سرافراز

    یه راس سر اصل مطلب،یه دختر خاله دارم به اسم مریم که دوسم داره منم دوسش دارم،اما اون شوهر داره و دوتا بچه،قبل از اینکه بچه دومش به دنیا بیادخیلی به هم اس میدادیم،اغلب اسامونم جک بود و غیراخلاقی،بلاخره لابلای همین اسا حرف دلمو بهش زدم،بهش گفتم که چقدر دوسش دارم و عاشق کونشم،اونم جواب میداد و میگفت خجالت بکش بی حیا،اما من دیوونش بودم،همه چی تموم بود،یکی دوبار خودشو بهم مالیده بود و همین کارا باعث شد که من بخودم جرات بدم وبهش اسای عاشقانه و وقیحانه بدم،خلاصه نزدیک 6 یا 7 ماه بهم اس میدادیم و هر وقت هم که همدیگرو میدیدیم چشامون برق میزد،مریم از من بزرگتر،حدودا 5 سال یه روز سر سفره بهم گفت کاش تو از من بزرگتر بودی تا من زنت میشدم،آقا اونجا بود که فهمیدم این دختر خاله بدبخت منم منو دوی داره،خلاصه کارمون به جاهای باریک داشت میکشید،هروقت میخواست بره خرید میگفت با ماشین بیا دنبالم با هم بریم،یه دفعه خیلی دیگه تو کفش بودم داشتم میترکیدم،بهش زنگ زدم و گفتم مریم دلم خیلی واست تنگه بیا ببینمت اونم گفت باشه آقا این اومد اما خودشو جوری آرایش کرده بود که تو گویی 100سال جنده اس،اون روز از خودم خیلی بدم اومد که دارم زن مردمو از راه بدر میکنم،اما باز بعد از چند روز بهش اس دادم و باز شروع کردیم به جک فزستادنو ........،حالا بماند که چند دفعه خودمونو بهم میمالیدیم،حتی یه دفعه رو صندلی نشسته بود منم صورتمو بردم جلو دستشو بو کردم همین جوری میومدم بالا اونم ریلکس نشسته بود،تا اینکه یه روز بهش اصرار کردم که بیا رابطمونو بیشتر کنیم و با هم باشیمو سکس کنیم اول ناز میکرد منم بیشتر وسوسه میشدم اما آخرش بهم گفت تو از من میخوای بعد از 10 سال زندگی با یه بچه به شوهرم خیانت کنم،دیگه همون شد و زیاد بهم اس ندادیم اما باز تو چشماش میخونم که منو دوس داره،بچه دومشم تازه بدنیا اومده که یه دختره،یه روز خیلی جدی بهم گفت باید دختر منو بگیری برای پسرت،من با تعجب نگاش کردم گفتم با منی؟گفت آره اختلاف سنی که مهم نیست،گفتم من هنوز زن نگرفتم پسر از کجا بیارم که دختر تورو بگیره،تو این مدت چند بار اینو بهم گفته که دختر منو باید بگیری واسه پسرت هر وقتم اینو میگه یه غمی هم تو صداش هم تو نگاش،اما واقعیت داستان من اینه که من و مریم هیچوقت با هم سکس نکردیم و عامل اصلی هم مریم که با دور اندیشی و غیرتی که داشت نذاشت این کار انجام بشه،که شاید اگر مریم هم شل میشد و تن به خواسته من و البته خودش میداد الان مسیر زندگی هر دومون یا لااقل من عوض شده بود و خدا میدونه چی قرار بود اتفاق بیفته.


    نوشته: ؟

  • 3

  • 0




  • نظرات:
    •   aydin khan
    • 3 سال،9 ماه
      • None

    • تبارك الله


    •   emad0001
    • 3 سال،9 ماه
      • None

    • این چی بود دیگه خدا داند


    •   boorboorhaji
    • 3 سال،9 ماه
      • None

    • kiram to oon dahane gohit ba in dastane kirit...


    •   ateshpareh5
    • 3 سال،9 ماه
      • None

    • کس تلاوت کردی کس موتور give_rose


    •   amin35190
    • 3 سال،9 ماه
      • None

    • زیبا بود مرسی


    •   date_computer
    • 3 سال،9 ماه
      • None

    • تا داستانهای بعدیت No Comments


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو