سکس با برادر زاده از روی دلسوزی

    عرض ادب و خسته نباشید خدمت کاربران غیور شهوانی


    داستان من محتوای در اون حد سکسی نداره و درباره فامیل هم هست ، پس اگه علاقه ندارید نخونیدش .


    راستش من یه آدمی هستم که به شدت زندگی منطقی دارم و برا هر چیزی شدیدا بر انداز میکنم تمام جوانب رو و برا همین سختی هایی هم کشیدم که در بعضی از مواقع از قلبم پیروی نکردم و نزاشتم احساسی برخورد کنم .


    درباره رابطه با جنس مخالف هم همینطور بوده ، وقتی میدیدم که ته کار باید کات کنیم و اینجور هم طبق معمول دختر بیشتر آسیب میبینه ( البته منظورم دختر های با شخصیت و خانوم هست نه این به اصطلاح جنده ها ) تصمیم میگرفتم اصلا وارد رابطه ای نشم . البیته برا تست سعی کردم تو تلگرام با یکی دو نفر دوست شم که بعد از تست کردن دیدم واقعا کار مزخرفیه و قیدش زدم .


    خلاصه اوضاع به همین منوال گذشت ، من یه برادر زاده دارم که تقریبا یه سال از خودم کوچیکتره ، یعنی من 23 سال و اون 22 سال سن داره ( اسم من سیاوش و اسم اون نهال هست )


    ما چون سنمون بهم نزدیک بود زیاد درد و دل میکردیم و اون کاملا بر خلاف من وارد رابطه های زیادی شده بود و طبیعتا غم و غصه و شادی انواع حس ها رو تجربه کرده بود .


    بعد از چند سال من چند ماه پیش یه ماشین دست دوم خریدم که کمک دستم باشه و از راه مسافرکشی هم هزینه هام اوکی شه ، و گهگاهی هم با دوستان یا همین نهال خانوم میرفتیم تاب خوری و به اصطلاح کص چرخ .


    دو سه ماه پیش اتفاقی تو مسیر که داشتیم میومدیم بحث رابطه و دوستی و اینا باز شد که من بهش گفتم اهل این داستانا نیستم و اینا ، که یهو دیدم رفت تو فکر گفتم چی شده ؟! گفت یه سوال دارم ولی نمیدونم درسته ازت بپرسم یا نه !


    گفتم والا تو تمام مسائل زندگیت به من گفتی ، حالا از چی خجالت میکشی ؟! ( راستش چون حتی مسائلی مثل پریود شدناشم قبلا بهم گفته بود اصلا فکرم سمت چیزی که میخواست بگه نرفت و بیشتر فکر کردم رازی چیزی هست )


    یهو بهم گفت خب تو الان تقریبا 6-7 سالی میشه که به بلوغ رسیدی ، پس نیاز های جنسیت چطور برورده میکنی ؟! من اول جا خوردم ولی خب چون نمیخواستم بخاطر سوالش ناراحت شه گفتم کار خاصی نمیکنم ، بعد باز پرسید که یه لبخند بهش زدم و گفتم بهتره بحث نکنیم ، دوتا آبمیوه گرفتیم خوردیم و بردمش خونه .


    گذشت تا چند وقت دیگه که من طبق عادت رفته بودم یه سر بهش بزنم ( چون اومده بود تهران برا دانشگاه و خونه دانشجویی گرفته بود ) دیدم هی میاد پیشم و رفتارش عجیبه و اینا ، منم فکر کردم میخواد مسخره بازی چیزی دراره که یه لیوان آب بغل دستم بود پاشیدم بهش ، یهو خودش و جمع و جور کرد و رفت تو اتاقش .


    منم نیدونستم ناراحت شده ، نشستم جلو تلوزیون به فیلم دیدن که یهو دیدم با یه تاب و شلوارک اومد جلو من و اشک از چشماش میومد پایین میگفت نمیبینی چند وقته چقد بهت نزدیکم ، نمیبینی چقد دوستت دارم ، من بخاطر تو دوست پسرم کنار گذاشتم که فقط با تو باشم و اشک میریختااااااااا .


    [ منم تو همین حین که داشت اینا رو میگفت داشتم فکر میکردم که من هم قدم عادیه ( 180 ) هم باشگا نمیرم ، هم کاری نکردم قبلش که مخش زده باشم ، آخه این چرا اینجور چیزا رو میگه بهم . ]


    باز ادامه داد صحبت کردن که آخه تو مگه آدم نیستی ، هر کسی یه نیازایی داری ، تو چطور انقد بی توجهی و بازم گریه میکرد ، منم دلم براش سوخت گفتم ناراحت نباش عزیزم بیا بغلم ، یه 10 دقه فقط گریه میکرد و لباس منم کامل خیس کرده بود .


    بعد چند لحظه یهو گفت تو رو خدا فقط یبار بدن من ببین که مشکلی ندارم و چقد میتونم خوشحالت کنم ، اگه ناراحت شدی دیگه اینکار نمیکنیم ، تا این حرفا رو زد برق سه فاز از سر من پرید ، یهو پا شدم وایسادم گفتم بهش داداش آدم بزرگترین نعمتیه که یه آدم داره ، اونوقت من بیام به دخترش تجاوز کنم ؟؟ من چطور میتونم به اعتماد داداشم سو استفاده کنم و رفتم تو اتاق .


    حالا ما که رفتیم تو اتاق اول بدبختی بود ، شیطون رفته بود تو جلو ما و انواع و اقسام فکرا اومده بود تو ذهنم ، دیدم اینطو نیشه ، لباسام درودم که برم یه دوش آب سرد بگیرم .


    خونه ای که گرفته بود برا اینکه دانشجویی بود یه جور بود که از هر دو طرف در محوطه حموم باز میشد ( یجا بود که بعد از دوش گرفتن حوله و اینا رو اونجا میزاشتن و خشک میکردن خودشون بعد میرفتن تو خونه ) ولی خب چون خونوادش نمیخواستن با غریبه هم خونه بشه کل اون ساختمون رو گرفته بودن و طبیعتا هر دو طرفش دست خودش بود ، من که از این اتاق رفتم تو اون محوطه که برم دوش بگیرم ، یهو دیدم لخت اومد جلوم و شروع کرد که قسم دادن و اینا و منم هی میگفتم نه ! بعد یه لحظه با یه حالت مظلوم که اشک از چشماش میریخت میگفت لااقل بزا من فقط تو رو ارضا کنم ، قول میدم هیچ کار دیگه ای نکنیم .


    خیلی سعی کردم مقاومت کنم ولی هم چون جفتمون لخت روبرو هم بودیم هم دلم میسوخت هم شهوتم دیگه داشت دیوونم میکرد واقعا شل شدم دیگه ، دید دیگه چیزی نگفتم اومد اول کیرم گرفت تو دستش و یکم مالیدش ، یه بوسم کرد به لبام که سرم بردم عقب چون باعث میشد حس خیانت به امانت کنم ، کیرم کم کم داشت راست میشد ( تقریبا 16-17 سانتی میشه فکر میکنم )


    نشستم رو سکوی بغل حموم و نشست رو زانو هاش و شروع کرد به مالیدن کیرم چند لحظه بعد شروع کرد تو دهنش بالا و پایینش کنه ، من اولین بارم بود که حتی پایین تنه یه دختر از نزدیک لخت میدیدم حالا فکر کنید داشت برام کیرم میخورد .


    واقعا لذت میبردم ولی از طرفی هم حس خوبی به قضیه نداشتم ، تقریبا بعد 6-7 دقیقه آبم داشت میومد که بهش گفتم و اونم سینه هاش اورد جلو تا بریزه روش ، من چندشم میشد ولی گویا اون لذت میبرد .


    خیلی دلم میخواست وجدانم اجازه میداد تا بتونم کمکش کنم و اونم ارضا کنم ( با مالیدن و اینا نه سکس و دخول ) ولی متاسفانه نتونستم .


    بعدش بهش گفتم ازین به بعد همدیگه رو نبینیم بهتره ، دوشم گرفتم و اومدم خونه خودم و الان بعد چند ماه نه خبری ازش دارم و نه تماسی گرفتیم با هم .


    پایان ...!
    نوشته: سالار

  • 3

  • 27




  • نظرات:
    •   Sss007arak
    • 6 ماه،3 هفته
      • 2

    • آقا من کسخلم و این کسشرارو باور کردم
      دوستان خواهشا شما هم باور کنین
      همه فامیلاشون عجیب حشری هستن
      ما نسلمون ایراد داره فامیلامون هیش ج ن د ه و حشری نیستن


    •   j.j.buffon
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • اولش کلی گفتی با کلاسی و مودبی و کوسشر

      من خودم عمو ام . برادر زاده از خون خوده آدمه یکی از شیرین ترین موجودات کره ی زمینه . من باورم نمیشه واقعا کسی به ناموس خودش دست دراز کنه.


    •   king250
    • 6 ماه،3 هفته
      • 2

    • یعنی فقط می تونم کیر عمو جانی را برای دهنت کونت و همه سوراخهای جانبی درخواست کنم
      واقعا کیر تو شعورت


    •   Lownely
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • کیرم تو این داستان یا ب استلاح خاطرت...اوبی


    •   bache_shomal
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • دمت گرم خیلی مردی
      دخترا فک میکنن هرچی بخوان باید بهش برسن


    •   Samsolosin76
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • کیرم کس زنت بی ناموس
      در ضمن داستانتم کس شعر بود
      خدا شفات بده


    •   ناصر39
    • 6 ماه،3 هفته
      • 2

    • پارادوکس در داستان موج میزنه - دخترها معمولا به چنین آدمی هایی به چشم حامی و وبردار نگاه می کنند - لذا دو حالت بیشتر وجو نداره - یا نویسنده داستان بیمار روانی هست -یا برادر زاده محترم ! - در هر دو صورت لطف کنید و جمع کنید این بساط سکس از روی دلسوزی رو !


    •   Mohsensexi640
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • لباستو درودی یا سرودی یا درآوردی . من کلی کس وکون کردم ندیدم یکیش بیاد التماش کنه که منو بکن . کسشعر سرودی ها


    •   PayamSE
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • با این منطق روح هگل و ارسطو رو شاد کردی، احتمالا نهال برادری هم داشته باشه،بیا و دلسوزانه کار او را هم راه بنداز که یه وقت به تبعیض متهم نشی. اونم برادرزاده ست دیگه.


    •   Blackhorse
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • چرا شیطون تو جلد ما نمیره؟


    •   Khshyr
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • والا من درک نمیکنم بنظرم اشتباه کردی


    •   Gankr koy
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • برو دکتر کیرم تو خودتو داستانتو،برادرزادهت،خلاصه همه چی زاده ت،
      حالم به هم خورد.


    •   مهتی_پاشنه_طلا
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • خره با این منطق کیریت نباید هیچ کاری بکنی ، بخوری میرینی، بخوابی بیدار میشی، کس و شعر بنویسی کس و شعر دونت پاره میشه ، ریدی بچه جان ، شما برو همون جقت رو بزن خیلی هم عالی، دیگه اینجا هم نیا ، سیکتیر کن لانتوری گوزو نکبت . انتر


    •   Mittycommon
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • ادمین کوووونی داستاناتو دو گروه کن واقعی و تخیلی . تا این کص کشا نیان تخیلاتشونو بزارن تو داستان های واقعی


    •   Hernak20
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • شماره برادر زادتو بده عزیزم حسابی سیراز کیرش میکنم اصن نگران نباش جنده گی رو پاس کرده


    •   خوشگلخانم
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • گوه


    •   kmhdymk
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • 1-توکه باداداشت دعوا میکنی چرادرموردبچش کصتان مینویسی 2-عنوان داستان واقعی: سکس بابرادرزاده ازسر کون سوزی


    •   amooo...soli
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • اخه کونی الان فاز فردین جردونگیو قدرت کنترل ورداشتی؟
      اخه چق نما تو سگ ماده با چادرم بیاد جلوت حشری میشی میکنیش بعد یه دختر بیاد التماس کنه منو بکن توام مقاومت کنی ها کونی جم کح بابا جقتو بزن جق منش


    •   nima02114
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • منم مظلوم بشم بگم دیگه ننویس


    •   mr.kir.bandari
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • شما چرا اينجوري هستين، خوبه بنده خدا ميگه باهم همسنيم و باهم بزرگ شديم و باهم گشتيم، خب تو شرايطش قرار گرفته پيش اومده و ديگه هم نميبينتش كه چيزي پيش نياد، خوبه مث اكثر داستانا نگفت چشم دنبالش بود و هنوزم ميكنم ،من باورش ميكنم


    •   NASOOT
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • دلسوزش بودی یه چک میزدی دم گوشش نه که وا بدی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو