سهم من از زندگی

1399/11/08

من هم مثل هم سن و سالانم حس شهوت درونم موج میزد ولی تنها راه تخلیه جق بود‌،من هم به ناچار دست راستم را حلقه می کردم و بر سر گرزم می کشیدم و روزگار را سپری میکردم.
روزی پشت پنجره اتاقم محو تماشای خیابان بودم پری زیباروی از خیابان می گذشت‌،ناخودآگاه محو تماشای این برکت خداوند متعال بر روی زمین شدم چه لعبتی،مصداق بارز هلوی پوست کنده بود،دختری بلند قامت با پاهای کشیده و کمر باریک پوست سفید همچون دانه های برف وای موهاش!!موی بلوند بافته تا انتهای قوس کمر.
احساس تازه‌ای درونم غنچه کرد همچنان محو تماشای این حوری بهشتی بودم که اتفاق خوشایندی رخ داد،آن پری چهره وارد خانه‌ی روبروی ساختمان ما شد که سالهاست خالی است.
با آن تصویر سازی ۳ بعدی که در مغز مریضم ساخته بودم دوباره دست به گرز شدم و به اوج لذتهای دنیوی رسیدم.
فردای آن روز به دنبال اتفاق خوش دیروز ساعت ها در خیابان قدم زدم تا بلکه آن فرشته‌ی زمینی رو از نزدیک با کیفیت ۴k و با جزئیات به ثبت برسانم. بلاخره انتظارم به ثمر نشست و آن زیباروی کیر راست کن را از نزدیک نظاره‌گر شدم،اوووووف از این زاویه خوشگلتر بود لبانی غلوه‌ای،ابروهای کمانی شکل،چشمانی خمار،بینی کوچک و از همه مهمتر اندام تراشیده که معلوم بود خداوند تبارک و تعالی وقت و حوصله بیشتری در ساخت و پرداخت این اشرف مخلوق خود کرده است.‌ همچنان مشغول هیزی و چشم‌چرانی بودم که به تپه یار رسیدم،تپه که چه عرض کنم رشته کوه های ۸۵ که پیوسته و جوان و قامتی ایستاده سعی در بیرون آمدن از شکاف بین دکمه های مانتو داشتن. وقتی از رشته کوه ها پایینتر می آمدی به دو برآمدگی غیرطبیعی برخورد میکردی که وسط برآمدگی ها شیاری بود که غاری تنگ و تاریک در انتهایش وجود داشت و شرط ورود به غار پول و زبان چرب و نرم و البته ظاهری شکیل بود. نگاهی به خود کردم که دریافتم زبانم از دیدن این شگفتی های خالق به تنگ آمده و باظاهری ژولیده و صدالبته جیب خالی هیچ شانسی در رویارویی با این سرمایه ملی ندارم پس فرار را بر قرار ترجیح دادم تا در شرایطی مناسب سعی در جلب رضایت وی بکوشم.
فردای آن روز یعنی روز وصال با یار لباسی در خور این بانوی فرازمینی پوشیده و یک بسته اسکناس برای پیشکشی در جیب نهادم و دوباره به کوچه و خیابان زدم،ساعت ها انتظار بانو از بالای خیابان رخ بنمود و دوباره آلت این جوان جویای نام را به راست‌ترین حالت ممکن درآورد.باز مشغول هیزی کردن بودم که ناگهه نزدیک شدن آن قرص ماه را حس کردم جلو آمد و گفت:

  • وای چه جنتلمنی
  • سپاسگزارم بانو
  • آقای…
  • عاشق دل باخته هستم
  • وای چه رمانتیک،آقای عاشق دل باخته تمایل دارین بر جسم من خیمه زده و ترتیب مرا بدهید؟
  • جااان؟؟؟مگر انقلاب نشده؟پس آرمان های انقلاب چه می شود؟
    بی آنکه سخنی دیگر بگوید دستم را بگرفت و به دنبال خویش روانه بهشت برین کرد.
    وارد خانه وی شدم باورش سخت بود بر روی زمین همچنین خانه ای وجود داشته باشد،مستقیم به سمت اتاق خواب رفتیم باز هم انگشت به دهان شدم یک تخت چوبی دو نفره که رویش ملحفه سفید بود که با گل‌های پرپر شده مزین شده بود سرتاسر اتاق از نور شمع نورانی شده و بوی عود و ساج فضا رو عطرآگین کرده بود.تا به خود آمدم حوری من با لباس خواب حریر سفید بر روی تخت دراز کشیده و مرا دعوت به حجله میکرد.
  • بیا ای مرد آرزوهام
    با یک حرکت برروی آن بانوی پاکدامن خیمه زده و با لمس بدنش خون تازه‌ای در رگ هایم جریان گرفت نرم ترین جسمی که تا بحال لمس کردم سینه های بلوریش بود لبانش طعم زندگی میدادن،نه دیگر تحمل نداشتم دریک چشم بر هم زدنی‌ برهنه شده و آن گرز گران که روزگاری رفیق و همراه دستم بود را روانه جهنم سوزانی کردم که برایم از هزاران بهشت خوش‌تر بود با هر عقب رفتن به دروازه آن بهشت سوزان می آمدم و با جلو رفتم تا انتهای خوشبختی را حس میکردم با خوردن دو هلوی رسیده یار به اوج پرواز درآمدم وحس کردم بر قله آتشفشانی نزدیک انفجار هستم در این کوه و دشت صدایم را آزاد کرده و فریاد و ناله سر دادم که ناگهان از ناحیه کمر دردی در وجودم پیچید ولی الان وقت درد کشیدن نداشتم به تلمبه هایم ادامه دادم که اینبار جسمی به سرم کوبید،با صدای
    پاشو ذلیل مرده متکا رو سوراخ کردی چته حیوون این همه ناله و داد میزنی،ازخواب برخاستم و زمزمه زیر لب مادرم که مرا به باد فوش بسته بود که می گفت:
  • صد دفعه به بابای لندهورت گفتم برات زن بگیره که حال و روزت اینجوری نشه روز به روز لاغر‌تر و چشمات ضعیفتر میشن،پاشو تن لشتو جمع کن برو سرکارت.
    و اینگونه شد که مادرم گند زد به خواب نازم،بعد از اینکه بیدار شدم دیگر آن نرمک بهشتی را ندیدم.
    پ.ن: دوستان عزیز جق چیز خوبی نیست ولی تا جوانی جق بزن خسته شدی با چپ بزن

نوشته: اشرف ملجوقات


👍 6
👎 3
3301 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

788514
2021-01-27 00:56:06 +0330 +0330

دهنتو داداش، حال کردم، دمت گرم 👍 😂

2 ❤️

788516
2021-01-27 00:56:33 +0330 +0330

دمت گرم داداش
خیلی با داستانت حال کردم به دلم نشست
لایک اول مال منه به نوشتن ادامه بده

1 ❤️

788520
2021-01-27 01:03:51 +0330 +0330

تلگرام نوشته بود بیل گیتس اومد در خونمون گفت میخوام ماشین برات بخرم چی مدلشو میخوای؟ گفتم لندکروز لندکروز لند کروز! یهو تخمم درد گرفت از خواب پریدم دیدم بابام داره داد میزنه خبر مرگت پاشو دیگه لندهور لندهور لندهور!! 😁

3 ❤️

788532
2021-01-27 01:12:18 +0330 +0330

باحال بود
ب سپاسگذارم بانو و بانوي پاكدامن ك رسيدم ياد اون مزاحم تلفنيه شدم ك يوزارسيف و انخ ماهو زنگ زده بودن بلوتوث ميشد اونموقع ها

3 ❤️

788845
2021-01-28 23:10:17 +0330 +0330

کردن داخل بالشت یه نوآوری تازه واسه جقیا هس که بعدا نتیجشو خودتون میبینین😁

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها







Top Bottom