سکس با دختر همکلاسیم

    با سلام . چند نکته ابتدا بگم: داستان واقعی و مربوط به دهه ۸۰ میشه و اون موقه همه گوشی موبایل نداشتن و اینترنت به صورت کارتی و دیال اپ بود و اوج تکنو لوژی ارتباطی یاهو مسنجر و شبکه اجتماعی کلوپ بود. و سایت سکسی که وجود داشت اویزون اسمش بود که بعد ها پرسنلشو گرفتن و اعدام کردن.
    من اسمم امیره و سال ۸۲ دانشگاه اصفهان قبول شدم و از شهرستان خیلی کوچک رفتم اصفهان. و ترم اول تو خوابگاه زندگی میکردم چون شلوغ بود از ترم دوم با یکی از دوستام خونه گرفتیم و مجردی زندگی میکردیم و درس میخوندیم. روز اولی که رفتیم ثبت نام کنیم همون موقع یه خانمی هم با پدرش اومده بود برا ثبت نام و جلو تر از ما وایستاده بودن و بعد از چند دقیقه پدر دختره برگشت و بهم گفت چه رشته ای هستین من گفتم شهرسازی و مرده هم گفت دختر منم همین رشته است و ارزوی موفقیت کرد. نگاه دخترش کردم دیدم خیلی نظرمو جلب نکرد منم بی اهمیت کنارش رد شدم و بهش خیلی دقت نکردم. کلاس ها که شروع شد نمیدونم چرا شاید به خاطر اشنایی روز اول همیشه بیشتر هوای اونو داشتم و گاهی تو کلاس که دیر میومد براش جا خالی میکردم و گاهی سلام علیک و حال و احوال پرسی. از ترم دوم که درسا تخصصی تر و عملی تر شدن و استادا میومدن میگفتن باید گروه تشکیل بدین صمیمیت بچه ها بیشتر شد و هر کسی دنبال هم گروهی میگشت.یه روز عصر بعد کلاسام تنها داشتم از خیابون دانشگاه مهندسی میگذشتم(کسایی که دانشگاه اصفهان بودن میدونن خیلی بزرگه و خود محوطش خیابون و کوچه و منازل مسکونی و ... داره) دیدم همون خانم که دیگه فامیلشو می دونستم رو روبروم دیدم و گفتم سلام خانم صابری و یه کم پیش هم وایستادیم و از درس و تمرینا حرف زدیم و از گروه بندی درس معماری و من گفتم که هنوز هم گروهی پیدا نکردم و اونم گفت من از گروهم راضی نیستم اگه بشه با هم هم گروه بشیم و با یکی از دوستاش گفتم باشه .
    فردا اسامی گروهو دادیم به استاد و شروع کردیم با هم کار کردن و خلاصه بیشتر اشنا شدن و یواش یواش از خانواده ها حرف زدیم و از اینکه کدوم شهریم و بعد ها دیگه به اسم همو زدا می زدیم به من میگفتن اقا امیر و منم گلسا خانم و مرجان خانم صداشون میکردم. خانم های خیلی شوخ و شاد و پر انرژی. اردیبهشت همون سال یه اتوبوس از دانشگاه میرفت تهران برا نمایشگاه کتاب که من و گلسا هم ثبت نام کردیم و شب از اصفهان حرکت میکرد. منم ساعت ۷ عصر رفتم جلو خوابگاهشون و با هم رفتیم پیش اتوبوس . دیدیم همه جفتی اومده بودن . موقع حرکت پیش هم نشستیم و بعد یه ساعت اتوبوس اهنگ گذاشت و همه شروع کردن به دست زدن و خوندن و بعضی پسرا یه کم رقصیدن . بعد کلی بزن و برقص همه خسته گرفتیم یه کم بخوابیم. ساعت ۶ صبح چشممو باز کردم دیدم سر گلسا افتاده رو شونم و خوابیده ، منم دیگه تکون نخوردم و ساعت ۷ بیدار شد و متوجه شد که سرش رو شونم بود زود خودشو جمع و جور کرد و منم به رو خودم نیاوردم. رفتیم نمایشگاه کتابو بعد کلی گشتن چند تا کتاب خریدن چون نمایشگاه خیلی شلوغ بود ساعت ۱۲ با گلسا تو یه جای خاص قرار گذاشته بودم. اون موقع نه من و نه گلسا هیچ کدوم موبایل نداشتیم. ساعت ۱۲ رفتم سر قرار دیدم گلسا هم اومده و منتظر منه. با هم رفتیم ناهار خوردیم و من بهش گفتم دیگه خستم و نمیرم تو نمایشگاه و قرار بود ساعت ۴ عصر همه جلو اتوبوس باشن که به سمت اصفهان حرکت کنیم. گلسام گفت منم دیگه خستم ، گفتم بریم یه پارکی استراحت کنیم گفت موافقم. اژانس گرفتیم رفتیم پارک ساعی و نشستیم که متوجه شدم راحت نیست جلو من دراز بکشه ، بهش گفتم گلسا خانم راحت باشین دراز بکشین صبحی که سرتونو گذاشته بودن رو دوش من حالا هم سرتونو بزارین رو پاهام البته به حالت خنده و شوخی ، گلسا هم خجالت کشید و شروع کرد به معذرت خواهی بهش گفتم راحت باش بک من بعد دو ترم هنوز خجالتی هستی. و خلاصه اروم یه کم خودمو تکون دادم و رفتم پیشش نشستم و دستش و با ترس و لرز گرفتم پیش خودم گفتم الان عصبانی میشه و ناراحت میشه. دیدم هیچ چیزی نگفت و یه کم نفسش به شماره افتاد و صدای قلب هر دوتامون از شدت هیجان میشنیدیم. بعد یه دقیقه گفتم ساکتی گفت چی بهت بگم پر رو خان و به شوخی گفت دختر مردم و اوردی تو مارک دستشو گرفتی بی اجازه طلب کارم هستی؟
    اصلا دلم نمی خواست ساعت بگذره ، نگاه ساعت کردم دیدم ساعت ۳:۳۰ شده و باید برگردیم پیش اتوبوس.
    بین راه و تو اتوبوس که نشستیم اصلا انگار اتفاقی نیفتاده بود بین ما . چند مدتی بعد اینکه دستشو گرفته بودم احساس میکردم خیلی گلسا منو تحویل نمیگیره و با هام حرف نمیزد . منم گفتم حتما به خاطر اون اتفاق شاکییه و جرات نمی کردم سمتش برم. و امتحانات شروع شد و رفتیم خونه برا تعطیلات تابستونی. یه شب دیدم چراغ یاهو مسنجرش روشنه و منم براش سلام فرستادم و اونم چند لحظه بعد جواب داد و شروع کردیم به چت کردن تا صبح نزدیک ساعت ۵ با هم چت میکردیم و بهش گفتم ناراحتی از دست من و معذرت خواهی کردم ازش.
    گلسا گفت ناراحت نیستم خجالت میکشیدم جلو تو و گفت من پیش خودم فکر میکردم امیر حالا پیش خودش فکر میکنه که من چقد زود وا رفتم و به خاطر این فکر میکردم تو از من خوشت نمیاد. و خلاصه سو تفاهم ها رفع شدن. تا پایان تعطیلات چند باری چت کردیم.
    مهر که رفتیم دانشگاه رابطه من و گلسا صمیمی تر شده بود و گاهی میرفتیم بیرون و دست همو می گرفتیم و گاه فرصت میشد جای خلوت همو بوس میکردیم. یه بار دعوتش کردم خونم و ظهر اومد و ناهار رفتم بیرون گرفتم و بعد خوردن ناهار یه کم لب بازی کردیم و پیش هم خوابیدیم و اروم دستم و بردم سمت سینش و یه کم مالیدمش و بعد اروم دستم و بردم زیر مانتوش و از رو تاپ و سوتین دستم و گذاشتم رو سینش و شروع کردم به خوردن لب و زبونش و دکمه مانتوشو باز کردم و گردن خیلی سفیدش و دیدم و حسابی حشری شده بودم و اونم نفسش به شماره افتاده بود و تاپ و سوتینشو دراوردم و گلسا یه کم مقاومت میکرد نمی گذاشت تاپشو در بیارم و من با خوردن لباش بیشتر حشریش میکردم. و بعد باز کردن سوتینش شروع کردم به خوردن سینش و کلا از هوش رفت، اروم شلوارش و دراوردم و یه شرت سکسی بندی بنفش پاش بود که با رونای سفیدش حسابی سکسی شده بود. معلوم بود امادگیشو داشته و خودشو اماده کرده بود برا سکس و کون سفید و قلمبش و گرفتم دستم و مالیدم. رفتم پایین بند شرت بنفششو گرفتم و زدم کنار و شروع کردم به خوردن کس تپلش که حسابی شیو کرده بود و موهاشو زده بود و لای رونای سفیدش خود نمایی میکرد با رنگ صورتیش، حسابی خیس شده بود و با زبون روش کشیدم داشت دیوانه میشد، با زبون ارضاش کردم ، بدنش شروع به لرزیدن کرد و بعدش شروع به گریه کردن کرد. اروم رفتم پیشس و دراز کشیدم و دستم و بردم تو موهاش و نوازشش کردم و قربون صدقش رفتم و اروم شد و چشماشو گذاشت رو هم.
    یه نیم ساعت بعد دوباره شروع به خوردن سینش کردم و دوباره حشری شد. بهش گفتم نمیخوای شلوار منو دربیاری ،چیزی نگفت و اروم دست کرد سمت کمر بندم که خودمم کمکش کردم و شلوارمو دراوردم، یهو شرتمو دید که حسابی برجسته شده و خجالت کشید، اروم دستشو گرفتم گذاشتم روش و گفتم این مال تویه ، بمالش و یه کم مالیدش گفتم نمیخوای ببینی چییو داری می مالی و چه شکلییه .
    دستشو گرفتم گذاشتم زیر شرتم و شرتمو دراوردم، یهو دید کیرمو با تعجب نگاش میکرد و براندازش می کرد. گفتم بسه دیگه کم نگاش کن با زبونت توازشش کن، گفت بدم میاد نمی تونم . گفتم یه کوچولو گفت نه، گفتم باشه هر طور دوس داری.
    بلند شدم و شروع کردم به خوردن سینش و با دستم کسشو می مالیدم حسابی حشری شده بود، گفت میخوام یه کم کیرتو بخورم گفتم باشه، دراز کشیدم و شروع کرد با زبونش روش کشیدن و لیس زدنش، بعد اروم اروم هلش دادم تو دهانش و شروع کرد به مک زدنش. فقط کلشو میخورد و با زبونش لیس میزد.
    چون اولین بار بود اومده بود پیشم گفتم فعلا از کون نکنمش، و کیرمو گذاشتم رو کسش و شروع به مالیدنش کردم خیلی خوشش اومده بود. و حسابی خیس کرده بود کلی کیرم رو کسش بود و بعد بهش گفتم با بلند شه با دست برام بماله تا ارضا بشم و شروع کرد به مالیدن کیرم و ابم اومد و پاشید رو مچ دستش و پاهام. با دستمال کاغذی خودش و منو تمیز کرد و بعد چند دقیقه من شروع کردم به خردن سینش و با دستم کسشو می مالیدم تا دوباره ارضا شد. بعد تو بغل هم دراز کشیدیم و کمی خوابیدیم، نزدیکای شب باید میرفت خوابگاه ، اژانس گرفتم رسوندمش جلو درب خوابگاه و هر دو فقط به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم. پیاده شد و اون رفت و من برگشتم خونه ، ساعت ۱۱ شب تلفن خونم زنگ خورد دیدم گلساه که با تلفن خوابگاه بهم زنگ زده و گفت امروز خیلی خوب بود و بهم خوش گذشت و عالی بود. و همش دارم بهش فکر میکنم و منم بهش گفتم به منم خیلی خوش گذشت و قطع کرد.
    این خاطره اولین سکس من با گلسا بود... دفعه های بعد داستان های واقعی بیشتری از سکسم میزارم.


    نوشته: امیر

  • 18

  • 3




  • نظرات:
    •   sislover30
    • 1 سال،7 ماه
      • 2

    • خوب بود


    •   LordSAJAD
    • 1 سال،7 ماه
      • 1

    • خوب بود ولی غلط املاییات رو برا داستای دیگه کم کن.


    •   TINAAAAA
    • 1 سال،7 ماه
      • 2

    • جالب بود منتظر داستانای دیگه ازت هستم


    •   آیت.الله.خمینی
    • 1 سال،7 ماه
      • 2

    • فرزندم چه خوب که ان زمان تلگرام و این صحبت ها نبود وگرنه به جای مدرک تحصیلی با دو جین فرزند بیرون می آمدین


    •   mohsen_4789
    • 1 سال،7 ماه
      • 2

    • خیلی قشنگ بود.تمام حستو بهم منتقل کردی


    •   Kont666
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • داستانت خیلی مسخره بود راستش حتی نمیشد تصور کردش


    •   zibaii
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • قشنگ بود.‌ مرسی


    •   amin kir gonD
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • داستانت بد نبود اما یه مقدار ک...ری بود


    •   shaghayeghkhanoom1377
    • 11 ماه
      • 0

    • دوس داستم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو