داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

سرعت، جنون

1398/06/22

تو راه رفتن کاملا مصمم بودم و مدام این شعر رو زمزمه میکردم :
خفته ها زنگ چیز خوبی نیست … شیشه ها سنگ چیز خوبی نیست
وصله هارا به من بچسبانید … به شما انگ چیز خوبی نیست
آسفالت خیابون خیس بود . آسمون به شدت در حال باریدن .
نگام به پریا افتاد که خیس بارون شده بود دستشو گرفت سمت ۲۰۶ بغلم ، راننده بغلی با سرش آمادگیشو نشون داد .دست چپشو گرفت سمت ماشین من ، نگرانی و آشوب تو چهره پریا داد میزد .
زل زدم تو چشماش ولی نم چشمام نمیذاشت قشنگ ببینمش، چشام همه جارو تار میدید .
دندون هامو فشار دادم رو هم ، سفت و محکم چسبیدم به دنده .
باید میفهمیدن از دست دادن یعنی چی ، از دست رفتن یعنی چی …
پریا دستاشو پایین اورد…
با تیک آفم صدای گوش خراشی بلند شد و تو چند ثانیه پشت سرم جا گذاشتمش.
پامو تا ته فشار میدادم رو پدال گاز ، دنده پشت دنده نم چشمامو با دست راستم پاک کردم ، آب دماغمو کشیدم بالا ،تا قشنگ ببینم مسیره خیس و پر پیچ و خم رو…


عموم میگفت تو شغل ما اولین اشتباه میشه آخرین اشتباهت .
میشی مثل پدرت و کل جوونیت حروم میشه تو زندون .
هی بهم میگفت هیچوقت عاشق کسی نشو ، چون اون میشه نقطه ضعفت و دشمنات زمینت میزنن . عاشق نشو که طوری زمینت میزنن بلند شدن یادت بره .
از بچگی صادقانه واسه عموم کار میکردم و عموم منو مثل پسر نداشته ش دوست داشت .
عموم خلاف سنگین میکرد ولی اونقد برش داشت که هیچکس کاری به کارش نداشت ، وقتی جنسی ازش گرفته میشد ، با رشوه و زیر میزی همه چی حل میشد .
حرفا و نصیحت های عموم از من یه سنگ متحرک ساخته بود . خودمم دوست داشتم این وضعو ، چون هیچکس نمیتونست ازم آتو داشته باشه .
از اولش بساط داف و دور همی و مشروب و مواد پر بود تو خونه ی عموم . ولی خط قرمز عموم دود و مواد بود . ولی با دختر بازی و مشروب کاری نداشت .
زیاد با دختر جماعت کاری نداشتم و فقط مواقعی که نیاز داشتم سراغ دخترای پولی میرفتم . بعد از انجام شدن کار هم من راه خودمو میرفتم و اون دخترام راه خودشونو .
فقط هر دختری که بهم نزدیک میشد عموم حالیم میکرد که زیاد نباید بهش نزدیک بشم .
عموم بعد زندان رفتن پدرم شده بود تموم زندگیم .
۲۵ سال برای پدرم حبس بریده بودن وقتی با یه ماشین پر جاساز مشروب و مواد گرفتنش .
عموم میگفت من ۲ سالم بود که مامانم منو گذاشت پیشش و برا همیشه از ایران رفت.
فقط در مورد مادرم این جمله رو میگفت و من همیشه احساس میکردم یه چیزایی رو ازم مخفی میکنه .
هر وقتم اصرار میکردم بهم یه چیزایی در مورد مادرم بگه بهم میگفت سنت که به این کارا برسه بهت میگم .
عموم هیچی برام کم نمیذاشت اون فقط منو داشت و من فقط اونو .
تولد۲۲ سالگیم بود که عموم منو برد به یه پارکینگ ماشین های تقویت شده ، خارج از شهر .
میدونست عاشق ماشینم و تموم عشقم مسابقات اتومبیل رانیه .
انگار فقط سرعت میتونست هیجان ذاتیمو ارضا کنه .
دستشو گذاشت رو شونم و گفت از این به بعد اینجا مال تو میشه با کل ماشینا و خدمه . خیلی خوشحال بودم انگار کل دنیا رو بهم داده بودن .
تا چشم کار میکرد ماشین بود . ماشین های قدیمی و کلاسیک آمریکایی . ماشین های به روز و تقویت شده .
دهنم باز مونده بود و با ذوق دستمو میکشیدم رو در ماشینا .
برای اولین بار چشام افتاد به دختری حدودا ۲۰ ساله که پشت سر عموم با دفتری ایستاده بود .
قد بلند ، لاغر و با مانتوی مشکی بلند ، موهای مشکی مدل چتری ، ابرو های کشیده و تمیز شده ، لبایی برجسته با رژ جگری ، رنگ پوست گندمی و مهم تر از همه چشمای کشیده و خمار .
احساس کردم باختم به چشماش ، چشمامو ازش برگردوندم و دوختم به چشمای سبز عموم .
عموم با فهمیدن نگاهم به اون دختر چشماش برق زد .
سرمو انداختم پایین و عموم رو به دختره گفت : پری جان دخترم از این به بعد مو به مو حساب ها و موجودی انبار رو میدی به علی .
همه دنیام شده بود ماشینا و هر شب مسابقات خیابانی ، قمار و پارتی های شلوغ.
تو این مدت پریا بهم نزدیک تر شده بود و منم بهش علاقه مند شده بودم .
وقتی جایی دعوتی داشتم پریاهم پای ثابت مهمونیام بود دیگه .
چشمای این دختر منو به خودش جذب میکرد چشمای کشیده و خمار با آرایشی ملایم .
زیبایی ذاتی تو وجودش داشت که انگار خدا زمان خلوتش با وسواس خاصی نقاشی کرده بود .
دیگه همکاری ساده ما تبدیل شده بود به بیرون رفتن و مهمانی های شبانه و دور همی ها .
هر وقت با پریا در مورد خانوادش حرف میزدم از زیر حرف در میرفت که بعدا از عموم شنیدم پدرش از کار کنای عموم بود و یه شب از بس مواد مصرف کرده بود اور دُز کرده.
مادرشم پریا رو سپرده بود دست عموم که ازش نگهداری کنه.
یه شب پریا مسیج داد که حالش خوب نیست .
قرار گذاشتیم که شب بریم تو خونه من و با هم مست کنیم .
وقتی از در خونه وارد شد دل تو دلم نبود . بدون مقدمه و حرفی مانتو و شالشو در آورد و با یه بلوز و شلوار روبروم نشست .
برجستگی خط سینه های گرد و سکسیش کاملا مشخص بود ، سرمو انداختم پایین و پیک هامونو پر کردم .
اونقد مست شده بود که دستاشو گره کرد دور کمرم و از پشت گردنمو بوسید .
برگشتم سمتش ، چشمامو دوختم تو چشمای سیاهش و لبامو گذاشتم رو پیشونیش ، برای لحظه ای چشماشو بست ، دستمو گره زدم دور کمرش و آروم بردمش سمت اتاق خواب .
توان راه رفتن نداشت ، بردمش رو تخت چشمامو دوختم به چشمای خمارش لباشو چسبوند روی لبام ، چشماشو بست ، نمیخواستم بیشتر ادامه بدم ولی شوک اول رو پریا بهم وارد کرد . تا به خودم بیام دستمو گذاشته بود لای پاش . خیسی کسش از روی شلوارش داغترم میکرد . هوس توان فکر کردنو ازم گرفته بود که سرمو لای سینه هاش کردم . آهی کشید و ریز و خمار خندید . دستشو برد زیر شلوارم . بلافاصله دستمو بردم زیر شلوارش . کس داغ و صافش رو حس میکردم و نا خود آگاه ضربان قلبم تند تر میزد . نمیخواستم زیاد ادامه بدم و سرعت حرکت دستم رو کسش رو بیشتر میکردم . ناله های آرومش تبدیل شده بود به جیغ و داد . لبامو چسبوندم رو لباش و تند تر ادامه دادم . هر از گاهی لباشو از لبم جدا میکرد و آه میکشید و دوباره لبامو میمکید . آه عمیقی کشید ، پاهاشو به هم جمع کرد و لرزید . به طوری مست بود که میدونستم صبح اون روز چیزی یادش نمیمونه . لبامو از لباش جدا کردم پتو رو کشیدم روش و از اتاق خارج شدم.
تا دم دمای صبح خوابم نمیبرد چشمامو دوخته بودم به سقف خونه ، همه ی فکرم شده بود پریا .
کلیدای ماشین رو برداشتم و خودمو سپردم دست خیابون .
دستمو گذاشتم رو پاور پخش
شبا بیدار تا خود پنج شب
کنارم هرکی نشست و من کله شق
گاز و گرفت و لایی کشید
چشمامون قرمزه بس که بیداری کشید
از بغلم یه ماشین ۲۰۶ با سرعت زیاری رد شد ، فکر و ذهنمو با سرعتش به سمت خودش کشید .
انگار منو مجبور کرد پشتش پامو بزارم رو گاز
رسیدم بهش و پامو از گاز کشیدم .
ایستادیم پشت چراغ قرمز بغل هم ، نگاهی بهش انداختم و نیشخندی بهش زدم .
چراغ که سبز شد مثل نور ازش سبقت گرفتم ، نرسیده به چراغ قرمز بعدی ، پامو از گاز برداشتم تا برسه بهم ،
ماشینو نگه داشتم و رسید . شیشه ماشینو دادم پایین و ازش شمارشو گرفتم زنگ زدم و ازش خواستم شمارمو تو گوشیش ذخیره کنه .
حرکت کرد و ازم دور شد
ظهر همون روز باهام هماهنگ کردیم بیاد دفتر کارم .
پریا اومد تو دفتر کارم و بهم گفت یه آقایی اومده و باهاتون کاره داره ، گفتم چند دقیقه نگهش دار تو پارکینگ تا بیام .
از دفتر اومدم بیرون ، ذوق زده داشت به ماشینا نگاه میکرد ، دهنش باز مونده بود . حواسش نبود پشت سرشم .
یه پسر قد بلند و خوش هیکل با مویی خرمایی رنگ با هیکل ورزشکاری که ته ریشش جذاب ترش میکرد .
رفتم جلو تر و دستمو سمتش دراز کردم و بهش گفتم من علی ام مدیر این پارکینگ .
دستمو تو دستش فشرد و گفت : منم اسمم امیده ، مکانیک ماشینم.
تو یه مغازه مکانیکی کار میکرد و عین خودم عاشق ماشین بود .
پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و امید چند روزی بود از کار بیکار شده بود .
ازش خوشم اومده بود واسه همین ازش خواستم تو پارکینگ مشغول کار بشه با حقوق ثابت .خیلی خوشحال شد و هیجان زده پیشنهادمو قبول کرد .
بعد یه مدتی امید خیلی بهم نزدیک شده بود و تو مهمونیا همیشه پیشم بود . چون که دوست من بود ، همه بچه ها باهاش صمیمی شده بودند .
امید دست راست من شده بود ، عین برادر نداشتم بهش اعتماد داشتم ، هر مشکلی پیش میومد ، از امید میخواستم کارارو برام ردیف کنه .
امید بر خلاف من با دخترا زود گرم میگرفت و همیشه دنبال خوش گذرانی بود .
دو ماه بعد قرار بود من تو مسابقات کشوری شرکت کنم ، شبا با امید تمرین میکردم .
امید و پریا مدام با هم صحبت میکردند ، من این حرف زدن ها و خنده هاشونو میذاشتم پای همکاری .
امید خبر داشت که از پریا خوشم میاد .
پریا و امید با هم سر کار میومدن و با هم از سر کار میرفتن خونشون .
شک به دلم افتاده بود ولی نمیخواستم غرورمو زیر پام له کنم .
جلوی صمیمیت این دو خم به ابرو نیاوردم ، طوری رفتار میکردم که انگار برام مهم نبود .
امید از علاقه ی من به پریا آگاه بود ولی فکر میکردم پریا شاید در جریان نباشه .
یه شب سرد و تاریک که حسابی مغزم آشفته و در هم بود ، زنگ آیفون به صدا در اومد . جواب دادم و صدای امید رو شنیدم و درو براش باز کردم .
جلوی ورودی در که دیدمشون بهم ریختم ، به روم نیوردم هنگ بودم و کل دومینوی این بازی رو بهم ریخته میدیدم . خشمگین و عصبی بودم .
چرا امید با من این کارو کرده . امید که میدونست من به پریا علاقه دارم .
من خیلی قشنگ معنی از دست رفتن رو فهمیده بودم .
از دست دادن عزیز ترین افراد زندگیمو ، از دست رفتن آرزو هامو .
شک نداشتم که با تمامی وجودم از امید متنفرم . شیشه مشروبو از یخچال اوردم گذاشتم وسط پذیرایی .
پریا دستشو حلقه کرده بود دور کمر امید و امید موهای سیاه پریا رو نوازش میکرد .
پیکارو پر میکردم پشت سر هم ، دیگ توجهی به من نمیکردند و جلوی من از هم لب میگرفتند ، پریا واسه امید دلبری میکرد .
پریا پیک رو گرفت دستش و در عالم مستی چشماشو چرخوند سمت چشمام و گفت سلامتی عشقی که هیچوقت بهم نمیرسه .
با این حرفش آب داغی به کل وجودم پاشید و کل وجودم از خشم پر شد .
جریان علاقه ی من رو پریا میدونست و نقشه ای که با امید کشیده بودن ، داشتن جلوی چشام بازی میکردند .
با این حرفش خندیدم و پیکو به سر کشیدم
تا امید لباشو باز کرد حرف بزنه ، فهمیدم ضربه آخر این بازی رو امید میخواد بهم بزنه .
تا امید پیک رو گرفت دستش ازم خواست سر ماشین هامون قمار کنیم .
لبخد مسخره ای کنج لبام نشست از این همه حماقت خندم گرفته بود . امید حتی یبارم نتونسته بود ازم جلو بزنه .
سرمو به نشانه تایید پایین اوردم .
سوار ماشین سمندم شدم و راه افتادم به خلوتی که قرارشد مسابقه بدیم …


کف خیابون نم بود پامو فشار میدادم رو گاز و دنده پشت دنده
جمله ای زیر لبم هی تکرار میکردم
کری از پیش یک سه تار گذشت … گفت آهنگ چیز خوبی نیست
های عاشق ، عاشق نشو که نمیدانی … دل تنگ چیز خوبی نیست…
کلی ازم عقب افتاده بود ، هی با دستم نم چشمامو خشک میکردم .
یه لحظه بین مغزم و قلبم جنگ شد پامو گذاشتم رو ترمز ، بارون دیوانه وار میکوبید رو سقف و شیشه و با صدای برف پاک کن ادغام میشد . شیشه رو کشیدم پایین تا بتونم راحت تر نفس بکشم .
سرمو گذاشتم رو فرمون ماشین و به همه چیز فکر کردم .
بین عشق و نفرت من یه تار مو فاصله بود ، سعی میکردم از پریا متنفر نباشم
به عموم مسیج داده بودم که میخوام چیکار کنم و عموم دست از زنگ زدن بر نمیداشت .
صدای زنگ گوشی حسابی رو مخم بود
ماشینی به سرعت از بغلم سبقت گرفت و رفت .
به خودم اومدم و پامو گذاشتم رو گاز . نباید کم میوردم ، نباید به دلم میباختم
من اهل باختن نبودم من یا باید میبردم یا بازیو بهم میزدم
رسیدم بهش و بغل هم داشتیم میروندیم .
جلوی راه خیلی شلوغ بود ، انگار تصادف شده بود .
هر تصمیم اشتباه من باعث بهم ریختن همه چی میشد
با یه لایی خطر ناک ازش جلو زدم ، در اولین دور برگردون دور زدم و با فاصله کمی ازش به خط پایان رسیدم .
بارون شدت گرفته بود
از ماشین پیاده شد و سرشو گذاشت رو سقف ماشین .
خشمگین بهش نگاه میکردم ، احساس کردم که به شدت ترسیده .
نگاهی به پریا کردم و از ماشین پیاده شدم .
رفتم سمت پریا دستشو با نفرت گرفتم ، کشیدمش با خودم و دستشو گذاشتم تو دست امید . تو چشمای هر دونفر التماس موج میزد .
دستمو گرفتم جلوی امید و کلیدای ماشینشو ازش گرفتم .
میخواستم امید و پریا هم معنی از دست دادن رو میفهمیدند .
باید میفهمیدن از دست دادن چقد درد ناکه .
رو کردم به پریا و با لحن رسمی بهش گفتم : خانوم وکیلی فردا بیاین دفتر تسویه کنید و برید .
بعد رفتنشون به عموم زنگ زدم و با لحنی که پر بود از نگرانی ازم پرسید : کجایی پسرم ؟؟ مردم از نگرانی .
بغضمو قورت دادم و با صدایی لرزون آدرس رو بهش فرستادم .
منتظر بودم بیاد پیشم ، تنها کسی تو دنیا بود که میتونست منو آروم کنه .
کل جریان رو براش گفتم . خنده ای از ته دل زد و گفت : زمین به شدت گرده .
دستشو گذاشت رو شونم ، نگامو دوخته بودم به چشمای سبز نگرانش ، تا لباش حرکت کرد .
پسرم ، پدر پریا دوست صمیمی بابات بود . مادرت و پدر پریا تو اون مدت که پدر پریا برای بابات کار میکرد، به هم دل بسته بودند .
شبی که باباتو گرفتن ، بابات داشت میرفت سراغشون. یکی کل جریانو برا بابات گفته بود .منم نتونستم جلوی باباتو بگیرم .
بعدش فهمیدم مادرت به بابات جریان این علاقه رو گفته . یعنی از قبل این نقشه رو کشیده بودن که باباتو تو دام خودشون گرفتار کنن .
پدرت به سرعت داشت میرفت به سمت خونه ی فرخ . ولی ای دل غافل که آمار باباتو به کلانتری داده بودن . بعد از ترسشون جفتشون فرار کردن به ترکیه .
بعد از گرفتاری بابات به سرعت رفتم خونه ی زن فرخ .
دختر کوچیکشو بغل کرده بود و گریه میکرد . تا منو دید زار میزد ، من از کجا پول بیارم شکم این دختر معصومو سیر کنم . ازم خواست این دختر رو پیش خودم نگه دارم ، منم سپردم دست یکی از دوستام . وقتی بزرگ شد براش خونه گرفتم تا زندگی کنه ، بهش کار دادم . براش زندگی خوبی ساختم .
لبامو باز کردم و گفتم عمو . بابا اگه از زندان بیرون بیاد چی به سر فرخ و مامانم میاد ؟؟
جواب داد تاوان کارشونو باید بدن . تاوان تباه شدن عمر بابات تو زندون . تاوان بزرگ شدن تو بدون پدر و مادر .
لبخندی نشست رو لبام و از گردی دنیا خندم گرفت .
با چشمهایی خیس از ته دل خندیدم …
لباشو باز کرد ، چشامو دوختم تو چشمای سبز رنگش جمله ای تکرار کرد
گفته بودی شهید یعنی چی ؟؟… پسرم جنگ چیز خوبی نیست!!

نوشته: سعید تبریزی


👍 63
👎 24
26027 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

799555
2019-09-13 20:07:13 +0430 +0430

مگه داری رمان مینویسی

0 ❤️

799569
2019-09-13 20:12:10 +0430 +0430

خوشم اومد

2 ❤️

799572
2019-09-13 20:13:40 +0430 +0430

جناب سعید خان گیم اف ترونز رو قبلا اینجا دیده بودیم به لطف شما فست اند فیوریوس هم اضافه شد!! به هر حال کارتون رو نقد نمیکنم که از تیکه های نیشدارتون در امان باشم به رسم باج سیبیل لایک هم تقدیمتون شد!! 😁

8 ❤️

799587
2019-09-13 20:21:30 +0430 +0430
NA

فقط کامنت دومی و چهارم اون دوتا اکانت فیکت (rolling) (rolling) (rolling) (rolling)

2 ❤️

799591
2019-09-13 20:23:46 +0430 +0430
NA

کامنت ششم و فیک سوم (rolling) (rolling) (rolling) (rolling) (rolling) (rolling) (rolling) (rolling)

1 ❤️

799595
2019-09-13 20:27:24 +0430 +0430

عالی واقعا عالی لایک ۸

1 ❤️

799618
2019-09-13 20:48:17 +0430 +0430

پیغام خصوصی من بسته اس سعید تبریزی… ولی شما خودتو اذیت نکن ایشون یجوری زر زر میکنن انگار اکانت من باعث شده دیگه پریود نشن :/

2 ❤️

799626
2019-09-13 20:55:10 +0430 +0430
NA

عموی تو فک کنم تو بهزیستی کار میکرده … اخه بچه کونی با دختره مشروب میخوری مست میکنی با هم لب میگیرین بعدش تو میری بیرون تا یه نفر رو پیدا کنی تا ترتیب پریا رو بده …ننویس گوزو

1 ❤️

799627
2019-09-13 20:55:38 +0430 +0430
NA

بطور کلی خوب بود اما دوتا نکته
یکی اینکه وقتی جای پسر بودی برای عموت ، چطور از وجود کارگاه تیونینگ(تقویت ) ماشینا با خبر نبودی
دوم اینکه اصطلاح زمین گرده معمولا هم ارز مثلِ از هر دستی بدی از همون دست میگیری‌ه
ینی مثلا کسی که بهش ظلم شده ، بعدا جاش با ظالم عوض میشه و انتقام میگیره ، در حالیکه اینجا همون اتفاق قدیمی دوباره تکرار شده
اگه پدر این پسر با مادر دختره میریخت رو هم شاید کاربرد بجا تری برای این مثل بود

4 ❤️

799636
2019-09-13 21:03:17 +0430 +0430

انگار واقعی بودش لایک

3 ❤️

799647
2019-09-13 21:10:43 +0430 +0430

زمين گرده اينجا كاربرد نداشتا چون اون دخترم داشته كار پدرشو تكرار ميكرده (blush)

6 ❤️

799654
2019-09-13 21:21:49 +0430 +0430

هربار که داستان مینویسی پخته تر قشنگ تر مینویسی.دوست داشتم لایک اول رو من بهت بدم ولی دوستان فعال ار هستند.
اتفاق جالبی که افتاد این بود که لایک یازده رو نصیب من شدیعنی دوتا یک…ولی خودمونیما دست گذاشتی رو نقطه ًضعف من.
منظورم لرزیدن و ارضا شدن بود.
یکی دوتا هم توپوق نگارشی داشتی که باید تو ویرایش کردنت ریز بین تر باشی.
از انتقادات ناراحت نشیا.چون میدونی چقدر دوست دارم و برام عزیزی
نَفَست گرم و قلمت سبز
موفق باشی رفیق

9 ❤️

799658
2019-09-13 21:28:32 +0430 +0430

ببخشید که تو کامنتم توپوق زدم.دیگه ساعت سه شده و چشمام داره بسته میشه.چشم بسته بازم خوب نوشتم.

7 ❤️

799660
2019-09-13 21:31:01 +0430 +0430

13 هم از ما داداش. نحسیش هم واسه حمید30گاری. (rolling)
میگم neshane21 جسارتن اون قوزمیت کامنت 2و4 نوشته . شما کامنت سومی .

3 ❤️

799663
2019-09-13 21:35:40 +0430 +0430

نوشته کامنت ششم و فیک سوم … من امثالِ اونو با چِش…

4 ❤️

799669
2019-09-13 21:50:53 +0430 +0430

خوشمان آمد. لایک

2 ❤️

799703
2019-09-13 23:58:59 +0430 +0430

قشنگ بود پسره شانس اورد نشد عين باباش،اره گرده زمين ميرسيم بهم حتي اگه جر بزني. لايكت ميكنم اما فيك ندارم دوبار لايكت كنم خخخ اينجور داستانا فيك نميخاد خودش لايك ميشه

1 ❤️

799705
2019-09-14 00:00:40 +0430 +0430

donya dare mokafate
az har dast bedi az hamoon dast pasS migiri
daStm baLa daSt beSyar ziad
liKe mr tabrizi 🌹
ziba bod
mRc k bramooN minVisid 🌹

3 ❤️

799720
2019-09-14 01:29:09 +0430 +0430

کامنت

ظاهراً هر کی اینجا کامنت مثبت یا منفی بذاره، بگا میره. پس ما نظرمون رو نمیدیم و با سوت بلبلی مخصوص از کنار کامنت‌ها رد میشیم. حتی جرات نمیکنیم شعری در وصف و حال و هوای این داستان بگیم.

ها کـُ‌کا

9 ❤️

799750
2019-09-14 04:31:58 +0430 +0430

عالییی تو باید بری نویسنده قسمت بعدی اونجرز بشی ??

2 ❤️

799767
2019-09-14 05:34:27 +0430 +0430

خوب بود سعید خان

و در مورد اون عزیزی!! که دنبال فیک ها میگرده :

شَل به کور میگه عصام تو کونت

12 ❤️

799768
2019-09-14 05:36:48 +0430 +0430

ضرب المثل رو حال کردین؟؟

لایک ۲۵


799781
2019-09-14 06:45:20 +0430 +0430

سعید جان نوشته هات قشنگن
ارزش خوندن دارن …
لایک۲۷. :) 🌹

2 ❤️

799786
2019-09-14 07:22:53 +0430 +0430

حیف نیست با این استعداد داری هرز نویسی میکنی.برو رمان بنویس

2 ❤️

799792
2019-09-14 07:49:49 +0430 +0430

پاشنه طلا ضرب المثلت مرزها رو ویران کرد

3 ❤️

799794
2019-09-14 07:59:17 +0430 +0430

کاکا رستم خدا نابودت کنه.
پنج دیقه به کامنتت خندیدم (rolling)

2 ❤️

799810
2019-09-14 08:59:16 +0430 +0430

مثل همیشه نگارشت خوب و عالیه ؛
هر دفعه که مینویسی از قبل بهتر میشه ؛
همیشه داستان هات رو میخونم ؛
موفق باشی

1 ❤️

799838
2019-09-14 10:51:10 +0430 +0430

جالب بود

1 ❤️

799858
2019-09-14 11:52:53 +0430 +0430

از خوندنش در حالی که دندان درد شدیدی که این چند وقته عذاب شبانه روزی من شده است لذت بردم ، البته دلیلی هم داشت که این داستان منو بی نهایت تو خودش غرق کرده بود تا جایی که در تمام مدت خوندن این داستان درد دندانم و فراموش کرده بودم ، البته یک اعتراف صادقانه کنم آنهم اینکه هنوز کارهای لاولی گرل و بعنوان نفر اول داستان نویسهای سایت میدونم و با جرات میگم شما توانستید با یک‌مقدار اندک فاصله نویسنده دوم سایت هستید این را فراموش نکنید نظر شخص من هست نه ملاک برای مقام دادن به نویسندگان خوب داستان سایت و از نوشته شما نیز لذت بردم امیدوارم از نظری که صادقانه دادم دلخور نشوید . منتظر داستانهای بعدی شما هستم سپاسگذارم

0 ❤️

799863
2019-09-14 12:19:46 +0430 +0430

از اینکه مجدد کامنت گذاشتم معذرت میخوام !؛
خواستم بخاطر اشتباهاتی که در کامنت خودم داشتم پوزش بخوام که هم درد شدید دندان دلیلش هست و هم اینکه از نظر نگارش بطور کلی ضعیف هستم !!! ( دستور زبان + فاصله افتادن در ثبت و تایپ جمله بدلیل دردشدید ) & بعد از تایپ و ارسال کامنت اول کامنت های دیگران و خوندم که احساس کردم برای کامنت گذاشتن و نظر دادن بنوعی از هم سبقت گرفتند که نشان میدهد برایشان عزیز هستی که البته خیلی خیلی خوبه زیرا احتمالا خودت خوب رهستی که دوستانت اینطور سبقت گرفتن در ثبت کامنت و ادای ارادت و دوستی بشما ولی در برابر نظرات منفی بهتر هست دلخور نشوید زیرا نظر یغنی همین که دهرکسی آزادانه نظر بدهد من اگر لایک دادم واقعا خوشم آمده بود که لایک دادم و این که اگر دوستی بشما ایراد گرفت حتی اشتباه بگذار بحساب استباهات اشخاص و خودشان یا متوجه میشوند یا نمیشوند در عوض دیگر کسی برای دادن نظر منفی دچار تردید نمیشود و این نظرات مثبت شما را تشویق میکنند که به نوشتن ادامه دهید ولی نظرات منفی شما را متوجه اشکالات احتمالی میکنند و میتوانند از آنچه که هستید بهتر کنند زیرا برای رفع ایرادات احتمالی سعی میکنید بهتر و بدون اشکال بنویسید که همین موجب میشود به جایگاه بهتری برسید پس یقین کنید که چیزی که شما را به جایگاه بهتری راهنمایی میکنند خیلی ارزشمند تر هست از آنچه که فقط تشویق میکند تا ادامه بدهید به کارتان . از پر حرفی هایم از همه معذرت میخوام باز هم برایت موفقیت آرزو میکنم و سلامتی .

1 ❤️

799880
2019-09-14 13:22:58 +0430 +0430
NA

دوستان پرو فایل لیلا سکسی کلاه برداره

1 ❤️

799897
2019-09-14 13:53:22 +0430 +0430

ایول خوشم اومد.قشنگ بود. حال داد. ??

1 ❤️

799942
2019-09-14 18:26:36 +0430 +0430

عالی بود کیف کردم اولین بار بود کا داستانتو خوندم. لایک 41 تقدیمت

2 ❤️

799943
2019-09-14 18:52:44 +0430 +0430

این داستان یه دونه فردین لازم داشت و یه ناصر خان مطمنم فیلم قشنگی ازش درست می شد

1 ❤️

799944
2019-09-14 18:55:49 +0430 +0430

خسته نباشین اقای سعید داستانتون خوب بود
فقط این تلنگر اخر داستان خیلی تکون دهنده نبود
و همچنین غمگین بود
اما لایک 42 : )

2 ❤️

799946
2019-09-14 19:09:09 +0430 +0430

آقا نزنید نزنید ، پسره

شش هفت تا کامنت بالاتر یکی گفته

دوستان پروفایل لیلا سکسی کلاه برداره!!

خدا خیرت بده عمو که گفتی ، چند بار پول براش واریز کردم و اوایل جواب پیامم رو میداد این آخری ها جواب نمیداد نگران شدم بیشتر براش واریز کردم بازم جواب نداد!!
گفتم شاید طفلی جایی گیره بازم واریز کردم پول رو ، حدودا ده میلیونی واریز کردم وجواب نداد نگو نامرد کلاه بردار بوده !!
ای داد بیداد حالا چه گلی به سرم بگیرم
حالا من که خودم کچلم و کله هم صاف ، کلاه تو سرم لق میخوره و باد میبردش ولی شما مواظب باشین مث من کلاهتون رو برندارن

خلقی رو از نگرانی رهانیدی

7 ❤️

799966
2019-09-14 19:36:23 +0430 +0430

مثل همیشه عالی بود اما من ربط جمله آخر عمو رو به‌ کل ماجرا نفهمیدم

3 ❤️

800166
2019-09-15 09:04:16 +0430 +0430

سعید جان سلام ایول داستان به داستان پخته تر میشی از این داستانت خوشم اومد چون کشش اینو داشت که زودتر بخونی ببینی آخرش بکجا میرسه لایکی نثار قلم یک دوست 🌹 🌹

1 ❤️

800522
2019-09-16 06:19:05 +0430 +0430

خوب بود
موفق باشید

1 ❤️

800597
2019-09-16 11:00:29 +0430 +0430

لایک ٥٣ تقدیمت
خیلی دوسش داشتم

2 ❤️







Top Bottom