سرنوشت الهه (۱)

    حق با تو بود!حیفه که این زندگی رو به قلم نیارمش...
    من الهه ام. دلم میخواد آدم های غریبه ی زیادی رو در جریان زندگیم قرار بدم. هرکسی تو یه نقطه از زندگی با خودش بلاتکلیف ترینه و من الان تو همون نقطه هستم! سال 95 یه داستان دنباله دار نوشته بودم راجب خودم و با توجه به بی جنبه بودن خودم مجبور شدم اکانتم رو حذف کنم و حالا دوباره برگشتم، خسته تر از اونی که حتی بعید میدونم بخوام بی جنبه بشم!
    ...........
    به قول مصطفی حافظه‌م از صدتا دوربین و ریکوردر قوی تر عمل میکنه. چقدر بد! چقدر بد که همه چیز رو انقدر به وضوح به خاطر میارم... شاید بزرگترین نعمتی که خدا بتونه همین حالا بهم بده، فراموشیه.
    اواخر سال 94 بود.بعد از 4 سال دوستی با علیرضا، به طرز ناگهانی و وحشتناکی رها شدم. کی فکرشو میکرد! علیرضا! پسری که خانوادم روش قسم میخوردن، پسری که فقط دوست من نبود، من باهاش بزرگ شده بودم، درست دم کنکورم من رو رها کرد. خدا میدونه چه ضربه ای خوردم و این درحالی بود که خودم رو فداش کرده بودم تا درسش رو خوند و پزشکی آزاد قم قبول شد و اتقاقا الان هم یکی از مشاورهای قدره کنکوره و دروغ چرا هر از چندگاهی اکانت اینستاشو چک میکنم و هم حسادت میکنم بهش هم اینم که به خودم میگم واقعا اگر من الان باهاش بودم به این موفقیتا میرسید؟َ
    ضربه ی عاطفی بدی بود.هرکاری میکردم تا توجهش رو دوباره جلب کنم. چقدر احمق بودم! با تیغ گل رو رگ دستمو خط مینداختم و عکسش رو میذاشتم به عنوان پروفایل تلگرامم. بیچاره مامانم چه دختره احمقی داشت اون موقع! خلاصش که نشد دوباره بدستش بیارم. رها شدم و شروع کردم مثل همین حالا داستان نوشن. تا اینکه با چند نفر تو شهوانی آشنا شدم. پسرایی که تنها چیزی که درونشون فعال بود شهوتشون بود و من ذاتا از این دسته آدما متنفرم. تا جایی به زندگیم چسبیده بودن که مجبور شدم سیمکارت قدیمیم رو بذارم و سیمکارت فعلیم رو خاموش کنم. یه وقتایی از این سلسله مراتب بازی سرنوشت میمونم. انگار همه ی ما فقط داریم از یه سری اتفاقات پشت سر هم که باید بیفتن، پیروی می کنیم، بی هیچ اختیاری! عید 96 بود. با بابا تنها بودیم. مادرم رفته بود شهرستان پیش خواهرم و دوقلوهاش. سیمکارت رو انداختم و تلگرام جدید رو ساختم... نمیدونم بگم ای کاش نمیساختم یا چی! بعد چند ساعت اولین آدمی که بهم پی ام داد خودش بود!مصطفی! سال 92، وقتی حدودا دو سال از دوستیم با علیرضا میگذشت، یه بار یکی از همسایه هامون که هرچی میکشم از اونه، با گوشیم به دوست پسرش زنگ زد و من رو هم مجبور کرد که باهاش برم سر قرار.و اون پسر، مصطفی بود. بعد یه هفته که بهم زدن گوشیه من رو سوراخ کرده بود که بیا با من باش من ازت خیلی خوشم اومده و این حرفا. انقدر پیگیر شد تا دو هفته باهاش بودم و بعد حقیقت رو بهش گفتم که توی رابطه ی جدی ای هستم و نمیخوام بیشتر از این خیانت کنم.
    برگردیم به عید 96! بهم پیام داد:
    -الی خودتی؟
    یه وقتایی آدم میگه کاش دستم میشکستو یه کاریو انجام نمیدادم؟ کاش دستم میشکستو جوابشو نمیدادم! خب آدم خوب تو که داشتی عکس منو میدیدی! تو که میدیدی که بعله منم کسه دیگه ای نیست. پس چرا آخه پرسیدی!من چرا جوابشو دادم؟! خدایا!
    نمیخوام زیاد به جزئیات بپردازم. همینجوریش خیلی با جزئیات و آب و تاب یه خاطره ای رو تعریف میکنم وای به حال اینکه بخوام بنویسمش! شروع کردیم به حرف زدن. خیلی یهویی بهش گفتم آره میخوام با بابا برم عظیمیه یه دوری بزنم. گفت عه چه خوب منم بام کرجم میام از دور میبینمت. خیلی راحت قبول کردم. عجب قراری بود! بعد 4 سال، برمیگشتم پشتم رو نگاه میکردم میدیدم یه پسر هیکلی افتاده دنبالم. برام خیلی سخت بود عادی رفتار کردن. تو همه ی عکس هایی که اون سال توی اون پارک گرفتم یکی در میون حواسم به مصطفی بود که از دور نگام میکرد.
    وقتی برگشتم خونه بهم پیام داد که اینجوری نمیشه باید یه بار قشنگ ببینمت. بهش گفتم: تند نرو!تو داری با پیام دادنات به من، به کسی خیانت میکنی! (واقعا تاسف داره!آدمی ک همیشه به فکره خیانت نکردن بوده، حالا چه خائن درجه یکی شده!) قسم خورد که با کسی نیست. برام عجیب بود. بذارید قبل از اینکه وارد بطن داستان بشم یکم با خصوصیات مصطفی آشناتون کنم! مصطفی ئه من، پسری که با اختلاف سنی 11 سال که حالا تمام قلب و عقل من شده. موهای خرمایی رنگش که وقتی دست میکنی لاشون دیوونه میشی، چشمای عسلی و خمارش، بازوهای عضله ایش که دوتا دستای کوچیکم هم نمیتون دوتایی با هم بگیرنشون و خوشبختانه یه قد متوسطی که با پاشنه بلند میتونستم بهش برسم، چونه ی کشیده و زاویه دارش که همیشه بهش گفتم ترکیب منو تو یه بچه ای میشه که هرچیزی نداشته باشه، چونه ی دراز و زاویه دار رو خوب داره، زبونی که هی میچرخه و میچرخه تا تورو سر جات میشونه و جز چَشم و دوستت دارم گفتن بهش نمیذاره چیز دیگه ای بهش بگی، یه آدم محتاط که هیچ وقت ریسک نمیکنه و دلش نمیخواد چیزی رو به سختی بدست بیاره و همین باعث شد مسیر زندگیه من رو بارها تغییر بده.
    بگذریم... قبول کردم که فعلا از سره فرار از درس و کنکور هم که شده والبته فراموش کردن علیرضا، باهاش وقت بگذرونم. ولی قبول کنید که بعضی چیزا به آدم الهام میشه که قرار نیست یه چیز عادی ای باشه مثل یه روز که وقتی چشم باز میکنی انقدر نگرانی که مطمئنی قراره یه اتفاقی بیفته توی اون روز.
    پنجم عید بود و بابام رفت سرکار. ساعت 9 صبح باهاش قرار گذاشتم که تا ظهر نشده و بابام برنگشته، برگردم خونه. رفتم سر خیابون. دنبال یه 206 سفید میگشتم که با یه پراید مشکی اومده بود دنبالم. قلبم تند تند میزد. استرس داشتم. آدم درونگراییم و سخت میتونم بعد چند سال با یه نفر دوباره صمیمی شم. نشستم تو ماشین اولین چیزی که به ذهنم رسید بعد از سلام احوال پرسی ازش بپرسم این بود که ماشینش چی شده؟ گفت که ماشینشو فروخته و با همراهی شریکش که دوست صمیمیش بود مغازه رهن کردن. بهم پیشنهاد داد که ببرتم مغازه رو نشونم بده و قبول کردم.
    بعد از چند دقیقه رسیدیم. یه مغازه ی نسبتا بزرگ بود که مشخص بود تازه خریدنش. مصطفی تو کاره توزیع عمده ی گوشت بود و حالا دیگه از خودشم مغازه داشت. راهنماییم کرد طبقه ی بالا. در حالی که استرس داشتم و میدونستم قراره یه چی بشه سعی کردم قدم بزنم و خودمو به دیدن محیط سرگرم کنم. مصطفی اما خوب بلد بود چطور روند رو طوری پیش ببره که دلش میخواد. اول شروع کرد به گفتن اینکه چقدر سختی کشیده تا اینجا رو بدست بیاره اونم تازه تونسته رهن کنه. بعد رفت سمت خودم. از رابطه ی جدی ای که بخاطرش چند سال پیش پسش زده بودم پرسید و من انگار یه عمر منتظر این پرسش بودم تا سفره ی دلم رو باز کنم و براش تعریف کنم. با دقت به حرفام گوش میداد و من هم دقیقا همین رو میخواستم. دو تا چهارپایه ی کوچولو رو رو به روی هم گذاشته بود و درست رو به روی هم با کمترین فاصله نشسته بودیم. هر دو تا دستمو تو دستاش گرفته بود و نوازش میکرد. اعتراف میکنم که زبون دلداری دادن رو نداشت ولی گوش شنوای خوبی بود برای دردهام. یهو گفت: عوضی تو چرا بعد 4 سال هنوز انقدر دستت نرمه. چی میزنی به دستات؟ و کرم از خود درخته! گفتم عزیزم من همه ی بدنم نرمه فقط دستام اینجور نیست. گفت: عههههه؟ پس اینجوریه!چقدر هم خوب! ولی الی چاق شدیا نسبت به 4 سال پیش(خب همه خوب میدونیم که دوره ی کنکور برای خیلیا چاق ترین دوران زندگیشونه). گفتم آره ولی خدایی هنوز از رو فرم نیفتاده بدنم ها! (هر چند که الان وقتی به هیکل اون موقع هام فکر میکنم واقعا دوست ندارم برگردم به اون زمان ولی هیکل اون زمانم کاملا ایرانی پسند بود! هرچی چربی اضافه بود صاف تو باسنم ذخیره میشد یا نهایتا توی رونم و ابدا شکم پهلو نداشتم.)
    گفت: بله بله ماشالا خوب کونی در آوردی. یهو جا خوردم گفتم: عه بی ادب خوشم نمیاد از این مدل حرف زدن ها! اینو گفتم و دوباره خودم رو مشغول بررسی کردن مغازه کردم که یه دفعه دیدم کرکره ی مغازه رو کشید پایین! با تعجب نگاهش کردم. گفت نترس میخوام راحت باشیم و کسی نیاد مزاحممون بشه. ناسلامتی بعد 4 سال به من اوکیو دادی! نکته ی جالب ماجرا اینجاست که اون موقع از بس که تو داستانای اینجا ول میگشتم و ذهنم همش درگیر این مسائل بود که مدام تو ذهنم میگفتم الان مثل داستانای شهوانی میاد منو میکنه! یه جورایی مطمئن بودم که قراره چی پیش بیاد. پیش خودم گفتم بذار یکم صمیمی تر شم. ریزو درشت زندگیشو سعی کردم از زیر زبونش بکشم بیرون. حقیقتا مصطفی پسر بسیار شیطونی بود و میتونم بگم با نصف دخترای شهرمون خوابیده و من اینو میدونستم.(حتما از خودتون میپرسین که در مقابل، من چه جور آدمی بودم تو سکس. که این موضوع بر میگرده به همون داستانی که چند سال پیش توی سایت گذاشته بودم. یه تجربه ی بسیار تلخ که امیدوارم برای هیچ دختری پیش نیاد... و البته یه سفت و سختی مسخره با علیرضا که میتونم قسم بخورم که بیشتر از یکبار دستاش رو نگرفته بودم.) میخواستم مطمئن بشم که آیا دختری بوده تو زندگی مصطفی که باهاش
    به طور جدی وارد رابطه شده باشه یا نه صرفا با همه تفریحی میگرده. که برام تعریف کرد که یه دختری رو تو زندگیش دوست داشته و اون دختر یهو عوض شده و ترکش کرده. داشتم بهش امیدوار میشدم که میشه باهاش وارد یه رابطه ی جدی شد. فارغ از هر فکری، اون روز وقتی اومد سمتم، خودم رو رها کردم...
    به وایت بورد روی دیوار زل زده بودم. روش لیست کارایی رو که باید انجام میدادن رو نوشته بودن. ازش اجازه گرفتم و پاکش کردم و بزرگ نوشتم:
    الهه برای مصطفی با همه قراره فرق بکنه!
    با پررویی تمام گفت: عه خیلیا اینو بهم میگفتن و الان نیستن! انگار با این حرفش بیشتر من رو تحریک کرد. گفتم: من منم! الهه اگه چیزی بخواد، خودش رو به درو دیوار میزنه تا اون چیز رخ بده و اون چیز الان برای من، بودن توی زندگی توعه. حس میکردم با حرفام داره احساس خطر میکنه چون اصلا آدمی نبود که بخواد بطور جدی با کسی وارد رابطه بشه و از اون بیشتر، بخواد عاشق بشه. و تبریک میگم به خودم بابت گندی که تو زندگی خودم و خودش زدم و خواهید فهمید....
    سعی کرد با یه لبخند، به حرفام خاتمه بده. رفت سمت دستشویی من نشستم رو چهارپایه منتظر بودم. بخاطر سکوتی که اونجا وجود داشت، به راحتی شنیدم که انگار داشت چیزی رو اسپری میکرد. یه نگاه به کنج دفتر انداختم یه زیر انداز و یه پتو و یه بالشت اون گوشه ی اتاق بود. در خوش بینانه ترین حالت فکر کردم که احتمالا برای خودشون گذاشتن که این روزای تق و لقی عید بیان زودتر مغازه رو راه بندازن. از دستشویی اومد بیرون و همه چیز خیلی سریع پیش رفت. خیلی سریع اومد چهارپایش رو گذاشت کنارم. بهم زل زد. گفت: میمون عوضی منو بخاطره کی 2-3 سال پیش ول کردی. میدونی من چقدر خماریتو کشیدم؟ گفتم: خماره چی؟! گفت: خماریه لبات. و بهم مهلت صحبت کردن نداد. لباشو محکم چسبوند به لبام جوری که انگار با این کارش مهر سکوت به لبام زد. خودم رو رها کردم گفتم بذار هرچی میخواد پیش بیاد پیش بیاد. حالم از خودم بهم میخورد به خودم میگفتم شاید اگر علیرضا رو لمس میکردم، انقدر راحت ازم کنده نمیشد. تشابه فرم لبامون باعث میشد جوری بهم چفت شن که انگار خدا این دو تا لب رو برای هم آفریده بوده از ازل! حین خورد لباش آروم خودمو کشیدم جلو تر و اومدم رو پاهاش نشستم. بیشتر از اون چه که فکرشو میکرد داشتم همکاری میکردم. سرش رو میون دو تا دستام گرفته بودم و فشار میدادم. نمیدونم چرا اونقدر با سرعت صفر تا صد پر کردم. لباشو گاز میگرفتمو میکشیدم اما اون همچنان آروم لبامو میمکید. سرمو عقب کشیدم. با یکی از دستام لپاشو فشار دادم. لباش اومد جلو و دو تا لباشو باهم خوردم. بنده خدا کپ کرده بود. خندم گرفت گفتم: نون داری بیاری؟ این لبا رو باید گذاشت لای نون با نون خورد. من خیلی گشنمه. خندم گرفت یهو چشمام به چشماش افتاد. چشماش وحشی و ترسناک شده بودن. گفت: گشنته؟ وایسا ببین چه جوری سیرت میکنم. شالمو اسریع کشید. شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم. هوا بهاری و یکم سرد بود و روی این حساب یادمه یه آستین بلند جذب سفید رنگ پوشیده بودم و ابدا از زیر تیپ نزده بودم. بهم گفت: پاشو برو اونور تر وایسا. به حرفش گوش دادم. رفتم یکم دور تر ایستادم. گفت: عجب هیکلی داری الی. چقدرم سفید بهت میاد. یه چرخ بزن ببینم. خندم گرفت گفتم میخوای همین راهو کت واک بیام جلو اغوا گری کنم واست؟ یه وقت کمت نباشه؟ گفت: واااای تو بیا منو بکش اصلااااا. اینو گفت و خودش سریع بولیزشو در آورد. وای خدای من چی میدیدم. پوست سبزه. یه بدن بدون مو که اصلا کلا مو نداشت. از صدتا زن بدنش بی مو تر بود و هنوزم که هنوزه راز بی مو بودنشو بهم نگفته! تیکه های روی شکمش. وای خدایا! اون لحظه فقط دعا میکردم اونقدری که دیدن بدن اون برای من مست کننده بوده، بدن من هم برای اون همونقدر خیره کننده باشه. خب راستش مصطفی یه زمان کارش همین شرکت تو مسابقه های پرورش اندام و اینجور چیزا بود و اون زمان با وجوده اینکه شاید 6-7 سال میگذشته که اون کار رو رها کرده بوده ولی بازم بدنش رو فرم بود. اومد سمتم و اینبار ایستاده چسبید بهم. به چند ثانیه نگذشت گفت نه اینجور نمیشه. بیا کمکم کن این زیر اندازو پهن کنم. یهو موندم! ینی این زیر انداز و پتو و بالشت همه به نیت من اینجا اومده بودن! کمکش کردم و همه چیزو پهن کردیم ولی خیلی سرد بود. بهش گفتم میشه دراز نکشیم؟ خیلی سردم میشه اونجوری. گفت: مطمئن باش که چند دیقه دیگه از گرما شکایت میکنی! منم که اصلا نگرفتم منظورش چیه. دراز کشیدیم. من همچنان با آستین بلندو شلوار و اون فقط با شلوار. به پهلو و رو به روی هم خوابیدیم. دستشو گذاشت زیرم و با این کار چاره ای برام نموند که خودم رو تو آغوشش غرق کنم. محکم بهش چسبیدم دوباره همو غرق بوسه کردیم. بهم چسبیده بودیم ولی یه وقتایی به حدی خودش رو بهم فشار میداد که حس میکردم الان بدنامون یکی میشه!سرمو با سرعت چرخوند و شروع کرد به خوردن لاله ی گوشم. خدای من. صدای نفسش توی گوشم وقتی میپیچید، انگار این نفس میرفت و میرفت و میرفت و کل بدن رو شل میکرد. ضربان قلم تند شده بود و صدای نفس هام بلندتر. فهمید روی گوشام خیلی حساسم. اومد روم دستامو به دو طرف باز کرد و با دستاش دستام رو گرفت. پاهام رو هم مثل زندانی بین دوتا پاش قرار داد و بعد به وحشیانه ترین حالت ممکن حمله کرد. داشتم رسما جون میدادم نمیتونستم حرکتی انجام بدم دقیقا عین یه ماهی فقط داشتم میلغزیدم. نمیدونید چه حسی داره. دستو پات بسته باشن و یکی صاف بره سمت حساس ترین قسمت بدنت. خودش رو یکم رها تر کرد و پایین تنش رو روی من خوابوند. یکم بهم فشار اومد ولی فشارش قابل تحمل بود. مدام خودش رو بهم میمالید و من حس میکردم که هر آن ممکنه یه چیزی اول شلوارشو جر بده و بعد بیاد منو جر بده. منکه به عجز و ناله افتاده بودم و بهش فقط میگفتم: لعنت بهت ول کن دستامو داری دیوونم میکنی. اون انگار این حرفه منو اینجور میشنید: محکمتر!خشن تر! بیشتر! سرش رو آورد پایین تر و از اونجاییم که بولیزم یقه اسکی بود گردنم در امان مونده بود. از روی لباس سینه هامو رو گاز زد و من بلند گفتم: ای وحشییییی. صبر کن دستمو ول کنی. ناچارا برای در آوردن لباسم دستام رو رها کرد و بعد در کمال تعجب دید اولین کسی که دست برد سمت لباسم، خودم بودم! سریع لباسو در آوردم و وقتی این صحنه رو دید رفت سراغ شلوارم شلوارمو به سرعت از پاهام در آورد و بعد من نشستم و دست بردم سمت دکمه ی شلوارش. ولی دلم خواست قبل از هرکاری منم دیوونش کنم. همینطور که روی پاهام نشسته بودم، دستم رو بردم سمت شلوارش. همه چیز از روی شلوار مشخص بود. به خودم جرئت دادمو از روی شلوار کیرش رو گرفت و در حالی که میگفتم وای این الان شلوارتو جرمیده رفتم سراغ گردنش. آروم آروم لیس میزدم و میمکیدمش. خیلی روی گردنش حساس بود و درست مثل یه دختر صداش رفته بود بالا. آروم هولش دادم تا دراز کش بشه. همینجور اومدم پایین. زبونم رو از بین قفسه ی سینش رد کردم. به حدی بدنش بدون مو بود که دلم میخواست من میکردمش! دقیقا مثل یه مرد که با دیدن سینه های یه زن تحریک میشه وقتی اون بدن بدون مویی رو که پایین ترش یه شکم شیش تیکه بود رو دیدم، دیوونه شدم و نوک سینه هاش رو شروع کردم به خوردن. حقیقتش نمیدونم چرا اینکارو کردم تو هیچ داستانیم نخونده بودم که میشه آیا این کارو کرد؟ آیا اصلا مردا از اینکار خوششون میاد یا نه؟ یه نگاه کردم بهش و دیدم تو حال خودش نیست. فهمیدم از اینکار خوشش اومده. دوباره ادامه دادم زبونمو دور نوک سینش میچرخوندم و باهاش بازی میکردم. خواستم برم پایین ترکه یهو کلمو گرفت و هدایت کرد به سمت اون یکی سینش. خودمم خندم گرفته الان که دارم مینویسم. واقعا جدی جدی حس میکردم من قراره ترتیبشو بدم.بعد از چند دقیقه خوردن سینه هاش و همزمان بازی کردن با کیرش از روی شلوار دیگه طاقت نیاورد.شلوارش رو در آورد و من روش دراز کشیدم. قشنگ مشخص بود که پیش آبی اومده بود و یه نقطه از شرتش خیس شده بود. اما از خودم نگم براتون که همون زمان که گوشامو میخورد و هیچ اجازه نمیداد تقلا کنم، جوری شرتم خیس شده بود و غرق آب، که دقیقا انگار میزبان دره خونشو داره برا مهمون آب پاشی میکنه و بهش خوش آمد میگه. خودش با سرعت شورتش رو در آرود من یه آن هیجان زده شدم رومو برگردوندم داد زدم نه نه نمیخوام ببینمش اصلا! خل شده بودم. دستمو گرفتو گذاشت روی کیرش. حالا یه کیر داغ و کلفت تو دستام بود که سرشم یکم خیس شده بود. آروم آروم سرمو برگردوندم. جوری شکه شده بودم که میخواستم ول کنم برم و اون بمونه و شق دردش. یه آن با خودم کلنجار رفتم و به خودم فهومدم که تو خودت اینو سیخش کردی خودتم باید به سرانجام برسونیش. آروم آروم رفتم پایین. خواستم زبونم رو از سمت تخماش ببرم بالا که یهو حس کردم دهنم داره سر میشه. یهو گفتم دهنت سرویس مسی چی زدی به این؟ تاخیری؟! تو نمیدونی منو از چی محروم کردی با این کارت. بلند گفت جوووووون عب نداره دفعه ی بعد به خواستت میرسی. اومد روم و شرتم رو زد کنار. کیرش رو از گوشه ی شرتم به کس خیسم میمالید. داشتم دیوونه میشدم هر آن خودم دلم میخواست کیرشو بکنم تو کسم ولی خیلی جلوی خودم رو گرفتم. یه نگاه بهم کرد با اون چشمای خمارش و موهای آشفتش گفت: میشه؟! خیلی جدی گفتم: نه که نمیشه! گفت خب باشه. آروم شرتم رو در آورد و شروع کرد تند تند انگشتش رو چرخوندن روی بالای کسم یا همون کلیتوریس خودمون. انقدر خیس شده بود که حتی به تف یا آب دهن هم نیاز نداشت. همزمان انگشتش رو میچرخوند و گردنم رو میمکید و دوباره رفت سراغ گوشام. امان از این گوش ها. انقدر این کار رو ادامه داد و تو گوشم نفس کشید تا اینکه زیر دلم منقبض شد و پاهام لرزید و نا خودآگاه صدام به اوج رسید و یهو قطع شد. نگاهم کرد بهم لبخند زد. گفت دورش بگردم من. من باید همون چند سال پیش تورو هرجور شده بدستت میاوردم. منم که انقدر بی حال شده بودم فقط نگاهش میکردمو لبخند میزدم. یه دیقه ای بغلم کردو کیرشو بین پاهام و چسبیده به کسم قرار داد. مطمئنم تو اون آرامش و سکوت داشت به این فکر میکرد که حالا خودشو چیکار کنه! خیلی راحت تو چشمام زل زد و با چشمای خمارش گفت: الی! این کیر، کس میخواد. من همینجور موندم بهش چی بگم. در حالی که میدونستم خودم هم خیلی دلم میخواسته. گفتم نه نه نه!نمیشه! دست برد سمت باسنم. برگشتم به پهلو دراز کشیدم. کیرشو از لای پاهام کشید عقب و با دوتا دستش محکم میزد به باسنم. دردم گرفته بود ولی یه جورایی لذت هم میبردم. خم شد و دو تا گاز محکم از باسنم گرفتو گفت خدایی از این کون نمیتونم بگذرم. و امااااا برسیم به اینجای حرفم که واقعا من موندم بعضیا چجوری بدون آمادگی یهو از کون میدن یا میکنن! خدایی از پشت یه پروژست که واقعا به این راحتیا نمیشه سرو تهشو هم آرود! دلم براش میسوخت بنده خدا نمیدونست چیکار کنه و هی به در بسته میخورد ولی خب به منچه میخواست چیزی نزنه به خودش بالاخره سکس دهانیم واسه اینجور وقتا گذاشته بودن دیگه. با جدیت تمام بهش فهموندم که از پشت اصلا بدون آمادگی نمیشه و بهش قول دادم که جبران خواهیم کرد. پا شدیم وایستادیم و من رفتم سمت چهار پایه و خم شدم و پشت بهش ایستادم. رو نوک پنجه های پام وایستاده بودم تا قدم بلند تر بشه و بتونم یه جوری تنظیم کنم که کیرش رو صاف بین رون پاهام و کس خیسم قرار بدم. خودم همه چیو تنظیم کردم و بهش فهموندم که این تنها راهشه. سوتینمو تازه بعد این مدت از پشت باز کرد و یکم خم شد تا بتونه از پشت سینه هام رو توی دستاش بگیره. همزمان کیرش رو لای پاهام جلو عقب میکرد و سینه هامو میمالید. هر از چند گاهیم محکم میزد روی باسنمو من جیغم میرفت هوا بلند میگفتم وازش میخواستم دوباره اینکارو تکرار کنه. سعی کردم نذارم سکوت بشه گفتم: مصطفی کسم دیوونه ی کیر داغو کلفتت شده. تو فکر کن کیر به این کلفتی بعدا بره تو کسمو کسمو پاره کنه. اون بنده ی خدام که تو حال خودش نبود فقط میگفت جووووون آره پارت میکنم وایساااا. کیرش تند تند بین پاهام جلو عقب میرفت و گاها میخورد به کسم. تا اینکه شنیدم صداش داره میره بالا و بالاتر. یهو دویید سمت مشمایی که توش قبلا پتو ها رو گذاشته بود و آبش رو ریخت اون تو. منم که مثل ندید بدیدا زل زده بودم ببینم چیکار میکنه. یه نگاه بهم کرد گفت: واااای الی چقدر زیاده. تا شب پنچره پنچر شدم. دختر تو چقدر دااااغییییی من بعدا نمیتونم انقدر راحت از کنارت بگذرم ها حواست باشه. لبخند زدم وگفتم:
    الی قراره برای مصطفی با همه فرق داشته باشه...


    نوشته: Elahe

  • 5

  • 8




  • نظرات:
    •   neda_hniii
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • :/


    •   407TT
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • تنها کمکی که می تونم بهت بکنم اینه جق بزنی تا خاطراتو اتفاقای دوربرتو فراموش کنی:/


      مثلا الان خودم یادم نمیاد صبحونه چی خوردم!


      قلم زیبایی داشتی (rose)


    •   iraniact
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوندم اصلا خوب نبود


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • فرق الی با بقیه اینه که اونا قبلا دادن الان دور انداخته شدن الی الان داره میده بعدا قراره دور انداخته بشه!! اگر این ادم تعهد سرش میشد الان دو تا بچه داشت....


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • فرق الی با بقیه اینه که اونا قبلا دادن الان دور انداخته شدن الی الان داره میده بعدا قراره دور انداخته بشه!! اگر این ادم تعهد سرش میشد الان دو تا بچه داشت....


    •   Eliminator01
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کاش تو همسایه ما میشدی لعنتی دوست دخترای من همشون بخ بودن تا خالا لعنت ب شانس


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • دوست من میدونم‌ تایپ با گوشی چقد سخته حالا اگه تو پی سی نوشتی اونم بلاخره زحمتای خودشو داره اما به نظرم داستانت اون کشش لازم برای جذب کردن مخاطبو نداره در ضمن؛
      ”حق با تو بود!حیفه که این زندگی رو به قلم نیارمش...
      من الهه ام. دلم میخواد آدم های غریبه ی زیادی رو در جریان زندگیم قرار بدم.”
      بخدا لازم نبود تو داری حالا داستان زندگیتو راست یا دروغ خاطره یا غیر واقعی برای خواننده تعریف میکنی آخه چه لزومی به نوشتن اینا هس؟!


    •   19masoud13
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • چه عجب این یکی بی غیرتی نیست
      خوب بود ولی خیلی زود بهش دادی می تونستی کم کم شروع کنی مثلا چند جلسه اول فقط حرف زدن از جلسه های بعدی لب و کم کم دست مالی کردم و .......... نه اینکه جلسه اول بهش بدی
      لازم نیست که بگی این زندگی خودت هست اگه واقعی باشه مخاطب با خوندنش میفهمه که واقعی هست
      هیچ وقت آخر داستان رو لو نده حرف زدن از آینده خودت و مصطفی نباید حرف میزدی
      موفق باشی


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • الهه قرار بود چی بشه؟؟
      نکنه تو قسمت بعدی قراره اون اتفاقه بیفته؟؟؟
      لطفا زودتر ادامه ش رو بنویس و ارسال کن.
      در مورد نوشته ت هم باید بگم عالی بود، به استثنای اون بخشهایی که به یه موضوع معمولی و کوچیک هی شاخ برگ اضافه میدادی.این گاهی باعث میشد کفرم دربیاد.
      لایک تقدیم قلم تواناتون الهه جانم.


    •   mhhemati
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • در کل میتونم بگم بد نبود (rose)


    •   arsam_king2020
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • آفرین الهه جان عالی بود من که حسابی داغ کردم .


    •   مردتنها90
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نمیدونم چرا احساس کردم نوشته رو یه پسر مجلق نوشته ولی خوب نوشته شده (clap)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو