سرگذشت من زن دایی نازنینم

1397/11/18

سلام خدمت دوستانی که در این سایت پرسه میزنند دنبال سوژه جلق
قصه ای که میخوام تعریف کنم داستان نیست سرگذشت یک جوان
جقول مثل خودتان است که از بچگی عاشق زن داییش بود حاضر
بود همه رقم حمالی کنه و کارهای زن دایی را انجام بده تا فقط کنار اون
باشه بتونه از دید زدن هیکل زیبای زنداییش لذت ببره دوستان
من از کودکی عاشق این زن بودم عاشق راه رفتنش حرف زدنش
البته مریم هم واقعا زن خوش هیکل و لوندی بود و همه پسرهای فامیل
او را دوست داشتن من بیشتر هفته به بهانه های مختلف منزل داییم بودم
و تمام خرید هایی که زن داییم داشت را با او میرفتم و انجام میدادم و مثل یک
حمال بار های حاصل از خریدش را برایش میاوردم دوست داشتم دیگر
و مثل شما جوانان جغول هر شب بیاد این زندایی که هنوز هم برایم عزیز
هست جلق میزدم یک روز رفتیم از فروشگاه اتکا خرید کنیم خرید مان که تمام شد
یک ماشین دربست بنده به حساب خود گرفتم و بارها را در صندوق گذاشتیم و به طرف منزل رهسپار شدیم وقتی برگشتیم کسی منزل نبود پسر دایی و دختر داییم بیرون بودند خریدها را از ماشین تخلیه کردم و درون آشپزخانه گذاشتم زن داییم هم لباس عوض کرد و مشغول جمع کردن منزل که بچه هایش حسابی ریخت و پاش کرده بودند شد زن دایی میدانست که من دوستش دارم و میدانست عاشق دید زدن او هستم و از هر فرصتی جهت این امر خیر استفاده میکنم اما به رویم نمی اورد و شاید تحملم میکردمن یک چای برای خودم ریختم و نزدیک تلویزیون نشستم زن دایی عزیزم هم مشغول جارو کشی برقی زدن بود همینطور که دولا میشد تا زیر مبل ها را جارو کند من چشمم روی تن اون خصوصا روی آن کون زیبایش میچرخید که سالها بود دیوانه اش بودم
زن داییم هم یا عادت داشت یا واقعا به من حال میداد لباس های زیرش را خصوصا سوتینش را همیشه در حمام پهن میکرد که با دستشویی یکجا بود کار من هم رفتن دید زدن بوییدن لباس های زنداییم بود خلاصه ان روز هم داخل حمام لباس هایش پهن بود و با وجود اینکه من از صبح انجا بودم جمع نکرده بود من هم از خدا خواسته چپ و راست به بهانه دستشویی به زیارت آنها میرفتم خلاصه کار جاروی زن دایی که تمام شد مشغول صاف کردن مبل های راحتی بود که من نمیدانم چطور شد هیچ وقت اینکار را نمیکردم اما به یکباره همینطور که از بغل او رد شدم و او دولا در حال صاف کردن میز عسلی بود از دیدن کون زیبایش از خود بیخود شدم و رفتم نزدیکش و خود را به کون زیبایش چسباندم به طوری که سیخ شدن فرهاد کوچیکه را به خوبی احساس کردو خودش هم از کاری که من کرده بودم یک خورده و متعجب بر سر جایش میخکوب شد من هم خیلی سریع از کار خود نادم شدم اما دیگر دیر شده بود و او پی به نیت من برده بود به یکباره براشفت و با لحن تند گفت فرهاد چیکار میکنی من هم که دیگر نمیتوانستم چیزی را پنهان کنم با حالتی بغض آلود گفتم زندایی ببخشید نفهمیدم اشتباه کردم او که ساکت اما به همان جدیت روبرویم به نظاره ایستاده بود هیچ نمیگفت و گوش میکردمن هم مضلومانه همه جریان این سالها دوست داشتنم را گفتم
و اعتراف کردم که یکمرتبه از خود بیخود و مرتکب این حرکت شدمو گرنه تمام این سالها که
واقعا او را دوست داشتم وبسیار موقعیت های فراوان پیدا میشد برای کسی که خطا کار باشد اما خوب جلوی خودم را میگرفتم زن داییم نشست روی مبل روبرویم و همه حرف هایم را گوش کرد و گفت من در تمام این سالها تقریبا احساس تو را نسبت به خود میدانستم اما به رویت نمیاوردم و به کسی هم نمیگفتم چون میدانستم بچه بدی نیستی
تشکر کردم اما فرهاد کوچیکه همانطور از زیر شلوار خود نمایی میکرد با مهربانی گفت من میدانم تو اهل زن بازی نیستیی یکبار برای همیشه اجازه میدهم چون میدانم تحریک شدی اجازه میدهم لمسم کنی اگر چه میدانم شاید پیش خود در روزهای آینده بالایم قضاوت نادرست کنی اما فقط یکباراین اجازه را به خاطر همه محبتی که در این سالها به من کردی به تو میدهم من که از فرط خجالت و احساسی که سر باز کرده بود چون اتش فشانی فوران کرده بود با گریه از او تشکر کردم و دستش را بوسیدم بعد روی مبل بی حرکت نشستو دست مرا روی سینه اش گذاشت و من هم که به ارزوی چندین ساله خود که همانا سینه های زیبای زنداییم بود رسیده بود مشغول مالیدن ان نگاره های زیبا شدم بعد از ان زنداییم بدون انکه خود لذتی ببرد فرهاد کوچیکه را انقدر در دستهایش ماساژ داد تا ابم فوران کرد و بی آنکه چیزی بگویید با دستمال کاغذی دستش را پاک کرد و به طرف دستشویی رفت و من ماندم یک لذتی که تمام عمر منتظرش بودم پیش چشمانم مثل باد اتفاق افتاد گذشت و خوب میدانستم که اولین آخرین بار خواهد بود و حالا که بازگو میکنم این جریان را چهل سه سال از عمرم و بیست سال از ان روز گذشته من هیچ وقت ازدواج نکردم اما همیشه زن داییم را دوست دارم و اگر گناه نبود اعتراف میکردم که به حد پرستش او را میستایم .با تشکر از دوستانی که خواندن و تحمل کردند این سرگذشت را خصوصا کسانی که خود میدانند برای همین چیزها در این سایت امده اند و بیخودی جانماز اب نمیکشند و فحش و بد بیراه نمی نویسند .با سپاس از همه و گردانندگان این سایت

نوشته: فرهاد


👍 6
👎 31
75142 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

746528
2019-02-07 21:00:17 +0330 +0330

خب دل گل که نیست!

1 ❤️

746529
2019-02-07 21:00:27 +0330 +0330

جناب نویسنده ؛اقای کامنت اولی. از سر شب نشستی و داری یکی یکی داستانا را میخونی و نظر میدی اولم هستی نه؛.؟ الان فک کنم منتظر داستان بعدی هستی اپ بشه !!!عجب بیکاری خسته نشدی …

2 ❤️

746542
2019-02-07 21:31:41 +0330 +0330

داستان بد نوشتی ، سردرد گرفتم تا تموم شد یه خورده ساده و روان مینوشتی بهتر بود

0 ❤️

746559
2019-02-07 21:59:24 +0330 +0330

یه سلامی هم عرض کنیم به اون پسری که تو کل عمرش دنبال زنداییش بود…سلام کصخل تنها

0 ❤️

746574
2019-02-07 22:35:31 +0330 +0330

بازم دیسلاک، کیرٕ داییت تو طرز بیانت

0 ❤️

746592
2019-02-08 00:26:54 +0330 +0330
NA

نحوه نوشتن داستان س‌کســی در ایران
?
.
.

رفتم خونه خاله ام دیدم دختر خاله ام تنهاست…
یه نگاه بهم کرد دامنشو زد بالا گفت: بیا منو بکن… …
.
.
داشتم ترتیبشو میدادم یهو خاله ام اومد ، یه نگاه به هردومون انداخت و لبخند زد…
اومد جلو لباساشو درآورد گفت: منم میخام

داشتم خالمو میکردم در باز بود زن همسایه نذری آش آورده اومد تو اونم ترتیبشو دادم
.
.

یه گربه از روی دیوار رد میشد اونم عاره.
پسرخاله ام از مدرسه اومد در باز بود ماهارو دید اونم عاره.

همه رو عاره شوهرخالم هم اومد اونم عاره …

امیدوارم از این داستان کاملا واقعی لذت برده باشی

5 ❤️

746600
2019-02-08 01:25:25 +0330 +0330

فقط ديس لايك

0 ❤️

746614
2019-02-08 03:05:15 +0330 +0330

کـیـر تک تک اعضای سازمان FATF تو سوراخ های نامتقارنت ، با این مدل نوشتنت بجا اینکه آب ما از پایین بیاد داره از بالا میاد !
حالت تهوع گرفتم

1 ❤️

746648
2019-02-08 12:09:55 +0330 +0330

ببخشيد كه ما مجبورتون ميكنيم بنويسيد

0 ❤️

746662
2019-02-08 13:08:58 +0330 +0330

جالب بود
چقدر بامرام بوده
ممنون از این خاطره ی قشنگ که به اشتراک گذاشتی

0 ❤️

746665
2019-02-08 13:26:16 +0330 +0330

کسسسسسسخل

0 ❤️

746667
2019-02-08 13:42:57 +0330 +0330

نمیدانم چه باید بگوییم فقط میتوانم بگوییم مارکو برایمان چه آوردی

1 ❤️

746677
2019-02-08 16:36:39 +0330 +0330
NA

این لهجتو روغنکاری میکردی بعد مینوشتی

0 ❤️

746681
2019-02-08 17:06:58 +0330 +0330

چه تخمی نوشتی

0 ❤️

746715
2019-02-08 20:36:27 +0330 +0330

ایشان در گوشه ای با زندائی خود رفتند و با یک دیگر گفتندی: در مقام این زفاف میان ما چه فایده؟ نه ما را با او الفی و نه ملک را ازو فراغی!
فکر کردم ناصر خسرو قبادیانی این خاطره را نوشته!

0 ❤️

746716
2019-02-08 20:38:41 +0330 +0330

فرهادا! شهنامه بنگاشتی یا داستان؟

اندر مغز مجلوق چه میگذرد؟

0 ❤️

746793
2019-02-08 22:50:25 +0330 +0330

بشتابید بشتابید رکورد سن جق شکست.
اری به راستی که چنین است.۴۳ سال
وااااااااااای

1 ❤️

746800
2019-02-08 23:17:15 +0330 +0330
NA

یعنی چهارتا گوز مینوشتی بهتر این داستان بود ننویس مجلوق

0 ❤️

746862
2019-02-09 10:42:28 +0330 +0330

خوب بود فکر کنم درصد زیادیش واقعیت داشت

0 ❤️

746884
2019-02-09 13:32:47 +0330 +0330
NA

اگه سادگی نمیکردی و موقع مالیدن کیرت،ازش میخواستی،مطمعن باش بیشتر از اینا بهت حال میداد.
همچین موقعیتی خیلی کم پیش میاد.

0 ❤️

746890
2019-02-09 14:43:06 +0330 +0330

ناموسا قشنگ معلومه یه ۶۰ سالی میشه این اتفاق افتاده دقیقا الان چند سالته قرون وسطا انقد کتابی نمی نوشتن

0 ❤️

746895
2019-02-09 15:00:25 +0330 +0330

چند ساله تو کف زنداییمم

0 ❤️

746914
2019-02-09 18:38:26 +0330 +0330
NA

کص ننه ات وا ای نوشتنت

0 ❤️

747576
2019-02-12 16:59:59 +0330 +0330

آآآآه ای خداوند چگونه میشود این داستان تخیلی را در باور گنجاند
ای نویسنده ی داستان
قبل از هر نقدی تشکر میکنم بابت این نوع نوشتار که فارسی را پاس داشتی و اینگونه سخنان خود را به متن تبدیل کردی گویی که یک متن ادبی تمام کسشر را به اشتراک گذاشته ای

1 ❤️

754567
2019-03-15 22:51:03 +0330 +0330

داستانت کاذی به راستو دروغیش ندارم ولی معلومه که یه کم خری
دستانش را روی فرهاد کوچولویم گذاشت با ان کون زیباییش من مانند الاق برایش بار ها را جا به جا میکردم انقدر بدم میاید کسی اینگونه داستان را مینویسد انگار دارد شعر میسراید
بابا بچه کونی خودمونی بنویس بره به جای اون کون زیبایش بنویس به جا اون کون زیبایی که داشت یا به اون کون زیباش نگا میکردم کیف میکردم
داستانتو احیانا دوبله نکردی؟ ۲۱ سالت بوده ۴۰ سال از ماجرا میگذره شما الان جا پدر بزرگ ما هستید باور کن یاد پیر زن پیرمردی افتادم که چروکیده و پژمرده هستید و خوبه خودتم میگی جق میزنم بگو بهم زن ندادن که نگرفتی اصلا معلوم نیست چی هستی ادمی خری بچه ای دحتری پسری مردی زنی ولی به گفته خودت پیرمزد چلغوزی هستی که هنوزم عاشق کوس گندیده زنداییت هستی
دفه دیگه داستان بنویسی فوش بهت میدم این اولین کامنتیه میدم که با بی ادبی حرف زدم مجبور شدم وقتمو برای توی چروکیده بزارم تو اصلا کیرت که نه دودول مُردت بلند میشه؟

0 ❤️








Top Bottom