سکس با دخترخاله و دوستش

    سلام
    اسم من سهيل است 25سال سن دارم يه پسر مودب آرام تميز بطوري كه تو فاميل مامانم اينا من شاه پسر فاميلم همه من سركوب پسرهاشون ميكنن،من يه دخترخاله دارم بنام صنم كه از بچگي دوستش داشتم تابستونا باهم بوديم زهمون بچگي ميخواستم باهش عروسي كنم اما هيچكي جدي نميگرفت فكر ميكردن شوخي ميكنم من صنم خيلي باهم صميمي بوديم با اينكه4،5سال ازم بزرگتر بود اما رابطه خوبي بين ما برقرار بود.
    من2سال بعداز صنم تو دانشگاهي قبول شدم كه صنم هم اونجا درس ميخوند از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم از اينكه هميشه پيشش هستم،براي كارهاي ثبت نام باهم رفتيم دانشگاه كارهاي ثبت نام رو انجام داديم تواين مدت هم صنم من به چندتا از هم اتاقيهش معرفي كرد بعد احوال پرسي تبريك گفتن بهم از همديگه جدا ميشديم با اينكه دخترهاي زيبا و دافي بودن اما چشم من فقط به صنم بود بدون اينكه بهش حسي داشته باشم خلاصه كارهي ثبت نام تمام كرديم برگشتيم بعدازچند روز من به همراه بابا رفتيم يه منزل تو يه آپارتمان كه طبقه اول بود برام اجاره كرد روز بعدش من وسايلام برداشتم رفتم منزل خودم آماده كنم درحين چيدن وسايلا بودم كه صنم زنگ زد گفت كجاي؟ منم جواب دادم كه تنهايي دارم منزلم آماده ميكنم گفت صبركن كه با دوستم ميام كمكت منم اول يه تعارف الكي كردم كه لازم نيست راضي نيستم تو زحمت بيافتيد اينا؛خلاصه بعد20دقيقه ديدم كه آيفون به صدا در اومد جواب دادم ديدم صنمست در باز كردم اومدن بعد پذيرايي من ازشون مشغول كار شديم دوستش زود لباسهش عوض كرد با شلوارك ي تاب اومد كه من دهنم آب افتاد آخه تابحال هيچ دختر غريبه اي جلوم انطوري لباس نپوشيده بود سرگرم كار بوديم كه يه دفعه آيفون زنگ خورد رفتم جواب دادم ديدم كه پليس هست نگو كه همسايه طبقه بالا فكر كرده من اونارو براي سكس آوردم به همين خاطر به پليس زنگ زده بود من داشتم به ماموران توضيح ميدادم كه بابا اين دخارخالمه اينم دوستش كه اومدن بهم تو چيدن لوازم منزل كمك كنن مگه اينا باورشون ميشد؛ شیرین كه از ترس اينكه پليس بگيره ببره مارو خودش خيس كرده بود فقط شانس آوردم بابام اون لحظه بموقع از راه رسيد بيچاره اومده بود كمكم وقتي اومد تو پليس هارو ديد جريان رو پرسيد كه ماموران قبل ازمن بهش جريان گفتن بابام هم در جواب اونا گفت كه اي دختر(صنم)دخترخاله اش هست اون يكي هم من نميشناسم صنم گفت كه دوست منه و براي كمك به سهيل تو چيدن اسباب منزل اومديم كمكش خلاصه جريان حل شد رفت.صنم وشیرین هردو تو خوابگاه بودن فقط شبهاي كه دير از شهرستان ميرسيدن به خوابگاه اگه درش بسته شده بود ميومدن پيش من،جريان از اونجايي شروع شد كه فرجه ها رسيده بود من نرفته بودم خونمون مونده بودم كه تنهايي درس بخونم بعداز چند روز تنهايي يدفعه صداي در اومد رفتم باز كردم ديدم شیرین هست بعداز احوال پرسي اود تو متقابل معمول ازش پذيرايي كردم اونم علت اومدنش تعريف كرد كه چندروز زودتر اومده تو خوابگاه كه درس بخونه نگو گاز خوابگاه قطع شده واينم بخاطر اينكه تو سرما نمونه اومده بود پيشم بعداز كلي حرف زدن رفت لباسهش عوض كرد رفت آشپزخونه تا براي شام چيزي درست كنه طوري لباس پوشيده بود كه كيرم بدجور شق كرده بود تواين مدت چندباري كه با صنم اومد بود بدجوري تو كفش مونده بودم خلاصه شام درست كرد خورديم نشستيم درس خونديدم نزديك ساعت12بود كه من رفتم بخوابم اونم بهم گفت اگه امكان داشته باشه كنار من بخوابه چون از تنهايي خوابيدن ميترسه منم مجبورأ قبول كردم اما تو كونم عروسي بود تو اين فكر بودم چطور ميتونم بحث سكس رو باهاش شروع كنم، نميدونم كي خوابم برد تو خواب بودم كه احساس كردم شلوار و شورتم از كمرم به پايين كشيده شد زير چشمي ديد زدم ديدم كه شیرین كيرم به دست گرفته و آروم بوسش ميكنه منم خودمم به خواب زدم انگار اينكه تو خوابم از چيزي هم خبر ندارم وقتي داشت ساك ميزد حسابي حال كردم يه دفعه حس كردم آبم داره مياد نتونستم كاريكنم همش تو دهن شیرین خالي كردم اونم نامردي نكرد همش خورد ،بعد گفت كاش بيدار بودم اون به اوج لذت ميبردم (اين بگم من اولين كسي بودم كه با شیرین سكس داشتم تا اون موقع با هيچ كسي سكس نداشته)يهو جواب دادم باشه عزيزم به اوج ميرسونمت بيچاره از ترسش نميدونست چي بگه خجالت كشيد پتو رو به سرش كشيد منم رفتم پتورو كنار زدم و شروع به لب گرفتن ازش شدم(اولين سكس منم ازاين شب شروع شد)بعد شروع به خوردن گردن گوشش شدم بعد رفتم سراغ سينه هاش وقتي سوتنش در آوردم دوتا سينه به انازه ليمو جلوم سبز شدم شروع به خوردن سينه هاش كردم با دستم هم داشتم كوسش ميمايلدم صداي آه اوف شیرین من بيشتر حشري ميكرد هي ميگفت كير ميخوام ميخوام امشب من جر بدي عزيزم بعد اينكه رفتم پايين و شروع به خوردن كوسش كردم يه دقيقه نشد كه لرزيد آبش ريخت بيرون ارضا شد بعد چند ثانيه به حالت69شديم اون برام ساك ميزد و منم كوسش ليس ميزدم بعداز چند دقيقه تموم كرديم خواستم بذارم كونش گفت كه تو بخواب من روت ميشينم منم قبول كردم دراز كشيدم اونم اومد رو كيرم بشينه اما بجاي اينكه كيرم بره به كونش خودش كيرم فرستاد تو كوسش يه جيغ بلندي كشيد من داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم كه اين چه كاري كه اين دختر كرده خودش بهم گت كه از كون درد داره نميتونه درد رو تحمل كنه بعدأميده براش پردش برگردونن خلاصه مشغول تلمبه زدن شدم شیرین همش آة اوف ميكرد ميگفت ميخوام جرم بدي بعد از چند دقيقه تلمبه زدن كيرم درآوردم تميز كردم دادم برام ساك بزنه بعد ساك زدن گفتم بچرخ حالا نوبت كونته اما قبول نكرد منم بغلش كردم گردنش خوردم بوسش ميكردم بلاخره مخش زدم تا تو كونش بذارم كيرم كه خشك شده بود رو تو سوراخ كونش تنظيم كردم با يه فشار كلش فرستادم تو سوراخ كونش خودمم زود بغلش كردم كه درنره تا كيرم رفت صداي جيغش بلند شد با يه فشار ديگه تا ته فرستادم تو كونش داشت گريه ميكرد از درد رنج ميكشيد منم بي انصافي كردم با سرعت كارم رو ادامه دادم شیرین هم داشت گريه ميكرد بعد از چند دقيقه براش عادي شد داشت لذت ميبرد اما كونش جر خورده بود آخه داشت خون ازش مي اومد بعد از چند دقيقه تلمبه زدن شیرین ارضا شد منم با تمام فشار آبم تو كونش خالي كردم.
    بعد اون شب شیرین دو روز ديگه پيشم موند و تو اين دو روزلخت كنار هم بوديم فرصت ميكرديم باهم سكس ميكرديم،يه روز صبح صنم از خونه برام يه مقدار غذا و تغذيه مياره از اونجايي كه كليد آپارتمان داشت بدون زنگ زدن مياد داخل من و شیرین كه تو اتاق لخت تو بغل هم خوابيده بويم رو مي بينه و از ماجرا باخبر ميشه؛ تو خواب بودم حس كردم كه يكي داره ساك ميزنه اولش فكر كردم كه شیرین كه باز حشري بودنش گل كرد هبعد چند دقيقه ديدم كه شیرین كنارم خوابيده اما يكي داره ساك ميزنه پاشدم ديدم صنمست از خجالت داشتم آب ميشدم وهم از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم كه صنم داره برام ساك ميزنه آخه تاقبل اون هيچگونه حرف يا عمل سكسي باهم نداشتيم وقتي ازش خواستم تموم كنه گفت چرا به غريبه ها حال ميدي به دخترخالة حال نميدي بلاخره صنم راضيم كرد كه باهش سكس كنم تا اولين تجربه سكسش تجربه كنه اول از اون لبهاي كوچيكش يه لب جانانه ازش گرفتم بعد شروع به خوردن گردن شدم بعدأ تي شرتش همراه با سوتنش درآوردم شروع به خوردن سينه هاي كوچيكش شدم كه صداي آه اوفش بلند شد بعد چند دقيقه شروع بع خوردن كوسش كردم كوس صنم بهتر از مال شیرین بود مشغول خوردن بودم كه صنم از شدت شهوت داد ميزد طوري كه شیرین رو از خواب بلند كرد صنم دوبارمشغول ساك زدن شد منم داشتم كيف ميكردم كه يهو شیرین وارد اتاق شد تا مارو ديد جا خورد من ازش خواستم كه بره بيرون تا ما كارمون بكنيم به ضرور انداختمش بيرون از صنم خواستم كه به پشت بخوابه تا شروع به كردن كونش كنم اما قبول نكرد خواست كه تو كوسش بذارم اما من قبول نكردم گفتم كه تو بعدأ ميخواي ازدواج كني برات دردسر ميشه اينا ،پريد وسط حرفم كه گفت من باتو ازدواج ميكنم بس هرچي من ميگفتم اونم حرف خودش ميزد بلاخره راضي شدم ازش خواستم كه وقتي پردش پاره ميشه خودش كنترل كنه داد نزنه نكنه همسايه ها صداش بشنون دردسر ميشه قبول كرد با يه فشار ناگهاني كيرم تا ته فرستاد داخل كوس صنم از شدت درد لباش گاز ميگرفت آروم آروم شروع به تلمبه زدن شدم طوري كه هم صنم لذت ميبرد هم من بعد چند دقيقه هردومون باهم ارضا شديم صنم ازم خواست كه آبم رو سينه هاش بريزم بعد تموم شدن كارمون از اتاق اومديم بيرون ديديم كه شیرین بساط صبحانه رو آماده كرده خلاصه بعد اون روز تا پايان امتحانات كار ما شده بود سكس كردن هرشب بايد من اين دوتارو ميكردم اما خدايش روزها بهم خوب ميرسيدن غذا و ميوه هاي مقوي بهم ميدادن تا بخورم تا شب جون داشته باشم بعد اتمام دانشگاه صنم وشیرین من همچنان دانشجو بودم كه با صنم ازدواج كرديم و تو منزل دانشجويم دركنارهم زندگي ميكرديم و شیرین هم هراز چند گاهي مهمون مي اومد باهم سكس ميكرديم الان شیرین هم كه ازدواج كرده داراي شوهر هست اما باز باهم سكس داريم البته دركنار صنم؛شیرین الان داراي يه پسره كه به گفته خودش پسرش از من هست ام شوهرش بي خبراست نميدونه كه ماباهم سكس داريم.


    نوشته: سهیل

  • 10

  • 0




  • نظرات:
    •   mehran1346
    • 4 سال،1 ماه
      • None

    • kiram to kose madaret khali band


    •   hastiiii
    • 4 سال،1 ماه
      • None

    • داستانت عزیزم تبلو دروغه اما خوب جالب و حشری کننده هست


    •   kiss2ass
    • 4 سال،1 ماه
      • None

    • با اینا شدیم هفتاد میلیون نفر.خدایا شکرت!


    •   صدای گیتار
    • 4 سال،1 ماه
      • None

    • ع ع ع ع ع ع ع عجب توهمی!


    •   ebiram ebiram
    • 4 سال،1 ماه
      • None

    • به قول دوستمون میبینید با کیا شدیم70 میلیون نفر ولی برو خدا رو شکر کن حوصله ندارم


    •   Amin_Ahwazi
    • 4 سال،1 ماه
      • None

    • کس شعر محض بود


    •   shadow 1
    • 3 سال
      • None

    • اغا طرف داره خودشو خالی میکنه داستانش هم بنظرم خوب بود
      پس لطفا فش ندیدن
      من که پسند کردم فانتزی جالبی بود


    •   Dash.Reza
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • مادر خالی بندت گاییدم عجب تخیپل کیری داری مرتیکه جرقی تو تو روت


    •   rezasex20
    • 3 هفته
      • 0

    • خیلی توهم داشت بد خالی بندی بود.


    •   عنترخان
    • 3 هفته
      • 0

    • افتضاح خالی بستی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو