سه هفته

    داشتم نگاهش می کردم.از توی اتاقم.از مانیتور لپ تاپ و در واقع از طریق دوربینی که توی اتاقش بود.تو اکثر اتاقای این خونه دوربین بود.ولی به همه می گفتم خاموشن. تا سه هفته پیش هم واقعا خاموش بودن.
    کار ناجوانمردانه ای بود؟ کثیف؟چشم چرونی؟ به درک! چون این کار مورد علاقه ی من در طول سه هفته ی گذشته بود.
    مانتوی چروک شده اشو پرت کرد روی تخت و دستشو به سمت دکمه های شلوارش برد.اولی رو باز کرد. کنترل کولر رو برداشت و روشنش کرد و بعد دومی رو هم باز کرد.شاید اگه حدس میزد یه نفر داره نگاهش میکنه اونجوری با قر شلوارشو پایین نمی کشید.لباس زیرش خیلی معمولی بود.ساده و تک رنگ. نمی دونم...واقعا نمی دونم چه جاذبه ای داشت که نمی تونستم چشم ازش بردارم.
    در حال تماشا کشوی میز رو باز کردم و پاکت سیگارو برداشتم.معمولا زیاد نمی کشیدم. در واقع سه هفته قبل که اون اینجا نبود زیاد نمی کشیدم.ولی الان خیلی روم فشار بود.‌شاید اگه باهاش بخوابم اشتیاقم تموم بشه...اما هیچ تضمینی نیست شاید هم بیش تر شد!
    نشست لبه تخت خم شد و جوراباشو بیرون کشید .یه دختر خوشگل برهنه که جز لباس زیر چیزی تنش نیست و خم شده ، یه منظره ی کاملا سکسیه! اما جنس نگاه من طور دیگه ای بود.نه این که اصلا به کردنش فکر نمی کردم ، ولی خب تمام تمرکزم هم روی این موضوع نبود. بیش تر تحسینش می کردم.به نظرم یه دختر خوشگلِ موفقِ دست نیافتنیِ قابل ستایش بود. آره دقیقا همین! بیش تر دوست داشتم نگاهش کنم و سیگار بکشم. با وسوسه ی بردنش به اتاقم مقابله کنم و خودمو با این وضع شکنجه بدم.
    از جاش بلند شد.جورابا رو گوله کرد و گذاشت گوشه ی ساکش. پاهامو روی هم انداختم و سیگارمو روشن کردم. اولین پک همزمان شد با دست هاش که دور شورتش قلاب شد تا بکشتش پایین. به سرفه افتادم. صفحه ی لپ تاپ رو خاموش کردم و بلند شدم. مثل بچه مثبتا! انگار نه انگار دیشب ترتیب دو تا دخترو با هم داده بودم!
    از اتاق بیرون اومدم و سمت آشپزخونه رفتم.
    _اینجا سیگار نکش بهنام.نکش!
    صدای عمه بود.انگار نه انگار خونه ی خودم بود اینجا! یه جوری نگاهش کردم که خودش متوجه منظورم بشه. سرشو تکون داد.
    _من که حالت عادی کاری ندارم بهت. انقدر بکش که سرطان ریه بگیری. فقط جلوی این دختره یکم رعایت کن.مثلا مهمونه.
    سیگار به نیمه رسیده بود.از پنجره ی آشپزخونه پرتش کردم بیرون. عمه هنوز داشت ادامه می داد.
    _پس فردا بر می گرده خونشون برای مادرش تعریف می کنه. می دونی که اونا چقدر رو این مسائل حساسن.
    نتونستم جلوی پوزخندمو بگیرم. حاضر بودم‌ شرط ببندم این دختره خیلی خیلی از من شلخته تره.بالاخره من وضع اتاقش رو دیده بودم! عمه نشست روی صندلی کنار پنجره.
    _مادرت هم که از اول تا آخر بیرونه.انگار نه انگار مهمون داره. پا شده رفته مسافرت!
    جوابشو ندادم.داشتم فکر می کردم امروز خیلی سرم شلوغه. اول باید می رفتم بانک، بعد خونه ی آرش..بعد...
    _سلام.
    صداش از پشت سر اومد.برنگشتم چون به نظرم روی صحبتش با عمه بود. بعضی ها مدلشون اینجوریه که اگه یه درصد از کسی خوششون بیاد به تابلو ترین شکل ممکن نشونش میدن. من از اون دسته ام که اگه صد در صد هم کسی رو دوست داشته باشم نشون نمیدم.
    عمه داشت آروم باهاش صحبت می کرد.کنجکاوی نکردم ولی یه چیزایی شنیدم.
    _امشب باهاش میری بیرون؟
    جوابشو نشنیدم.صداش خیلی از مال عمه آروم تر بود.
    _چند وقته؟ خبر نداده بودی...


    حالا کاملا ساکت شده بودم تا بفهمم چه خبره ولی چیزی متوجه نشدم.
    چه قدر زود آخه! مگه چند سالته؟ ای بابا!
    دیگه تحملم تموم شد.برگشتم سمتشون. اونم داشت به من نگاه می گرد.با چشمای درشت خوشرنگش.فوری برگشت سمت عمه.
    شما...انگار.... ناراحت شدین؟
    عمه هول شد ولی سریع خودشو جمع و جور کرد.
    _نه عزیزم.ناراحت چرا؟ فقط شوکه شدم.آخه مادرت هم اصلا چیزی نگفته بود.
    لبخند زد و یه لیوان آب برای خودش ریخت.
    _ببخشید دیگه.فرصت نشد.
    دیگه چیزی نگفت.کلا اهل صحبت کردن نبود. مطمئنم از اولم برای آب خوردن اومده بود آشپزخونه.
    وقتی برگشت اتاقش ، تو نگاه عمه یه ناامیدی عجیبی بود که نمی فهمیدمش.




    تو خونه ی آرش کنار دو تا جنده ای که معلوم نبود از کدوم جهنم دره ای آورده نشسته بودیم. یکیشون واقعا حالمو به هم میزد.با اون رژ لب مزخرفش!
    اون یکی یکم بهتر بود.یکمی هم آشنا میزد. فکر کنم قبلاً ترتیبشو داده بودم.اما امروز که برای کار دیگه ای اینجا اومده بودم ، مثل اینکه آرش زیاد حالش خوب نبود.مست بود و چشمش همش تو پر و پاچه ی دخترا می گشت. بهتر بود می رفتم و صحبتو میذاشتم برای یه وقت دیگه.
    از خونه ی آرش که بیرون اومدم ساعت هفت بود و هوا هنوز روشن. ترجیح دادم یکم بیرون بمونم و فکر کنم تا تکلیفم با خودم روشن بشه.
    هر چند که روشن بود.فقط خودم نمی خواستم قبولش کنم. من ازش خوشم میومد. واقعا خوشم میومد.این مدت همه ش به اون فکر کرده بودم. نه به بدنش و سکس باهاش. به خودِ خودش. می تونستم بهش پیشنهاد بدم.شاید همین امشب....
    توی ماشین نشستم و باز هم فکر کردم.من اهل ازدواج نبودم و به خاطر همین مردد بودم.پیشنهاد دوستی منو قبول می کرد؟‌
    انقدر فکر کردم که توی ماشین خوابم برد.با زنگ موبایلم بیدار شدم. عمه بود و طبق معمول نگران.انگار بچه بودم.
    ساعت دوازده که رسیدم خونه.عمه روی مبل نشسته بود.افسرده به نظر میومد.حتی بهم تعارف نکرد شام بخورم. داشتم تو یخچال دنبال یه چیزی می گشتم که به حرف اومد.
    نامزد داره.
    ظرف غذا تو دستم خشک شد. برگشتم سمتش. می فهمیدم منظورش به کیه ولی خودمو به نفهمیدن می زدم‌.
    کیو میگی؟
    جواب سوالمو نداد.
    تنها امیدم به این دختره بود که تو رو سر به راه کنه.دیگه هیچ امیدی به اصلاح تو ندارم بهنام.
    اشتهام کور شد.بشقابو گذاشتم روی میز. سعی کردم به روی خودم نیارم که این موضوع چقدر برام دردناکه.
    _اصلاح؟ مگه من چمه؟ هه! پس بگو چرا انقدر بهش اصرار کردی این مدتو خونه ی ما بمونه.واسه من نقشه داشتی.
    دلم می خواست برم بالا، توی اتاق و یه جوری با این قضیه کنار بیام. تند تند قدم بر می داشتم. امیدوار بودم عمه چیزی از حالم نفهمه.وقتی از اولین پله بالا رفتم متوجه کت چرم مردونه ای شدم که از چوب لباسی آویزون بود. چند ثانیه نگاهش کردم.مال من نبود.به جز من هم هیچ مردی تو این خونه نبود.
    حدس زدم برای کیه ولی فقط دعا می کردم حدسم اشتباه باشه.
    این برای کیه؟
    عمه نگاه کوتاهی به کت توی دست من انداخت.
    _نامزدش. امروز اومد ایران. شام با هم رفتن بیرون. فردا هم بلیط دارن که با هم برگردن.
    آب دهنمو قورت دادم.
    _اینجا ...چرا اومد؟
    _دیدم زشته بره هتل.ما که اینجا کلی اتاق داریم. با اصرار نگهش داشتم.
    عمه استاد با اصرار نگه داشتن بود. ولی دیگه کسی نمی تونست منو نگه داره.دلم می خواست برم یقه ی اون مرتیکه رو جر بدم.
    یه دفعه یاد یه چیزی افتادم. دوربین ها. اولین کاری که کردم این بود که برم سراغشون ولی کاش نمی رفتم. دوربین های لعنتی با وضوح و کیفیت بالا همه چیز رو نشون می دادن.
    مردی با بدن برنزه و عضلانی روی تن ظریفش سایه انداخته بود.حرکات تند و پشت هم کمرش اولین چیزی بود که به چشمم اومد. دختر مورد علاقه ی من هم با چشمای خمارش نگاهش می کرد و دهنش کمی باز مونده بود.می تونستم ناله های آرومشو با اون صدای دیوونه کننده تصور کنم.
    یکی از انگشتای مرده رفت سمت دهنش و اون با لب های کوچیکش انگشتو گرفت و مکید. قلبم نمی زد. عرق از پیشونیم می چکید. می خواستم لپ تاپو بکوبم تو دیوار ولی نمی تونستم...دوست داشتم خودمو زجر بدم.
    حرکات تند تر شده بود. بی قراری ها و تکون خوردن های اون بدن ظریف هم شدت گرفته بود ولی بدن عضلانی مرد با قدرت مهارش می کرد و ضربه می زد. تا اینکه تو یه لحظه ثابت شد و خودشو محکم بهش فشار داد.برام مثل یه عمر می گذشت.حس کردم اگه گریه کنم عجیب نیست.تا حالا تو عمرم انقدر از چیزی عذاب نکشیده بودم.
    بالاخره تموم شد.سنگینی وزنش رو رها کرد و روش ولو شد.
    مجسمه ی کوچیک روی میزمو با شدت پرت کردم سمت دیوار.تیکه تیکه شد.
    _لهش کردی عوضی!
    ولی خیلی زود از روش بلند شد و به پهلو کنارش دراز کشید.دختر خمار و بی حال کنارش رو بغل کرد و دیدم که زیر لب چیز هایی زمزمه کرد.
    حالم بد بود.حالم داشت به هم می خورد.از جام بلند شدم و وقتی دیدم همچنان داره نوازشش می کنه و با هم حرف می زنن ، لپ تاپ رو هم با تمام قدرت کوبیدم به دیوار.
    وقتی با سر و صورت خیس از حموم بیرون اومدم عمه هاج و واج وسط اتاق ایستاده بود و به لپ تاپ و مجسمه ی خرد شده نگاه می کرد. خوب بود که از قضیه ی دوربین ها خبر نداشت وگرنه ممکن بود حدس بزنه. خیلی تو این موارد زرنگ بود.
    گوشیمو برداشتم و با عجله از اتاق بیرون رفتم. سعی کردم از جلوی در اتاقشون با بی توجهی رد بشم ولی نمی تونستم جلوی گوشامو بگیرم که صدای خنده هاشونو نشنوه.
    عمه پشت سرم با نگرانی پایین میومد و مدام می پرسید چی شده. یه چیز گفتم که فقط ولم کنه.هر چند که به احتمال نود و نه درصد باور نکرد.
    _حال یکی از دوستام بد شده. داره می میره.
    رفتم بیرون. چند لحظه با بیچارگی تو کوچه قدم زدم.حس می کردم سه هفته وقتمو تلف کردم. شاید هم تمام عمرم رو تلف کرده بودم بدون اینکه خبر داشته باشم یه رابطه ی واقعی چه جوریه.در نهایت شماره ی آرشو گرفتم.
    _هنوزم دخترا خونت هستن؟


    نوشته: Y.B

  • 93

  • 35




  • نظرات:
    •   جان.کوچولو
    • 1 ماه
      • 1

    • فقط آخرش.


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 5

    • قشنگ مینویسی.کارتو بلدی.هرچند زیاد سکسی نبود ولی من لایکت کردم.


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 4

    • قشنگ بود ، هم موضوع و هم نگارش .
      از جایی که گفتی ((عمه پشت سرم با نگرانی پایین میومد)) به بعد ، هجو نویسی بود . میشد فقط با یه جمله زیبا و غمگین تمومش کرد .
      البته نظر شخصیه منه


    •   PESAR.PIR
    • 1 ماه
      • 1

    • افرین.خوشمان امد


    •   Dariush_gh
    • 1 ماه
      • 1

    • پشمام
      کاربرد درست ادبیات در داستان سکسی


    •   shureshy
    • 1 ماه
      • 2

    • عالی بوووووووووووووددددددد حال کردم


    •   sashaarian
    • 1 ماه
      • 1

    • رفتی پیش آرش ، بغل همون رژ مزخرفه :)


    •   Aliii67
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی عالی


    •   Erorr.king
    • 1 ماه
      • 2

    • حاجی خیلی قشنگ مینویسی;بازم بنویس حال کردم با دست خطت


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 4

    • خوب


      تا حدودی ادبی نوشتی و زیبا شده فقط یک جا از اون حالت ادبی به حالت لاشی تبدیل شده بود که به نظرم باید با دقت بیشتری بنوسی، مثلا:
      اما جنس نگاه من طور دیگه‌ای بود، نه اینکه اصلا به کردنش فکر نمی‌کردم...
      این کلمه‌ی "کردنش" به هچ وجه با کل متن همخونی نداره. از کلمه سکس یا همخوابی استفاده میکردی بهتر میشد. در کل لایک و موفق باشی. سکسی‌تر بنویس.


      هاکـُکا


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب بود ؛ کم پیش میاد اینجا اینجوری داستان بنویسن ؛ حتی غلط تایپی هم نداشتی ؛ اولین باره که میبینم کسی فحش نداده ؛ کاش دیگران بخونن وبفهمن که چجوری باید بنویسن ؛ ادامه بدی بهتر هم میشه ؛ قبلا هم نوشته بودی ؟
      موفق باشی


    •   sys_625
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود آفرین


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانت با اینکه تمام و کمال نبود ولی بازم قشنگ بود.سبک نگارشت خوبه سعی کن هر روز بهتر بشی.موفق باشی


    •   kooos.topol
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود . من ک خیییییلی خوشم اومد بازم بنویس ... خیلی باحال بود .


    •   mamadkaraji
    • 1 ماه
      • 2

    • سخت تونستم داستانت رو پیش ببرم
      نمیدونم چرا احساس میکردم برای من روون نبود خوندنش
      در هرصورت ممنونم ازت


    •   Watcher
    • 1 ماه
      • 2

    • باز خوبه ارش بوده وگرنه مجبور بودی یه کف دستی مشتی بزنی


    •   Emperatoorxxx
    • 1 ماه
      • 2

    • بهترین کارت تماس با آرش بود.آفرین خرچنگ


    •   جقیی
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود
      لایک


    •   Adtenos35
    • 1 ماه
      • 1

    • دیس هشتم
      خو ،خوشوم نیومد ،والسلام .


    •   souldee
    • 1 ماه
      • 1

    • کیرم تو خاطرات کسشری که با خوندن داستانت زنده شد.ولی دمت گرم❤عالی نوشتی


    •   shahvanii139797
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود مرسی


    •   zamankhan400
    • 1 ماه
      • 1

    • متوسط بود


    •   Niusha_sh
    • 1 ماه
      • 1

    • صادقانه میگم اولش برام تکراری بود چون تو رمان خوندم ولی بعدش خوب بود و متنوع...!ممنون از دستات بابت نوشتنش


    •   Agent24
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی خوب بود


    •   zanposhmikhama
    • 1 ماه
      • 2

    • اولین لایکی ک تو سایت زدم تقدیم تو باد


    •   شب_گرد_تنها
    • 1 ماه
      • 1

    • سکسی نبود ولی لیاقت یه لایک رو داری


    •   خرس.وحشی
    • 1 ماه
      • 1

    • دس خوش واقعا زیبا بود


    •   Different man
    • 1 ماه
      • 3

    • معرکه بود


      حسش کردم واقعا


      لایک 49 تقدیمت (love)


    •   romanticman
    • 1 ماه
      • 1

    • سعی کن داستان‌های طولانی تری بنویسی حیفه قلمت بیکار باشه واقعا حال نمودیم


    •   romanticman
    • 1 ماه
      • 1

    • سعی کن داستان‌های طولانی تری بنویسی حیفه قلمت بیکار باشه واقعا حال نمودیم


    •   teen...wolf
    • 1 ماه
      • 1

    • نوشتنت خوبه ولی جاکش بودنت رو مخه....


    •   deledivone
    • 1 ماه
      • 1

    • 20 بود، عالی، بازم بنویس


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه
      • 2

    • یه آدم سالم و پاک دل تو خونه ش دوربین میزاره اونم داخل اتاقها.
      همراه با احترامم قهرمان داستانت یه جاکش دل چرکینه حتی اگه خودت باشی


    •   غیوررر
    • 1 ماه
      • 1

    • غصه نخوررررر زیادچون همونم براسه ماه بیشترنمیخواستی بعدش زنگ میزدی به آرش بازمیگفتی دخترنیست دوروبرت


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 3

    • این خیلی خوب بود .خیلی بیشتر از خوب حتی
      لایک 57 تقدیم بهت
      قلم ک خوب باشه از اول تا آخر داستان رو یک نفس میخونی
      همه رو خوندم و هاج و واج موندم اون خونه با پنجره شکسته و لپتاپ داغون و کت چرم ک صدای خنده دختره توی گوشم زنگ میزد !
      امیدوارم باز بخونم ازت


    •   Naz10100
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانت خیلی خوب بود مرسی


    •   Ebi.chocholkhor
    • 1 ماه
      • 1

    • خوشبخت ترییییییییین مرد دنیا تویییی!!!!
      شانس آوردی فهمیدی و باهاش ازدواج نکردی و
      نرفتی سر خونه زندگیتون و بعدش شک‌کنی و دوربین یا گوشی بزاری و متوجه بشی که خانمت ، عشقت ، جونت ، مادر بچت ، نشسته و با دوسپسره سابقش داره تصویری سکس میکنه یا صوتی و قربون صدقه کیرش میره و حتی اونی که کیرت رو بزور ساک میزنه به دوست پسرش یا عشق قدیمیش داره میگه : نریز آبتو توی دستمال ، بده من بخورم !!!!!!!!!!!!!!!!!!


    •   Eros
    • 1 ماه
      • 1

    • كه چقدر خوب بود...


    •   بده.بکنیم.دعاکنیم
    • 1 ماه
      • 1

    • نظرات منفی در داستان شما جائی برای انتشار ندارند.
      خوب بودن رو باید بیان کرد.
      واقعاً که عالی بود اما کاش ادامه داشت


    •   YBYB
    • 1 ماه
      • 4

    • ممنون از همه ی نظرات.


    •   SEXI_GIRL75
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • بینهایت زیباس منتظریم


    •   fazi20
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • کلا گیجم الان خخ ینی قشنگ وسط قصه ام انگار قشنگ تو همه لحظه ها بودم تا حالا داستانی بهم همچین حسی نداده بود حتی داستانایی که از این داستان هم قویتر بودن موفق باشی خیلی دوستش داشتم عالی بود


    •   JimzZz
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • بقیه ی داستان پس چیشد!


    •   nima7718
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • قشنگ بود ادامه بده (clap)


    •   Clay0098
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • لایک۷۸ تقدیم شما
      فکر میکنم کسی پیدا شد که از نویسنده های متوسط سایت... سر و گردنی بالاتر باشه
      قصد بی احترامی یا دادن اعتبار ندارم(که در جایگاهش نیستم اما این داستان رو تو چهارچوب روایی خودش تا اینجا جز بهترین ها میدونم
      یاد ‌برش محشر از مودب پور در گندم افتادم
      منظور همون مودب پور اهل فن هست نه اون شخصیت عامه پسند....
      منتظر کارهای بعدی با فضاسازی بهتر،توصیف قویتر و دادن قوام سنگین تر به شخصیت ها هستم
      لایک??


    •   Peyman0918
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • واقعا خوشم اومد


    •   Adtenos35
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • کاش میشد بهت چندتا دیس داد


    •   YBYB
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • چند تا دیس؟ (hypnotized) آخه چرا؟
      فکر کنم اگه بی غیرتی و محارم و خیانت و ..می نوشتم کمتر دیس می گرفتم. بیخود نیست که سایت از این چرت و پرتا پر شده.سلیقه ی بعضی ها در همین حده.
      در هر صورت من آدم انتقاد پذیری هستم.بهتر نیست به جای چند تا دیس دادن یه دیس بدی و علتشو بگی؟


    •   Hana95
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • یه پسر سال پایینی داریم کلا سه چهار با دیدمش یه بارم اندازه چهار ثانیه تو چشای هم زل زدیم!ازش خوش میاد موقر و سنگینه!من که یخم از یکی تعریف کنم خیلیه!دوست دارم بهش پیشنهاد بدم یه حماقت محض!من متنفرم از حماقت ... نمیدونم نهایتا باید چیکار کنم!حس میکنم فرشته است!!!!


    •   fredmveii
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • YB YB:
      داستانت خیلی خوب بود...خیلی خوشم اومد


    •   Fuker_man228
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • دمت گرم داداش قشنگ بود ادامه بده


    •   Fuker_man228
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • دمت گرم داداش قشنگ بود ادامه بده


    •   Fuker_man228
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • دمت گرم داداش قشنگ بود ادامه بده


    •   Marjan_topool
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • بهترین داستانای بیغیرتی و سکسی در تل گرا م
      Irancuckold98


    •   Eros
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • من اينو دوباره خوندم! و كاش ميشد كه بيشتر از يك بار لايك كرد.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو