سه سال و یک روز

    قرصامو خوردم و بطری آب معدنی رو به سر کشیدم.
    تا آخرین قطره.
    پشت صندلی دفتر کارم مشغول حساب و کتاب بودم .مدام فکرم آشفته میشد. از استرس زیاد ناخونامو میجویدم ، به طوری که بعد از چند دقیقه لکه ی خون روی ناخنم رو دیدم ‌.
    باید امروز همه چی عالی پیش میرفت . عالی و بی نقص...
    گرمای کارگاهو نمیتونستم تحمل کنم و هی به این فکر میکردم که چی میتونم واسه سالگرد ازدواجمون براش بخرم .
    از کارگاه زدم بیرون . رفتم آرایشگاه ، با وسواس زیادی سر و وضعمو درست کردم . شیشه ی عطرو خالی کردم روی لباسم . عاشق عطر سرد و تلخ بود . بر خلاف شخصیت خودم که هیچوقت نمیتونستم سرد باشم .
    همسرم مژگان زنی بود که خیلی به تجملات و ریخت و پاش علاقه داشت . منم جلو خواسته هاش همیشه سر خم میکردم . چون خیلی بهش علاقه داشتم و هیچوقت دوست نداشتم از دستم دلخور باشه . ولی بر خلاف من ، مژگان هیچ اهمیتی به من نمیداد و من فکر میکردم شاید مشکل از من باشه . هیچ وقت نتونستم دل سیر باهاش به نیازام برسم . هیچوقت نیازای منو نتونسته بود بر طرف کنه و اون مدلی که من دوست داشتم برام دلبری نمیکرد.
    این دخترو ننم برام نشون کرده بود و من تو یه نگاه دلمو دادم دستش .
    همون شب عروسی چشماش پر از اشک بود ، پر از ترس بود پر از هیجان و نفرت بود . شایدم به زور باباش راضی شده بود زن من بشه .
    هر وقت که باهاش نزدیکی میکردم انگار حس تجاوز بهش دست میداد و چند روز از درد به خودش میپیچید .
    دیگ عادت کرده بودم به این رفتاراش ...
    .....................................................................
    هنوز کادویی انتخاب نکرده بودم . گرمای عجیبی تنمو به سوزش انداخته بود. ترافیک عجیبی تو خیابون های شهر حاکم بود . میخواستم خونسرد باشم ، نفس عمیقی کشیدم و کل هوای کثیف و آلوده رو دادم داخل شش هام . با نگاه کردن به پاکت نامه ی قدیمی دیوونه تر شدم .
    نمیدونستم چطور ماشینو میروندم فقط میخواستم زود از این ترافیک رد بشم و برسم خونه .
    از این چراغ های قرمز کلافه شده بودم .
    سر یکی از چراغ قرمز هایی که حسابی رو مخ میرفت ، صدایی فکرمو بهم ریخت .
    هول برگشتم به سمت صدا :
    آقا میخوای فالت بگیرم؟؟
    نگام ‌افتاد به لباس های پاره و کثیف شدش . زنی حدود سی یا چهل ساله با مو هایی پریسون و صورتی به رنگ گندمی . نگاهمو ازش دزدیم و گفتم صبر کنین ماشینمو بدم کنار بعدا در خدمتتونم.
    دستشو دراز کرد به سمت دستم ، نگام افتاد رو حلقه ی دسته چپم . زل زدم به چشای گردش و دستمو دراز کردم سمتش...
    چه طالع شومی داری پسرم گم کرده ای داری دنبالش نگرد!!! پیداش نمیشه
    هووفی از اعماق وجودم بیرون دادم و به آرامی جواب دادم : میدونم !!
    نخواستم زیاد بشنوم ازش چیزی از حرفاش سر در نمیوردم یا شایدم دوست داشتم خودمو به نفهمیدن بزنم . پولشو حساب کردم و از ماشین پیاده شد و رفت .
    نگام باز افتاد رو پاکت نامه ی قدیمی ، باز همه چی یادم رفت .
    گنگ به عابرهایی که از خیابان رد میشدند نگاه میکردم ، از این همه شلوغی و سر و صدا حالم بهم میخورد . دلم یه جای دنج و خلوت میخواست .
    سره چهار راه نزدیک خونه ، دخترک گل فروش رو از دور دیدم . با دیدنش ذوق کردم ، خواستم از گل های رز قرمزی که مژگان دوست داشت براش بخرم . هر روز که این دختر رو میدیدم کلی ذوق میکردم . اگه گل هم نمیخریدم باهاش صحبت میکردم دیگ حسابی با هم خو گرفته بودیم... دوست هم شده بودیم
    تا منو دید از اون طرف خیابون خوشحال و شاد به سمتم میدوید
    تا رسید گفتم عمو رز قرمز بهم بده
    چند شاخه میخوای عموو؟؟
    اممم پنج شاخه نه عمو جون همشو بده امروز سالگرد عروسیمونه...
    از ماشین پیاده شدم . نامه رو با حرص تو دستم گرفتم ، جعبه ی کادو پیچ شده رو از داشپورت ماشین برداشتم .
    کلیدو انداختم رو در خونه کلیدو چرخوندم .
    بوی عطر گرم و تلخش تا دم در خونه میومد . ذوق زده وارد خونه شدم وقتی خونه رو قر و قاطی دیدم حواسم برای لحظه ای اومد سر جاش . همه جای این خونه سرد و متروک بوی عطرشو گرفته بود ... گرم و تلخ...
    خشک شدم سر جام و خودمو به زور پرت کردم رو کاناپه . گلارو انداختم پشت کاناپه شیری رنگ وسط پذیرایی . گل های خشک شده ی قرمز خیلی زیاد بودن و همشون اونجا پژمره و خشک شده بودن . بغض راه گلومو بسته بود . دقیق یادم بود آخرین هم آغوشیمون با کل جزئیات .
    سه سال و یک روز قبل بود ...
    وقتی به خونه رسیده بودم به خودش رسیده بود . عطر گرم و تلخشو پاشیده بود رو لباس و گردن و سینش . بوی عطرش حال داغونمو بهتر میکرد . نشستم روبروش روی صندلی غذا خوری دستاشو گذاشته بود رو سرش و زل زده بود به چشام . زل زدم تو چشمای سیاه مستش . عادت داشت وقتی تنها تو خونه بود مشروب بخوره . میگفت مشروب خوبش میکنه حالش با مشروب بهتر میشد . شایدم من قد چند پیک مشروب ارزش نداشتم .
    نیم خیز شدم و لبامو چسبوندم رو لباش .
    تا خودشو ازم جدا کرد گفت : صبر کن میخوام باهات حرف بزنم . دکمه ی پیراهن چهار خونه سرمه ایم رو باز میکردم بی توجه به حرفش لبامو گره زدم رو لباش . داشت همراهیم میکرد سرمو رسوندم به لاله ی گوشش ، آه خفیفی کشید ، نقطه ضعفش بود . چشاش خمار بود ولی انگار نمیخواست این هم آغوشی رو . تا لباشو باز کرد حرف بزنه انگشتمو گرفتم جلوی دهنش. تاب سکسی سفید و چسبونشو دادم بالا هیچوقت سوتین به تن نمیکرد . سینه های گردش ، با نوک قهوه ایش جلو چشام دلبری میکرد . زبونمو گذاشتم رو نوک سینش . درازش کردم رو فرش آشپز خونه سینه هاشو میخوردم با تمام وجودم . تو حالت دراز کش چند بار کمرشو از لذت و شهوت بالا پایین کرد . شلوارک سفیدشو از تنش در آوردم و پرت کردم گوشه ی آشپز خونه . زبونمو گذاشتم رو شرت سفید توریش . فقط یه صدای نا مفهم و ضعیف ، شبیه به اونم در بیار زود باش تمومش کن رو شنیدم . شورتشو از پاهاش در آوردم ، زبونمو گذاشتم رو کسش ، از بالا به پایین زبونمو میکشیدم رو کس پف کرده و خیسش ، انگشتمو میکردم تو کسش. صدای ناله های آرومش با صدای گرفتش دیوونم میکرد . من عاشق صدای گرفتش بودم . شاید تموم چیزی که منو به سمت خودش جذب کرده بود ، بر خلاف قیافه و اندام معمولیش این صدای گرفته بود . اون شب اصلا همراهیم نکرد . من مجبور شدم خودم کمرمو باز کنم و ادامه بدم . مدام تکرار میکرد تموم کن این گند بازیه مسخره تو نمیخوام نمیخوام . کمرمو باز کردم ، حتی ازش نخواستم کیرمو برام خیس کنه . کیرمو گذاشتم روی کسش و بعد چند بار بالا پایین کردن رو کسش به آرامی فرو کردم تو . لذت عجیبی داشتم ناخونای بلندشو که لاک سیاه رنگ زده بود فرو میکرد به کمرم . و این درد ها بیشتر حشریم میکرد . اون با صدای گرفتش به آرومی ناله میکرد و من کمر میزدم . بعد مدتی ازش خواستم برگرده بالش کوچیکی زیر شکمش گذاشتم . تا وارد کسش شد گرمای تنش داغ ترم کرد . شدت ضربه هامو بیشتر کردم تا لرزید . همون طور بیحال سرشو گذاشت رو فرش و گفت زود باش تمومش کن .
    منم با چند تا ضربه خالی شدم تو مژگان . بلند شد بره حموم ، حتی برنگشت بهم نگاه کنه ، حتی مشتاق نبود بفهمه تو داخل جعبه کادو چی بود ، هیچ ذوق و علاقه ای تو صورتش دیده نمیشد . ترسیده بودم از این رفتارش ، میترسیدم از دستش بدم فقط میخواستم بفهمم ددیل این رفتاراش چی بود .
    قرصامو خوردم و یه لیوان پر آبو سر کشیدم تا آخرین قطره .
    از حموم در اومد و با حرص زل زد تو چشام ، رفت تو اتاق و در اتاقو پشت سرش بست .
    در اتاقو زدم و صداش میزدم مژگان ... مژگان
    هیچ صدایی نمیومد همونجا بغل در اتاق خواب ، خوابم برده بود
    چشامو باز کردم ، هوا تاریک شده بود در اتاق باز بود ولی خبری از مژگان نبود .
    ترسیدم و زود شمارشو گرفتم...
    زنی اونور خط هی تکرار میکرد : تماس های دریافتی مشترک مورد نظر مسدود میباشد .
    سه سال و یک روز پیش نامه ای به دستم رسید.
    مژگان سه سال و یک روز پیش همراه با معشوقه اش از این خونه فرار کرده بود.
    هنوز خونه پر بود از بوی عطرش
    سنگینی هوای خونه داشت منو خفه میکرد.
    چشام که به پاکت نامه افتاد حرص تمام وجودمو در بر گرفته بود . میخواستم بلند بلند داد بزنم
    بوی عطر مژگان می اومد ... مثل سه سال و یک روز پیش...
    نگاهی به حلقه روی دست چپم انداختم
    پاکت نامه رو باز کردم
    نگاهم به کاغد تا شده و قدیمی توی پاکت افتاد
    علت طلاق: دوگانگی شخصیت
    نگاهم که به دست خطش افتاد سیگاری روشن کردم و عمیق پک زدم
    توی کاغذ کوچیکی نوشته بود
    عشق ما را به تفاهم نرساند : طلاق
    سه سال و یک روز بود که رفته بود
    چشامو به زور قرص های خواب روی هم گذاشتم ...


    نوشته: سعید تبریزی

  • 55

  • 13




  • نظرات:
    •   bn1380
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • گنگ بود
      لایک


    •   ali2a
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • با کلمات بازی شده بود ولی هیچ حسی منتقل نمیکردچ نفرت ج عشق بیشتر حس مرگ بود تاطلاق


    •   ReligionOrAtheism
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • نگارش خوب ؛ فضاسازي ضعيف


    •   shahx-1
    • 2 ماه،1 هفته
      • 10

    • ترسیدم فکر کردم پیمان معادی رو هم گرفتن کردن!!! (biggrin)


    •   doki-kar balad
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • خوب و عالی
      یکم گنگ بود اولش ولی رفته رفته باز شد گره کورش
      ضمنا نامه یا از طرف زنه است یا دادگاه
      اگه زنه است که علت فرارش رو مینویسه نه علت طلاق رو
      اگر هم از طرف دادگاه، دست خط زنه نیست نامه تایپ شده است،
      ضمنا زنی که به سکس با شوهرش به چشم تجاوز نگاه می کند و تا چند روز درد داره، از لذت به خودش نمیپیچه
      ارگاسم نمیشه، و نمی لرزه، همراهی نمیکنه اغلب
      یه نکته دیگه، نوک سینه های خانم ها (نیپل) قبل بارداری،
      صورتی رنگ نه قهوه ای،
      ممنونم از زحمات شما دوست عزیز


    •   Mr_gh99
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • داستان گنگ بود و بیشتر بازی با کلمات بود
      ولی خب لایک بخاطر زحمتت


    •   toolejen
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • کسخل سه سال و یک روزه رفته و تو هنوز به فکرشی؟


    •   jerard96
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • قشنگ
      تلخ
      پرمفهوم ولی گیج کننده و مست


    •   ماینر
    • 2 ماه،1 هفته
      • 7

    • مجبورشدم بخونم ازسربی خوابی.تم این جور داستانارودوستندارم توهم ک اینقدر باکلمات بازی کردی ویسری کلمات روبیش ازحد تکرار کردی.بوی عطر تنش بوی عطرش.عطر فلانش و....یجورایی انگار انشا نوشته بودی داستان یه حالت مردگی داشت...نه لایک ن دیسلایک ولی بیشتر نظرم روی دیسلایکه.هرچند زحمت زیادی کشیدی وازاین بابت ممنون ولی خب اینجا ماهم حق داریم بیان کنیم ازداستان خوشمون اومده یانه


    •   amiralixyz
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • دلم هوس کیر کرده


    •   mfali
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • جالب بود، قلم خوب و دلنشینی داری، لایک


    •   Best.deleti
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • داستان قشنگی بود
      تم تلخ داستان رو دوست داشتم
      موفق باشی
      ادامه بده


    •   Sexybreasts
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • say kardi ashqane v romantic bashe vaLi bishtr takhyoLi v bimohtava v gong bod :( :(


    •   Sexybreasts
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • mr man yadm nist dishab sham chi khordm shoma sex 3 saL pisho ba joziat yadte (biggrin) (rolling) mRccccccc hafzZze (cool) (clap) (preved)


    •   lovely_grl
    • 2 ماه،1 هفته
      • 7

    • چ تلخ بود دوست داشتم بنابراین لایک


    •   Reza00777
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • دوستان میگن داستانت قشنگه ولی خب من تابع جمع نیستم من تابع کیرمم. با خوندن داستانت کیرم بزور یه تکون خورد گفت بهش دیس بده شرمنده دیس سوم


    •   Siin-miim
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • :/


    •   Zhazha
    • 2 ماه،1 هفته
      • 7

    • ممنون که خبرم کردی دوست عزیز. داستان رو خوندم، نسبت به داستان قبلی خیلی بهتر بود، همینطور به پیشرفت ادامه بده، باشد که رستگار شوید.


    •   اشی۸۵مشی
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک ۲۱ تقدیم شما.
      اول صبح حالمون رو گرفتی .
      ولی خوب بود و خیلی تلخ و احساسی


    •   ناصر39
    • 2 ماه،1 هفته
      • 5

    • خوب اول باید به نویسنده ی داستان تبریک گفت . میزان پیشرفت ایشون کاملا مشخصه به طوری که خواننده رو در اختیار خودش قرار می ده . گنگی داستان کمتر میشه اما تموم نمی شه. لیکن اونقدر زیاد نیست که خواننده رو پشیمون کنه . نواقص داستان واقعا ناچیز هست و یک خواننده با انصاف چاره ای جز دادن لایک نداره


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • داستان جالبی بود ولی من از داستان های گنگ خوشم نمیاد
      حسی رو به مخاطب انتقال نمیده برای مخاطب همش یه سواله که چرا؟


    •   MASIӇA
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • مسیرمون با هم یکی بود، ولی مقصد جدا!


      در کل خوشم اومد از داستانت. میتونی با موضوعات بهتر هم ادامه بدی. همچین موضوعی دیگه چندان تازگی نداره.


    •   bj_lover
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • atr chi bood k se sal boosh narafte


    •   hirssaa1
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • سرد و بی روح. خالی از حس. با دلت بنویس.


    •   وب.گرد
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • نخوندم. لایک.


    •   hamid30gari
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • سعید تبریزی عزیز نه لایک دادم نه دیسلایک.
      اول داستان گفتی عطر سرد و تلخ ولی تو بقیه جاها گفتی گرم و تلخ.
      از سه سال ویک روز خیلی استفاده کرده بودی و واقعا فکر نمیکردم تویی که پایه ثابت هستی انقدر غلط املایی و تپق داشته باشی.
      امیدوارم داستان های بهتری ازت بخونیم.
      موفق باشی دوست من


    •   mohamad 1370
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • داداش اینجا رمان ننویس .


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • از داستانهای دیشب دو سه تایی رو خوندم ولی اینقدر بیخود بودن که ادامه ندادم . تا امشب که این داستان رو دیدم و با خودم گفتم کاش بقیه داستانها رو هم نگاه میکردم مخصوصا این یکی رو


      خوب بود آقا سعید
      با وجود تلخی موضوع داستان ، کشش خوندن رو در خواننده ایجاد میکرد و برای فهمیدن و درک اتفاق افتاده ، باید ذهنت رو درگیرش کنی
      نوع نگارش و قصه ات رو من دوست داشتم


      بازم بنویس لطفا


    •   royaei
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • داستان قشنگی بود ؛
      یه جواریی از داستانهای گنگ که آدمو به حدس زدنه ادامه داستان وادار میکنه و اینکه خواننده رو مجبور به خوندنه ادامه داستان میکنه دوست دارم ‌؛
      نسبت به قبل خیلی بهتر نوشتی ؛
      داستانهات رو دوست دارم و همیشه میخونمشون ؛
      یکم تو ویرایش مشکل داشت ؛
      اون وفاداری که در آخر داستان برای خواننده مشخص میشه یجور حس نفرت رو از مژگان به خواننده منتقل میکنه که در مقابل یه حس دلسوزی رو برای همسرش که هیچ اسمی ازش تو داستان نیاوردی ؛
      موفق باشی


    •   عمو کس
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • چووووون


    •   ali.goli33
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • منم احساس کردم اینو آل احمد یا صادق هدایت نوشته (rolling)
      چه تابلو برا همدیگه نوشابه باز میکنید . (rolling)


    •   darya54
    • 2 ماه
      • 1

    • قشنگ بود و‌بسیار تلخ اما کی دوگانگی شخصیت داشت ؟
      مژگان یا مرد قصه؟


    •   Its-me
    • 2 ماه
      • 1

    • متاسفانه من حس كردم مقعد بنده پاره ميشه اينو نگم اصلا واسه اولين بار بعد ده سال من حساب باز كردم كه اينو بگم كه دوست عزيز يه روز بعد سالگردتون نميشه سه سال و يك روز پيش بلكه ميشه دو سال و دويست و شصت و چهار روز پيش : /


    •   nilajooni
    • 2 ماه
      • 1

    • قشنگ بود لایک٤٦ تقدیمت


    •   _Azi_
    • 2 ماه
      • 1

    • چقدر تلخ
      زیبا بود مرسی


    •   melissa_taaj
    • 2 ماه
      • 1

    • خسته نباشی لایک 50 تقدیمت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو