سکس با بهترین بابای دنیا

    این داستان واقعیت ندارد
    اگر محارم دوست ندارید نخونيد اسمش هم جوری انتخاب شده که کاملا این موضوع رو ميرسونه کسانی که به این موضوع علاقه مند نیستن این صفحه رو ترک کنن ونخونن


    دلم نمی خواست بیدار شم دوست نداشتم به ساعت نگاه کنم انگار ميترسيدم که ببینم ساعت 7 شده دلم واسه یه ذره بیشتر خوابیدن با عقلم یکی به دو میکرد یکی از چشمامو نیمه باز کردمو به ساعت نگاه کردم 6:55 با یه اووف زیر لب پاشدم و به یه روز لعنتی دیگه که خواب شیرین صبحگاهیمو ازم گرفت بود لعنت فرستادم نشستم لبه تخت خودمو تو آيينه رو به روم نگاه کردم موهای بلند ژولیده چشمای پف کرده از جام بلند شدم و به سمت حموم حرکت کردم میدونستم که بابا خونه نیست همیشه این موقع صبح واسه ورزش از خونه بیرون میرفت ...شونه هامو به هم نزدیک کردم و با قوسی که به بدنم دادم اجازه دادم لباس خواب سفید و تقریبا گشادم از تنم بيوفته ...زیر دوش بودم داشتم از فرود اومدن قطره های داغ آب روی پوست تنم لذت میبردم که بابا به در حموم کوبید +دلسا دخترم صبحانه آمادست عزیزم _ الان میام باباجون ...سعی کردم پروسه حموم کردنو تندتر کنم بلاخره تموم شد حوله رو دور تنم پيچيدم یه خورده از سینه های خوش فرمم از بالاي حوله مشخص بود به اندام سکسی خودم با لبخند تحسین برانگیزی نگاه میکردم که احساس کردم اگه یکم دیگه طولش بدم حتما کلاسمو از دست ميدم... اومدم بیرون نشستم سر میز صبحانه _ به به دست بهترین بابای دنیا درد نکنه +نوش جونت عزیزم ...تند تند صبحانه رو خوردم پاشدم رفتم سمت بابا خم شم گونه ش رو بوسیدم _ بابایی من رفتم + صبرکن دوش بگیرم برسونمت _نه خودم ميرم کلاسم دیر میشه +دختر هنوز یک ساعت مونده به کلاست تا تو آماده شی منم آماده ام پرنسس _ باشه پس پرنس خوشتيپ پس بجنب ... نمیدونم چرا به بابا گفتم پرنس مسلما باید اون پادشاه ميبود وای ولش کن دلسا بجنب که دیرت شد همينجور که توی راه رو به سمت اتاقم میرفتم حوله رو در آوردم وارد اتاق که شدم بابا رو تو آیینه ی کمدم که روبه روی در اتاق بود دیدم داشت از توی حال منو نگاه میکرد ناخودآگاه سريع پشت سرمو نگاه کردم بابا فورا رفت توی اتاقشو درو محکم بهم کوبید صدای در باعث شد چشمامو محکم به هم فشار بدم ...سعی کردم خودمو آروم کنم و به خودم توضیح بدم که اون یه اتفاق بود خجالت نکش و فراموشش کن آماده شدم و منتظر نشستم بابا از اتاقش اومد بیرون خشم و استرس رو توی چهرش میشد دید چیزی نگفت و فقط اشاره کرد که بريم اون لحظه تو مظلوم ترین حالت خودم بودم تو ماشین هیچ حرفی بينمون ردوبدل نشد توی دانشگاه این موضوع رو تقريبا فراموش کرده بودم و درگیر حرف با بچه ها و درس شده بودم وقتی خدافظي کردمو به سمت خونه حرکت کردم یاد اتفاق صبح افتادم دوست نداشتم با بابا روبه رو بشم یه خورده خجالت ميکشيدم اما تصمیم گرفتم این موضوع رو همینجا فراموش کنم و انقد بهش پروبال ندم وارد خونه شدم و مثل همیشه با بابا سلام و احوال پرسی کردم و یه لبخند پهن و گشاد بهش تحویل دادم که کاملا با حال درونیم متناقض بود ...بابا هم سعی کرد تحویلم بگیره و خوب جوابم رو بده نهارو خوردیم و هرکس رفت توی اتاق خودش این روال زندگی همیشگی مون بود خسته بودمو خوابم برد ساعت حدودا 4 عصر بود که بیدار شدم از اتاق بیرون رفتم بابا روی صندلی اتاق کارش نشسته بود و داشت با تلفن صحبت میکرد +آقای مقدم من بیشتر از این نمیتونم منتظر بمونم ازتون میخوام که زودتر تیزر تبلیغاتی رو آماده کنید وگرنه مجبور میشم کارو به یه شرکت دیگه واگذار کنم رفتم نشستم روی پاش و خودمو توی بغلش جا کردم هنوز بین خوابو بیداری بودم سرمو فرو بردم تو گودی گردن بابا و آروم گفتم بابا بغلم کن بابا با بی حوصلگی دستشو دور کمرم انداخت بغلم کرد صدای قلبش بهترین موسیقی زنده دنیا بود تلفنش تموم شد +دلسا دخترم اگه بازم خوابت میاد پاشو برو تو تختت _ نه بابا ...به همین جمله اکتفا کردم و داشتم از گرمای بدنش لذت میبردم یکم دیگه تو بغلش موندم تا کم کم کاملا خواب از چشمام خدافظي کرد یه لحظه یاد اتفاق صبح افتادم زود از بغل بابا بیرون اومدمو شوکه نشستم روی پاش یه لحظه یه چیز کمی سفت زيرم حس کردم زود پاشدم یه برآمدگی و کمی خیسی روی شلوار خاکستری و پارچه ای بابا دیدم میدونستم اون چيه هول شدم حس کردم صورتم داغ شد بابا زود صندلی چرخدارش رو به سمت میز کشید و پاهاش زیر میز قرار گرفت و نگاه منو از برآمدگی روی شلوارش برداشت نمیدونستم چی باید بگم یا چه عکس العملی نشون بدم بابا گفت + چيزه من یه خورده کار دارم ب ب باید به کارام برسم ...گردن و گوشاش قرمز و رگ گردنش متورم شده بود گفتم _ خ خ خب من ميرم که ب ب به کارتون برسید کاریم داشتید ت تو اتاقمم...فورا اومدم بیرون و درو محکم بستم نفسم بالا نميومد قلبم با شدت می تپید یعنی بابا واسه من اونجوري شده بود??چه اتفاقی افتاد??قدرت هضم این اتفاق رو نداشتم نمیدونستم ناراحتم یا عصبانی اصلا من اجازه داشتم از دست بهترین بابای دنیا عصبانی بشم ?هنگ کرده بودم رفتم داخل حموم لباسام رو در آوردم و آب سرد و باز کردم تا شاید یکم از حرارت بدنم کم شه و عقلم بیاد سرجاش انقد هول بودم که حوله م رو نیاورده بودم نميدوسنتم بابا رو صدا بزنم که بیاره برام یا نه اصلا آمادگی رویارویی با بابا رو نداشتم و از طرفی نمیخواستم ريسک کنم و لخت برم بیرون شاید باز با بابا مواجه میشدم سرگردون در حال فکر کردن بودم و تو آیینه ی رختکن حموم خودمو نگاه میکردم قطره های آب رو پوست تنم مونده بود و بخاطر نور لامپ پوست سفيد بدنمو جذاب تر کرده بود دلو زدم به دریا و در حموم و باز کردم چندبار آروم بابا رو صدا زدم فهمیدم بابا داخل حال نیست خیالم راحت شد و آومدم بیرون سریع اطرافمو نگاه کردم دیدم نیست دویدم سمت اتاقم و زود رفتم داخل و دروبستم یه آه از سر آسودگی کشیدم و خیالم راحت شد که بابا منو ندید یهو میخکوب شدم بابا تو اتاق پشت میز تحريرم نشسته بود و سرخ شده بود داشت زمينو نگاه میکرد یه جیغ کوتاه کشیدم و حوله ی روی تخت رو گرفتم جلوی خودم گفتم بابا شما اینجا چيکار میکنید با لحن خیلی جدي گفت دلسا دخترم تو چرا اینجوری تو خونه میگردی این چه وضعشه اینجا مگه جزیره لختی هاس گفتم آخه من...اجازه نداد ادامه حرفمو بزنم و گفت من ميرم بیرون شام بگیرم منتظر حرف من نشد و از اتاق بیرون رفت از صدای در خونه متوجه شدم که رفته خیلی عصبی بودم هم از دست خودم هم از دست بابا تند تند وسط اتاق راه میرفتم و دستامو تو هوا تکون میدادم و ميگفتم اون اومده منو نصیحت میکنه ولی خودش کيرش شق شده بود و شلوارشم خیس بود آره من اشتباه کردم اما اتفاق بود آره اتفاق بود ولی اتفاق يبار ميوفته اما تو دوباره اشتباهتو تکرار کردی دلسا خیلی بیشعوری خیلی لطفا آدم باش آدم... همینجوری تند تند راه ميرفتمو با خودم حرف میزدم که بابا برگشت ساکت شدمو زود لباسامو پوشیدم و رفتم تو تختم نمیخواستم شام بخورم یعنی نميتونستم بابا در زد +دلسا بیا شام بخور دخترم ...ازش خیلی دلخور و عصبانی بودم اما این لحن مهربونش دلمو میبرد اما آخه اون چجوری ??خب دلسا تقصیر خودت بود اون الان مجرده نباید اونجوري جلوش ظاهر میشدی نه بازم دلیل نمیشه که بابا اونجوري بشه باز داشتم با خودم بحث میکردم که بابا دوباره صدام زد+ دخترم میشه بیام داخل?با خنده گفت +الان که لخت نیستی? حرصم گرفت گفتم بابا شما بخورید من گرسنم نیست دیگه منتظر اجازه من نشد و درو باز کرد اومد داخل +پاشو دختر لوس پاشو شام بخوریم معذرت میخوام بابت همه چی...یکم معذب شدم که بابا داره ازم عذرخواهی میکنه آخه خیلی دوسش داشتم گفتم نه بابا اینجوری نگو تقصیر من بود+ خب دیگه دخترم تمومش کن پاشو بريم شام آشتی کنونه ...پاشدم رفتیم تو حال دوتا پیتزا بود نشستیم بابا لوسم میکرد و خودش پیتزا رو ميذاشت دهنم انقد خندوندم که چندلحظه ای اون اتفاقات رو فراموش کردم سیر شده بودم همونجور که نشسته بودم به عقب خم شدم و روی مبل دراز کشیدم بابا گفت پاشو غذات هنوز تموم نشده گفتم نمیخورم دیگه بابا سیر شدم گفت نمیشه باز کن دهنتو خم شد روم گفت بخور منم دهنمو باز نميکردم بابا شروع کرد به قلقلک دادنم +یا باید بخوری یا تا صبح قلقلکت میدم _ بااااشهههههه ميخورممم ...بابا کاملا خم شده بود روم پیتزا رو گذاشت تو دهنم یه گاز زدم دیدم بابا صورتش جدی شد و دیگه نميخنده یه چیزی رو روی کسم حس کردم یه چیز سفت چشمای بابا خمار بود گوشه لبمو که سس مالیده شده بودمو آروم با شصتش پاک کرد دوباره بدنم داغ شد دوباره نفسم بند اومد ولی این بار فرار نکردم چون بابا روم بود چند ثانیه تو اون حالت بودیم که بابا پاشد منم نشستم یه لیوان آب ریخت و زود سرکشید و لیوان و محکم کوبید روی میز سکوت حکم فرما بود بابا پاشد رفت توی اتاقش....توي تختم هی تکون میخوردم آروم نداشتم یه چیزی داشت اتيشم میزد ناخوداگاه دستمو بردم توشورتم کسم داغو خیس بود زود دستمو بیرون کشیدم و سعی کردم بخوابم ....با افتادن نور خورشید روی صورتم بیدار شدم بابا خونه نبود دوش گرفتم و برگشتم تو اتاقم لباسامو پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه صبحانه رو من آماده کردم بابا اومد سعی کرد خودشو خوشحال نشون بده اما نبود بعد یه دوش کوتاه اومد سر میز... صبحانه رو که خوردیم مشغول خوندن روزنامه شد بابا عادت داشت که همیشه سرتیتر خبرهارو ميخوند یه حسی منو کشوند سمت بابا میخواستم باز خوشحال باشه مثل قبل میخواستم بخنده و پرهیجان باشه دوتا پاهامو گذاشتم دو طرف صندلي و نشستم روی پاش ...نشستنم باعث شد روزنامه رو برداره و منو نگاه کنه بهم لبخند زد گفتم بابا راستی تیزر تبليغاتي آماده شد? بابا دستاشو دور کمرم حقله کرد و منو یکم بالا تر کشید گفت هنوز نه ولی تو این هفته آماده میشه سفید برفی همینجوری که حرف میزدیم جنبش اون چیز سفت دیشب و باز داشتم حس میکردم با این تفاوت که دوتامون داشتیم بهش بی توجهی میکردیم سعی کردم عکس العملی نشون ندم حالا دیگه کاملا حسش میکردم بابا باز یکم دیگه منو بالا کشید و حالا دقیقا به سوراخ کوچولوی کسم فشار میاورد ولی کلی لباس بین کیر بابا و کس من بود من باز نفسام تند شد ولی همچنان سعی داشتم عادی جلوه بدم بابا منو کمی تکون میداد و هی بالا میکشید ...لذت خجالت ترس استرس حال عجیبی داشتم هم دوسش داشتم هم نه ...از روی پای بابا بلند شدم رفتم سمت اتاقم ...توی راهروی اتاقم بودم که گفتم نهار با شما بابایی ...پشت در اتاق وايساده بودم دستمو گذاشتم رو کسم سعی میکردم حالت کیر بابا رو با انگشتام از روی شلوارم شبیه سازی کنم چندبار همونجوري تکون دادم ولی حالت کیر بابا نميشد اون حالو بهم نميداد لباسمو عوض کردم یه دامن کوتاه که تا دو وجب زیر نافم بود پوشیدم با یه تاپ سفید رکابی بدون سوتین نوک سینه هام قشنگ معلوم بود رفتم توی حال بابا درحال تماشای یه آهنگ عربی بود از ...دوست داشتم دوباره اون حس و تجربه کنم گفتم بابا بیا برقصیم پاشد شروع کردیم سالسا رقصیدن با آهنگ عربی به حالت خنده دارمون و به تناقض رقص و آهنگ می خندیدیم و مسخره بازی در مياورديم چسبیده بودم بهش اما کیر بابا هم خواب بود هم اینکه به کسم نمی رسید و روی نافم قرار گرفته بود به بابا پشت کردم نامحسوس دامنمو یکم کشیدم بالا تا یکم کونم پیدا باشه و شروع کردم لرزوندن کونم آهنگ تموم شد از قصد خم شدم کنترل رو از رو میز بردارم میخواستم بابا کاملا دید بزنه برگشتم سمت بابا دستاشو باز کرد گفت خسته نباشی بیا بغلممم رفتم مثل صبح نشستم رو پاش اما اینبار با کمی تفاوت بابا نوک بينيمو گاز گرفت گفت تو چقد بلايي منم به نشونه خجالت خنديدمو بغلش کردم که بابا دستش و از کمرم سر داد رو باسنم گرفتش تو دستش و فشار داد یه آهنگ دیگه شروع شد همون جوری رو پای بابا به بهانه آهنگ شروع به تکون خوردن کردم با مالیدن کسم به پاها و بدن بابا دنبال کیرش می گشتم ولی حسش نمی کردم یهو متوجه شدم کیر بابا به سمت پاچه شلوارش شق شده هيجانم بالاتر رفت سعی میکردم پاچه شلوار بابا رو با تکون هام رو پاش به سمت بالا حرکت بدم تا شاید بتونم کيرشو حس کنم یهو کیر شق بابا رو رو قسمت داخلی رونم حس کردم آب دهنمو قورت دادم و به شوخيامون ادامه میدادیم اگه کسی اونجا بود اصلا متوجه نمی شد که بین ما داره چه اتفاقی ميوفته و بابا دستش و برد پایین تر و گذاشت رو شورتم چون حرکت دستش تند بود واسه اینکه ماست مالی کنه حرکتشو گفت میخوای ماساژت بدم دلسا?گفتم آره باباجون دوتا دستاشو گذاشت رو کمرم و داشت ماساژ میداد و من همچنان روی پاش نشسته بودمو روبه روش بودم اومد پایین دوتا قاچ کونمو گرفت و از هم باز کرد و فشار داد همینجوری لپ های کونمو ميماليد و از هم باز میکرد چشماي دوتامون خمار شده بود ولی اصرار داشتیم که وانمود کنیم که هیچ اتفاق مهمی درحال افتادن نیست تو حال خودمون بودیم و همینجوری که کونمو ميماليد و راجب شرکت حرف میزدیم زنگ خونه به صدا در اومد پاشدم رفتم سمت آیفون مامان بزرگم بود تو دلم کلی به شانس خودم فحش دادم و ناراحت بودم درو زدم و اومدم پیش بابا گفتم مامان بزرگه بابا پتو رو کشید روی پاش که مامان بزرگ متوجه کیر شق شده ی بابا نشه ....مامان بزرگ اومد بالا و بعد احوال پرسی با بابا مشغول صحبت راجب ازدواج عموی کوچکم شدن شربت و گذاشتم روی میز و گفتم من ميرم تو اتاقم خیلی از دست مامان بزرگم عصبی بودم که اومد و گند زد به حال خوبم داشتم میرفتم که بابا گفت کجا ?و با سرش اشاره کرد که برم تو بغلش انگار فهمیده بود چرا ناراحتم رفتم نشستم کنارش و یکم از پتو رو انداختم رو پای خودم بابا گفت بیا بشین رو پام که مامان بزرگم گفت لوسش ميکنيا حمید که بابام سرشو چسبوند به سینه هام و گفت لوسه باباشه دیگه یکم که جابجا شدم رو پای بابا متوجه لختی کیرش شدم بابا کيرشو زیر پتو درآورده بود یه نگاه به بابا کردم که اون اصلا بهم توجه نکرد اما کیرش تکون خورد وای داشتم ميميردم از خوشحالی استرس و هيجانم هزار برابر شده بود ولی نمیتونستم تکون بخورم جلو مامان بزرگ ولی بین کیر بابا و کس من حالا فقط یه شورت نازک بود و من داغي کیر بابا رو حس میکردم کسم داغ و خیس شده بود دستمو آروم کردم زیر پتو و شورتمو کشیدم کنار و خودمو رو کیر بابا رها کردم بابا یه نفس عمیق کشید و به صحبت با مامان بزرگ ادامه داد دست بابا رو روی کونم حس کردم داشت از زوايه ای ک تو دید مامان بزرگ نبود کونمو ميمالوند دستش و برد زیر شورتم آروم ميماليد انگشتش و روی کسم حس کردم یه لحظه لرزیدم که مامان بزرگ گفت چی شد سردته دلسا?گفتم نه مادر جون خوبه دوباره مشغول صحبت شدن نمیدونم بابا چجوری میتونست انقد خونسرد باشه دستش و روی خط کسم کشید آورد عقب و روی سوراخ کونم نگه داشت احساس کردم آروم آروم داره انگشتشو میکنه توی سوراخ کونم دوست داشتم بلند بگم اخخخ ولی به فشار دادن چشمام به هم اکتفا کردم بابا به فشار دستش اضافه کرد و انگشتشو کاملا فرو کرد تو کونم و نگه داشت یکم دایره ای چرخوندش هیچ لذتی واسم نداشت اما کسم کیر بابا رو کاملا خیس کرده بود یه تکون خوردم که رو کیر بابا یه مانور دادم دوباره نشستم مامان بزرگم خم شد از روی میز یه خیار و هلو برداشت بابا گفت دلسا به منم بی زحمت یه خیار و یه هلوو بده دخترم لحنش بیشتر حشريم کرد دوس نداشتم از رو کیرش بلند شم می ترسیدم نتونم دوباره کسمو رو کیرش تنظیم کنم ولی خم شدم که از رو میز میوه بردارم بابا انگشتشو گذاشت رو سوراخ کسم و تو چند ثانیه یکم مالشش داد وای بهترین حس دنیا بود میوه هارو برداشتم و دادم به بابا خيارو برداشت و تا مامان بزرگ حواسش نبود آورد زیر پتو و بعد شروع کرد به خوردن هلو بلند گفت هلوش تازه و آبداره ....حس کردم خیار و داره از زیر ميماله به کسم سردی خیار یکم ناخوشایند همه جاي خیار و به کسم مالید داشت با اب کسم خيسش میکرد...خيارو گذاشت دم سوراخ کونم واي بابا ميخواست اون خيارو تو کونم جا کنه اوف کاش یه خیار کوچیک تر بهش داده بودم یه خورده خودمو رو کیر بابا تکون دادمو نگران نگاهش کردم اما بابا بهم لبخند زد آروم فشار داد سوراخمو تنگ کردم و و اجازه ندادم بیشتر بره داخل به شدت دردم اومد بابا خیار و کنار گذاشت و شروع کرد به گاییدن کونم با انگشتاش کم کم تعداد انگشتارو بیشتر کرد ...خیار و دوباره گذاشت دم سوراخ کونم اینبار راحت تر رفت تو و درد کمتری داشتم سرش داخل کونم بود و بابا داشت فشارو بیشتر ميکرد حالا یه خیار تقریبا بزرگ کاملا توی کونم بود و بابا داشت آروم جلو عقبش میکرد داشتم لذت میبردم که مامان بزرگم پاشد گفت من برم ديگه بابا گفت کجا? مامان یکم بیشتر پيشمون بمون ...خیار و تا ته فشار داد تو کونم و شورتمو سرجاش درست کرد مامان بزرگم رفت دم در و داشت خدافظي میکرد منم با همون خیار تو کونم و بابا با کیر شقش که یه کوسن گرفته بود جلوش مامان بزرگ و بدرقه کردیم مامان بزرگ که رفت هيچکدوممون چیزی راجب اون اتفاق نگفتیم بابا دراز کشید روی مبل کیرش قشنگ خیمه زد بود تو شلوارکش و بابا دیگه سعی در پنهان کردنش نمی کرد رفتم تو اتاقم شورتمو در اوردم و برگشتم یه آهنگ پلی کردم و شروع کردم به رقصیدن خم شدم و با فشار که به کونم اوردم جلوی چشم بابا خيارو از کونم دادم بیرون آروم آروم این کارو کردم که بابا با لذت به باز شدن و در اومدن خیار از کونم نگاه کنه خیار که افتاد یکم قر دادم و برگشتم سمت بابا چشماش از شهوت قرمز شده بودو خمار رفتم روی شکمش نشستم کيرش دقیقا پشت کونم شق وايساده بود چندبار رفتم عقب و اومدم جلو که کیر بابا از شلوارکش پرید بیرون حالا دوباره اون داغي ناب و داشتم تجربه ميکردم کیر بابا خم شد روی شکمش کسمو به کیر بابا ميماليدم کیر بابا مثل هات داگ که داخل نونه داخل لبه های تپل کسم بود و رو تنه کیرش کسمو جلو عقب میکردم اما بازم چیزی راجب سکس به زبون نمياورديم بابا کيرشو تنظیم کرد روی سوراخ کونم وقتی رفتم عقب سر کیرش رفت داخل چشمامو بستم و یه آه کشیدم بابا فرو کرد تو کونم و شروع شد تلمبه های اروممون بابا داشت برام از ازدواج عمو مجید میگفت و همزمان تو کون دخترش تلمبه میزد یهو بابا چشماشو بست منو از خودش جدا کرد فکر کردم آبش اومده و تموم شد یکم ناراحت شدم که بابا دوباره منو نشوند رو کيرش و بهم فهموند که مثل قبل کسمو بمالم به کیرش از اینکه آبش نیومده بود خوشحال شدم و دوباره مشغول شدم انقد کسمو به کیرش مالوندم که چشمام سفید شد لرزیدم و ارضا شدم همون لحظه آب بابا رو دیدم که فواره زد و ریخت روی تيشرت خودش بيحاله بیحال بودم همونجا خم شدم روی بابا و بغلش کردم ....
    پایان


    نوشته: دلسا

  • 22

  • 17




  • نظرات:
    •   Mrbni77
    • 1 سال،4 ماه
      • 2

    • همینه کم ابی داریم دگ همش حمومین :|


    •   reza7614
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • عالیییییییی


      بازم بنویس قطعا زیبا بود لذت بردم


    •   Ramyar_simple
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • دختری یا مرغابی ک این همه تو ابی


    •   Ramin.ram
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • تخیلات جالبی بود.خوب نوشتی


    •   koohyar.meshki posh
    • 1 سال،4 ماه
      • 5

    • بابات اگه میدونست اینقدر دهن لقی که بیای همه جا بگی کیرشو تو حلقت میکرد


    •   .Ambivalence
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • کاش محارم نبود...اگر اینو فاکتور بگیریم خوب بود،موضوعات دیگه رم امتحان کن


    •   amr_amr_amr
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • داستان عالی بود ولی موضوع افتضاح


    •   alisexy1372
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • عالی نوشته بودی
      رو موضوع های دیگه هم کار کن


    •   ezat33
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • اگرواقعی باشدکه بعیدمینمایددختری زشت وبدقواره که هیچ کس رقبتی به اونداردواردارتباط باکیری که دردسترس دارد(پدرش)میشودحقیقتا"دختران سن بالاکه درخانه میمانندهیچ راه خلاصی ازان وضعیت رامیتوانندداشته باشندراهکاربدهیدانشالله به درگاه باریتعالامقبول بیفتد


    •   illuminati
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • به نظرم خيلي داستان قوي بود
      مرسي كه گفتي حقيقت نداشت و خيلي به دلم نشست
      درود


    •   PAYAMBARAN
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • میگم درسته داستانت واقعی نبود ولی سوال برام پیش اومد .
      تو چه جوری نشسته بودی که بابات میتونست خیار کنه تو کونت ؟ مامان بزرگت کور نبود ؟


    •   Fah7_78
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • قشنگ نوشتي، جذاب و تحريك كننده بود


    •   Danial_dex
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • wtf


    •   _EmiR_HaN
    • 1 سال،4 ماه
      • 1

    • با موضوع مشکلی ندارم ولی هروقت داستان پدر و مادر میخونم اعصابم به هم میریزه
      خوب بود،،،
      ،موفق باشی


    •   Yamiron
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • جالب بود ولی زیاد اب و تاب نداره جذابیتش کم میکنه


    •   mradrenaline17
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • خوب بود


    •   S.alayi.1998
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • تو این سایت کم داستان تخیلاتی مینویسن تو هم زیادش کن


    •   748mohsen13
    • 1 سال،4 ماه
      • 2

    • حالا به راست یا دروغش کاری ندارم ولی اگه اون مادر بزرگه یا نیمده بود یا اینکه جلو اون این کارا رو نمیکردین به واقعیت خیلی نزدیک تر بود،اون قسمت وارد شدن مادر بزرگ وانجام دادن اون کارا جلو مادر بزرگ خیلی داستانت رو خراب کرد،،ولی در کل خوب مینویسی بازم از سکسات با بابات بنویس


    •   hector.gy
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • عالی بود. مرسی
      بازم بنویس


    •   arash_xxxx
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • کپی وترجمه ازداستانهای خارجی..اگه برین توسایت پورن خارجی ازاین داستانها زیاده.خوبم مینویسن.به شرطی که زبان.انگلیسیتون.خوب باشه بتونین خوب ترجمه کنین


    •   a.h.y
    • 10 ماه،2 هفته
      • 1

    • افرین خوب بود
      فقط قسمت خیارش خیلی تخیلی بود
      ادامه بده


    •   badman.pir
    • 7 ماه،1 هفته
      • 0

    • نوشتنت بد نبود ولی مشخصه غیر واقعیه


    •   Shayanxg
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالی نوشتی خیلی خوب بود بازم بنویس
      فقط اون قسمت مادربزرگ دیگه اضافی بود باید یه جور دیگه ای بیانش میکردی جذاب تر میشد (clap) (rose)


    •   behrooz321
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بود موفق باشی


    •   Reza00777
    • 5 ماه
      • 0

    • تخمی


    •   ashkaanm
    • 4 ماه
      • 0

    • نوشته زیبایی بود ..!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو