سکس باستانی (۳ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    این داستان نسبت به دوقسمت قبلی طولانی تر اما با سکس کمتر هست و بیشتر برای پایان بردن داستان نوشته شده.امیدوارم لذت ببرید.


    خروشیدن در شهر مرده همچنان ادامه داشت.خاک آلوده به خون در تکاپو بود و غوغا میکرد،آسمان به زمین و زمین به آسمان می‌خروشید.آسمان با گرد برخاسته از زمین،به داغ ایران؛سیاه‌پوش شده بود.
    پیرمردی بر روی میدان اصلی بازارگاه،در حالی که تکه چرمی را سر نیزه کرده و در هوا تکان میداد؛ایستاده بود.فریاد میزد:«آیا جادوپرستان بر ما چیره شده‌اند؟ننگ بر ما!گروه گروه فرزندان خود را به کشتارگاه ماردوش فرستادیم تا دو روزی بیش در این مملکت ستم زده نفس بکشیم.ننگ بر ما که رسم نیاکان را از یاد بردیم و پوستین سکوت بر سر کشیدیم.ننگ بر ما که پادشاهی را از جمشید،پسر تهمورث دیو بند گرفتیم و به دنبال شاهی بهتر؛به دیوانه‌ای دادیم که اهریمن بر شانه‌هایش بوسه زد.ننگ بر ما اگر بیش از این خود را تباه کنیم...»
    نگاهی به مردم جمع شده دور خودش کرد و ادامه داد:«بجنگید...پایداری کنید که فرزندم قارن را به دنبال پسر آبتین در البرز فرستاده‌ام.فراریان زندان ضحاک را گرد هم آورده.حال که ضحاک گریخته به آسانی وارد شهر می‌شوند...پایداری کنید؛درود بر شرفتان.»


    در همین هنگام؛سپاه کوچکی متشکل از دویست و دو نفر؛از دروازه‌های شهر عبور کردند.جلودار آنها مردی بود؛با پوست شیر بر تن.فریدونی بود که ضحاک در خواب دیده بود.
    فریدون در انتظار جنگی سهمگین بود اما عشق را یافت؛امید مردمی خاموش را یافت که،کاوه در پیش؛به سویش پیش می‌رفتند.
    از اسب به پایین آمد.رو به سه نفر از سپاهیانش کرد و به سرعت گفت:«شاپور!نستوه!مردمتان از زاگرس را همراه ببرید و از تمیشه تا شیرخوان بتازید؛اگر به راستی ضحاک گریخته باشد،باید بتوانید او و سربازانش را پیدا کنید...قارن!تو همراه من باش؛باید شهرناز و ارنواز را پیدا کنیم و از شبستان ضحاک بیرون بیاوریم...شاید بدانند ضحاک به کجا گریخته.»




    در زندان زیرزمینی ضحاک اما؛وضع دیگری حاکم بود.نه زندانیان و نه زندان‌بانان؛هیچ یک خبر از آنچه در روی زمین می‌گذشت نداشتند.


    صدای نفس نفس زدن عمیق و بلند مردانه با ناله و جیغ درآمیخته بود.در یکی از دالان‌های تاریک‌تر زندان تاریک؛زندان‌بان پیر دخترک ترسیده را لخت کرده بود و تن گم شده در تاریکی‌اش را می‌نگریست که آشکارا می‌لرزید.لرزشی که منشأ آن نم سرد دالان نبود.
    گرگ که بره را تنها گیر آورده بود،در دل زوزه می‌کشید.
    به سمت دختر گام برداشت؛گامی که صدایش در زندان میپیچید و دل دختر را دوچندان لرزان می‌کرد.
    دختر به ازای هر گام مرد،ده گام نه که صد گام عقب می‌رفت.زمان زیادی به این حال نگذشت که دختر به دیواره سنگی و خراشنده چسبید و زندانبان به او رسیده بود.خود را در چشمان قهوه‌ای دختر نگریست و لبخند گشادی زد تا بتواند کراهت صورت و سیرتش را در چشمان دخترک ببیند.
    با صدایی که بار سنگین شهوت سبک را به دوش میکشید گفت:«باید برای شاه ضحاک آماده‌ات کنم.نگران نباش؛خوب یاد خواهی گرفت؛همانطور که من زبان شما را به این خوبی یاد گرفتم؛فقط کافی است خودت بخواهی.»


    سپس لبخندش بیش از آنچه به نظر می‌آمد ممکن است،روی صورتش پهن شد.با زبانی که برای دختر ناآشنا بود چیزی را با صدای بلند فریاد زد.دو سرباز که چهره مردم نیزه‌وران را داشتند،نیزه به دست داخل شدند.
    زندانبان پیر دندانهای یک درمیان و زردش را بیرون انداخت و گفت:«اینجا موجودات نادر و زیبایی چون تو را به مرگ تهدید نمیکنیم.فقط میخواهیم بین بد و بدتر انتخاب کنند.من یا هر سه ما؟»


    دختر جز هق هق گریه،پاسخی نتوانست بدهد.
    مرد گفت:«به نظر می‌آید دختر بخردی باشی و بخرد در این مهلکه،من را انتخاب می‌کند.»
    سپس بنا کرد به دست کشیدن بین پاهای دختر.هرچند که زمان میگذشت،دستش بالا‌تر می‌رفت و سطح بیشتری را پوشش می‌داد.
    پوششی که کم کم روی کس دختر متمرکز میشد.صدای هق هق دختر کم کم داشت خفه می‌شد‌.خفقانی که شاید حاصل راه گم کردن آه در سینه‌ای بود که حال داشت با دست دیگر مرد مالیده میشد.
    مرد در کسری از ثانیه کمربندش را باز کرد.سربازان نظاره گر فشرده شدن گلوی دختر و فشردنش به دیوار بودند.
    زندانبان پیر با اندک توانی که در بازوانش بود؛رانهای دختر را گرفت و در حالی که پشتش را به دیوار چسبانده بود؛بالا داد.
    سعی میکرد کیر راست شده‌اش را روی کس دختر تنظیم کند؛از فرط شمار بالا پایین شدن‌های دختر و ساییده شدنش به دیوار زمخت و زبر زندان؛خون از طریق زخم‌هایی به بیرون راه یافت.
    پیرمرد به صورت زیبای دختر نگاهی کرد.در حالی که زیبایی‌اش را تحسین می‌کرد؛در یک آن کیرش را با فشار وارد کرد.
    سوزشی جان سوز در جان دختر برافروخته شد و درد بود که به مغزش نفیر میکشید‌.جیغ بلندی زد و چندباره،اشک از چشمانش جاری شد.
    پیرمرد بی توجه به خون روی کیرش که در تاریکی گم شده بود،تلمبه زدن را آغاز کرد.با هر تلمبه؛تن دختر را با سنگینی‌اش به دیوار سخت،سخت میفشرد‌.


    دو سرباز به دیدن پرش و‌جنبش زانوان دخترانی که به آنجا برده میشدند عادت داشتند.با هر ضربه پیرمرد،زانوی خمیده دختر به بالا می‌جهید.
    دختر همچنان وسیله‌ای بود برای ادغام کردن ناله و گریه.
    زمان اندکی که گذشت پیرمرد تمام توانش را در بازوی راستش دمید و پای چپ دختر را بالا تر گرفت.با دست چپش شروع به ضربه زدن به صورت اشک‌بار دختر کرد.معتقد بود این کار باعث پذیرش وضعیت در دختر می‌شود.
    تلمبه های مرد تندتر شده بود و پاهای دختر از هم بازتر.ساق پای سفید دختر را بالا گرفته بود و در حال تلمبه زدن های مکرر؛لب‌های سیاهش را به ساق سفید دختر می‌کشید.
    لذت پیرمرد داشت به اوج می‌رسید.سرعتش را بالا برد؛درد دخترک بیشتر شده بود.نفس‌های کشدار و عمیق پیرمرد به نفس‌های صدادار بلندی بدل شده بود که با نعره زدن؛یک دقیقه فاصله داشت.
    در همین هنگام،در دالان با صدای مهیبی از لولا کنده شد.
    مردی تند و چالاک در حالی که دو خنجر را عمود به پایین در دست گرفته بود،با سرعتی باورنکردنی فاصله خود را تا سربازان منتظر طی کرد.پیش از آنکه آن دو واکنش نشان دهند؛دستانش را از هم باز کرده بود و چرخ زنان؛گلوی هر دو را با برشی دقیق و شصت درجه برید.با اولین پاشش خون از رگ‌های بریده،در حالی که دو سرباز نگون بخت زنده زنده سرپا جان می‌دادند؛به سمت زندانبان پیر حرکت کرد.
    پیرمرد دختر را زمین انداخته بود و داشت کمربندش را محکم میکرد که یک خنجر بر بازویش،برشی مستقیم ایجاد کرد.
    جنگاور سیاه‌پوش به سرعت چرخی روی پای خود زد و خنجر را سرعتی داد.پیش از آنکه خنجر را در قلب زندانبان فرو کند؛صدایی او را متوقف کرد:«قارن!»
    فریدون پوست شیر بر تن و گرزگاوسر به دست در ورودی دالان ظاهر شد:«هان ای مهتر کامجوی،اگر کام دل خواهی آرام جوی.آخرین شخص زنده دستگاه ضحاک را لازم داریم.باید بدانیم ماردوش به کجا گریخته.»
    قارن آرام شد.نفس عمیقی کشید؛در حالی که خشمش را فرو میداد؛سرش را پایین انداخت.
    زندانبان در حالی که زخمش را میفشرد با سرعت خود را به فریدون رساند و جلوی او زانو زد.دست پر خونش را بالا برد و امان خواست:«التماست میکنم به احترام آن روز که تهمورث دیوبند به دیوها امان داد؛امانم بده.هرچه بخواهی به تو میگویم.»
    فریدون بی توجه به او؛به دختری مینگریست که سعی میکرد تن خود را در تاریکی گوشه دالان مخفی کند.فریدون چشمانش را از تن دختر دزدید و بلند صدا زد:«شهرناز!ارنواز»


    دو شاهدخت زندانی ضحاک که حال پا به اواخر میانسالی گذاشته بودند؛جامه به دست و بی هیچ سوالی داخل شدند و به سمت دختر حرکت کردند.


    فریدون رو به زندانبان کرد و گفت:«تکلیف تو را مردم روشن میکنند.حال به من بگو ضحاک به کجا گریخته تا حسن نیتت را به همین مردم نشان دهی.»
    زندانبان با بغض؛سریع و کوتاه پاسخ داد:«هند!او به هند گریخت.»
    قارن که تا آن لحظه ساکت بود خطاب به فریدون گفت:«حکما بعد از هند به دژ اصلی‌اش در شام می‌رود و با تجدید قوا برای انتقام لشکر میکشد.باید پیش از او دژ را تسخیر کنیم...تنها مسئله پیش رو؛دروازه دژ است که تا بسته باشد کسی نمیتواند آنرا پیدا کند.»
    سپس خنجرش را رو به چهره ترسیده زندانبان گرفت تا از او درباره در دژ بپرسد که صدای رها شدن تیر از چله کمان در تمام زندان شنیده شد.تیر در سینه زندانبان فرو رفت و درد او را پیچان به زمین انداخت.
    فریدون و قارن هر دو با تعجب به سمت ورودی دالان برگشتند.در اندک نور ورودی به زندان،به سختی چهره کماندار را تشخیص دادند.فریدون نام او را فریاد زد:«شاپور!»
    شاپور از خشم دستی به سبیلش کشید:«آمده‌ام به عهدم وفا کنم.شیدوش و شیروی را گماردم تا به جای من به تمیشه بروند»
    قارن خنجرهایش را از پشت ساعدش بیرون آورد و آماده حمله شد که با علامت دست فریدون؛آنها را به جای اولشان بازگرداند.
    شاپور خود را به زندانبان رساند و در چهره پر درد او دقیق شد.گفت:«من همان کسی هستم که با اولین پسری که برای ضحاک بردی،در یک محبس بودم.بعد از اینکه کار ضحاک با او تمام شد او را نیز به مطبخ آوردی تا از مغز من و او برای ماران ضحاک خوراک طبخ کنند.»
    زندانبان که دیگر ترسی از مرگ نداست و خودرا مرده میدید گفت:«یاوه میگویی؟پس چرا الآن اینجایی؟»
    شاپور با خشم گفت:«ارمایل و گرمایل.نام دو آشپز تازی دربار ضحاک بود.آنها روزی یک نفر را از مرگ نجات میدادند و فقط یک مغز را با مغز گوسفند مخلوط میکردند تا ماران ضحاک را فریب دهند.نجات یتفته را نیز به زاگرس فراری میدادند.خواستند آن پسر را بجای من نجات دهند که حاضر به زنده ماندن نشد.فقط به خاطرکاری که ضحاک و شما با او کردید.وقتی از این زندان بیرون میرفتم؛سوگند خوردم که تو را خواهم کشت.»


    فریدون دست روی شانه شاپور گذاشت و گفت:«اما ما باید طبق قانون کیانی تهمورث عمل کنیم.طبق این قانون مردم باید...»
    شاپور حرف او را با پس زدن دستش قطع کرد:«فریدون.من و تمام مردم زاگرس که همگی نحات یافته از این زندانیم،تا کنون برایت شمشیر زدیم.و نیز خواهیم زد.اما بدان گاهی برای اجرای قانون باید قانون را دور زد.»


    فریدون با ناراحتی و تاسف سری تکان داد و پاکشان،قدمی عقب رفت.قارن به او نزدیک شد و پرسید:«اگر او را بکشد،راه ورود به دژ را نخواهیم فهمید...»
    فریدون آهی کشید و گفت:«راه ورود به دژ را با همین گرز گاوسر از درون دیوار باز میکنیم.»
    لحظاتی بعد؛صدای فریاد زندانبان در کل زندان طنین انداز شد..




    پرندگان بر فراز شهر پرواز میکردند.آتش به یاد جمشید به جان هیزمها افتاده بود.فریدون در میدان اصلی شهر ایستاده و هلهله مردم را نظاره میکرد.یک طرف مردم شاهجوی بودند و یک طرف سپاه.
    گویا کل جهان آنجا بودند.هر دهانی بی جنبش از خود میپرسید آیا دوران ضحاک به پایان رسیده؟


    فریدون در حالی که اشک در چشم و تکه چرم پاره‌ای در دست داشت با صدایی رسا لب به سخن گشود:«سپاس از جهاندار هر دو جهان و از یزدان پیروزگر که داند که دیوبند نیای من است،آبتین پدرم و جمشید عمویم.
    ای ایرانیان!ببینید که دست سرنوشت چه سرشتی نوشت و این را نیز بدانید که سرنوشت در مورد من ننوشت که در مورد شما مردم نوشت.چه کسی فکرش را میکرد قاتل فرزند دیوبند؛از تکه چرم پاره پشت پای یک آهنگر شکست بخورد؟به راستی که مردی و مردانگی،آهنگر و نیساری نمیشناسد.باید بوسه زد بر این تکه چرم،بر این درفش؛بر این اخترکاویان؛که توانست این مردم را متحد کند.»
    سپس گوهری که از گاو برمایه که بزرگش کرده بود و خود به ضرب گرز ضحاک کشته بود یادگار داشت؛به تکه چرم آویخت.
    چرم شروع به دست به دست شدن کرد و هر کس گوهری به آن می افزود.
    فریدون رو به سپاهش کرد و ادامه داد:«ای پهلوانان گرد؛که شما را جهانی بباید سپرد.بدانید که به یاری یزدان امروز آن روزی است که در تقدیری نوشته شده که خودمان آن را رقم خواهیم زد.کین روی کین انباشته شد و حال این شمشیر است که در قلاف به جوش آمده.پس شمشیرهایتان را از سجن قلاف آزاد کنید و بر اهریمن بتازید.جنگ بزرگ ما را فرا میخواند،شمشیر جان را با که با کین و خشم آبدیده کردید برکشید که حال وقت شکار اژدهاست!»


    نوشته‌: Y.m

  • 66

  • 3




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 4

    • کاش ی ضحاک رو میذاشتی برا مردم میموند (biggrin) (dash)


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • لاولی گرل...من دخل چندانی توی داستان نداشتم..کاش کامنتای زیر قسمت اولو میخوندی
      میخواست با دختر و پسر مردم نخوابه


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • Oberyn_marttel ممنون از نظرت امیدوارم خوشت اومده باشه


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 8

    • دوست عزیز بسیار زیبا بود اما زود تمومش کردی و مقدار متن در هر قسمت کم بود کاش بیشتر تاریخی بنویسی و یا همین داستان رو با نامی دیگر ادامه بدی..........


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 3

    • شاه ایکس عزیز!داستانهای دیگه‌ای در همین دنیای داستانی که ساختم؛با اسمهای دیگه منتشر میکنم...هرچند که ایده‌هاشون هنوز خام هستن.
      اما خب سکسی نوشتن به نظرم یه مقدار سخت هست چون یکسری کلمات نمیتونن کنار یکسری کلمات بیان و زیاد استفاده کردنشون گند میزنه به فضاسازیهای همچین داستانی...یکی دیگه از دلایل کوتاهی هر قسمت این بود که درصد خلوص بخشای سکس پایین نیاد و اینکه داستان در هنم تنیدگیش رو در عین استقلال هر قسمت حفظ کنه.
      ممنون از نظرت


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • میتی عزیزم!بالاخره از نلظر خارجی نسبیت به ناظر داخلی تبدیل شدی و یچیزی گفتی...داستان اون پسره مشخص شد توی ابن قسمت.شاپور همون هم سلولیش بود.بعد از اینکه ضحاک پسره رو آره؛پسره و شاپور رو میارن که سر ببرن و مغزشونو به مارا بدن.
      چنان بد که هر شب دو مرد جوان/چه کهتر چه از تخمه پهلوان//بکشتی و مغزش بپرداختی/مرآن اژدها را خورش ساختی


      اما دوتا از آشپزا ینفر رو هر شب فراری میدادن و جای مغز اون مغز گوسفند قاطی غذا میزدن که مارا نفهمن.قرار میشه پسره که کم سال تر بوده رو فراری بدن اما پسره که بهش تجاوز شده و دیگه راضی به زندگی نیست حاضر میشه بمیره و شاپور بیاد بیرون...شاپور و بقیه فراریا هم توی زاگرس شروع به زندگی میکنن که اخر سر با فریدون اشنا میشن و بقیه ماجرا.
      کنون کُرد زین تخمه دارد نژاد/ز آباد ناید به دل برش یاد.
      توجه میکردی اشاره کرده بودم.
      ولی خب نمیتونستم خیلی از خودم داستانو عوض کنم...


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 5

    • درمورد برش شصت درجه
      گلویی که با زاویه بین پنجاه و‌پنج تا هفتادوپنج بریده میشه؛بیشترین سرعت ضربه زدن واسه اون برشه و کشنده ترین برش هم در این زاویه انجام میشه که هیچ جوره نمیشه کاریش کرد..برش نود درجه هم بهترین حالت برای نمردنه


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • ن آقا ماستمالی چیه...تو که پایه خودکشی هم هستی؛یه تیغ جراحی شماره بیست و دو وردار یه زخم با زاویه ای که گفتم بزن؛یه زخم هم با زاویه نود درجه بزن؛بعد ببین بخیه زدن کدومشون راحته توی بیمارستان و تعداد بخیه رو هم ببین


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه
      • 3


    • خسته نباشی دلاور
      بزن زنگو (rose) (rose)



    •   mamali888
    • 1 ماه
      • 2

    • چرا اینجا تمومش کردی ؟
      میشد سرنوشت ضحاک رو تا اخر بنویسی .
      فردوسی تمام سعیش براین بود ک تا سرحد توان ازکلمات فارسی استفاده کنه ، البته شما هم ب خوبی اینکار رو انجام دادی ولی اوردن کلماتی مثل سجن ک معادل فارسیش اتفاقا خیلی هم گوش آشناست زیاد جالب ب نظر نمیاد، اگه اشتباه نکنم تو قسمت اول هم از همین کلمه استفاده کردی
      منتظر داستانهای بعدیت هستم


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 4

    • R.renger22 عزیز
      توی اصل داستان اصلا ضحاک کشته هم نمیشه.وقتی فریدون گرز رو بالا میبره تا سرش رو بشکافه؛سروش ایزدی که برای زرتشتی ها حکم جبرئیل مسلمانها رو داره میاد و فرمان میده که دست نگهداره اگر نه با کشتن ضحاک چرخه خشونت ادامه پیدا میکنه.
      از همین رو همون طور که ضحاک خواب دیده بود؛کشان کشان تا البرز برده میشه و در جایی که کسی نمیدونه؛فریدون اون رو به بند میکشه


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 3

    • Mamali888 عزیز
      بخشهایی که پتانسیل به بار کشیدن صحنه‌های سکسی رو داشتن اینجا تموم میشن
      ضحاک هم با یک پایان باز همونطور که خواب دید شکست میخوره.
      درمورد فارسی بودن کلمات؛فردوسی از روی عمد اینکار رو کرده بود تا به قول خودش عجم رو زنده کنه...هدف من چیز دیگه بود.و مسئله بعدی اینکه اون کجا و من کجا.واقعا دایره واژگان فردوسی لازمه تآ بتونه بدون تکراری شدن یک کلمه؛کاملا فارسی بنویسه


    •   doki-kar balad
    • 1 ماه
      • 3

    • لایک 21
      بیشتر بنویس
      هر قسمت رو
      ممنون از اینکه وقت گذاشتی و قدردان زحماتت موفق باشی دوست عزیز


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 2

    • مثل دو قسمت قبلی قشنگ بود..دوست دارم ادامه بدی نوشتن داستان رو توی شهوانی..


    •   Taha8116
    • 1 ماه
      • 2

    • خیلی خوب بود:)
      از این داستانا بیش باد


    •   Koshti.pars
    • 1 ماه
      • 2

    • سلام
      بسی آفرین به شما
      دمت گرم خیلی خوب بود ادامه بده یکم زود تموم کردی کاش یه جور ادامه میدادی
      با تشکر


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 2

    • یذره گُنگ بودنشو میذارم بحساب نداشتن اطلاعات عربی،اما یه سوال برام پیش اومد که مگه تازی ها کار خوبی برای ایرانیا انجام دادن که مثلاً یکی از دونفرو نجات میدادن؟


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 2

    • این تازی ها حواسمو پرت کردن نوشتم اطلاعات عربی ،منظورم اطلاعات ادبیاتی بود (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • لایک۲۵ و مثه همیشع عالی.
      یکی دوتا توپوق نگارشی داشتی که اونم تو داستان خوبت به چشم نمیاد موفق باشی؛


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 1

    • Doki_karbalad ممنون از نظر لطفت.
      Mha عزیز توی فکرش هستم
      طاها جان ممنونم ازت
      Koshti.pars عزیز به پایان آمد این دفتر؛حکایت...
      سعید جان خیلی ممنون ازت


      Gayaneh جان!خیلی ها فکر میکنن فردوسی فاشیست و ضد تازی بوده.تازی زو به مردم قوم تی عرب زبان میگن مثل رازی که به مردم ری گفته میشه‌..و فردوسی توی این داستان نشونمون میده که هر قوم خوب و بد داره.
      ضحاک فقط از تازیها در دستگاه خودش استفاده میکرد که این دو نفر که فردوسی ازشون بعنوان دو گرانمایه مرد پارسا یاد میکنه؛یک کار انسانی انجام میدن.


      حمید جان واقعا بخاطر اون توپوقها متاسفم چون وقتی ویرایش کردم ذهنم همون چیزی که به نظرش نوشته بود رو میخوند و تا امروز متوجهشون نشدم.


    •   Sina.jooni
    • 1 ماه
      • 1

    • دهنت سرویس.نشستی شاهنامه رو خوندی تا این چیزا بنویسی.اما خدایی خوب بود تنها چیزی که فکر نمیکردم از تو شاهنامه بشه در اورد همین بود.تخیلاتت عالیه.ادامه بده ولی کیرم دهنت از شاهنامه ننویس از کتاب های یونانیا بنویس


    •   Farzinx57
    • 1 ماه
      • 1

    • دوست عزيز،سبك نوشتنتون خيلي خوبه،ولي ميتونه بهتر هم باشه و منتظر داستانهاي بعدي شما ميمونم.مشخصه كه روي داستانت خيلي كار كردي و تحقيق روش انجام دادي براي همين باورپذيريش بالاست.اميدوارم موفق باشي ?


    •   Miki_j
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بووووود (clap)


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 1

    • تمام باورام راجب ضحاک و ابهتش به فنا رفت...


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 1

    • لایک ۴۱
      در هر صورت دوست داشتم داستانت رو حالا هر کی هر چی دوست داره بگه


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • سینا جان!من قبلتر از اینها شاهنامه و منابع فردوسی و اوستا و...رو خوندم
      قسمت یک و دو داستان قاطعانه در اوستا میاد که در کامنتهای قسمت اول با ریشه اسم و... توضیح دادم


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 1

    • Farzinx57 و miki عزیز خوشحالم که خوشت اومده


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • Ice_flower عزیز
      خوشحالم که خوشت اومده....امیدوارم یه باور جدید و دقیقتر نسبت به ضحاک به دست آورده باشی


    •   daei1670
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود...


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 0

    • من یه نگاه اجمالی انداختم...چون این نوع نگارش سلیقی من نیست...فقط یه چیزی ناهماهنگ بود تو همون نگاه اجمالی... تلمبه به این متن نمیخوره عزیز...
      موفق باشی


    •   moh.1208
    • 1 ماه
      • 0

    • ادامه ی داستان فریدون ضحاک راپیداکردوتحویل مردم دادمردم هم تا تونستن کردنش حتی زنان هم کیرمصصنوعی بسته وکردنش وانقدر کردنش که کون ضحاک جرخورد ومرد واووکون جرخورده اش را در کوهی گزاشتندتا عبرت برای بقیه شود


    •   _Azi_
    • 1 ماه
      • 0

    • عالی بود مرسی


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته
      • 1

    • هر سه قسمت داستان شما رو خوندم یکم برام گیج کننده بود
      خسته نباشید


    •   Clay0098
    • 4 هفته
      • 1

    • دومین داستان خوب این هفته بود که منو مجبور کرد در موردش بنویسم.
      دوست عزیز شما قلم عالی و پخته ای دارید.شخصیت ها خوب درومده بود و دیالوگ ها پخته بود.
      فضا سازی میتونست بهتر باشه اما خرده ای نیست چون درک میکنم وقت کمه.
      تو علایم نگارشیتون مشکلاتی بود مثل استفاده اشتباه از نقطه و ویرگول که اصلا ایرادی نداره
      میتونست دیالوگ ها سنگین تر هم باشن که خب بازم درک میکنم که چرا روان تر جلو رفتید(باید مخاطب عام بفهمشون)


      اینکه جواب دوستان رو میدید ارزش داره حتا جواب افرادی که سعی دارن غیر مستقیم کارت رو بی ارزش جلوه بدن....


      چرا تا حالا داستانتون رو نخوندم؟ قطعا کم سعادت بودم(اصلا هواسم نبود)
      یه نکته: افرادی هستند که اکانت های فیک دارن و به داستانت حمله کردند(سه چهار تا اکانت مال یه نفره)
      بنابر ازت خواهش میکنم تو بازی لایک و دیسلایک نیفتی
      شاید خیلی ها متوجه نشن اما من به دلایلی خیلی خوب این نکته رو میدونم و به یکی دو نفرم این موضوع رو گفتم
      به هر حال حسادت همیشه هست،بی انصافی همیشه هست ولی یادتون باشه مخاطب شما اگه یک نفرم باشه ارزشش بیش از هزاران تعریف و تمجید الکی و از روی اجباره
      لایک طلایی تقدیم شما که این هنه زحمت کشیدید
      خواهشا بازم بنویسید


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • مرجان جان ممنونم از نظرت


      Clay0098
      متشکرم از نظرت...واقعیتش کار با نقطه ویرگول و ویرگول رو بلد نیستم خیلی،خیلی هم در بندش نبودم....درمورد زمان نوشتن خوشحالم که متوجه شدید؛یکی اینکه نمیخوام برای عام طولانی باشه؛دوم اینکه چند وقته سر فیلمبرداری و صدابرداری یه کار از ساعت هشت صبح تا ده یازده شب درگیرم...از اون تایم به بعد هم یه انیمیشن تبلیغاتی میسازم تا صبح....اگه برسم چارتا مسابقه تو چارتا رشته مختلف شرکت میکنم یا یه فیزیکی میخونم یا چارتا کار آزمایشگاهی میکنم؛نتیجتا تایم فراغت خیلی کمی که دارم رو گاه گاه به این کار اختصاص میدم.
      در مورد داستانها هم این اولین داستان کامل من بود؛دومی هم به اسم آخرین سکس زمین آپ شد که اونم یه ژانر جدید داره.اما خب داستان بعدی که از من منتشر بشه مسلما بازخورد خوبی به این شکل نداره و به نوعی خاطره هست و چون ذهنم در موردش دخیل نبوده پیشبینی میکنم بازخوردهای منفیش رو.
      درمورد افراد چند اکانتی هم؛متوجهش شدم؛اما از جایی که توی ایران زندگی کردم و بزرگ شدم؛عادت دارم و جواب هر کدوم رو مثل شخص جدا و با نیش و کنایه های خودش دادم...برای لایک و کامنت هم نمینویسم که این کار یکی دو نفر بخواد جلوم رو از نوشتن بگیره...من بخاطر پول مجبور شدم نوشتن رو تجربی یاد بگیرم و فقط انتقاد مخرب کسی من رو میکوبه؛که به اندازه من کاغذ رو بخاطر هدف بزرگتر از علاقه سیاه کرده باشه؛که من از یکسری منتقد نما جز آثار چهارتا سرچ توی نت برای بحث کردن چیزی ندیدم...که خب خود حرف مشخص میکنه با کی صحبت میکنم.به قول همین فریدون سپاس از جهاندار هر دو جهان.


      به هر حال ممنونم از نظرتون لطف کردین


    •   Clay0098
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • نویسنده عزیز نقد شما بر نظر بنده حقیر نشون از معرفت و سطح سوادتون داره(منظور تحصیلات بی ارزش یا کم ارزش اکادمیک نیست)
      در مورد خاطره هم: هیج نگرانی نیست گاهی ادم باید مستعار کار کنه، گاهی باید خودش باشه و با فریادهاش،طنز هاش و ... خود زنی کنه و از اون درد پاک بشه و روحش ارتقا پیدا کنه.پس از فحاشی ها؛ ملالی نیست
      در مورد کارتون: خوشحالم مشغول هستید و موثر،و خوشحالتر که تو این سن و سال فضای فکریتون ۵۰ سال جلوتره و تو لایه های ادبی پرورش پیدا کرده
      در مورد لایک و دیس و اون یه جمله پخته اخرتون هم سبسته باید گفت: درسته اما
      دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد


      باید دوری کرد و از خطرات دور بود
      گاهی دشمنی ها خیلی مسخرست اما به هر حال اثر منفی داره
      بازم مخلصم
      در پناه خدا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو