سمیر (۱)

    ذهنم روشن شد ، خب حالا دیگه هرکاری که بکنم خواب ، بی خواب.
    عادت همیشگی ام بود.
    خوب یا بد ولی من می پسندیدمش.
    چشامو اروم اروم باز کردم ، روشنی ملایمی پشت پرده های سفید اتاق بود.
    نگاهی به ساعت رو به روی تخت انداختم ساعت تقریبا پنج صبح بود.
    کش و قوسی به بدنم دادم و گردنمو به سمت چپ چرخوندم.
    اخ که دلم ضعف رفت.
    چهره ی معصوم و زیبا ، موهای سیاه و براق که سفیدی صورتشو هزار برابر میکرد.
    دستاشو توی سینه اش جمع کرده بود.
    اروم به طرفش خزیدم.
    دستاشو اروم اروم باز کردم ، یه تکون کوچولو خورد اما چیزی نگفت.لباشو جمع کرد و یه نفس عمیق کشید و دوباره خوابید.
    سرمو اروم گذاشتم روی بازوش.
    میتونستم هوایی که از ریه هاش بیرون میده رو خودم بکشم درون ریه هام.
    گرم و خوشبو...
    دستمو اروم حلقه کردم دور کمرش.
    مثل بچه هایی که بغل مادرشون میخوابن.
    با هر نفس ارامش خاصی بهم داده میشد.
    هرچی به چهره اش نگاه میکردم سیر نمیشدم.
    اروم موهای بلندشو گرفتم و گذاشتم روی صورتم ، چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم...
    بعد سالها به چنین ارامشی رسیدم ،ارامشی که انگار سالهاست بی نصیبم.
    .
    .
    خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم صورتمو گذاشتم روی سینه اش.
    دستامو از دو طرف حلقه کردم و محکم بغلش کردم.
    صدای تپش قلبش رو میشنیدم.
    هرباری که صدای قلبش رو میشنیدم احساس وصف نشدنی وجودمو فرا میگرفت.
    این صدا ، این قلب ، این تپش، برای منه ... فقط برای من.
    .
    .
    دستاشو دور گردنم حلقه کرد.
    سرمو روی سینه اش فشار داد و یک نفس عمیق کشید.
    ضربان قلبش بیشتر شد...
    هرثانیه برام لذت بخش بود...لذتی که با هیچی عوضش نمیکردم ، با هیچی...
    .
    به صورتش خیره شدم.
    موهاش روی صورتش پخش شده بود.
    چشماشو اروم باز کرد.
    خواب،خماری چشماش رو صد برابر کرده بود و این باعث میشد منم صد برابر بیشتر عشق کنم.
    با انگشتم موهاشو کنار زدم و دستمو انداختم دور گردنش.
    .
    اروم و با صدای نازک دخترانه اش گفت:
    _همیشه همینطور بیدارم کن ، باشه؟
    نمیتونستم چیزی بگم ، یا شاید نمیخواستم حرفی بزنم.
    دوست داشتم صداشو بشنوم... برام حرف بزنه...هرباری که صداشو می شنیدم انرژی خاصی کل وجودمو میگرفت.


    دردی روی بازوم احساس کردم...
    _سمیر...سمیر...
    .
    -جان.
    .
    _چرا یهو خشکت زد...ترسیدم.
    .
    -چیزی نیست عزیزم.
    .
    _همیشه عادت داری صبح به این زودی بیدار بشی یا فقط امروز اینطوری بودی.
    .
    -همیشه اینطوریم.
    .
    _منو بد عادت نکنیاااا ، از همین الان بگم. من کم کمش تا ساعت هشت میخوابم...
    .


    ناخوداگاه فکرم ازاد شد ، به صورتش خیره شدم.
    دوست داشتم فقط نگاش کنم ، وقتی حرف میزد هماهنگی خاصی روی صورتش ایجاد میشد ، لب های صورتی خوش فرمش اجازه نمیدادن دندونای سفیدش خودشون رو نشون بدن و کنجکاوی من برای دیدنشون بیشتر میشد.
    دستشو اروم روی صورتم زد.
    -جان!
    _سمیر دوساعته دارم باهات حرف میزنم ، اونوقت تو اهمیت نمیدی به حرفام.
    .
    -داشتم به حرفات گوش میدادم عزیزم.
    .
    _عههه جدی...بگو ببینم چی داشتم میگفتم؟
    .
    -گفتی که...
    .
    _بعلههه کاملا مشخصه که داشتی گوش میدادی جناب اقاااا.
    دستاشو جمع کرد توی سینه اش و به پشت خوابید و زل زد به سقف.
    .
    حرکتی نکردم و همونطور که به بغل خوابیده بود از نیم رخ نگاش کردم.
    دوست داشتم نگاش کنم...هزاران دفعه...با عشق.
    دو دقیقه ایی گذشت.
    یکدفعه برگشت و به صورتم زل زد.
    لبخندی زدم و بازم نگاش کردم.
    _نه انگار واقعا دیوووونه ایی تو ، مهسا گفته بود ازدواج یعنی دیوانگی من گوش نکردم...حالا میفهمم چی میگفت.
    همینطور که داشت پشتشو به طرفم میکرد گفت:حداقل خدارو شکر فهمیدم از ما دوتا کدوممون دیوونه هست.
    دست چپمو اروم بردم زیر گردنش و با دست راستم کشیدمش سمت خودم.
    -دیوانه ، عاشقتم.
    اروم گفت:من بیشتر.
    _سمیر؟
    -جانم.
    _خوابم میاد...میشه بخوابم؟
    -بخواب عزیزم.
    _سمیر؟
    -جانم.
    میشه بخوابی پیشم و جایی نری...قول میدم زیاد نخوابم.
    -باشه عزیزم.
    _محکم بغلم کن ، میخوام تو بغلت بخوابم.
    .
    محکم بغلش کردم سرمو نزدیک موهاش بردم و یه نفس عمیق کشیدم ، چشمام گرم شدن منم میخواستم بخوابم ... حداقل کمی خواب.
    .
    .
    .
    .
    صدای زنگ گوشی کل اتاق رو گرفت...
    اه گندش بزنن ، دیشب یادم رفته بود بیصداش کنم حالا تا شب مغزم یه لحظه ارامش نداره.
    -بله؟
    _بله و کیر اعلاحضرت تیمور شاه لنگ ، چه وقت خوابه حالا؟


    -سینا تا ناراحتت نکردم بگو سریع.


    _ببخشید اقااااا ، که مزاحم خوابتون شدم...هیچی بیخیالش.!


    -اوکی !!


    _صبر کن صبر کن...قطع نکنیا
    خندم گرفت همیشه همینطوری بود. با اینکه میدونست اگه حرفشو نگه کنجکاوی نمیکنم ولی بازم سعی خودشو میکرد.
    ادامه داد:فردا شب ساعت هشت رستوران باش.یه قرارداد توپ میخوام ببندم.
    گفتم:خب چه ربطی به من داره؟
    گفت:ربطش خیلی زیاده و باید باشی.
    -سینا حوصله ندارم در ضمن فردا شب جایی دعوتم نمیتونم بیام.
    از پشت گوشی هم میشد قیافه اشو تصور کرد که حالت مظلومانه ایی به خودش گرفته و گفت:سمیر جانم،رفیق عزیزم خب تو که نباشی من نمیتونم مخ اینارو بزنم و قرارداد رو به بهترین شکل ممکن ببندم.
    -با این زبونی که تو داری میتونی هرکاری بکنی.
    _بله بله درست ولی خب تاثیری که تو میذاری و حرف شنویی که از تو دارن از من ندارن.
    -بیخودی جو نده. حرف اضافه ام نزن ، گفتم نمیتونم بیام کار دارم.
    _سمیرررر ، جان من بیا.قول میدم بعدش بهت خوش بگذره.
    گفتم:سینا من مشکلی ندارم ولی یاد بگیر خودت بتونی تا کی میخوای به اینکار ادامه بدی.
    گفت:خب تو ، تو اینکار بودی و هستی،با این کار بزرگ شدی ... استادی ، من نمیتونم میترسم خرابکاری بشه.
    حوصله اینکه باهاش بحث کنم رو نداشتم میدونستم هرچی بیشتر بگم نه بیشتر پیله میشه.
    گفتم:باشه ... فعلا
    خندید و گفت: ایووول این شد.فردا رستوران من ساعت ده.
    -اوکی فعلا.
    _سمیررر
    -ای مرض...بگو
    _پسر ، یک ساعت دیگه ناهار امادست میفرستم برات ، چیزی سفارش ندی.
    -سینا چیزی نمیخوام ممنون.
    خندید و گفت: به خودت نگیر اینکارا برای اینه که تحت تاثیر قرار بگیری بلکه راضی بشی شماره اون عمتو بهم بدی.
    -سعی کن یکم ادم باشی ، سعی کن.
    _بخیل نباش...قبر ادم بخیل تنگه ،حیف اون عمه اس که دست نخورده بمونه.بدینش به من قول میدم خوشبختش کنم.
    -بی شعور دو برابر تو سن داره.
    _بهتر...عوضش جا افتادست...اووووف قربونش برم من.
    اروم خندیدم و گفتم:اگه یه نفر بویی از انسانیت نبرده باشه اون تویی.
    بلند خندید و گفت:بعلههه بعلههه چون فرشته ام دیگه...
    ادامه داد:سمیر من دیگه برم.قراره بار بیاد برم گند نزنن.
    -اوکی ، روز خوش.
    _طبق همون منو و روزای قبل ناهار و شامت همون ساعت میاد نبینم نگرفتیاااا روز توام خوش...فعلا.
    .
    .
    روی تخت دراز کشیدم.
    چشمامو بستم تا ذهنم اروم بشه.
    چند دقیقه ایی گذشت...
    اروم به سمت چپ برگشتم...
    بغض گلوم رو گرفت ، وجودم خالی شد.
    این چهارمین سالی بود که دیگه هیچ وقت اون چشم هارو نمیدیدم ،اون صدا رو نمی شنیدم ، اون بو رو حس نمیکردم. هیچ وقت... هیچ وقت...
    و هر روز صبح جهنمی بودی که درونش به دام افتاده بودم.
    .
    .
    ادامه دارد...


    نوشته: samir

  • 4

  • 1




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • سلام سمیر ننویسن لدفن :)


    •   407TT
    • 1 هفته،5 روز
      • 8

    • یه زید داشتم فاز زنو شوهری برداشته بود جاکش دقیقا همین جوری تو چت فاز بر می داشت (rolling)


      5 صب پیام می داد عزیزم بیداری من جیش دارم می ترسم برم دسشویی (biggrin)


      خدا بگم چی کارت کنه یاد اون اون افتادم!


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 هفته،5 روز
      • 4

    • نظری ندارم.


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته،5 روز
      • 5

    • این سمیر همون امیره استتارش کردن!! داستانش هم احتمالا بر گرفته از مثنوی خسرو و فرهاده!!!(biggrin)


    •   مردزخمی
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • چرت و پرت محض


    •   soan_bendiii
    • 1 هفته،5 روز
      • 4

    • سمیر بر وزن امیر آیییی شیطون شاه ایکس مچتو گرفت.


      پلیس فتا حواسش به همه چی هس


    •   iraniact
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • کیرم تو دهنت ننویس


    •   Mester.kir
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • جدا از داستان تخمی


      ،سبحان میبینم تو ام عین من رفتی تو فاز پاچه خواریه استاد والا مقام، پیشکسوت شهوانی ،پادشاه اعظم ،جناب شاه ایکس بزرگ.
      اه دستکشام آتیش گرف.
      (:


    •   eli_nasiri44
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • به نظرم ادامشو ننویسید خیلی گم و گیج بود


    •   ali80xx
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • خداییش منکه خیلی خوشم اومد بقیشو حتما بنویس


    •   كارآگاه.مخفى
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • حوصله سر بر مينويسى! يه چيز و اينقدر توصيف ميكنى و كشش ميدى آدم عنش ميگيره :/
      در مجموع نوشتن تا حدى بلدى اما ننويسى هم كسى نميگه بى سوادى!


    •   Marshaall_Boss
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • بازهم یه نوشته گنگ و بی خاصیت که آدم رو حذب نمیکنه.دیس تقدیمتون.


    •   مردتنها90
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • خوب بود ادامه بده فووووووووول لاااااااااااااایک (clap)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو