سرگذشتی در غروب شب های تهران (۱)

    زندگی بلاخره یه روزی میخواد که به روی من بخنده؟
    دقیقا هشت سال از روزی که این حرف رو زده بودم می گذشت، اون روز منظورم از خنده، احتمالا پول و دارایی بود ولی واقعیتش هم این بود که زندگی به روی من خندیده بود، در اوایل ۲۴ سالگی مدیر عامل یک شرکت بزرگ شده بودم و در طی یک سال و نیم موفق شده بودم که دو کارخانه جدید افتتاح کنم. امروز روز تولد ۲۵ سالگی من بود، در واقع من امروز یک چهارم قرن بود که روی زمین می زیستم. از صفر و حتی با تحصیلات زیر دیپلم شروع کرده بودم، الان دانشجوی فوق لیسانس یه رشته خوبم و همچنین هر چیزی که در جامعه ایرانی از یک مرد ثروتمند انتظار بره رو دارم، ولی آیا من می خندیدم؟ مسلما بله، ولی نه به معنای واقعی!
    من در طول این یک چهارم قرن گذشته همیشه تنها بودم، هیچ دختری در زندگی من به معنای واقعی وجود نداشت! اگر از من دلیل تنهایی عاطفی ام رو می پرسیدند، جوابم این بود که بیش از حد مشغول کارمم، ولی نه اینطور نبود، برای درک این موضوع باید به ۱۱ سال قبل برگردیم، یعنی سال ۱۳۸۷، در یاهو مسنجر با دختری تقریبا ۴ سال بزرگتر از خودم آشنا شده بودم به نام نرجس، خب فضای اینترنت بود و دنیای نوجوانی، مثل همیشه خودم رو یه پسر ۲۰ ساله معرفی کردم، در حالی که کلا ۱۴ سال سن داشتم، کم کم صحبت های من و اون عاشقانه شد و بعضی شب ها هم سکسی! البته این صحبت های سکسی خیلی توام با عشق بود تا شهوت! واقعا من عاشقش شده بودم، ۱ سال رابطه دور و عاشقانه، شاید بتونم بگم از نظر عاطفی، بهترین دوره زندگی من اون زمان بود. تا این که یک روز به نرجس همه چی رو اعتراف کردم، فکر می کردم با اون همه ادعای عاشقی بتونه این موضوع رو قبول کنه، در نهایت مگر انسان ها عاشق سن و عکس همدیگر می شوند؟ پس صدا و حرف ها چی؟
    که البته قبول نکرد و چند ماهی صحبت نکردیم، بعدش من بخاطر دلتنگی شدیدی که نسبت بهش داشتم، با معذرت خواهی ها و منت کشی های زیاد تونستم راضیش کنم که دوست معمولی بمونیم و فقط هر از چند گاهی خیلی معمولی صحبت کنیم، و از همینجا بود که در واقع کل موفقیت ها و شکنجه های روحی من رقم خورد! نرجس از رابطه های متعدد خودش با پسر های دیگر رو بهم به عنوان «دوست» تعریف می کرد و بعضی وقتا حتی برای انتخابشون نظرم رو می پرسید، ولی عشق نرجس در قلب من هر روز شعله ور تر می شد، با گذشت هر ماه و سالی بیشتر عاشقش می شدم و دلم میخواست که به دستش بیارم. بلاخره بعد از ۴ سال صحبت در اینترنت، در سال ۱۳۹۱، وقتی که ۱۸ سالم بود تونستم خانواده ام رو راضی کنم که باقی تعطیلات نوروز رو برای سفر به شیراز یعنی شهر نرجس بریم، در هنگام سفر از اونها جدا شدم و برای اولین بار در پارکی با نرجس ملاقات کردم، یک ساعتی صحبت کردیم، قدم زدیم و بعد جدا شدیم. همون لحظه اول دیدنش کافی بود که صد برابر قبل عاشقش بشم، اون روز تصمیم گرفتم هر طوری که شده، اونقدر تلاش کنم که بهترین بشم و به جایی برسم که نرجس چشم بسته عاشقم بشه! سوم دبیرستان رشته ریاضی فیزیک در سمپاد بودم، یک ماه بعد در واقع اردیبهشت همون سال با دیدن آگهی استخدام یه مشاور املاکی، تصمیم گرفتم که ۳ ماه تابستون رو سعی کنم از کار کردن تو مشاور املاکی پول در بیارم، شنیده بودم شغل پر درآمدی هست! پس شروع کردم به خوندن کتاب های آموزش فروش و بازاریابی. تا خرداد ۵-۶ کتاب در زمینه های بازاریابی و فروش و موفقیت خونده بودم. بلاخره روز ۲۳ خرداد سال ۱۳۹۲ بود که آخرین امتحانم رو دادم و همون روز به دفتر یه مشاور املاکی بزرگ در منطقه پونک، که در روزنامه آگهی استخدامش رو دیده بودم رفتم. فرد مصاحبه کننده با این به شدت در حال مسخره کردنم بود بلاخره با اصرار های من تصمیم گرفت شانسی بهم بده و قبول کرد که اونجا کار کنم. ولی قبول نکرد که مثل بقیه حقوق ثابت هم بهم بده و گفت فقط درصد فروش هام رو بهم میده. توی یک ماه اول حتی یک خونه هم نتونستم به فروش برسونم و یا اجاره بدم، ولی تا جایی که دلتون بخواد از من بیگاری کشیده شد، دستشویی شستم، حتی برای صاحب دفتر صبح صبحانه هم آماده کردم! اواسط ماه تیر بود که هنوز فروشی نداشتم و دلم میخواست که دیگه سر کار نرم، تا اینکه بلاخره ۲۹ تیر سال ۱۳۹۱ اولین معامله ام رو بستم و به صورت باور نکردنی یک خونه ۲۵۰ متری در اشرفی اصفهانی رو فروختم! ۵ درصد سود معامله به من قرار بود برسه، یعنی ۲ میلیون تومن! حقوق بابام اون موقع ۷۰۰ هزار تومن بود. در کمال ناباوری فردای همون روز یه خونه ۱۲۰ متری فروختم، روز ۳۱ تیر به ترتیب من تونستم ۲ خونه ۷۵ و ۱۵۰ متری بفروشم!!!
    روز اول مرداد، طی یک ماه و چند روز تونسته بودم که بیشتر از ۸ برابر حقوق یک ماه پدرم رو در بیارم. هیچ کس در دفتر املاکی باورش نمی شد! واقعا از صفر تا صد این ۴ معامله رو من طی کرده بودم. همچنین من اون روز فهمیدم که در درس عربی و هندسه هم تونستم که با ۲۵ صدم کسر تجدید بیارم. بخاطر اینکه مامانم کرد بود، من خیلی خوب کردی صحبت می کردم و به واسطه همین صحبت کردن در ماه مرداد به من یک مشتری کرد رو دادن که بهش چند خونه نشون بدم، بعد از چند روز با این مشتری که یک آقای ۴۰ ساله فوق پولدار از شهر اربیل عراق بود، حسابی رفیق شده بودم و ایشون همزمان ۳ خونه در منطقه های مختلف پونک خریدند! و چند روز بعد مشتری جدیدی به دفتر املاکی اومد و یکراست سراغ منو گرفت و گفت که از آشنایان آقای عبدالخالق هست و برای ایشون هم چند خونه این نشون دادم که بدون هیچ اذیت کردنی خونه چهارم رو تصمیم به خرید گرفت و بعد از خرید شخصا خودش به من ۱ میلیون تومن شیرینی داد! من تونسته بودم در دو ماه به اندازه خرید یه پراید صفر پول در بیارم، ماشینی که پدرم بعد از ۱۰ سال صرفه جویی تونسته بود بخره! چند ماهی می شد که گواهینامه گرفته بودم، پس با کلی پرس و جو یک پرشیای نقره ای مدل سال ۸۲ پیدا کردم و خریدم و بعد اواسط شهریور دوباره رفتم شیراز به ملاقات نرجس، اصلا باورم نکرد که ماشین رو خودم پول در آوردم و خریدم، با این حال گفت که بابای دوست پسر هاش ماشین های خارجی دارند! و تعجب می کرد که چطور بابام اجازه داده با ماشینش به تنهایی این مسیر رو بیام!!!
    بهرحال من برگشتم تهران، اصلا به فکر امتحان های تجدیدی در شهریور نبودم، حتی برای ثبت نام پیش دانشگاهی هم نرفتم!!!
    با مخالفت های زیاد و شدید پدر و مادرم هم که شده بود، به مدرسه نرفتم و به کار فروش خونه ادامه دادم، دیگه اکثر مشتری هام کرد های عراقی بودند و با انگشت اشاره توی تهران به سمت من میومدن! چندین ماه بعد از به این شکل کار کردن یکی از مشتریان عراقی ام که به واسطه من ۷ خونه خریده بود، بهم گفت که میتونم در شرکتش که میخواد در ایران تأسیس کنه، دستیارش بشم، منم قبول کردم! تا سن ۱۹ سال و چند ماهی پیش اون کار کردم و با آدم های زیادی آشنا شدم، از جمله یکی از شرکای ایشون که آقای ۳۷ ساله ای از سلیمانیه بودند. اون منو تشویق کرد که برم دیپلمم رو بگیرم و دانشگاه برم، موقعی که اقدام برای گرفتن دیپلم کردم، چیزی که گریبانگیر کل پسر های این مملکته گریبانگیر من هم شد و از من پایان خدمت خواستند! پس من اول به دنبال جور کردن پایان خدمت رفتم و بخاطر همین پایان خدمت من پدر و مادرم طلاق صوری گرفتند و با مقداری رشوه که آقای جبار (همون شریک مدیرم) تقبل کردند من تونستم کفالت مادرم رو بگیرم و بعد امتحان متفرقه دیپلم دادم و دیپلمم رو هم در رشته علوم انسانی گرفتم! مهر ماه سال ۹۳ بدون کنکور وارد رشته روابط بین‌الملل دانشگاه پیام نور شدم. به شکل همزمان با کار به دانشگاه هم ادامه دادم تا اینکه چند سال بعد، دقیقا در آبان سال ۱۳۹۶ بین آقای جبار و مدیرم آقای عبدالله مشکل به وجود اومد و معلوم شد که مدیرم مقداری از حساب ها رو بیش از حد نشون داده و از پول دزدیده، البته در این مدت من و آقای جبار خیلی صمیمی تر شده بودیم، چند ماه بعد از جدا شدن آقای جبار از مدیرم با من تماس گرفت و گفت که میخواد منو ملاقات کنه، قرار گذاشتیم که روز پنج شنبه همدیگر رو در لابی هتل استقلال ببینیم، اون صبح وقتی آقای جبار رو دیدم و سر میز نشستم، بعد از یک جرعه چایی نوشیدن، اولین سوالی که از من پرسید، این بود که اگر مدیر عامل بشی در کجای تهران دفتر کار میخوای؟ منم با خنده گفتم هر جایی جز فرشته، چون ترافیکش تحمل ناپذیره! خندید و بعد بهم توضیح داد که قصد داره شرکتی در ایران تأسیس کنه و منو به عنوان مدیر عامل این شرکت میخواد استخدام کنه، من با شناختی که ازش داشتم، هیچ شکی از حرف هایی که می زد نداشتم، به همین دلیل پیشنهادش رو قبول کردم، در بهمن ۹۶ شرکت رو تاسیس کردیم خودش و عمو هاش و من عضو هیئت مدیره شدیم و بعد من سمت مدیر عاملی شرکت رو هم به عهده گرفتم! چند ماه اول از ایران به عراق کار صادرات گچ و سیمان رو داشتیم تا اینکه من در اردیبهشت ۹۷ بهشون پیشنهاد کردم که خودمون یک کارخانه کوچک فرآوری گچ تاسیس کنیم، اولش مخالفت شد ولی با برآورد ها و اعداد و ارقام قطعی من کم کم نرم شدند و بعد ۱۲۰ میلیارد تومن برای این تاسیس سرمایه گذاری کردند، بعد از ۴ ماه کارخونه راه افتاد و طی ۸ ماه بعدی یعنی تقریبا فروردین ۹۸ کل سرمایه اولیه رو در آورده بودیم. با بازاریابی ها و ملاقات هایی که کرده بودم تونسته بودم راه صادرات به قطر و الجزایر رو هم برای شرکت مون باز کنم و تیر ماه سال ۹۸ سرمایه گذاری ها برای دومین کارخانه با تمرکز بر شیمیایی های ساختمانی شروع شد و آذر ماه همین امسال وارد فاز بهره برداری شد.
    این راه موفقیتی بود که من در چند سال اخیر طی کرده بودم، ولی چیزی که در قلبم عوض نشده بود، عشق به نرجس بود! شاید بپرسید نرجس در این سال ها کجا بود؟ نرجس بعد از حامله شدن از یکی از دوست پسر هاش در زمستان سال ۱۳۹۲ باهاش ازدواج کرد، که منم اون موقع مشغول کار در مشاور املاکی بودم، با این خبر به شدت من ناراحت شدم و نرجس بهم گفت که عاشق شوهرشه و دیگه هیچ وقت دوست نداره ریخت زشت و خیکی منو ببینه (اون موقع مقداری چاق بودم)
    و برگردیم به امشب، روز ۱ بهمن سال ۱۳۹۸ که من در تنهایی داشتم بیست و پنجمین سالگرد تولدم رو جشن می گرفتم! چیزی که هنوز در قلب من خالی بود، جای یک دختر بود و من نتونسته بودم هیچ کسی رو جای نرجس اونجا بذارم، شاید فرصت بیشتری داشتم و کار هام کمتر بود موفق می شدم، ولی بلاخره موفق نشده بودم و جای نرجس در قلب من خالی بود.
    ساعت ۱۰ شب بود که ماشین مرسدس کروکی مدل ۲۰۱۴ ام رو برداشتم و زدم به ترافیک جردن تهران! باز هم دلم یه رابطه یک شبه می خواست، پس بی هیچ توجهی اولین دختری که به نظر اون کاره بود رو سوار کردم، بعد از سوار شدن یه سلام کوتاه کرد، صداش خیلی آشنا بود، ولی توجهی نکردم، می خواستم توی دروازه شمیران یک شامی بخوریم و بعد خونه بریم، تو همون مسیر یهو با همون صدای آشنا ازم پرسید با پول این ماشین چند تا پراید میشه خرید؟ برگشتم برای اولین بار تو چشماش نگاهش کردم، همون لحظه بود که اگر یک صدم ثانیه دیرتر ترمز کرده بودم این ماشین می رفت تو صندوق عقب یه پراید! اون آدم نرجس بود... دختری که سال ها عشقش چشم قلب منو کور کرده بود، الان مثل یک فاحشه سوار ماشینم شده بود و منو نشناخته بود....


    ادامه دارد...


    نوشته: Miliphen

  • 4

  • 11




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • دیوس مگه جنتی هستی میگی یک چهارم قرن
      25 سالته اینقدر گنده گوزی کردی
      ببین 30 سالت باشه چه گوهی میخوری


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • به جای شهوانی اینو باید میفرستادی بالیوود!! هرچند احتمالا برگشت میخورد زیرشم مینوشتن برا بالیوود زیادی چاخانه!! (biggrin) (rolling)


    •   Hysterical_man
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • زیادی غیر واقعی بود،اون تیکه هایی که راجب فروش و درصد سودت گفتی علاوه بر غیرواقعی بودن،زیاد از حد هم توضیح داده بودی
      مشکل نگارشی خاصی ندیدم ولی سعی کن حتی اگ داستانت واقعی هم نیست طوری بنویسی که نزدیک به واقعیت باشه


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • تنها راهی که به ذهن من میرسه که یکی تو 24 سالگی، پای ثابت دفتر مدیر عامل یه شرکت بزرگ باشه (مدیر عامل بودن به کنار) اینه که یا آبدارچی باشه، یا زیر خواب مدیر عامل. بقیش رو هم نخوندم. چون معلوم بود چه کسشرایی ممکنه در ادامه اومده باشه.


    •   Mj6633
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • ایول مراقب مرسدس بنزت باش گوزو کسی که انقدر درگیر کار صادرات هست وقتش رو تو شهوانی نمیزاره


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • برادر بیا باهم کار کنیم


    •   Yavarfaaqer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • تو همون توالت ها که داری میشوری این داستان رو تالیف کردی؟!(اتاق فکر دیگه)


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • ما که بخیل نیستیم خداکنه اینطور باشه که میگی .


      الانم حتما این داستان و دادی یکی از سکرترهات تو لابی هتل خلیفه واست نوشتن وبعداز ویرایش توسط تیم نگارشات روزنامه فاکس نیوز دراینجا بچاپ رسوندن
      منم برم اون بنزی که زیر تخت خوابم پارک کردمش بردارم یه نخ جدید بهش متصل کنم برم ماشین سواری
      قااااان قاااان قان قان قااااان (biggrin)


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • الان به نظر خودت تو قسمت داستان نویسی راه‌های رسیدن به موفقیت رو باید شرح بدی؟ الان به نظرت واسه کسی مهمه که ماه اول چیزی نفروختی یا ماه سوم ۱۰تا فروختی؟
      مدیر عاملت کرد؟به همین راحتی؟ چقدر یه آدم میتونه عقده‌ای باشه؟ لاااقل میگفتی ۳۰ ۳۵ دونفر باور کنن. معلومه یه سرایدار ساده‌ام نیستی. احمق گه.
      دیس.


    •   Weed-m@n
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • مگه فیلم هندیا . میگی از صفر بعد قبلش گفتی تو 24 سالگی مدیر عامل شدی تا 25 سالگی دو تا کارخونه راه انداختی بجا جق ی ذره کتاب بخون یذره تو جامعه بچرخ که چیزی ک میخوای خلق کنی به واقعیت نزدیک تر باش


    •   Faribaa_a
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اگه پول راهم و بدی راه دورم اوکیم


    •   پروفسور بالتازار
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خیلی احتمال داره که آدم تو ۲۵ سالگی به مدیرعاملی برسه ولی اینکه تو تهران یکی رو سوار کنی آشنا از آب دربیاید احتمالش صفره


    •   مردكوهستان
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • فعلا قسمت اول به درد سايت وزارت صمت ميخوره كه به جوانهاي ١٨ ساله راه و رسم صادرات غير نفتي مخصوصا گچ از منطقه گرمسار رو ياد بگيرن و حتما ارز حاصل از اينكار رو به سامانه نيما واريز كنن تا قيمت ارز رو كنترل نمايند


      مرد حسابي ارزونترين كالاي صادراتي گچ هست و اينقدر در صادرات دست زياده و اون كرد هاي اربيل هم بيشتر نياز به سيمان و ساير مصالح ساختماني دارن تو نبايد فقط روي گچ تمركز ميكردي


      ضمنا جردن واسه دور دور كردن بود كه ديگه تابلو شد از بس چراغ قرمز زدن و ترافيك سر اسفنديار رو راه انداختن


      ضمنا سواري بنز ٢٠١٤ هم خيلي شاخ نيست بايد نوع كلاس و مشخصات دقيق ديگش رو بگي


      قسمت بعدي برو ماشين هاي ايتاليايي
      كلاس داره


    •   ali80xx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خدا شانس بده
      قشنگ بود


    •   Mjalirezaaahot
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اخه عقده ای داری از موفقعیت خودخت واسه ما میگی اینجا سایت سکسی هست نه مطب روانشناس .روان پریش .تو پرایدم نداری .پشمک??


    •   Vashkin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دمت گرم خوب بود
      چاخان بود یا حقیقت دمت گرم
      اینجا هرچی بنویسی منتقد داری به دل نگیر
      موفق باشی
      منتظر ادامه داستان هستم


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ديس :)
      جاى اين چرنديات اينجا نيست (cool)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو