سکس با فاحشه در روز بارانی

    مثل همیشه بارانی بلند یشمی رنگشو به همراه چکمه های پاشنه بلندی که معمولاً کل سال ازش استفاده میکرد رو پوشیده بود. بازم سر وقت اومده بود اما خود همیشگیش نبود. شال آبیشو نا مرتب انداخته بود روی سرش و بوی عطر همیشگیش حس نمیشد. در حیاطو بست صدای راه رفتنش مثل همیشه بود اما این بار به بوته های بنفشه نگاه نکرد و یکراست اومد سمت ساختمان. درو باز کرد و قبل از اینکه چیزی بگه با عصبانیت چکمه هاشو کند و انداخت جلوی در. پاشنه چکمش که گلی بود خورد به دیوار و ردی از کثیفی روی کاغذ دیواری به جا گذاشت.
    بدون مقدمه کنارم لبه تخت نشست و با عصبانیت گفت امروزم نشد... بازم دروغ گفتن. حالم از این شهر به هم میخوره. کل سال رو مجبورم لباس زمستونی بپوشم. تو که خودتو اینجا حبس کردی و بییرون نمیای نمیدونی قدم زدن روی زمینی که همیشه پر از گِل و شله چقد عذاب آوره. اخه همه مطمعن بودن دیگه امروز قراره هوا صاف بشه. همه میگفتن امروز همه چی تمومه دیشب مردم تا صبح بیدار بودن. همه چی تموم شده بوده ها اما نمیدونم چرا باز نشد. دو لیوان از روی میز کوچک کنار تخت برداشتم و سعی کردم اونی که تمیز تره رو طرف اون بزارم بطری شرابم رو باز کردم و لیوانارو پر کردم. سعی کردم بهش بفهمونم که علاقه ای به ادامه بحث ندارم. جرعه ای از لیوان سر کشیدم که تیزی شراب گلومو سوزوند. هیچ شرابی نباید اینقد تیز باشه که گلو رو اینطوری بسوزونه. وقتی شراب هم ازار دهنده بشه یعنی هیچی سرجای خودش نیست. با دستام موهای بلندشو نوازش میکردم تا حواسم از حس سوختگی که تو گلوم به وجود اومده بود منحرف بشه.
    از رو تخت بلند شد و کنار پنجره رفت با دستاش بخار روی شیشه رو پاک کردو چشاشو به اسمون دوخت. گفت تف به شانس ما اگه چند سال دیرتر دنیا اومده بودیم این هوای ابری و بارونی وجود نداشت. همش تقصیر اوناییه که واسه بارون دعا کردن و عاشق هوای بارونی بودن. حالا ما باید تقاص اونارو پس بدیم. از پشت بغلش کردمو سرمو بردم نزدیک گوشش و گفتم این شهر همیشه هواش همینطوری بوده. اونایی که میگن قبلا اینطوری نبوده بهت دروغ میگن شاید اون موقع ها هوا دلگیری کمتری داشته اما همیشه بوده. از روز اول بوده. این ابرا هروقت خواستن از اسمون این شهر برن عده ای اجازه ندادن و ابرای جدید آوردن. اصلا تو میدونی هوای آفتابی چطوره؟ با ذوق نگام کردو لبامو بوسید. گفت نه اما میشه تو واسم تعریف کنی؟
    نمیخواستم این چند ساعت لذتیو که واسه خودم در نظر گرفته بودم با افکار و حرفهایی بگذره که سالها مثل یه استخون تو گلوم جا خوش کرده بودن. دستمو دور کمرش انداختم و شروع به نواز لب و گردنش با زبونم کردم. مثل اینکه تازه یادش افتاد واسه چی اینجا اومده و اصلا تو این شهر چه نقشیو باید بازی کنه. شاید بلد نبود از مغزش درست کار بکشه اما استفاده از بدنشو به خوبی یاد گرفته بود. همراه با نوازش بازوها و سینم اروم اروم روی زانو نشست و با بی پروایی که انگار ذاتاً تو وجود این بشر بود کاری کرد که لذت گرما و رطوبت دهنشو دور کیرم احساس کنم. برای جسمی که همیشه به درد عادت داره اتصال ناگهانی همچین لذتی میتونه شوک آور باشه. دستامو لبه پنجره گذاشتم که اگه این لذت باعث شل شدن زانوهام شد بتونم با کمک لبه پنجره خودمو نگه دارم.
    تحمل این حالت برام سخت شده بود. خودمو ازش جدا کردمو به پشت رو تخت افتادم. از جاش بلند شد و با حرکات ظریف شروع به در آوردن لباساش کرد. اندام موزون و زیبایی که برای هر مردی دوست داشتنی بود. توی شهری که همه چیز خرید و فروش میشه و هرکسی که پول داشته باشه میتونه بر روی هر چیزی تملک پیدا کنه پس خرید و فروش همچین بدنی به هیچ وجه نمیتونه غیر منطقی باشه. تنها مرگ و بدبختیه که قیمت نداره و نصیب افراد خاصی میشه. افرادی که دیده نمیشن اما نه به این خاطر که تعدادشون کمه به خاطر اینکه نباید دیده بشن. همونی که این ابرو بالای سر این شهر نگه داشته همیشه حواسش هست که دیده نشن. این شهر خیلی کثیفه اما مالکیت کثیفترین چیزیه که تو این شهر وجود داره. دیدن صحنه‌ی در آوردن لباسش اینقد منو سر ذوق میاره که هوس میکنم باز هم شراب بخورم اما اینبار دیگه این شراب تنها گلومو نمیسوزونه بلکه حس میکنم که سوزشش به مغزم میرسه. خاصیت و ارزش شراب به بی خبریه که با خودش میاره وای به روزی که شراب بخوری و هوشیار تر بشی.
    تو همون حالتی که به پشت دراز کشیدم بدنشو روی خودم میکشم. خسته تر از اونیم که بخوام حالت دیگه ای رو واسه سکسم انتخاب کنم. منظورمو خیلی زود میفهمه و روی کیرم میشینه و زیاد طول نمیکشه که گرمای وجودشو بهم منتقل کنه. با یه ریتم اروم منظم شروع به حرکت میکنه. دیدن صورتش و موهای بلندش تو این حالت واقعا واسم لذت بخشه. این بار سعی نمیکنم جلوی ارضا شدنمو بگیرم و تموم میشه تمام هوسی که از اول روز وجودمو پر کرده بود. با لبخندم سعی میکنم بهش بفهمونم که از کارش راضی بودم.
    صدای تیر اندازی از شهر میاد. با عجله لباسشو میپوشه و میخواد بره. ازش میخوام امروز جای دیگه ای نره و همینجا بمونه. بهم میگه امروز دیگه کار نمیکنم. مگه صدارو نشنیدی دارن سگارو تو میدون شهر میکشن. تو نمیخوای بیای تماشا همه مردم میان تا نگاه کنن ها. تو این شهر که همیشه هواش ابریه همچین اتفاقایی میتونه یه تفریح هیجان انگیز باشه. تو هم بیا نگاه کن شاید روحیت عوض شد و دفعه بعد که اومدم پیشت اینقد منو نا امید نکنی. وقتی حرکتی از من نمیبینه و از اومدنم نا امید میشه خیلی سریع پوشیدن لباساشو تموم میکنه و از در ساختمون بیرون میره. این بار وقتی وارد حیاط میشه چند لحظه با امید به بنفشه ها نگاه میکنه. اینقد سریع میره که حتی وقت نمیکنم بهش بگم که اونا سگ نیستن. آدمایی هستند که فهمیدن چرا این شهر همیشه هواش ابریه. گِل و لجنی که به سر و روشون میمالند باعث میشه که شبیه سگ بشن.


    نوشته: استرانگ بوی

  • 36

  • 4




  • نظرات:
    •   مهتاب عشق
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • چرت و پرتی بیش نبود
      هیچ تم سکسی نداشت


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • چه داستان عجیب و جالبی بود! آفرین! خیلی خوشم اومد :-)


    •   Joodii_abot
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • لااایک
      یجورایی آینده اس؟؟!! درست متوجه شدم؟؟


    •   shahvani_1988
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • نظرم مثبته ،معنی خاصی نداشت که الهام بخش باشه اما تحریرت قشنگ بود


    •   Neshane21
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • محض اطلاعت فاحشه ها از مغزشون خیلی قشنگتر از بقیه استفاده میکنند فقط راهشون فرق داره


    •   doki-kar balad
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • عالی بود ،
      قصه روون و زیبا با تم سیاسی اجتماعی ،و جاگیری لذت سکس و شراب ، سوژه جالب و بکری بود بیشتر روش کار کن ،جای زیادی برای پردازش داره ،ادامه بده پسر قوی
      ممنونم از زحمات شما دوست عزیز


    •   mina-fire
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • خیلی خوشگل نوشتی اقای نصیحت کن


    •   Saba_sayna
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • بهترین واقعا


    •   shadow69
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • حال روز این روزای جامعه ماست.

      در بی خبری بسی امید است.
      لذت بردم از داستانی مث نویسنده های هم دوره جلال احمد (rose)


    •   B.h.d...
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • وقتی شراب هم آزار دهنده باشه،یعنی هیچی جای خودش نیست...
      جملاتی به کار بردی تو متن که هم ایهام دارن و هم زیبا و فنی،موفق باشی


    •   A.r.h.7.
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • کاری به اروتیک نبودنش ندارم ولی کل داستان درجه یک بود
      راجب ۳-۴ خط اخر متن هم نگم که خودش میتونه بی نهایت جلد کتاب بشه درکل خیلی عالی انتظار نداشتم همچین چیزی اینجا ببینم


    •   strong_boy
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • ایول عزیز ممنون نظر لطفته
      جودی ابوت واسه بعضیامون زمان حاله واسه بعضیا در آینده پیش میاد اما حتما اتفاق میوفته ممنون از نظرت
      شهوانی 1988 ممنون عزیز
      نشانه 21 خدمتت بگم که نخیر مغز ندارن یا حداقل باهوش نیستند مطمعنمن
      دخی کار بلد عزیز ممنون واسه نظرت و روحیه که بهم میدی عزیز
      مینا فایر مرسی عزیز که خوندیش
      صبا ساینا از تو هم ممنونم واسه لطفی که به من و این نوشته داشتی
      شدوی دوس داشتنی ممنون که خوندی و نظر دادی خدمتت بگم که درست میگی من هنوز تو دهه 40 و 50 گیر کردم مخصوصا در مورد ادبیاتش و علاقه ای هم ندارم فعلا در بیام بیرون اصلا من باید تو اون دوره دنیا میومدم. این وضعیت هم همرو اسیر کرده و خواهد کرد واسه بعضیا وضعیت حال جامعه ماست واسه بعضیا هم بالاخره اتفاق میوفته روزی که دیگه هیچکس حتی تعریف درستی از یک آرامشهر هم نمیتونه بده و همه بین یک سری از توهمات تو گذشته گیر میوفتن


    •   strong_boy
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • بی اچ دی عزیز ممنونم از نظرت


      ای آر اچ 7 گرامی من سبک نوشتنم همینه تو پروفایلم میتونی بقیه داستانارو هم ببینی البته خوب چون از فضای ایروتیک دور میشه و کلا من خودم هم علاقه زیادی به ایروتیک نوشتن ندارم اینجا طرفدارای زیادی نداره اما جذب همین تعداد مخاطب تو یه سایت سکسی هم برای من امیدوار کنندس


    •   Teenwolf.
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • پسر قوی و سرعتی و قدرتی (inlove) دوستت میدارم هم خودتو، هم عقایدتو و هم نوشته های سرعتیتو...مسلما اگه وقت بذاری بهتر هم خواهی شد اما کو وقت؟ (cool) :-* هی بنویس.خوندن از تو رو دوس (inlove)


    •   Horny...Girl
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • «...و تموم ميشه تمام شهوتي كه از اول روز وجودمو پر كرده بود...»
      فضاي تاريك داستان به خوبي حس ميشد. خوشم ميومد ، وقتي ميخوندمش!


    •   shiraz-m-m
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • اووف عالی بود پسر چقدر حرف داشت داستانت،لایک بیست و هشتم،بازم بنویس که ناگفته های زیادی میشه از درون نوشته هات یافت


    •   strong_boy
    • 3 هفته
      • 1

    • تین ولف جون خودت میدونی که یه سر دارم هزار سودا ممنون که خوندیشو دوسسش داشتی منم تورو کلا تو یه پکیج کامل دوس
      هورنی گرل عزیز خوشحالم که خوشت میومد موقع خوندنش
      شیراز ام ام ممنون دوست عزیز


    •   nilajooni
    • 3 هفته
      • 0

    • از اسم داستان حدس زدم ک داستان ما تو باشه
      گفته بودم ک عاشق استعاره هایی هستم ک ب کار میبری؟‌
      لایک ٣٠ تقدیم بهت


    •   strong_boy
    • 3 هفته
      • 0

    • نیلا جان ممنون که وندیش و نظر گذاشته بودی نخیر نگفته بودی (biggrin)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو