داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

سرنوشت بوته خار ( تیتراژ پایانی)

1398/11/02

این داستان در ادامه مجموعه داستان پژمرده شدن گل رز هستش.
قسمت اول پژمرده شدن گل رز(نت های میانی) که بخش اول و ضعیف ترین بخش داستان هستش.(خیلی اصراری برای خوندنش نیست)
قسمت دوم پژمرده شدن گل رز(نت های پایانی) هستش که حتما باید قبل از این قسمت مطالعه بشه.
هر دو داستان قبلی در سایت موجوده و با جستجو پیدا میشه. از ادمین ممنون میشم مجموعه رو لینک کنه.
سرنوشت بوته خار:
ولی من یه ادم بی هویت ام.
-مهراد باز شروع نکن.
+اخه؛ آخه
-مهراااد
+میدونم. شبنم میدونم. اما من گذشتم رو فراموش کردم. این شوخی نیست.
شبنم: توی گذشتت چیزی وجود نداشته که الان بدردت بخوره. هرچی بوده گذشته. اگر قرار بود یادت باشه الان اینجوری نمیشدی.
مهراد: شبنم، ادم از گذشتش نشأت میگیره. من بدون گذشتم هیچ معنی ای نمیدم.
شبنم: پس از اول شروع کن خودت رو معنی کن. بهت گفتم تو گذشتت چیزی وجود نداره که لازم باشه بدونی.
مهراد: اما این حق منه. تو حق نداری منو از گذشتم پنهون کنی. روز و شب حسش میکنم. حسش میکنم که گمش کردم. نمیدونم چیو ولی میدونم یه چیزی کمه. من نگرانم شبنم.
مهراد با خودش گفت :(دوباره همون جواب همیشگی. سکوت کردنش درباره گذشته من. اگر اتفاقی نیوفتاده بود الان اینقدر اصرار نمیکرد واسه پنهون کردنش.)
شبنم صبحونه رو اماده کرد و گذاشت روی میز. توی سکوت صبحونه رو خوردن و شبنم از خونه رفت بیرون.
مهراد هنوز سعی میکرد فکر کنه. فکر کردن به گم کرده اش ارومش میکرد. اما دونستن این که یه چیزی رو گم کرده بد ترش میکرد و هرچی بیشتر فکر میکرد بیشتر میفهمید یه چیزی سر جاش نیست.
…(قدمی در افکار)
مهراد یه شوک عصبی بهش وارد شده بود. وقتی به شبنم خبر دادن بیاد بیمارستان مهراد توی کما بود. دکتر یه لیست بلند از مشکلات مهراد داد به شبنم. شوک عصبی شو تغذیه آثار ضرب و شتم… وقتی شبنم رفت بالا سر مهراد مثل یه آدم قحطی زده بود… بعد از کلی دکتر و فیزیوتراپی تونست جسمش رو زنده کنه. اما مغزش…
به خاطر مدت طولانی که توی کما بود و فشار های قبلی ای که معلوم نیست بخاطر چی بوده حافظش از دست رفته بود. حتی تا مدتی نمیتونست حرف بزنه…
تنها شماره ای که همراهش بود شماره شبنم بود. و شبنم هیچ شماره و یا نشونی از خانواده مهراد نداشت.
تمام خرج دوا و درمون مهراد رو از جیب خودش داد. مهراد که بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد اوردش خونه خودش.
تنها زندگی میکرد. چند سالی بود دیگه حتی خانوادش هم از وجودش خبر نداشتن.
مهراد خیلی مدیون بود به شبنم. ازش مثل یه خواهر مراقبت کرده بود. زنده بودنش که نه ولی شبنم بهش دلیل برای زنده موندن میداد. اما بغضی که تو چشمای شبنم بود خبر از درد بزرگ میداد. مهراد اینو میتونست درک کنه.
اما شبنم قوی بود. با این درد کنار اومده بود. باهاش جنگیده بود. این مهراد بود که دلیل بغض کردن شبنم بود.
و هرچی سعی میکرد متوجه دلیلش بشه نمیتونست. شبنم از زیرش در میرفت. میدونست هرچی هست به گذشته مربوطه. به خاطراتش. به همون یادگاری های گذشتش که هیچی ازشون یادش نیست. مربوط میشه به همون هویت گم شده اش.

…پایان افکار بخش اول
مهراد با خودش شروع کرد فکر کردن. فکر و فکر و فکر و فکر…
+اَحححح. لعنت بهت. لعنت بهت مهراد که حتی نمیتونی داستان زندگی لعنتی خودتو به یادت بیاری.
الان ماه ها بود که پیش شبنم زندگی میکرد. حتی نمیدونست شبنم چیکارش میشه… فامیل دوست… یعنی چه نسبتی باهاش داشته. اما اینو خوب فهمیده بود
اون مدیون شبنم بود. هرچقدر شبنم سرش داد زده هرچقدر بهش کم محلی کرده… تمامش هیچه. هیچه دربرابر کمکش برای امیدوار شدن به زندگی…
شبنم بهش یاد داده بود
یاد داده بود دوباره داستان زندگیش رو بنویسه
یاد داده بود بدون گذشتش زندگی کنه
یاد داده بود معنی بکنه تک تک لحظه های زندگیشو.
شبنم یه دوست بود. یه خواهر بود. هرچی بود مهراد خیلی بهش وابسته بود. سعی میکرد از شبنم تشکر کنه. اما شبنم اون رو حتی به یه اغوش گرم هم دعوت نمیکرد.
بعضی شبا شبنم تو اشپزخونه میشست پای افکارش…
یه صندلی با پایه استیل و روکش نارنجی کنار اوپن. یه چراغ اویز از بالای اوپن با نور زرد. جایگاه شبنم تو تاریکی شب بود.
شبنم شبا خیلی دیر میومد خونه تا مهراد خواب باشه. اما مهراد نگران شبنم بود. تا نمیومد خوابش نمیبرد. تو رخت خواب غلط میخورد تا شبنم بیاد و وقتی میومد خودش رو به خواب میزد تا شبنم راحت باشه و اروم اروم خوابش میبرد تا شبنم بخوابه
اما شبنم نمیخوابید. کار مهراد شده بود دم دمای صبح بیدار شدن. بلند شدن از جاش با پاهای نیمه جونش. خاموش گردن چراغ اویز و انداختن پتو روی شبنم در حالی که روی صندلی نارنجیش نشسته و از گریه خوابش برده و موهای خرماییش زیر نور زرد روی سنگ اوپن مثل دریایی بودن که نور غروب افتاب توش افتاده. اگر میتونست حتما بلندش میکرد و میبردش تو اتاق روی تخت میخوابوندش.اما نه توانش رو داشت نه جرعتش رو.

اون شب وقتی رفت تا پتو روی شبنم بندازه ایستاد. رو صندلی روبروی شبنم نشست و خیره شد به موج موهاش. خیره شد به غروب افتاب نارنجی رنگ تو دریای مواج موهاش.
مهراد: نمیدونم چی باعث میشه وقتی منو میبینی اینجور بغض بکنی نمیدونم چی باعث میشه اینقدر باعث رنجت باشم. چی باعث میشه اینقدر ازم دوری کنی.
و نمیدونم چرا اینقدر مراقب منی. چرا اینقدر سعی کردی من رو زنده نگه داری .چرا اینقدر محبت میکنی بهم و نمیزاری حتی ازت تشکر بکنم.
و نمیفهمم خودم رو. شبنم نمیفهمم…
منم دل دارم. منم ادمم… خودت گفتی مُردن ته خط نیست. مَرد بودن ته خطه. خودت گفتی مَرد باشم و وایسم پای تقدیرم. گفتی وقتی حق دارم بمیرم که رسیده باشم ته خط. ته تقدیرم. اما الان نمیفهمم این چه تقدیریه.
حتی نمیدونم این اجازه رو دارم دوستت داشته باشم یا نه.
اما اینو میدونم. هرچی که دلیل ایناست به گذشته مربوطه. تمام حرفات قبول اما هنوزم معتقدم ادم از گذشتش نشأت میگیره.

شبنم: مهراد! مهراااد! اینجا چیکار میکنی؟ تو باید توی تختت باشی. اینجوری کمرت داغون میشه دوباره مجبور میشم بمونم خونه. میدونی که این ماه مرخصی ندارم.
مهراد: کمر من خیلی وقته داغون شده. تو چرا داری خودت رو داغون میکنی؟ معنی این کارات چیه؟ بعضی وقتا احساس میکنم امید به زندگی مثل یه لیوان اب میمونه توی کویر سرنوشت.و تو امید به زندگیت رو دادی به من. خودت رو بدون آب و تشنه تر از قبل رها کردی تو این بیابون.
شبنم: من تو همین کویری که میگی بزرگ شدم. تو یه مسافری که از این کویر داری میگذری…
رسم مهمون نوازی نیست مسافر تشنه از کویر محل زندگیم رد بشه. من عادت دارم به این کویر. اشنام به گرماش. میدونم وقتی تشنم شد کجا میتونم اب پیدا کنم واسه خودم.
مهراد: پس چرا روز به روز داری بدتر میشی؟ یه نگاه به سر و وضع خودت انداختی؟
شبنم : دوباره داری شروع میکنی
مهراد : “شبنم من دوست دارم”
شبنم هیچ عکس العملی نشون نداد. عین مجسمه.
مهراد: دوست دارم. چون بهت وابستم چون بهت مدیونم همه چیم رو. و نمیتونم تحمل کنم این وضعت رو. لطفا به فکر خودت باش. اگر صاحب این مهمون خونه فوت کنه از تشنگی من باید برم. دیگه کسی نیست که بهم آب بده. و کمی دور تر از این آبادی جسدم میوفته رو شن های سرنوشت… میشم یه مُرده.
شبنم با حالت عصبی گفت : بهت گفتم ادامه نده. بیشتر از این حوصله بحث کردن ندارم.

شاید این عشق…
نه، نمیشه اسمش رو عشق یه طرفه گذاشت. شبنم هم دوستم داره. اگر نداشت اینقدر به فکرم نبود.
اما اگر دوستم داره؛ چرا نمیزاره من دوستش داشته باشم؟
چرا محکومم به سرکوب؟ چرا هی از خودش دورم میکنه؟ چرا منو وابسته خودش میکنه و بعد میگه ازم دور شو؟ چجوری اینقدر میتونه سنگدل باشه؟
اون که میدونه دوستش دارم. اون که میدونه وضع منو…

…قدمی در افکار بخش دوم
شبنم اما هیچ حرفی نمیزد. فقط بغض…
و مهراد هیچ دلیلی برای کمک کردن شبنم بهش پیدا نمیکرد. گاهی فکذ میکرد شبنم اون رو زنده نگه داشته که عذابش بده. که ذره ذره جونش رو ازش بگیره.
شبنم یه ترس بود. یه عشق بود.
شبنم از گذشته مهراد خبر داشت
اما بهش نمیگفت.
مهراد رو محروم کرده بود از گذشتش .
از تمام ادمایی که تو زندگیش بوده.و حتی محروم کرده بودش از عشق درحالی که مهراد عاشق شده بود.
مهراد همه چیش رو از دست داده بود حتی خودش رو.
شبنم اما خودش رو بهش برگردوند.
اما گذشتش رو پنهون کرد. و نزاشت مهراد بیشتر از خودش چیزی بدست بیاره. مهراد محکوم بود به زندگی توی مرز. نه مرز به محصور به حصار. مرز محصور به خط. خط عشق. خط دِین. خط وابستگی. میتونست پا بزاره رو همش و بره. میتونست بره ازاد بشه. اما اینو توی وجودش نمیدید.
مهراد یه قانون توی وجودش بود. اونم قانون عشق بود.
حاضر بود هر شرایطی رو تحمل بکنه. حاضر بود هر دردی رو بکشه. حاضر بود هر اتفاقی براش بیوفته. اما نزاره خدشه ای به عشق وارد بشه. عشق برای مهراد مثل یه خدا بود. این بخشی از وجودش بود، اما نمیدونست چقدر ریشه توی گذشتش داره…
اما شبنم…
شبنم یه شکنجه گر بود. شکنجه گر مهراد تو راه عشق. میزاشت طعم عشق رو بچشه و اونو ازش دریغ میکرد…
یه شکنجه گر که هیچ وقت نمیخواست شکنجه گر بشه…
و این مقاومتش برای شکنجه گر نشدن اون رو به بدترین نوعش تبدیل کرده…
یه کاکتوس توی کویر ریشه میده. ریشه هاش عمیق میشن تا به اب برسن. تا جون بگیرن واین کاکتوس گل بده. اما هرچی بیشتر اب گرفت تیغ بیشتری در اورد…
ریشه هاش رو قطع کرد و خودش رو محدود کرد تا دیگه تیغاش رشد نکنن. اون قرار بود گل بده نه تیغ. اما خشک شد… خشک شد و حتی گل نداد. اما تیغاش سر جاش موندن. تیغاش تیز تر شدن و خودش هم یه بوته خار شد…

خیلی سالا گذشت.
مهراد با گذشته فراموش شدش و عشق خفه شدش زندگی کرد.
زندگیش یه معنی میداد و شاید اون معنی براش هیچ معنی ای نداشت…
زندگی کردن با کسی که شکنجت میکنه و عاشقش شدن؟
مهراد : چی باعث میشه از این شکنجه لذت ببرم؟ چی باعث میشه هنوز هم دلم تنگ بشه واسش؟

یک سال از مرگ شبنم میگذشت.
دقیقا یک سال اون شب قشنگ.
همون شبی که شبنم سرش رو روی اوپن گذاشته بود و دریای غروب انگیز موهاش موجاش نور نارنجی رو منعکس میکردن. همون شبی که قشنگ تر از همیشه خوابیده بود…
همون شبی که گریه نکرده بود…
همون شبی که جای پتو من لب هام رو روی دستش گذاشتم و بوسیدمش…
لبخندش خیلی شیرین بود…
دستم رو گرفت. بوسیدش…
دستاش سرد بود. اما گرمی لباش مثل اتیش بود…
اون شب قفل شدم. هیچی.نتونستم بگم. هیچ کاری نتونستم بکنم. فقط.گریه کردم. گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم تا اشکام بخشی از اون دریای نارنجی شدن… تا اشکام اَمونم رو بریدن و هق هق کردم. طاقت نیاوردم. شبنم رو بغل کردم. یا آغوش باز ازم استقبال کرد. حتی مقاومت هم نکرد. بالاخره رسیدم به اون آغوش گرم. اما تنش سرد بود. سرد تر از همیشه…
سرد ترین سرمایی که تجربه کرده بودم.
بالاخره این کویر اتشین شبش فرا رسیده بود. اون اب داشت برای تحمل گرمای کویر… اما آغوش گرمی نداشت که سرپناهش بشه تو سرمای شب کویر…
دیر به دادش رسیدم…
دیر بهش گفتم چقدر عاشقشم
دیر بهش گفتم شبا تا صبح خیره میشم به رد اشکاش
دیر رفتم که طعم لب هاش رو بچشم
دیر رفتم که آغوش گرمش رو تجربه کنم…
دیر رفتم که بفهمم اون بغض تو نگاهش واسه چیه…
دیر فهمیدم که گذشته من دیگه اهمیت نداره…
دیر فهمیدم وقتی میگفت زندگیت رو از اول معنی کن منظورش چیه…
دیر فهمیدم جای اینکه اینقدر سراغ گذشته رو ازش بگیرم باید از آینده ازش میپرسیدم…
دیر…
چقدر دیر…
الان اون زیری…
زیر این همه خاک و من گیر کردم تو شب سرد کویری که منو تنها گذاشتی توش…
نا امیدت نمیکنم…
توی گرمای کویر منو زنده نگه داشتی…
توی سرمای کویر نا امیدت نمیکنم…
قول میدم دیگه بهم نگی این بحثو ادامه نده…
اما این رسم مهمون نوازی نبود که مهمون رو تو خونه تنها بزاری…

شبنم غرق شد توی موهای خودش…
غرق شد توی کویر زندگیش…
و مهراد به قانون عشقش پایبند موند…
پایبند موند و نفهمید این قانون از گذشتش نشأت میگیره…
پایبند موند و هیچ وقت نفهمید گذشتش چی بوده…
پایبند موند و نفهمید اسم واقعی شبنم شقایق بود…
پایبند موند و نفهمید که اسمش آرمان بود…
پایبند موند و نفهمید همین قانون عشق دلیل بغض تو چشمای شقایق بود. همین قانون عشق گذشته شقایق بود. همین قانون عشق شقایق رو تبدیل به شبنم کرده بود. همین قانون عشق شبنم رو اینقدر ازش دور کرده بود…
پایبند موند و نفهمید شبنم چقدر دوستش داشت…
پایبند موند و نفهمید شبنم به عشقش زنده بود…
پایان تیتراژ پایانی.
دارلینگ.

نوشته: دارلینگ


👍 6
👎 7
5769 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

839037
2020-01-22 19:53:59 +0330 +0330

داستان های دنباله دار باید پشت سر هم آپ شه، نه چند ماه بعد…


839038
2020-01-22 19:58:18 +0330 +0330

مکث بین قسمت ها قابل قبول نیست اما استعدادتون رو نمیشه انکار کرد…


839045
2020-01-22 20:01:06 +0330 +0330

چون قسمت های قبل داستانتو نخوندم نمیتونم درباره این نظر بدم ولی نگارش خوبی داری به خاطر همین بهت لایک میدم.


839046
2020-01-22 20:01:22 +0330 +0330

خبر داری قسمت قبلش مال 5 - 6 ماه قبله؟ یه بچه که مرداد به دنیا اومده بود، الان میتونست لوبیا پخته بخوره. 6 ماه خیلیه حاجی

و در مورد نوشتت، پاراگراف بندی نداره. ظاهرش خیلی زشته. محتواش رو نمیدونم، چون قمت قبلش رو نخوندم.


839052
2020-01-22 20:04:44 +0330 +0330

مرسی ک اشاره کردی کصتان قبلی باید خونده بشه
کدوم ادم عاقلی میره قسمت قبلو بخونه اخه
همه بچه ها هر روزشون به طور تخمی میگذره و اخر شب میان شهوانی بلکه حالشون عوض شه حالا تو میگی قسمت قبلو بخونین
خدایا کم خلق میکردی اما با کیفیت

3 ❤️

839106
2020-01-22 20:35:31 +0330 +0330

خدا رو شکر یه داستان خوب آپ شد
تونست منو جذب کنه تا اخرش بخونم

من هم مخالف این فاصله طولانی بین قسمت ها هستم

6 ❤️

839114
2020-01-22 20:40:06 +0330 +0330

استعدا خوبی توی نوشتن داری دوست عزیز, داستانهای این شکلی باید پشت هم آپ بشه که خواننده روند داستانو فراموش نکنه.

6 ❤️

839150
2020-01-22 21:27:53 +0330 +0330

اینقدر سرم درد میکنه نصفه ول کردم.نگارشت خوب بود تا وسطاش که خوندم.

4 ❤️

839251
2020-01-23 04:20:19 +0330 +0330

نویسنده ای توانمند می بینم که توصیه می کنم ادامه بده کار نوشتن رو .
برم یه نامه به مجله ی روزهای زندگی بنویسم تا چاپش کنن.

5 ❤️







Top Bottom