سفر در زمان

    من آدام هستم یک مُتَوَهِم. ツ
    سالها در تلاش برای رسیدن به تخیل بسیار جذاب سفر در زمان بودم چه تخیل شگفت انگیزی و هزاران تلاش بی ثمر برای ساخت ماشین زمان در جهان که صورت گرفت! و بسیاری جان هایی که در این مسیر پرحاشیه گرفته شد!! و نظرات و ادعاهای دور از باور دانشمندان در تاریخ جهان و این چنین بود که به قدرت دنیای تخیل ایمان آوردم و به شما هم پیشنهاد میکنم دنیای خیال رو جدی بگیرید. پدیده ی خدا که تخیلی فراتر از عقل انسان است که خود در آن مانده است... از سفر به زمان دور نشویم اجازه دهید به دنیای خیال برویم تا از آنچه در سفر به زمان به 2020 سال قبل داشته ام برای شما داستاتی بنویسم.
    اولین باری که تصمیم گرفتم به گذشته سفر کنم 18 ساله بودم درست زمانیکه فهمیدم ای کاش میشد به 25 سال قبل بازگردم و جلوی ازدواج پدر مادرم را بگیرم و از آنجا که جوانی عاشق پیشه بودم رقیب عشقی پدرم شدم و قرار شد با مادرم ازدواج کنم، البته با ضربه سنگین پدرم به پشت سرم از این رویای شیرین بیرون آمدم و نتوانستم شب عروسی مان را تجربه کنم و به زمان حال برگشتم و فکر میکنم عشقِ خیالی من و مادرم هم از تخیلات دوران جوانی مادرم در تاریخ ثبت شد و به احتمال زیاد مادرم در مجردی به یاد دوست خیالی خودش(من) خودارضایی میکرده!! البته در فرصتی مناسب ماجرای کاملی در همین مورد مینویسم.
    اکنون شما رو به 2020 سال پیش میبرم هوا بسیار گرم بود و مردم در بازار های اورشلیم مشغول خرید و فروش بودند. شاید برایتان سوال شود که چرا اورشلیم و باید بگویم در آن زمان اجداد من در این سرزمین زندگی میکردند. خب بریم سراغ ادامه داستان جایی که من در کنار بازارچه نشسته بودم و به نخل های بلند آنطرف مسیر که در زیر آن نهر هایی جاری از رودهای روان بود و تخت هایی که بر آن دختران زیباروی تکیه زده بودند و انگور و جام های شراب در دست داشتند، البته در دست یکی از دختر ها بطری ویسکی دیدم و برایم جالب شد که شاید او نیز از آینده آمده به پیش او رفتم مقابل او ایستاده بودم که سرش را بالا اورد و با دیدن صورت زیبای او تمام سلول های تنم به حالت اماده باش عشق درآمد. میتوانستم اسکار زیباترین چهره تمام دوران تاریخ را به او بدهم البته قبل از دیدن چهره مادرم در دوران نامزدی اش با پدرم!!!
    سلام کردم و نامش را پرسیدم البته باید بگویم مریم به زبان من کامل مسلط نبود ولی در تخیل من او میتوانست به تمام زبان های زنده و مُرده دنیا صحبت کند.
    نگاه هایمان در هم گره خورده بود چشمان زیبا به رنگ آبی دریا، گونه هایی به رنگ غروبِ صورتیِ دریای مدیترانه و لبخند افسون کننده اش با لباهای سرخ اشتها برانگیزش، مرا چون مجسمه ای بی حرکت محو خود کرده بود موهای طلایی که در مجاورت پرتو خورشید برق میزد ، خط سینه و انحنای بالای سینه اش که برجستگی ممه های کاملا گرد و درشت او را نشان میداد و ظرافت و لطافت بازوهای چون فرشتگان تراشیده شده و درخشندگی ران سفیدش که از نتیجه انداختن پای راستش روی پای چپش از زیر لباس سفید نه چندان بلندش نمایان شده بود مرا مجذوب خود کرد. بی شک کنجکاوی من برای جویا شدن از بطری ویسکی در دستان چون برگ گل مریم، مرا به خود آورد دختران دیگر با دیدن صحنه عشق در یک نگاه من و مریم حسادت کرده و باسن های ژله ای خود را از تخت بلند کرده و در افق خیال محو شدند. مریم با صدای اکو دار! به من پیشنهاد نوشیدن کمی شراب داد و من قبول کردم از مریم پرسیدم این شراب را از کجا آوردی و او پاسخ داد در عبادتگاه بوده که صدایی از آسمان آمده که این بطری از بهشت برای تو فرستاده شده! در همین میان پیرمردی نزدیک شد، مریم بطری ویسکی را به من داد و رفت به سمت پیرمرد که دست مریم را از بازو گرفت و در راه چندین بار از او لب گرفت.! نمیدانم چرا در تخیلاتم آن پیرمرد مست کرده بود و مریم از او میترسید خواستم بروم به سَمتِشان اما با دیدن نگهبانان و شمشیرهای بلندشان که در کنار دیوارهای کاهگلی بلندی ایستاده بودند، پشیمان شدم با اینحال و درحالی که به فکر مریم بودم به روسپی خانه ی اورشلیم رفتم!!! شاید برایتان جالب باشد که سورا همسر اسپارتاکوس را در انجا دیدم که در میان بردگان عریان و لخت بلند شد و به سمت من آمد بطری ویسکی را از دست من گرفت درش را باز کرد و بر سر و سینه های خود خالی کرد. شاید بهتر بود به اون نمیگفتم که سریال اسپارتاکوس را دیده ام و او در آخر فصل یک چه سرنوشتی داشت! ولی گویا او فیلمنامه را در چشمان من خوانده بود پس به همراه بردگان خوش اندام و دیلدوهای قرون وسطاییِ آنجا و بدون هیچ هزینه ای یک تجاوز صرفا هارد آنال به من کردند و این بخاطر بطری در دستم بود که گویا من رو یک رومی تصور کردند


    شب مهتاب بود و هنوز من در فکر مریم بودم و با دردی که در اعماق روده ها و سوزش بی امان مقعدم داشتم در کوچه ها قدم میزدم، ناگهان دختری شنل قرمز بر سر با شمعی در دستش به سمت من آمد. در مقابلم ایستاد و شنلش رو از سر برداشت مریم را میدیدم که با اندامی لخت و نمناک و موهای خیس که از آنها قطره های آب میچکید و حالی پریشان خود را در اغوش من قرار داد و از من تقاضای کمک کرد شنل قرمز مریم تبدیل به کاور ابی سردخانه های بیمارستان شد و شمع در دستش تبدیل به گوشی Apple شد! مریم گریه میکرد و از من تقاضای کمک کرد دستم را گرفت و به اتاقش در خانه ای بزرگ و چون کاخ های دولتمرادان برد. به هنگام ورود به اتاق کاور را در بیرون گزاشت و لخت وارد اتاق شد روی تختش نشستیم و از اتفاقات عجیبی که برایش روی میداد با همان صدای اِکو دار گفت و از من خواست تا کمکش کنم در همان نور لامپ صد اتاقش که میگفت قبلا یک شمعدان بوده و مجله های پورن که میگفت قبلا تورات بوده.! و اسپری تاخیری که حدس میزدم قبلا در اتاق پدر مادرم دیده بودم مریم را به اغوش کشیده و تمام لباسهایم خیسی و اب بدن مریم را به خود گرفت. در همین لمظه لب های او را محکم بوسیدم سپس در حالی که بر سر او دست میکشیدم گفت: پیرمردی که در بازارچه آمد و او را با خود برد ناپدری اوست و چون از همسرش بچه دار نمیشود قصد داشته هنگام حمام کردنِ مریم، او را برای اینکار انتخاب کند که مریم از او گریخته و در کوچه های اورشلیم فراری شده و ناپدری اش بدنبالش میگردد میخواستم او را به زمان آینده ببرم ولی متاسفانه تخیلات مریم فقط در حد این بود که خودش را یک ترنس تصور کند
    باید بگویم مریم خوش اندام ترین و با اخلاق ترین دوست دختر دوران زندگی من بود چون از وقتی که به اتاقش رفتیم دستم در لای باسنش بود و در حالی که به مجله های پورن نگاه میکرد سینه هایش در دهان من بود و به روی خودش نیاورد! لباسهایم را دراوردم و آرام آرام و به اروتیک ترین حالت ممکن در بغل یکدیگر دراز کشیده و در زیر همان نور لامپِ صد که قبل از ادیسون وارد دنیای بشر شده بود دستانم را به دور کمر و گردن مریم حلقه کرده و او را کامل در آغوش خود گرفتم مریم استرس این را داشت که ناپدری اش از راه برسد و هر بار میگفت اگر زکریا بیاید چه کنیم و من به او قول دادم که اگر کمی سوزش انگشت کردن را تحمل کند او را از دست زکریا نجات خواهم داد. مریم بیقرارانه و با اه های بریده، بدن نرم و لطیفش را به بدن من میمالید و همزمان که پاهایش را به موازای و چسبیده به هم به یکدیگر بالا و پایین میکرد و از مالش ران هایش بهم باسنش کف دست مرا در میان خود نوازش میکرد با یک دست سینه اش و با دست دیگر بالای چوچوله اش را میمالید در حالی که من انگشتم را از دهان مریم خارج کرده و ارام و با کمی فشار وارد سوراخ کوچولو، تنگ و شگفت انگیز کو.نش میکردم با دست دیگرم سینه های نرم و زیبایش را نوازش میکردم؛ مریم هر لحظه بیشتر تحریک میشد رویش را به من کرد و عطر سینه های بینظیرش مرا مست کرده بود و نوک هر ممه ی او مرا یاد نوکِ پرگار مینداخت(سینه های کاملا گرد) ....
    سردار را به دستان مریم دادم و او چون عصای موسی بر ان چنگ میزد تا از دریای لذت عبور کند مدتی نگذشت که سردار به اوج رشادت رسید پس او را با زدن اندکی اسپری تاخیری مفتخر کردم پس از آن مقداری آب دهان مریم را که خوردن و مالیدنش درمانِ تمام بیماری ها بود!!! با چند انگشتم از میان لبان غنچه شده او گرفتم و به سردار مالیدم و مقداری هم از اب دهان خودم به کناره ی تنگه هرمز(سوراخ ک.ون تنگِ مریم). و به آرامی سردار را وارد تنگه هرمز کردم تا جایی که در چندثانیه دلهره آور، تنگه را کامل بستم. وقتی سردار تا انتها تنگه را فتح کرد مریم با صدایی پر سوز و گداز(آه و ناله ی عمیق) گفت: آاااه خدای من چه دردی وای من دیگه نمیتونم اسپری زدی نوموخام زیر کیونم درد گرفت. (اقتباس از دیالوگ فیلم معروف ایرانی که در جشنواره AVN جایزه گرفت), و من با گفتن دوستت دارم فدایت شوم نفسِ من، تو متعلق به من هستی، تمام شد.. الان تمام میشه...، تسکینی بودم بر فشار سردار در تنگه.
    میدانستم مریم باکره است و از انجایی که میترسید با از دست دادن باکرگی خود آبرو و پاکدامنی خود را از دست بدهد پس حواسم بود که سردار ادعای رهبری نکند بااینحال من حواسم به توازن سینه های مریم پرت شد و غافل از انکه دقایقی بعد سردار بینهایت مستحکم در تکاپوی رفت و امد در تنگه ای که پنج دقیقه بیشتر اقامت نداشت با خودکامگی و دیکتاتوری خارج شد کمی لغزید و پایین تر رفت و تقدیر جهان را دگرگون نمود.! ناگهان با جیغ بلند مریم به خود آمدم و سردار را غرق در خون و در رواقِ اصلیه مریم یافتم وااای چه اشتباه شیرینی کرده بودم؛ سردار وارد طبقه آخر بهشت شده بود درست در کنار طبقه اول جهنم در کناره کوره سوزان آتش که گرمایش را با تمام وجود حس میکردم؛ پایین تنه ام غرق در خون و عرق و صورتم غرق در موهای خیس مریم بود نفس هایم صحنه آهسته شده بود و تپش قلب مریم که دستانم روی سینه اش بود دور تند...در همین لحظه به مدت یک دقیقه همه چیز بی حرکت و در سکوت کامل به احترام پرده ی مریم گذشت و بعد از آن تقلای مریم برای خروج سردارِ خون آلودِ از درون خویش و چه تقلای بی اشتیاقی بود که با اولین عقب کشیدنِ من، مریم لذت حضور و اصطکاک مرا در میان خون و ماهیچه های منقبض شده ی بهشتِ خود چشید و با تقلایِ دُورِ برگشت از من طلب جلو بردن خود را در درونش میکرد و چه حس زیبایی بود برانگیختن حس لذتی بی وصف برای مریم که آه و ناله هایش تبدیل به اشک شوق شده بود و من چه بگویم از بهشتی که با هر بار فرو بردنِ سردار به داخلش تک تکِ سلول های بدنم آرزو میکرد زمان در همین لحظه توقف کند*
    مریم در میان دستان من که روی سینه هایش گزاشته بودم به کمر خود پیچ و تاپ میداد، حرارتِ گرمای تنِمان در هم تنیده بود و گردن او را پی در پی بوسه میزدم و خودم را به ارامی بر روی مریم چون سایه درختان نخل مسلط کردم حالا مریم زیر من بود و با هر بار فشار بیشتر در میان پاهای لطیف و حرارت سوزان میان آنها شور و حالی عمیق تر میگرفتم و آااه و ناله های مریم هم بیشتر میشد نفس هایم تند شده بود و تپش قلب مریم هر لحظه بیشتر... با چند ضربه ی آخر دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم و ماهیچه های کمرم را از انقباضی که به سختی نگه داشته بودم رها کردم و در حالی که لبانم را محکم بر گردن مریم چسبانده و تا انتها درون مریم بودم با فشاری بی امان در میان بهشت، رودی سَد شکن جاری ساختم؛ بعد از چندلحظه دیگر از مریم صدایی نیامد، تمام بدنم سُست و بی حس شده بود به سختی خودم را از روی مریم کنار کشیدم مریم چشمانش را بسته بود و زانوهایش را در دلش جمع کرده بود و میلرزید او را محکم در آغوش گرفتم ، مدتی از ارام شدن مریم در اغوش خسته من نگذشته بود که رود جاری از میان پاهای مریم بیرون زد و من به ارامی با کف دستم از میان پاهایش پاک کردم و روی سینه هایش مالیدم به خودمان که آمدیم لامپ اتاق همان شمع سوسو زن شده بود و باد پرده های پنجره اتاق را تکان میداد
    تمام لذتهای دنیا در یک لحظه با صدای باز شدن درب چوبی خانه از پنجره اتاق پرکشید و من و مریم از ترس به خود لرزیدیم و رویا ها به کابوس تبدیل میشد، مریم از ترس زیاد خودش را از آغوش من جدا کرد و خود را با موهای آشفته و اندامی لرزان به کنار پنجره اتاق نزدیک کرد و بسختی از پنجره به حیات پشتی خانه رفت و احتمالا بعد از آن به زیر یکی از درختان نخل رفته و بعد از نُه ماه با فرزندش بازمیگردد. در همین لحظه پنجره اتاق به مانیتور 60 اینچی تبدیل شد و همچنین زکریا که با ورود به اتاق .... باز هم همان پس گردنی هاے پدرانهツ و اما 2020 سال بعد چه کسی فکرش را میکند شاید ما هم حاصل تخیلات آیندگان باشیم شاید زندگی و زمان همه، تخیلی بیش نباشد.
    پایان+


    نوشته: Venoson

  • 6

  • 16




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 ماه
      • 1

    • (dash)


    •   کامران71
    • 3 ماه
      • 0

    • بسیار زیبا بود و من را بیاد یکی از دکلمه های محسن نامجو انداخت بنام زویا


    •   Idingun
    • 3 ماه
      • 1

    • ی مقدار خوندم،
      ساقیت خوبه، همین مسیر رو برو


    •   Poorya.bm
    • 3 ماه
      • 0

    • کصخلعلی


    •   sikir
    • 3 ماه
      • 0

    • ساقیت خوب نیست، عوضش کن، جنس چت بهت میده کوس میگی وقت مارو میگیری کسخول


    •   shiraz-m-m
    • 3 ماه
      • 0

    • ماذافازا!!؟دیس یازدهم مال منه


    •   Vampex
    • 3 ماه
      • 0

    • کیرم تو تنگه هرمزت


    •   Zhazha
    • 3 ماه
      • 0

    • خوب اونهایی که میگن به عقاید بقیه احترام بگذارید، الان باید بیاید به این بابا فحش بدید. اگه همین داستان رو در خصوص یه پیامبر دیگه نوشته بود که خودتون رو جر میدادید.
      پس نتیجه میگیریم که "احترام به عقاید دیگران" برای شما معنی نداره فقط میخواید به عقاید خودتون توهین نشه.
      داستان شما هم دلچسب نبود دوست عزیز، از طنز شما حتی لبخندی هم حاصل نشد.


    •   king.artoor
    • 3 ماه
      • 0

    • ساقی این کون گلابیو زنده میخوام


    •   Hell_Hunter
    • 3 ماه
      • 0

    • فقط اولشو
      من آدام هستم یک متوهم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو