رو نشونم بده و مقایسه کنه .
    مجبورش میکردم بگه امیر هر چقدر خوب باشه من واسه تو هستم .
    واقعا همدیگر رو دوست داشتیم
    از امیر میترسید میگفت غیرتیه ..
    گفتم رامش میکنیم ... شده نامزدم رو بدم رامش میکنیم ...
    اون هیکل آوا همسر منو ببینه ولو میشه .. میخندید قربون صدقه کیرم میرفت .
    رفت صورتش رو شست و آماده شد که بره ...
    موقع رفتن گفت پدرام ، فانتزی هست که هنوز بهم نگفته باشی .. گفتم اره بابا زیاده ..
    گیر داد گفت بگو بدترینش کدومه...
    راست بگو ...
    یالا زود باش بگو دیگه...
    گفتم اگه میتونستم بگم گه تا حالا گفته بودم .
    گفت یعنی فانتزی ای داری که به منم نمیتونی بگی؟
    گفتم آره . اصرار کرد و گفتم برو خونه الان نمیتونم بگم شاید تو چت بهت گفتم.
    موقع رفتن گفت تو چیزی به من دادی که فراموشش کرده بودم . هر فانتزی داشته باشی قول میدم بر آورده کنم . همدیگرو بوسیدیم و رفت . دل و به دریا زدم و شب بهش گفتم...
    اولش تعجب کرد ...
    باقی ماجرا رو اگر دوستان خوششون اومده بود براشون تعریف میکنم ...


    نوشته: پدرام

  • 8

  • 4




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 0

    • عجبزززز


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 2

    • نفهمیدم چی شد که عکسای اون تو گوشیم بود و ازم عکس میخواست!)
      والا اینو منم نفهمیدم هر کی فهمید به منم بگه.
      فانتزی عجیب و غریب؟
      برو داستان (قشنگترین تجربه زندگی من) که همین امشب اپ شده رو بخون تا فانتزی یه کم عجیب غریبو دستت بیاد.
      نویسندش نصف توءه (biggrin)


    •   ehsan9705
    • 1 ماه
      • 0

    • یعنی توجیهات گوزاب منقلی که نویسندگان مجلوق کونی دارن رو تو قوطی هیچ عطاری نمیشه پیدا کرد.
      یکی نامزدش سرده
      اون یکی کیرش کوچیکه
      منظورش از شوهر قویشم همونیه که بهش میده.


    •   amiralixyz
    • 1 ماه
      • 0

    • پوففففف


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 0

    • خیانت ؛
      نوع نگارشت خوب بود ولی بعضی جاها قاطی میکردی و درهم و برهم نوشته بودی ؛
      اشتباه تایپی هم که دیگه نگم ؛
      داستان جوری نوشته شده که غیر قابل باور بود وبیشتر به تخیلی میخورد تا واقعی ؛
      موفق باشی


    •   MOHSEN1147
    • 1 ماه
      • 0

    • باز تکراری زدی که ادمین


    •   سعید تبریزی
    • 1 ماه
      • 0

    • نظری ندارم چون سوات ندارم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو