سرسپردگان هوس (۴)

    ...قسمت قبل


    **سلام خدمت دوستان گل .


    قبل از شروع باید از همه دوستانی که انتقاد کردن . پیشنهاد دادن و . . . بی نهایت سپاسگذارم .


    گندم قبل من از حموم رفت بیرون ، منم بعد شستن خودم دراومدم . وقتی رفتم تو پذیرایی دیدم گندم و ستاره دارن میوه میخورن و گپ میزنن و در مورد غذا و مهمونی مورد نظر میحرفن .
    ستاره : بهبه عافیت باشه
    ارسلان : مرسی . سلامت باشی .
    ستاره : داشتم به گندم میگفتم برا شام سبزی پلو با ماهی بذار و زیاد شلوغش نکن . یه مهمونی خودمونیه دیگه . قرار نیست حتما چند نوع غذا باشه .
    گندم : نه باباااااا . زشته ! حالا بعد از مدتها پروانه میخواد با شوهرش بیاد خونمون و دور هم جمع بشیم من بیام یه مدل غذا درست کنم ، اگه خوششون نیومد چی ؟ احتمالا احمد رضا با ماهی میونه خوبی نداشته باشه
    ستاره : گندم جان خیلی نگران احمد رضایی !!!!
    گندم : وا ! حرفی میزنیا ! خب مهمونمه
    ستاره یه چشمک به من زدو زیر لب گفت : تا باشه از این مهمونا
    گندم : چی میگی با خودت ؟
    ستاره : میگم برا ارسلانم بشقاب بذار میوه بخوره
    گندم : ای وای شوهر جونم یادم رفت . بیا عزیزم چند تا موز و سیب بخور تقویت شی .
    پدرسوخته داشت با کنایه حرف میزد و منظورش به عملیات داخل حموم بود .
    منم کم نیاوردم و گفتم : شما هم دارین تقویت میکنید ؟
    حرفم دو پهلو بود . هیچکدومشون حرفی نزدن . گندم پاشد رفت تو اتاق خواب موهاشو سشوار کنه . ستاره روبروی من نشسته بود منم تن پوش تنم رو کاناپه نشسته بودم که وقتی صدای سشوار اومد ستاره زود پرید اومد جلوم زانو زد و حوله ی تنم رو جلوشو باز کرد و کیرمو گرفت تو دستش . تا من به خودم بیام دیدم کیرم تو دهن ستاره س و داره سعی میکنه تمام هنر ساکیدنش رو روی کیرم پیاده کنه تا کیرمو راست کنه .
    ارسلان : خانوم خوشگله گندم میاد میبینه ها !!!
    ستاره کیرمو از دهنش در آورد و گفت : اولا مگه نمیشنوی صدای سشوارو . دوما بیاد ببینه ... خودت به همه چراغ سبز دادی . سوما بذار کارمو بخورم . من تو کف کیرت موندم عزیزم . راستش کن تا دهنم پر شه
    با اینکه تازه آبم اومده بود اما وقتی از بالا به ستاره که جلو پام زانو زده بود و ساک میزد برام نگاه میکردم سینه های خوش فرمش منظره زیبایی رو تشکیل داده بود و باعث شد دوباره کیرم راس بشه .
    گندم همزمان با ساک زدن گاهی سینه شو فشار میدادو میمالید و گاهی هم دستش میرفت وسط پاهاش و کسشو نوازش میکرد .
    ستاره : ارسلان . داغم . حشریم . بذار آب کیرت بیاد . خیلی بهش نیاز دارم . تروخدا قبل اومدن گندم ....
    با قطع شدن صدای سشوار حرف ستاره نیمه کاره موند و رفت سر جاش نشست .
    گندم از پله ها پایین اومد و وقتی چشمش به سنتاره افتاد گفت :
    گندم : ستاره خوبی ؟
    ستاره : ها ؟ چی ؟ آره آره خوبم چطور ؟
    گندم : هیچی احساس کردم گر گرفتی صورتت قرمز شده آخه . فشارت که بالا نیست ؟
    من زود دخالت کردم و گفتم : نه فکر کنم بخااطر حمومه . بدنش دم کرده
    ستاره : آره آره منم میگم همین باعثشه .
    گندم یه نگاهی بهم انداخت که فکر کنم شک کرده بود اما اثری از ناراحتی یا خشم تو چهرش نبود .
    گندم : بذار یه زنگی به پروانه بزنم ببینم ساعت چند میرسن اینجا ؟
    ارسلان : آره حتما یه ز بزن که کاراتو به موقع بتونی تموم کنی
    گوشیش رو برداشت و شماره گرفت و بعد چند ثانیه
    گندم : الو . سلام .. خوبین ؟ حالتون خوبه ؟... ممنون خوبم... مرسی . ... اونم خوبه با احوال پرسیای شما... اختیار دارین چه زحمتی ... مزاحم شدم ... پروانه دم دسته ؟...ممنون شماهم سلام برسونید ... سلام .....
    گندم اول با احمد رضا حرف زد و بعد با پروانه ....امام از دست این زنا ... کلی با هم حرف زدن ... ستاره هم از این ور داشت بلند بلند با پروانه میحرفید .
    ستاره : پروانه یه ساعت دیگه بیا تلگرام کارت دارم (وقتی این حرفو زد نگاهش رو من بود)
    گندم : چیگارش داری زنیکه ؟ من نباید بدونم
    ستاره : حالا میگم بهت بعدا
    من دیگه نموندم و رفتم تو اتاق کار خودم . بعد ده دقیقه ستاره اومد پیشم و گفت
    ستاره : ارسلان میخوام یه چیزی بهت بگم
    ارسلان : میشنوم
    ستاره : ببینم تو میخوای با پروانه بخوابی یا نه ؟
    ارسلان : خب معلومه اما بیشتر از اون دوس دارم با تو باشم و ضمنا با پروانه بودن رو دوس دارم امام نه به قیمت آبروم و بهم خوردن رابطه دوستانه
    ستاره : ببین ارسلان من که فرار نمیکنم . همیشه دم دستتم اما پروانه و احمد رضا تو یه شهر دیگه ن و شاید سالی دو یا سه بار بیشتر نشه دیدشون
    ارسلان : صب کن صب کن ببینم . احمد رضا برا چی ؟ منظورت چیه ؟
    ستاره : ببین ارسلان برا بدست آوردن چیزی باید بهاش رو بپردازی . تو واقعا میخواب با پروانه باشی یا نه ؟ اینو جواب بده !!!!
    ارسلان : چی میخوای بگی ؟ صاف حرفتو بزن
    ستاره : بذار خیالتو راحت کنم . میخوام اصل داستان رو برا پروانه تعریف کنم و بگم رابطه من و تو و گندم و خسرو یه رنگ و بوی جدیدی به خودش گرفته و اگه قبول کنه که میدونم میکنه اونارو هم بیاریم تو جمع خودمون
    ارسلان : منظورت اینه که احمد رضا هم ...
    ستاره حرفم رو قطع کردو گفت
    ستاره : یادت باشه پروانه هم شوهر داره و زن یکی دیگه س . اگه میخوایش باید به این رضایت بدی که احمد رضا هم یه کامی بگیره تا راضی بشه زنش رو بده دست یکی دیگه
    ارسلان : یعنی گندمو بفرستم زیر احمدرضا ؟؟؟ ستاره قرار بود رابطه ماها کنترل شده باشه و یه حد و حدودی داشته باشه . نه اینکه هرکی از راه رسید .... حرفمو خوردم و چزیز نگفتم
    ستاره : ببین اولا که رابطمون کنترل شده س . دوما ما که قرار نیست هر کس و نا کس پسرخاله بشیم . منو گندم و پروانه از اول شریک جنسی هم بودیم و اینم خوب میدونم که شوهرامون به زن اون یکی نظر داره پس لطفا توام حاشا نکن و منطقی باش . تو عاشق کون اونی ، خسرو چشش دنبال پرو پاچه ی گندم احمدرضا هم چشمش همیشه رو سرو سینه منو گندم سر میخوره .
    ارسلان : اصلا گیریم که حق با تو باشه و فرض میگیریم که منم راضی شدم گندم رو چیکار میکنی ؟ خسرو رو چی ؟ اصلا شاید خود احمدرضا راضی نباشه و فقط یه هیز بازی معمولی باشه قصدش . ضمنا الان که اینجایی ممکنه گندم فکر کنه داریم کار دیگه ای میکنیم
    ستاره : نگران گندم نباش
    ارسلان : جاااان ؟ یعنی ....؟؟؟ ببینم اصلا این پیشنهاد از طرف کیه ؟ تو یا گندم ؟
    ستاره : وااااااااای ارسلان !!!! ببین عزیزم بذار حرفمو تموم کنم بعد هرچی خواستی بگو . من و پروانه و گندم همیشه با هم لز داشتیم و خواهیم داشت و این رو هم شوهرای هر سه تامون میدونن . حتی احمد رضا هم از این رابطه ما خبر داره ، پس مطمئنا اونم راضی شدنش به این رابطه خیلی راحت تر از اونیه که تو فکر میکنی . خسرو هم که میگه فقط بکنم ، میمونه تو که اگه قبول کنی بایدگندم با خسرو بخوابه ، من با احمدرضا و تو هم به پروانه ت میرسی . حتی اگه موقعیتش باشه گندم هم با احمدرضا سکس کنه یا خسرو با پروانه و حتی من و تو
    وقتی اخرین جمله ش رو گفت دستش رو گذاشت رو صورتم و لبشو برا چندثانیه رو لبم گذاشت و ادامه داد . . .
    ستاره : من با گندم حرف زدم ، اون راضیه . همونطور که قبلا هم گفتم پروانه از خداشه زیرخوابت بشه . خسرو هم تکلیفش روشنه و فقط به این فکر میکنه که بجای یه زن سه تا زن داره .
    ارسلان : والا چی بگم .ظاهرا مثل اینکه همه رو بریدین و دوختین و فقط من موندم .
    ستاره : اشتباه نکن . تا الان فقط منو تو و گندم از این موضوع خبر داریم و دارم بهت میگم به احتمال 99درصد و شاید هم صد در صد بقیه موافقت میکنن . خب چی میگی ؟ راضی هستی ؟ قبول میکنی من یا گندم زیر .... زیر ....
    ارسلان : زیر چی ؟
    ستاره دستش رو گذاشت رو کیر من و گفت : زیر کیر احمدرضا بریم و در عوض تو همن کونی رو که آرزو داشتی بکنی ؟
    کمی دو دل بودم اما امان از وسوسه و شهوت .
    ارسلان : اگه مطمئنی همه راضی میشن و دلخوری پیش نمیاد ... باشه حرفی ندارم
    ستاره : خوشگلم نگران نباش . الان که به پروانه بگم خودش میدونه چجوری احمدرضا رو راضی کنه . تو نمیدونی که پروانه چه دلبری رو تخت خواب میکنه ، مطمئنا امشب رو تخت احمد رضا رو راضی میکنه . هرچند احمدرضا از خداشه که
    ارسلان : از خداشه که چی ؟ تورو یا گندمه بکنه ؟
    ستاره صداش رو حشری کردو با صدای آروم و مملو از شهوت گفت : آره . من یا گندمو بکنه . مثل تو که کیرت الان زیر دست من داره دل دل میزنه .
    این حرفاش همراه بود با نوازش کیر من و مالیدن صورتش به سینم .
    زیر گوشش نجوا کنان گفتم: گندم پایینه ؟
    ستاره : نچ
    ارسلان : یعنی چی نچ ؟
    ستاره صداش رو بلند کردو گفت : گندم ... گندم ... کوشی ؟
    ارسلان : چیکار میکنی . میاد میبینه
    حرفم تموم نشده بود که گندم از پشت چهارچوب در که کاملا معلوم بود از اول همه حرفامون روشنیده (آخه در کاملا باز بود) در حالی که انگشتاش رو به هم قلاب کرده بود و قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود ساکت و بی حرف توی چهار چوب در ظاهر شد .
    ستاره : یه چشمک به گندم زد (یعنی حله ) و گفت : میشه چند لحظه منو ارسلان رو تنها بذاری ؟ البته معذرت میخوام ولی باید شوهرتو قرض بگیرم ازت
    گندم هم با یه چشمک و لبخند جواب ستاره رو داد .
    منکه لبه تخت نشسته بود و تو فکر فرو رفقته بودم یهو ستاره منو هل داد و رو تخت خوابوند و دامنشو بلند کرد و و کسشو که زیر شورت پنهون شده بود از روی شلوارکم به کیرم میمالوند و کمرشو عقب جلو میبرد و همزمان دستان ظریف و بلوریش روی سینم میرقصید و با لمسش شهوت منو بیشتر و بیشتر میکرد . همینکه دستنم رو انداختم دور کمر ستاره ، خودشو ازم جدا کرد . متعجب تو صورتش زل زده بودم و با نگاهم علت کارش رو جویا شدم که ستاره خم شد و دراز کشید کنارم و دستش رو گذاشت یک طرف صورتم و گفت : میدونم الان موقعیت خوبیه ولی بذار بمونه لرا بعد مهمونی . الان گندمم پایین تنهاس برم پیشش که ناراحت نشه .
    لبخندی زدم و لبمو رو لبش گذاشتم
    ارسلان : حرف نداری ستاره . مثل اینکه امشب قرار نیشت بزنم تو کست .
    ستاره : میدم بهت ... عجله نکنه ... بقدری باید تو کسم کمر بزنی که از حال بریم . از الان بهت بگم منو بیشتر از پروانه و بهتر از اون باید بکنی . !!!!
    ارسلان : چشم .
    ستاره دوباره بوسم کردم و شبخیر گفت و موقع رفتن چراغ رو خاموش کردو درب رو هم بست


    روز مهمونی فرا رسید و همه دور هم جمع شدیم .


    اجازه بدین از نوع پوشش بچه ها بگم .


    اقایون که همیشه تو اینجور مهمونیا لباس رسمی میپوشیم که کت شلوار به همراه پاپیون یا کراواته . احمد رضا خیلی شیک و رسمی ، قد بلند ، با یه کت و شلوار دیپلومات سورمه ای رنگ به همراه پیراهن آبی سیر و کراوات آبی مشکی .


    خسرو و من مثل همیشه کت و شلوار کاربنی رنگ با پیراهن سفید و پاپیون .


    گندم یه لباس خیلی زیبا تنش بود . پیراهن مشکی که روش یه سارافون جلو باز قرمز رنگ با یه ساپورت فضایی مشکی براق تنش بود همراه با صندل پاشنه دار قرمز .


    ستاره هم یه تونیک نازک بلند به رنگ قرمز و مشکی با یه ساپورت مشکی رنگ که زیبایی پاهاش و برجستگی سینه هاش رو دوچندان کرده بود . همونطور که قبلا هم گفته بودم ستاره و گندم پاهای کشیده و رون و ساق بسیار زیبایی دارن


    و اما پروانه . اونم یه پیراهن قرمز رنگ تنش بود با یه دامن مشکی که از کمر و باسن نسبتا تنگ بود و زیبایی باسن و کمرش رو بیشتر ازپیش کرده بود .


    خسرو در گوشم گفت ؛ ارسلان این ورپریده ها باهم هماهنگ کرده بودن که ست کنن .


    ارسلان ؛ چشم بسته غیب گفتی ؟


    ارسلان ؛ خب احمدرضا خان چ خبر . خیلی خوش اومدی . افتخار دادین


    احمد رضا ؛ قربونت برم ارسلان جان . خیلی دلم میخواست بیام ببینمتون اما مشغله کاری اجازه نمیداد .
    خلاصه که شب فهمیدن این موضوع که هرکی به شکلی داره با خودش و حس شهوتش کلنجار میره زیاد سخت نبود .
    زیاد وارد جزئیات نمیشم . اونشب مهمونیمون همونجور که دوس داشتیم برگذار شد . حسابی گفتیم و خندیدیم و شب هم همگی برا خواب موندن خونه ما و قرار گذاشتیم فردا صبح زود بیدار شیم و همگی بریم کله پاچه بخوریم و از اونجا هم بریم باغ خسرو .
    دوتا ماشین بودیم ... خانوما تو یه ماشین ، آقایون هم تو یه ماشین تو کل مسیر گفتیم و خندیدیم . وقتی رسیدیم خانوما رفتن توی عمارت داخل باغ ، ما آقایون هم رفتیم یه گوشه دنج رو پیدا کردیم و شروع کردیم به حرفای مردونه . بعد حدود یک ساعت خسرو با صدای بلند داد زدو گفت
    خسرو : ستاره .... ستاره .... کجایی ؟
    ستاره : بله بله چیه ؟
    خسرو : اون پاکت سیگار رو از رو میز داخل هال با شیشه مشروب داخل باکس بار برام بیار
    بعد چند دقیقه خانوما به جمعمون اضافه شدن منتها بدون مشروب
    ستاره داشت سیگارو میداد دست خسرو که خسرو گفت
    خسرو : پس شیشه کو ؟
    ستاره : ای بابا ول کن توام . هرجا میری میگی مشروب ولمون کن تروخدا
    در همین حین پروانه که تازه فهمید قضیه از چه قراره گفت :
    پروانه : مشروب دارین ؟
    خسرو : بیا ... همینو کم داشتیم ... یه کلانتر دیگه اضافه شد
    ما هم داشتیم می خندیدیم که احمد رضا گفت

    احمد رضا : نه خسرو جان ... پروانه عاشق مشروبه
    این حرفه احمد رضا همراه شد با هورا کشیدن من و خسرو .
    ارسلان : خب احمدرضا خان ما که اهل مشروبات هست ؟
    پروانه : بله که هست . من با آقامون همیشه مشروب میخورم . ضمنا یه شرطی هم دارم و اون اینه که خودم باید ساقی باشم
    خسرو : به افتخار ساقی خوشگلمون بزن دست قشنگه رو
    ما در حال شادی و خوشی ، اما گندم و ستاره داشتن به پروانه چشم غره میرفتن .
    گندم : خانوم میخواد برامون ساقی هم بشه !!! ما میگیم نخورین این خودشو انداخته وسط اینا هم براش کوف سوت بلبلی میزنن .
    ستاره : اره والا . چه خوششم اومده زنیکه
    خسرو : شما هم بهتره بجای این همه غر غر کردن بیاین با ما مچ بشین . دوتایی عین این پیرزنا این قدر غر نزنین
    ارسلان : آی گفتی خسرو جون . قربون دهنت
    گندم : باشه ارسلان خان . خدمتت میرسم
    خسرو : ارسلان جان دهنت ....دس .
    ارسلان : ادب داشته باش پسر
    خلاصه با خنده و شوخی بذله گویی همه نشستیم و پروانه هم رفت شیشه رو بیاره .
    یه کنده درخت حدودا 2 متری زمین بود ، چند تا هم سنگ و چهار پایه صحرایی و ... پیدا کردیم و همه دور هم نشستیم که پروانه خانوم ساقی شد .
    پروانه : اولی رو به سلامتی ما خانوما بریم بالا .
    گندم و ستاره کلی حال کردن با این حرف پروانه .
    خانوما ستاشون رو کنده کنار هم نشستنه بودن ، ما هم هرکدوم رو یه چیزی تک تک نشسته بودیم و درست روبروی خانوما بودیم . فاصله من با ستاره حدودا یک متری میشد . هرکی مشغول حرف زدن با بغل دستیش بود و خسرو هم طبق روال داشت مسخره بازی در میاورد که ستاره خم شد سمت من و گفت
    ستاره : ارسلان نظری نداری ؟
    ارسلان : در مورده ؟؟؟؟
    ستاره : تیپ خانومت
    اول فکر کردم منظورش گندمه ولی متوجه شدم که با اشاره ابرو داره پروانه رو نشون میده
    بعد حرف ستاره تازه متوجه لباس خانوما شدم . این پدرسوخته ها امروز هم قصد ترور ما رو دارن .
    گندم یه شلوار لی یخی رنگ نازک و چسب تنش بود با یه تاپپ همرنگ شلوار که بدون آستین بود و سینش تا ناف باز بود و از روش یه پیرهن توری نازک به تن داشت
    ستاره یه شلوار آبی نفتی پوشیده بود که کنارش از کنار زانو تا مچ پا مثل بند کفش به هم بافته شده بود به همراه یه پراهن سفید . پروانه هم یه شلوارک مشکی رنگ تنش بود با یه تیشرت مشکی که جلوش طرح گوره خری بود .
    هرسه تاشون تو لباسایی که پوشیده بودن فوق العاده سکسی شده بودن . تازه اونجا بود فهمیدم که خسرو و احمد رضا هردو راس کردن ، البته خودم هم وقتی به خانوما بات دقت نگه کردم کیرم داشت آروم آروم سفت میشد .
    ستاره : ارسلان ... ارسلان... کجایی ... حواست کجاس ؟
    ارسلان : ببخشد تازه لباساتون رو دیدم . فوق العاده س . شما بهترینین .
    ستاره : ارسلان وقتی پروانه گفت من میرم قدم بزنم توام دنبالش برو .
    ارسلان : که چی بشه ؟
    ستاره : برو خودت میفهمی
    ارسلان : خب الان بگو بفهمم
    ستاره : مگه پروانه رو نمیخواستی ؟
    ارسلان : تابلو میشه که اینجوری
    ستاره : نه نگران نباش . هرکدوم از ما یه نقشه ای برا شوهر اونیکی ریخته . احمدرضا هم منتظره که همین اتفاقا بیافته . پروانه میگفت همینکه بهش گفته فورا قبول کرده . تو با پروانه میری . من احمد رضا رو میبرم تو عمارت . خسرو هم با گندم مشغول میشه . ولی یادت باشه استارت همه اینایی که گفتم با توئه .
    ارسلان : اوکی . فهمیدم . خیالت راحت .
    خسرو : هوووووووووی شما دوتا چی دارین در گوش هم میگین ؟
    ارسلان : اگه میخواستیم تو بفهمی که بلند میگفتیم .
    تو همین لحظه خسرو تا خواست حرف دیگه ای بزنه پروانه پیش دستی کرد و گفت :
    پروانه : پیکاتون رو بیارین پر کنم .
    چند پیک دیگه زدیم تقریبا همه فول مست بودیم و سرخوش . منم بکل یادم رفته بود که قراره پروانه قبل من بره و من هنم پشت سرش که یهو از سر جام بلند شدم و مستی رو احساس میکردم . همه به من چشم دوختن
    احمدرضا : کجا انشاله
    خسرو : فکر کنم مثانه ش پر شده
    ارسلان : بی ادب . تو ادم نمیشی
    ستاره : ارسلان کجا میری (با ایما اشاره)
    اما من تو حالت مستی متوجه منظورش نشدم
    ارسلان : میخوام یکم قدم بزنم یه سیگاری دود کنم . اصل و مکمل مشروب سیگارشه
    . خسرو جان یه چند نخ از اون سیگارات بده من دود کنم .
    خسرو پاکت سیگارو به طرفم گرفت چندتا برداشتم با فندک خواستم راه بیافتم که پروانه گفت :
    پروانه : بچه ها منم با ارسلان میرم یه چرخی بزنم تا این مشروبه بهتر اثرش رو بذاره . صب کن ارسلان منم بیام .
    وقتی برگشتم طرف پروانه ، پروانه تو عالمن مستی نتونست خودشو کنترل کنه و داشت میخورد زمین که من گرفتمش و سینه به سینه هم طوری که من زیر قرار گرفتم خوردیم زمین . این اتفاق همراه شد با خنده بچه ها ، پروانه که دید جو چجوریه قبل از اینکه از روم بلند بشه لبش رو چسبوند رو لب من و چند ثانیه ای ازم لب گرفت . با این کار پروانه صدای یه آآآآآه از گندم شنیدم و پشت سرش بچه ها هورا کشیدنو همه با هم دست زدن . خسرو اومد دست پروانه رو گرفت و از رو من بلندش کرد و بعدش دست منو گرفت .
    خسرو : شما هنوز سیگارو روشن نکرده رفتین تو فضا .
    بچه ها باز خندیدن . منو پروانه هم خندمون گرفته بود ولی بی توجه به بقیه راه افتادیم به طرف وسط باغ . اون از جلو میرفت و من از پشت . دیدن باسنش بی نهایت حشریم میکرد و مستیم رو مست تر میکرد .
    اولش هردو ساکت بودیم تا اینکه پروانه ایستاد و زیر یه درخت گردو یه تخت قهوه خونه ای قدیمی بود نشست روش و گفت :
    پروانه : بیا اینجا بشینیم .
    سیگارمون داشت تموم میشد . پروانه که درست کنار من نشسته بود با یه متر فاصله . پک آخرو که به سیگار زد ، ته سیگارو انداخت زمین و با یه آه بلند دودشو داد بیرون .
    نگاش کردم ، اونم صورتشو برگردوند طرف من ، بی هیچ حرفی خودشو کشید به سمت من و خندید .
    ارسلان : به چی میخندی ؟
    همچنان داشت میخندید . پاشد از سر جاش و تلو تلو خوران سعی داشت برقصه . میرقصیدو میخندید و تلو تلو میخورد که ناگهان دوباره افتاد تو بغلم . من رو تخت نشسته بودم و پاهام رو زمین بود . دستشو دور گردنم قفل کرد . خودشو کمی تو بغلم جابجا کرد و کمرش رو روی زانوهام قرار داد و همونطور که دستاش پشت سرم بود خودشو کشید بالا سمت لبام . اول یه بوس کوچولو رو لبام زدو گفت :
    پروانه : منتظر چی هستی ؟ شروع کن دیگه
    ارسلان: زیادی مستیا !!!
    پروانه : تو نیستی ؟
    ارسلان : هستم . هم مست پیمانه و هم مست پروانه
    پروانه : لعنتی من الان تو بغلتم ، باید التماست کنم ؟
    ارسلان : آره
    پروانه لبش رو اورد سمت گوشم و آروم تو گوشم گفت
    پروانه : منو میکنی ؟
    ارسلان : شک نکن
    پروانه من خوابوند رو تخت چوبی و خودشو کشید روم . کسش رو روی کیرم قرار داد و سینش رو به سینم میمالیدو بازوهای لختمو لمس میکرد و همچنان توی گوشم آروم نجوا میکرد
    پروانه : من اینجان که منو بکنی . اینجام که بهت کس بدم کون بدم . اینجان تا خیسم کنی .
    با حرفاش هر لحظه حشرم بیشتر میشد . اونم خودشو روی من میمالوندو آه و اوه میکرد . یه سیگار دیگه روشن کرد و چند پک زد و سیگارو گذاشت رو لبم ، منم چند پک زدم . سیگارو انداخت زمین .
    پروانه : ارسلان؟
    ارسلان : جان دلم
    پروانه : کیرت کاریه ؟
    ارسلان : راضیت میکنه
    پروانه : درش بیار . خیلی وقته تو فکرشم . تقریبا از روزی که اولین بار دیدمت . هربار که با گندم و ستاره لز میکنم تو خیالم میرم زیر کیر تو و خسرو . تا حالا توی فانتزیام هزاران بار بهتون کس دادم .
    این حرفا رو با صدای آروم و شهوتناکی میزد و دستش رو میمالید روی شلوارم که زیرش کیرم پنهون بود .
    یه دستشو برو رو سینش و چشمشو بستو شروع کرد به مالیدن سینه هاش . کیر منم راست راست شده بود . پاشد نشست . تیشرتمو از تنم درآورد
    پروانه : همیشه تو فانتزیام وقتی باهات میخواستم سکسو شروع کنم اول بالاتنت رو لخت میکردم .
    همین کارم کرد . بالاتنم لخت بود و دوباره منو خوابوند و زیپ شلوارمو آروم کشید پایین و دستشو برد تو . یه آآآآآآآآ بلند گفتو کیرمو گرفت تو دستش . با یه دستش که تو شلوارم بود کیرمو میمالید و با یه دستش کسشو . دستشو آورد بیرون و بهم گفت
    پروانه : میخوام درش بیارم . میخوام ببینمش (با حالتی که انگار میخواد گریه کنه این حرفارو میزد )
    تو همون حالت دراز کش کمرمو بلند کردم شلوارمو کشیدم پایین اما پروانه چشاش تو چشام بود . لباش رو لبام کنارم دراز کشیده بود . همونطور که تو چشام نگاه میکرد خودشو کشید پایین و دستاشو از دو طرف صورتم برداشت و سر داد روبه شکمم . اول کمی شکممو مالش داد . هنوز به کیرم نگاه نکرده بود . آروم نگاهش رو انداخت رو کیرم و باز یه آآآآآآآخ گفت و کیرمو گرفت تو دستش . صورتشو گذاشت رو شکمم و کیرم تو دستش بود . فقط داشت آآآآآآه ه ه ه ه ه میکشید و نفسش به کیرم میخورد .
    خدای من این دختر چقدر حشریه . دستش رو روی کیرم تکون نمیداد ، فقط نفسو با آآآآه ه ه ه کشیدناش میزد به کیرم . رفته رفته آهش بلندتر شدو لرزید و ارضا شد . وقتی داشت ارضا می شد کیرمو محکم فشار داد که کمی دردم گرفت .
    ارسلان : خوبی عزیزم .
    پروانه : خوبم خوشگلم . خوبم . آه . خوبم ارسلان .آآآآیییییی خوبم .
    کیرمو گذاشت تو دهنش و حسابی خیسش کرد . ساک زدنش بی نظیر بود . عالی کیر میخورد . با دیدن کیر من ارضا شده بود و این به من نوید یه سکس آتیشی رو میداد .
    پروانه داشت بی وقفه ساک میزد . هی سعی میکرد بیشتر فرو کنه تو دهنش .
    پروانه : من دراز میکشم و سرمو از تخت آویزون میکنم . تو بیا این خوشگله رو بکن تو حلقم . فکر اذیت شدن منو نکن . فقط کیر بکن تو دهنم . بذار تخمات بچسبه به لبم . همین کارم کردم . تا ته فرو کردم تو دهنش . با اینکه داشت اذیت میشد اما محکم چسبیده بود از باسنم که کیرمو در نیارم .
    بلندش کردم و لباشو به مدت یکی دو دقیقه خوردم .
    ارسلان : نمیخوای لخت شی ؟ منم کم تو کفت نبودم خانوم خوشگله .
    پروانه محکم پنجش رو انداخت زیر گلوم و در حالی که لبش چسبیده بود به لبم با حرص ناشی از شهوت گفت
    پروانه : بگووووو. بازم بگوووو . بگو تو کفم بودی . بگو که برام جق زدی . بگو لعنتی
    ارسلان : معلومه که برات جق زدم . معلومه که برات راس میکردم و تو کفت بودم .
    پروانه : (باز با حرص و شهوت ) بازم بگو . بگووووووو
    ارسلان : وقتی به کونت نگاه میکردم دیوانه میشدم . وقتی کونتو میدیدم اون شبش از شدت شهوت گندم رو جر میدادم . بازم دوس داری بگم؟ باز میخوای بگم یا بکنم ؟
    پروانه پاشد لباساشو در آورد وای زیر لباساش یه ست شورت و سوتین زرد رنگ زیبا . که هنر خداوندی در خلق این فرشته رو بیشتر و بیشتر نشون میداد .
    خواست اونا رو هم در بیاره که نذاشتم . دوست داشتم با شورت و سوتین سکس کنم باهاش . خط سینش معررکه بود . باسنش که دیگه عاااااالی


    ادامه...


    نوشته: ارسلان

  • 15

  • 1




  • نظرات:
    •   naughty_Doc
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • عالیه، قدرت داستان نویسیت حرف نداره، حس شهوتت هم داستان رو ترکونده


    •   girl of MIS
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • میگم یه سوال،واقعا هست از این مردا؟!!!!!!!!!!


    •   kavirsard
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • تو شیوا نیستی؟؟
      اون توصیف هایی که از لباسا کردی اون فضا سازی ها اون بی پروایی ها
      همش کار شیواست
      لذت برم فقط این قسمت چهارم یکم بود


    •   Elijah_Wood
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • گرچه ضربدری رو مخالفم اما تو این ۷ سالی که اینجامو گاهی میام این جزو بهترین داستان فانتزی هاست که نوشتی . ولی یه ایرادی که داشت پروانه رو شخصیت سازی نکردی.زود رفتی تو بحرش خخخخ. ولی در کل از ۱۰۰ من نود میدم ب داستانت


    •   Elijah_Wood
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • دوست عزیز پ ادامش کووووو. یه ماهه منتظریم


    •   Neda_hni
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • قسمت اول و دوم بهتر بود
      پس چرا ادامه ندادی :(
      حیف بود که...


    •   sadafi666
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • عزیزم عالی نوشتی عالیییییییییییییییییی ادامه اش کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    •   bxbx
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • ادامه . ؟؟؟؟؟؟


    •   miti684728
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • خیلی خوب بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو