سفری با جانی و دوستان

    1398/9/12

    اواسط ربیع الاول یا همون نوامبر خودمون بود و هوا چند روزی بود که کولاک شده بود.
    سحر (قریشی) بهم پی ام داد: کجایی؟ دلم هواتو کرده؟
    - زیر سایتم. والا انقد هوا سرد شده که دلم که هیچ، شش هامم نمیتونن هوای کسی رو کنن!
    + چی کص کص میکنی؟
    - هیچی باو. خودتم میگی کص کص!
    + خب بگو کجایی الان؟
    - کجام؟ خبر مرگم خونه دارم رو عکسات جق میزنم.
    + چرا عکسام؟ ببین من واسه پس فردا بلیط دارم میخوام برم لاس وگاس. اگه میخوای واسه تو هم یکی بگیرم؟
    - واسه پس فردا الان میگی؟ بلیط گیر نمیاد که.
    + آشنا دارم اوکی میکنن.
    - خب پس گیرت اومد اطلاع بده.
    + اکی. کاری نداری؟
    - نه نفس! مواظب خودت و خوبیات باش.
    + فدات. بای
    - بوس.
    منم بلند شدم رفتم چمدون رو آوردم و هر چی لباس گشاد و نخی و راحت داشتم گذاشتم توش و یه بسته گلنار نارگیلی هم آکبند گذاشتم گوشه چمدون و درش رو بستم.
    زدم شبکه خبر زیر نویس دیدم بنزین شده سه تومن منم به افتخارش یه دست جق مشتی زدم و آبمو پاشیدم رو جعفر زاده ایمن آبادی نماینده مجلس که موقع ارضا شدنم تلویزیون داشت نشون میداد. (البته قبلش یکی از مجریای خانوم بود که نیتم بود ولی یهو این بی ناموس کل حسم رو رید بهش).
    البته سریع پاکش کردم و بعد رفتم سه چهار تا دونه بیسکوییت جوین با تزیین شوید و کنجد با شیر زدم به بدن و دو سه تا خرما و انجیر هم تنگش که املاح و ویتامین های از دست رفتم رو جبران کنه.
    یه کم که سرحال اومدم گوشی رو برداشتم و یه تماس تصویری با سحر گرفتم و اونم داشت وسیله هاشو جمع میکرد. قرار شد ساعت چهار صبح برم دنبالش چون چهار و نیم پرواز داشتیم برای ابوظبی و بعدش مستقیم نیویورک. (به لاس وگاس پروازی نداشت).
    تماس رو که قطع کردیم خوابیدم تا صبح و سه و ربع بیدار شدم و رفتم سریع یه دوش گرفتم، پشمارو با واجبی زدم و از خونه زدم بیرون...
    رسیدم دم خونش، طفلکی تو این سرما منتظر من وایستاده بود که یه بوق زدم زود اومد سوار شد و چمدونش رو هم گذاشت صندلی عقب.
    با اون تیپ قرمزی که زده بود و رنگ بلوند موهاش خیلی خوشگل شده بود.
    همون لحظه اول که سوار شد لب به لب شدیم و دست راستم مشغول مالیدنش بود.
    البته بگم که پای چپمم کلا بی کار بود. (ماشین دنده اتومات و این حرفا). واسه همینم اذیت نمیشدم که حواسم چند جا باشه. آخه دیگه یه قسمت رو بیکار کرده بودم و تمرکز رو به جاهای دیگه داده بودم.
    نزدیک فرودگاه که شدیم گفت: برو کنار الان مردم می بیننمون شر میشه.
    ال نود (تندر ۹۰ اتومات پارس خودرو ۹۷ گلگیر سمت شاگرد یه کم خوردگی داره) رو زدم پارکینگ فرودگاه و با پرواز ۸۸۵ زاگرس به سمت ابوظبی روانه شدیم...
    اون جا ابوفیصل پسر خالد مشعل که یکی از دوستای قدیمم بود و یه خویشاوندی دوری هم با هم داشتیم منتظرم بود که با دیدن سحر یهو چشماش برق زد که منم متوجه نگاه کثیفش شدم.
    لپشو کشیدم و گفتم: نبینم چپ چپ به ناموسم نگاه می‌کنی که همینجا تا دسته میکنم توت مرتیکه.
    بعد هم یکی زدم توی گوشش و آخرشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار و تو چشماش نگاه کردم و گفتم: خلیجِ؟
    آب دهنشو به زور قورت داد و گفت: خلیج فارس.
    از غرور ملی به خودم میبالیدم و لبخند غرور سحر رو هم گوشه لبش دیدم...
    یه نخ سیگار درآوردم و رفتم پیش سحر تا برام روشنش کرد...
    همینجور که سیگار رو دود میکردم، پالتوم رو در آوردم و گذاشتم رو شونه های سحر که سردش نشه.
    ابوفیصل گفت پروازتون ساعت ۱۰ میپره تا اون موقع بیاید بریم خونه من یه استراحتی کنید.
    چون از نیت کثیفش مطلع بودم با یه «نه» قاطعانه سروته قضیه رو به هم آوردم و گفتم ما همینجا منظر میمونیم.
    اونم که فهمید من فهمیدم خودشو زد به نفهمی و رفت برامون کباب بره و مرغ سوخاری و این قبیل چیزا آورد.
    محکم زدم تو پیشونیم جوری که صداش هی اکو میشد و داد زدم: آخه کسخولللللللل! کی اول صبح کباب میخوره؟ بیشعور معدمون آب و روغن قاطی میکنه.
    اونم که مث سگ ازم میترسید همه رو جمع کرد و رفت یه دست صبحونه سرحال برامون آورد که ما هم نشستیم سیر خوردیم.
    سحر رو بوسیدم و گفتم سیر شدی؟
    لبخند رضایتی زد و اومد بغلم.
    پروازمون رو اعلام کردن و ما هم سوار شدیم...
    یه شبانه روز تو آسمون بودیم تا رسیدیم «فرودگاه شهدای ۱۱ دسامبر نیویورک». (شاید تعجب کنید ولی آمریکایی ها علیرغم چیزایی که گفته میشه ملت بسیار شهید پروری هستن و امتیاز های ویژه ای به خانواده های معزز ارائه میدن).
    اونجا برامون چندتا بنر خوشامد زده بودن و تا پیاده شدیم خود الکسیس یه حلقه گل انداخت دور گردنم و جلوی اون همه آدم میخواست لبامو بخوره که مانعش شدم.
    خودشون یه هواپیمای شخصی ۱۲ نفره آورده بودن که ما هم همراهشون شدیم و به سمت وگاس: نوادا پرواز کردیم.
    جانی پرواز رو زد روی اتوپایلت (خلبان خودکار) و از کابین اومد بیرون...
    مدام دم از گرم بودن هوا میزد و واسه همین لخت شد...
    ما هم یکی یکی به همین نتیجه رسیدیم و لخت شدیم...
    جانی کلا به سحر خیره بود و تا سحر لخت شد چشماش درشت شد و گفت: wow! Such a boobs! (ژونن! چه ممه هایی داری!) منم غیرتی شدم و گفتم: الکسیس که هم ممه هاش بزرگتره هم کونش.
    (مجبورم همه رو ترجمه فارسی بنویسم چون طولانی میشه)
    جانی گفت: شرط میبندم که اینطور نیست! باید با دست مقایسشون کنم.
    و به الکسیس و سحر که کاملاً لخت شده بودن اشاره کرد تا اومدن و جانی ممه هاشون رو میخواست بگیره که یهو هواپیما چندتا تکون اساسی خورد و دخترا خیلی ترسیدن که من سریع رفتم پشت رول و دیدم سوختمون رو به اتمامه. به جانی گفتم ولی کلاً چیزی حالیش نبود.
    به سختی هواپیما رو فرود آوردم و دخترا اومدن کنار و خودشون رو بهم میمالیدن و بازوهامو خیلی سکسی لمس میکردن و زیرلب میگفتن: Wow! Such a hero! (وای عجب هیکلی داره این قهرمان)
    اونطور که برج مراقبت اعلام کرد با نزدیک ترین فرودگاه اونجا، «فرودگاه شهید ابراهیم لینکون منش لاریجانی» سیزده مایل فاصله داشتیم و کاری از دستمون بر نمیومد جز انتظار برای رسیدن نیروهای هلال احمر و صلیب سرخ و پلیس ایالتی و این چیزا.
    ولی خب اونجا مث اینجا نیست و اول یه سلسله مراتبی داره و بعد کلی کاغذ بازی تازه نیرو اعزام میکنن. که جانی بهمون گفت به خاطر انتخابات مجلس سنا سرشون شلوغه و سایتا رو الان بستن.
    واسه همین ممکنه تا امشب نرسن نیروهای امدادی...
    همش از جانی و الکسیس گفتم بقیه رو یادم رفت. تو اون جمع دو سه تا از بزرگای دیگه هم بودن که میشه به میا مالکووا، ناتالیا استار و یه میلف چروکیده که شری دویل صداش میکردن، اشاره کرد که از بی کُسی هم میمردم اینو نمیکردم.
    یه نگاه سکسی بهم کرد و منم در جا بهش گفتم: بیخود منو نگاه نکن. من متاهلم.
    انگشتشو به نشونه سکسیت (سکسی بودن) به لبش کشید و کرد تو کسش.
    جانی گفت: اینجوری باشون صحبت نکن. ناراحت میشن. ناراحتیشون رو اصلا نمیتونم تحمل کنم میزنم همراهت رو میگام.
    منم یهو یه جرقه زد به ذهنم و گفتم: چرا که نه؟
    با سحر هماهنگ کردم اونم مخالفتی نکرد و قرار شد بره زیر جانی...
    همون لحظه گفتم وایستید و خودم رو زمین دراز شدم و گفتم: سحر بیا!
    سحر هم با تعجب گفت: چی؟
    گفتم: بشین رو کیرم.
    سحر پا هاشو باز کرد و انداخت دو طرف بدنم و آروم کیرمو کرد تو خودش...
    + آهههههههههه!
    - جوننننننننن!
    + من تو رو با دنیا عوض نمی‌کنم.
    - پس الان چی گفتی؟
    + نگفتم که کست رو بکنه.
    یهو جانی گفت: مرتیکه مادر به خطا فک کردی من کوم میکنم؟
    گفتم: نمیکنی؟
    گفت: معلومه که نه! اصن تو تا حالا فیلم از کون کردن دیدی از من؟
    - ندیدم ولی تو مگه فرق داره واست؟ تو که هر چی میبینی رو میگیری می‌کنی. قشنگ یا زشت. سفید یا سیاه.
    همه حضار داشتن با دقت به حرفای من گوش میدادن....
    ادامه دادم: تو انقد حیوون و بی شرفی که من فقط به دید یک بیماری مقاربتی متحرک میبینمت.
    بی شرف! مگه از کل بدن فقط یه کیر و کس و کون و ممه رو یاد گرفتی؟
    جانی سرش رو پایین انداخت و به حرفام گوش میکرد.
    چند لحظه سکوت حاکم شد و دوباره ادامه دادم..
    - میدونستی آدم اشرف مخلوقاته؟ میدونستی چرا؟ شاید فکر کنی به خاطر تنوع تو پوزیشن های سکس. آخه محدوده دیدت به دنیا کلا فقط همینه. ولی اینجور نیست. آدمی عاقله، تصمیم میگیره، انتخاب میکنه، وجدان داره و مسولیتی دنبالشه.
    جانی گفت: آخه درآمد من از این راهه. بعدشم دیگه همه منو تو این کار میشناسن.
    وقتی دیدم یه کم نرم شده امیدوارش کردم و گفتم:
    نگران اونجاش نباش! در رحمت خدا بازه. یه پراید بخر مسافرکشی کن، نون خودتو در میاری.
    گفت: از وقتی بنزین گرون شده مردم دیگه پیاده رفت و آمد میکنن.
    + برو تو اسنپ ثبت نام کن پونصد تومن هم ورودی میده بهت.
    - چهارصد.
    + چی؟
    - چهارصد میده. اون پونصد رو کلا واسه یه هفته گذاشته بودن.
    + خب بابا این همه شغل خوب هست. من دیدم تو پزشک هم بودی قبلاً. الانم برو همون طبابت رو کن.
    - اوووو. تو کجای کاری دیگه. کسخول اون فیلم سوپر بود که تو دیدی وگرنه من سیکل هم ندارم.
    + عیب نداره. سهمیه ایثارگران ۲۵ درصد که داری برو ادامه تحصیل بده کنکور بعدشم پزشکی. (برا کسایی که نمیدونن بگم، داداش بزرگ جانی تو جنگ ویتنام یه ترکش تو پاش خورده و لنگ میزنه که البته حرف و حدیث زیاد پشتش هست و بچه محلاش میگن به خاطر تجاوزی هست که تو کودکی باباش موقع مستی بهش کرده، اینم چون تو بسیج بوده، یه پرنده ایثارگری برا خودش درست کرده).
    - آره دارم. ولی کلی طول میکشه تا دیپلم بگیرم.
    + دیپلمت با من. بزرگسالان شهید جاکشیان ثبت نام کن، دفتردارش پسر عمومه. یه ماه دیپلمتو میگیریم. بعدشم یه کنکور کیری بده و فقط منفی نزن.
    همین جون که ما گرم صحبت بودیم سحر هم رو کیرم تلمبه میزد و بقیه دخترا هم داشتن کس همدیگه رو میخوردن.
    جانی رفت یه گوشه نشست و سرگرم فکر کردن شد.
    منم سحرو چرخوندم و آوردم زیر خودم. چندتا تلمبه زدم توش و آبم نزدیک فوران شد...
    گفتم: سحر! داره میاد!
    سحر انقد داشت حال میکرد که به زور حرف میزد...
    + بریزش تو... قرص خوردم...
    منم همه آبمو ریختم توش و کنارش افتادم...
    چند دقیقه بوسیدمش و متوجه نگاه اون دخترا و جانی شدم که با حسرت به رابطه عاشقانه ما خیره بودن که حتی چند دقیقه بعد سکس هم میگفتیم و میخندیدیم...
    جانی اون روز کسی رو نکرد و به یه انسان دیگه تبدیل شد.
    یه گوشه هواپیما تکیه داده بود و زانوی غم بغل کرده بود و تو فکر بود که رفتم کنارش، دستشو گرفتم، نوازش کردم و گفتم: نگران نباش. توکلت به خدا باشه. هوامون رو داره. تنهامون نمیذاره.
    گفت: مگه ما چیکار برای خدا کردیم که هوامون رو داشته باشه؟
    گفتم: توبه!
    .
    .
    .
    .
    .
    با توجه به بازخورد ها تصمیم میگیرم اسپین آف داستان رو بذارم یا بخش بعدی (داستان دنباله دار نیست ولی اگه بخواید دنباله همین رو می نویسم).
    خلاصه هر جور اعضا صلاح بدونن، اگه بگید ننویس هم نمی نویسم.


    نوشته: Alat_Tanasoli

  • 24

  • 4




  • نظرات:
    •   hojjat.kirkolof
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • به عنوان طنز خوب بود ولی توکونت با جمله بندی هات (rolling) (rolling)


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • دکی کار بلد که از دست رفت فکر کردم امشب نوبت عمو جانیه ولی به خیر گذشت!! . (biggrin)


    •   koochebagh
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • بدک نبود
      هر چند یه جاهاییش شر و ور بود که اونم چون طنز بود می پذیریم


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • داستانت با حال بود لایک دوم از طرف من.


    •   Terminator1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوشمان آمد


    •   _secretam_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • استعداد طنز نویسیتون خوبه ادامه بدین حتما
      فقط کمی واسه نگارش وقت بزارین (rose)


    •   Owji_mowji
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خلیج؟؟؟ (rolling)


    •   Reza00777
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • معلومه فیلم سوپر زیاد ندیدی (عمو جانی کون هم میکنه من دیدم فیلمشو داداچ


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • از دوستان عزیزی که حتی یه لبخند هم اومد به لبشون استدعای عاجزانه دارم لایک کنن تا داستان بیاد بالا.
      سه چهارتا داستان دیگه تو صف دارم زود بیان تا بتونم بعدش ادامه این رو براتون بذارم.
      خیر بببنید جوونا.


      آلت تناسلی
      ۷ ربیع الثانی ۱۴۴۱


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • خدایی اسمایی که تو سایت هست و میخوای مورد خطاب قرارشون بدی از خیلی قسمتای این سایت جالبتره
      مثلا
      جناب آلت تناسلی
      هوی کابوس
      دوست عزیز بکنکاربلد
      سرکار خانم کس تپلی 85
      رفیق جان کیر کون کوسه عزیز
      خدایی هیچ جای دنیا یه همچین آدمای شادی نداره


      در ضمن آلت جان لایک کردم


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • ممنون کابوس جان (biggrin)


      جناب سکرتم ممنون از نظر لطفتون ولی متاسفانه وقت ویرایش نیست و تا وقتم آزاد میشه تند تند مینویسم و آپلود میکنم.
      الان ۴ یا ۵ تا داستان تو صف دارم که یکیش ادامه همین داستانه و صبح آپلود کردم.
      واسه همین میگم دوستان عزیز ضمن کامنت های دلگرم کننده، داستان رو لایک کنند تا خارج نوبت منتشر کنم و رشته کلام پاره نشه
      و خانم (یا شاید آقای) Forever.Love
      نه منتظر نباشید چون من این کار رو نمی‌کنم (biggrin)

      (حداقل تو قسمت بعد که الان دیگه آپلود شده)


    •   محمدمهدی۱۳۸۲
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • دمت گرم عالی بود


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • ملت شریف ایران.
      من از شما عذر می‌خوام.
      یه نیمچه باگ دادم اونم اینه که داداش بزرگ جانی از مادرش جانبازه و از این طریق چیزی به عموی ما نمیرسه.
      بخش بعدی که منتشر بشه یه کم دقیق تر متوجه خواهید شد.


      حقیر
      آلت تناسلی
      ۴ دسامبر ۲۰۱۹


    •   m...h...a...
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • نمیگم خوب بود اما از اونایی که توهم طنزنویسی دارن بهتر بود.بازم میگم جای کار داره...ولی فعلا لایک دادم.موفق باشی.


    •   Hooman.esf.59
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • حالا اینکه آبراهام لینکلن رو ابراهیم لینکون نوشتی را میشه توجیه کرد که بخاطر طنز بودن داستان تغییر دادی ولی خداوکیلی دیگه وقایع تاریخی را تحریف نکنید
      یازده دسامبر نبود برادر
      یازده سپتامبر بود.


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • هومن اسف ۵۹ عزیز
      هر چی جواب مینویسم میگه حاوی واژه غیرمجاز است.


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • من خودمم دسامبر رو بعد انتشار متوجهش شدم. این هم بعنوان یکی از باگ های عدم ویرایش بود.
      به هر حال شرمندگی و روی زردی من را پذیرا باشید. (cry) <img class=" />


      بنده سراپا تقصیر
      آلت تناسلی


    •   Hooman.esf.59
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • درسته آلت جان
      اکانت قبلی من بهمین دلیل که اسم کاربری یکی از کاربران را توی کامنتم نوشته بودم بن شد
      اسم کاربری اعضا را دقیقا همانجور که هست ننویسید تغییرش بدید اسپم نشید.


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • که اینطور....
      من چون جدید الورودم، این قانون نانوشته رو نمیدونستم، خوب شد گفتید.
      یه سری قوانین تخمی داره این سایت.
      ولی به هر حال تنها جاییه که تقریباً میشه تو امنیت خطوط قرمز رو رد کرد و گمنام موند.
      حفظ کون در شرایط کنونی از اوجب واجبات است.


      شخلص شما
      آلت تناسلی


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ب همه چی شبیه بود الا طنز ...ننویس لطفا


    •   Minow
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالي بود بازم بنويس خوشمان امد


    •   _Azi_
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود مرسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو