سکس جلوی شوهرم (۱)

    «سلام»
    «سلام»
    «شبتون خوش. خوب هستین؟»
    «ممنون و همچنین.»
    «میشه معرفی کنین لطفا؟»
    «اسم اکانتم کافیه.»
    «فقط نوشته "زینب متا"»
    «خب یعنی اسمم زینب و متاهل هستم.»
    «حتی سنتون رو هم تصمیم ندارین بگین؟ یا نمی‌خوایین که من خودم رو معرفی کنم؟»
    «سن فقط یک عدد داخل شناسنامه‌است. کمی بیشتر که چت کنیم، سن حقیقی همدیگه رو متوجه میشیم.»
    «جواب جالب و متفاوتی بود. به هر حال من احمد، سی و چهار ساله، از تهران هستم. خوشبختم.»
    «من هم زینب و متاهل هستم. خوشبختم.»
    «خخخ حالا چرا اصرار دارین که بگین متاهل هستین؟»
    «چون متاهل هستم.»
    «برای چی اومدین تو این چت‌روم؟»
    «خیلی وقت بود که دیگه سراغ چت‌ نیومده بودم. امشب خوابم نبرد. نیاز بود و دوست داشتم که با یه غریبه صحبت کنم. گرچه نزدیک به یک ساعته که همه فقط درخواست سکس میدن. یا قد و وزن و سایز می‌پرسن و یا میگن چی تنته؟! دیگه پشیمون شده بودم و می‌خواستم صفحه رو ببندم.»
    «پس خیلی خوش‌شانسم که در آخرین لحظات، جواب سلام من رو دادین.»
    «شاید هم بد شانس باشین.»
    «امکان نداره. قطعا این شانس خوبمه.»
    «هر جور مایلین فکر کنین.»
    «خب از خودتون بگین. از زندگی و هر صحبت دیگه‌ای که دوست دارین.»
    «شما بپرسین. می‌خوام بدونم شما چیا دوست دارین بدونین.»
    «سنتون؟»
    «اوکی من بیست و نه سالمه.»
    «چند ساله ازدواج کردین؟»
    «یازده سال.»
    «بچه هم دارین؟»
    «یه پسر چهار ساله.»
    «اسمش؟»
    «سوال بعدی.»
    «شوهرتون چند سالشه؟»
    «هم سن شماست.»
    «چه جالب. ازش راضی هستین؟ دوستش دارین هنوز؟»
    «جوابی برای این سوال ندارم.»
    «از اخلاق خودتون بگین. از روحیات و سلیقه‌هاتون.»
    «آدم اجتماعی و پر جنب و جوشی هستم. دوست دارم با آدما رابطه داشته باشم. از تنهایی بدم میاد. اهل مسافرت و طبیعت گردی هستم. البته اگه پیش بیاد.»
    «چه جالب. من هم عاشق طبیعت گردی هستم. شوهرتون چطور آدمیه؟»
    «یک آدم درون گرا و به شدت منزوی. تنها سرگرمی‌اش، مطالعه است.»
    «چه تضاد فاحشی. اذیت نمیشین؟»
    «به نظرت پرسیدن این سوال بعد از یازده سال، یکمی دیر نیست؟»
    «اوکی متوجه شدم. یعنی به هر حال کنار اومدین باهاش.»
    «من گفتم کنار اومدم؟»
    «چقدر سخته با شما چت کردن.»
    «اگه خسته کننده هستم‌، می‌تونی بری.»
    «نه اصلا. یه حسی بهم میگه شما به شدت آدم خاصی هستین.»
    «من یک آدم معمولی هستم.»
    «زینب خانم مطمئنم شما معمولی نیستین. نه خودتون نه داستانی که توی ذهنتون هست و هنوز فرد مورد نظرتون رو پیدا نکردین تا براش تعریف کنین.»
    «چرا فکر می‌کنی من یک داستان دارم؟»
    «خودتون گفتین نیاز دارین با یکی حرف بزنین. اما کسی تا الان پیدا نشده. آدما وقتی نیاز دارن با یک غریبه‌ی ناشناس حرف بزنن که یک داستان خاص داشته باشن. از اون داستانا که هرگز نمی‌تونن برای یک آشنا تعریف کنن.»
    «نظرت چیه؟ درباره‌ی یک زن متاهل که الان داره با یک مرد غریبه چت می‌کنه.»
    «من آدم‌ها رو قضاوت نمی‌کنم.»
    «مطمئنی؟ حتی اگه داستانم رو بشنوی؟ البته اگه باور کنی.»
    «من اهل قضاوت کردن نیستم. در ضمن تو همین فاصله‌ی کوتاه، مطمئن شدم که شما اهل دروغ و سرکار گذاشتن نیستین. واقعا دنبال یک هم صحبت هستین که درونتون رو تخلیه کنین.»
    «هنوز تردید دارم که اصلا می‌تونم در موردش حرف بزنم یا نه.»
    «راحت باشین. همونطور که خودتون گفتین، من یک غریبه‌ی ناشناس هستم. داستانتون از چه زمانی شروع میشه؟»
    «از خیلی وقت پیش. از لحظه‌ی تولدم. یا شاید حتی قبل تر از اون.»
    «ساعت یک صبحه. من تا هفت صبح وقت دارم. از هر جایی که لازمه شروع کنین.»
    «هنوز نمی‌دونم هدفم از اینکار چیه. برای شکنجه شدن یا برای لذت بردن. چون فکر کردن بهش، هر دو تا حس رو هم زمان بهم میده.»
    «پس با جزئیات بگین. که عمیقا به هر دو تا هدفتون برسین.»
    «پدر من پسر یک روحانی سر شناس در زمان خودش بود. یک خانواده سنتی و مذهبی. از اون خانواده‌ها که بچه‌هاشون سر سفره‌ی عقد، برای اولین بار همسر آینده‌شون رو می‌دیدن. اما پدر من، دوست نداشت سرنوشتی شبیه به خواهرها و برادرهاش داشته باشه. عاشق یک دختر شد. تصمیم گرفت باهاش ازدواج کنه. اما پدر و مادرش یک مانع بزرگ بودن. اون دختر، یک خانواده‌ی معمولی و ساده داشت. از اونایی که هم مذهبی هستن و هم مثل آدم زندگی می‌کنن. یک خانواده‌ی متعادل که از دید پدربزرگم، زیاد مذهبی نبودن! البته یک علت دیگه‌ای هم برای مخالفت پدر بزرگم وجود داشت. به پدرم گفته بوده که دختر انتخابیش، بیش از حد زیباست! پدرم اما هرگز زیر بار مخالفت‌های خانواده و مخصوصا پدرش نرفت. به هر ترتیبی بود با اون دختر ازدواج کرد. به گفته‌ی همه، بهترین زندگی رو بین خواهرها و برادرهاش داشت. پدر و مادرم بعد از دو سال صاحب یک دختر میشن. اسمش رو زهرا می‌ذارن. دو سال بعدش دوباره صاحب یک دختر دیگه میشن که اسمش رو زینب می‌ذارن. پدر بزرگم بعد از چند سال قهر، به خاطر تولد من و برای اولین بار میاد خونه‌ی پدرم و باهاش آشتی می‌کنه. اسم من رو هم اون انتخاب کرده. همه چی به خوبی پیش می‌رفته. مادرم کم‌کم داشته مورد پذیرش خانواده‌ی پدرم قرار می‌گرفته که دچار یک مریضی سخت میشه. فقط سه ماه با مریضی مبارزه می‌کنه.»
    «چه سرگذشت سختی. تسلیت میگم بهتون. مادرتون تازه داشته روی آرامش رو می‌دیده که از این دنیا رفته. شما دقیقا چند سالتون بوده؟»
    «هنوز یک سالم نشده بود. همه‌ی این خاطرات رو از عمه‌ام شنیدم. وگرنه من هیچی از مادرم یادم نمیاد.»
    «پدرتون چی؟ در قید حیات هستن؟»
    «بله هستن. هرگز ازدواج نکردن و همچنان تنها زندگی می‌کنن. من خیلی اصرار کردم که یک همسر خوب براش پیدا کنم اما همیشه میگه هیچ کس نمی‌تونه جای مادرم رو براش پر کنه و باعث سرخوردگی‌اش میشه.»
    «عجب پدر عاشق و وفاداری. راستی شما چطوری بزرگ شدین.»
    «من و خواهرم توی خونه‌ی پدربزرگم و توسط عمه‌ام بزرگ شدیم. مادر بزرگم دیگه توانایی بزرگ کردن دو تا بچه رو نداشت. از طرفی شوهر عمه‌ام شهید شده بود و عمه‌ام به خونه‌ی پدریش برگشت و از من و خواهرم نگهداری کرد. البته وقتی چهارده سالم شد، عمه‌ام ازدواج کرد و رفت. من و خواهرم هم برگشتیم پیش پدرم.»
    «از دورانی بگین که پیش پدربزرگتون بودین.»
    «خب توقع داری پیش یک خانواده‌ی سخت‌گیر مذهبی، روزگار چطور بگذره؟ فقط با این تفاوت که خواهرم زهرا کاملا خودش رو باهاشون وفق داد اما من شبیه پدرم بودم. حتی بدتر از پدرم. هرگز موفق نشدم با باورها و اصول پدربزرگم کنار بیام. پدربزرگم هم علنی مادرم رو نفرین می‌کرد و می‌گفت: "ذات و تربیت ناخالص مادرت درون تو هم رخنه کرده." خلاصه که رفتن پیش پدرم برای من بیشتر شبیه آزاد شدن بود.»
    «پدرتون باهاتون در ارتباط نبود مگه؟»
    «پدرم بعد از فوت مادرم، تارک‌ دنیا شده بود. بهمون سر میزد اما کاملا ما رو رها کرده بود. اما وقتی ما رفتیم پیشش، کمی بهتر شد. سعی کرد یک پدر مهربون و دوست داشتنی بشه. تا حدود زیادی هم موفق بود و اصلا با پدربزرگ وحشتناکم قابل مقایسه نبود.»
    «ای کاش پدرتون شرایطی داشت که از اول شما و خواهرت رو خودش بزرگ می‌کرد.»
    «آره منم همیشه همین رو میگم اما سرنوشت آدما گاهی اونی نیست که خواست دلشون باشه. البته بعد از رفتن پیش پدرم، مشکلات جدیدی شروع شد.»
    «چه مشکلاتی؟»
    «اختلافات من و خواهرم هر روز علنی تر میشد. خواهرم از چهارده سالگی وارد حوزه علمیه شد. اونم دقیقا شبیه پدربزرگم فکر می‌کرد. از نظر زهرا، من یک دختر بد بودم. چون از چادر خوشم نمی‌اومد و بابام هم این آزادی رو بهم می‌داد که گاهی بدون چادر باشم. مثل زهرا نماز کامل نمی‌خوندم. گاهی وقتا هم روزه نمی‌گرفتم. دوست‌هام که همگی از نظر زهرا نا سالم و غیر قابل اطمینان بودن. حتی یک بار زهرا علنی به من گفت: "تو داری کافر میشی زینب. حیف این اسم برای تو!" من هم البته جوابش رو دادم و برای اولین بار بهش توهین کردم. زهرا از اون روز فقط با من اختلاف نظر و عقیده نداشت. دیگه علنی ازم متنفر بود.»
    «چه شرایط پیچیده‌ای. خب بعدش چی شد؟»
    «اختلافات زهرا و من به حدی رسید که پدرم تصمیم گرفت تا زهرا برگرده پیش پدربزرگم. پدرم با این تصمیمش، تنفر زهرا از من رو تثبیت کرد.»
    «داستان زندگی شما تا همینجا هم خاص و البته تلخه. بهتون حق میدم که دوست نداشتین برای هر کسی این رو تعریف کنین. خب ادامه بدین لطفا.»
    «چند ماه بیشتر از رفتن زهرا نمی‌گذشت که برام خواستگار اومد. هنوز هجده سالم نشده بود. تصمیم گرفتم که جواب منفی بدم. چون زهرا هنوز مجرد بود. از طرفی دلم می‌خواست تا انتهای دانشگاه مجرد بمونم.»
    «خب نهایتا چه تصمیمی گرفتین؟»
    «از طریق عمه‌ام شنیدم که زهرا حسابی از اینکه من خواستگار دارم عصبانی شده. حتی بهم تهمت زده بود که طرف دوست پسرمه و من دارم پدرم رو فریب میدم.»
    «نگین که دوباره دعواتون شد.»
    «نه اما از اینکه مطمئن شدم داره به من حسادت می‌کنه، دلم شکست. چون من همچنان دوستش داشتم. اما از اون روز به بعد، من هم مثل خودش شدم. تصمیم گرفتم تلافی همه‌ی این سالها رو سرش خالی کنم.»
    «چطوری؟»
    «من شبیه مادرم شده بودم. اما زهرا شبیه عمه‌ام شده بود. من زیبا و اون زشت. مطمئن بودم با این قیافه‌ی زشت و اخلاق گندش، حالاحالاها خواستگار مناسب براش پیدا نمیشه. اما من می‌تونستم به بهترین مورد جواب مثبت بدم و زهرا نتیجه‌ی مزخرف بودنش رو علنی با چشم خودش ببینه.»
    «یعنی به لج خواهرتون به اون پسر جواب مثبت دادین؟»
    «به اون پسر نه. چند روز بعد از جواب منفی که به اون پسر دادم، یه خواستگار دیگه برام پیدا شد. برادر یکی از همکلاسی‌های دوران دبیرستان. اسمش پرهام بود. پدرم خیلی زود شیفته‌ی پرهام شد. از یک خانواده‌ی فرهنگی و آبرومند. خودش هم لیسانس فیزیک گرفته بود و داشت برای فوق می‌خوند. طبق تحقیقات پدرم، به شدت در درسش استعداد داشت و تو همون سن کم ازش تقاضای تدریس کرده بودن. اما مهم ترین ویژگی که نظر من رو جلب کرد، زیبایی پرهام بود. دقیقا همون پسر رویایی‌ که همیشه توی ذهنم تصور می‌کردم. قد و اندام متوسط و بیبی فیس و خوشگل. چشم‌های نسبتا روشن و جذاب. در کنار این همه زیبایی حتی یک ذره هم غرور و خود برتر بینی نداشت. با ادب و با شعور. به شدت سنجیده و عاقلانه صحبت می‌کرد. حتی اگه من با زهرا هیچ لجبازی نداشتم، باز هم نمی‌تونستم از پرهام بگذرم. نه تنها من، مطمئنم که هیچ دختری نمی‌تونست ازش بگذره.»
    «پس درست تو روزایی که تصمیم گرفتین با ازدواج، زهرا رو برای همیشه ادب کنین، بهترین فرد مورد نظر هم از راه رسید و دل شما رو برد.»
    «دقیقا همینیه که شما می‌گین.»
    «خب از واکنش زهرا بگین.»
    «وقتی من و پرهام رو برای اولین بار دید، موفق نشد تغییر چهره و عصبانیت و حسادتش رو مخفی کنه. تا جایی که خواهر پرهام متوجه شد و بهم رسوند.»
    «پس موفق شدین. چه حسی داشتین از اینکه موفق شدین؟»
    «فکر می‌کردم دلم خنک بشه اما این اتفاق نیفتاد. دلم براش سوخت. تا جایی که به هر دری زدم تا دوباره باهاش خوب بشم. تا چندین سال سعی کردم اما زهرا درِ قلبش رو برای همیشه به روی من بست.»
    «بالاخره براش خواستگار اومد یا نه؟»
    «همون سالی که من حامله بودم. یعنی حدود پنج سال پیش. یک آقای مطلقه اومد خواستگاریش. چون از یک خانواده مذهبی بود، خیلی سریع تاییدش کردن. یک سال بعد از ازدواجشون، بچه دار شدن. یه دختر ناز و شیرین.»
    «الان رابطه‌تون با زهرا چطوره؟»
    «باهام قهره. فقط یک بار موفق شدم بچه‌اش رو ببینم. اتفاقی تو خونه‌ی پدرم دیدمش. من دیگه هیچ جایگاهی تو زندگی‌ زهرا ندارم.»
    «یعنی این همه سال کینه و نفرت رو توی دلش نگه داشته؟»
    «نه فقط به خاطر گذشته نیست. من بعد از ازدواج خیلی آزاد تر شدم. تونستم دقیقا طبق عقاید خودم زندگی کنم. زهرا هم هر روز بیشتر از من بدش اومد. تا جایی که یک بار بهم تهمت خراب بودن زد!»
    «میشه بیشتر توضیح بدین.»
    «خب من از پوششم شروع کردم. پرهام بهم آزادی کامل داده بود. چادر رو کلا گذاشتم کنار. رابطه‌ام رو با اقوام مذهبیم قطع کردم. دوست‌ها و اقوام پرهام رو بیشتر دوست داشتم. چون همونطوری بودن که من دوست داشتم. آدمای راحت و آزاد که در قید و بند دین و مذهب و بعضی از فرهنگ‌های مزخرف این ممکلت نبودن و نیستن.»
    «به خودتون علنی گفت خراب؟»
    «آره دقیقا تو چشم‌هام نگاه کرد و گفت. پرهام چند تا دوست متاهل داشت که باهاشون رابطه‌ی صمیمانه‌ای داشتیم. مثل خیلی از شبای دیگه قرار گذاشتیم با هم بریم گردش. من و پرهام تازه می‌خواستیم بزنیم بیرون که پدرم زنگ زد. داروهاش رو خونه‌ی ما جا گذاشته بود. من اون شب یک مانتوی جلوباز و زیرش ساپورت و تاپ پوشیده بودم. نصف موهام هم از زیر شالم بیرون زده بود. مطمئن بودم پدرم تو بحر این چیزا نیست و بهم گیر نمیده. اما زهرا در خونه رو باز کرد. من رو که دید شوکه شد. هیچ وقت تا این اندازه من رو با لباس اندامی و چسب ندیده بود. تو صورتم تف کرد و بهم گفت: "تو تبدیل به یک زن خراب شدی." از اون شب دیگه به صورت کامل رابطه‌شو باهام قطع کرد.»
    «حرف خاصی در این مورد نمی‌تونم بزنم. چون به هر حال خواهرتونه. از شوهرتون بگین. اینطور که مشخصه، از سمت اون حسابی خوش شانس بودین.»
    «از ظاهرش که براتون گفتم. اخلاق و رفتارش هم دست کمی از ظاهرش نداشت و نداره. یک مرد متعهد و منطقی، دست و دلباز، جنتلمن و با کلاس، خوش‌برخورد و آبرومند. از اون مردهایی که هر جا باهاش هستی، احساس سربلندی می‌کنی. حتی گاهی اوقات ناخواسته به خاطر داشتن همچین مردی، فخر فروشی می‌کنی. هر کسی که ما رو می‌دید و می‌بینه، به صورت مستقیم و غیر مستقیم میگه که ما بهترین زوج هستیم.»
    «خب اینکه عالیه. من هم ندیده میگم که شما بهترین زوج هستین.»
    «ممنون اما همه‌ی اینا فقط ظاهر پرهام و زندگی‌مونه. آدما هرگز نمی‌تونن واقعیت رو با چشم‌هاشون ببینن.»
    «یعنی چی؟ گیج شدم.»
    «خیلی زود متوجه شدم که پرهام با داشتن این همه خصوصیت خوب و ایده‌آل اما یک نقطه ضعف بزرگ داره. اینکه اصلا اهل احساسات نیست. زندگی برای پرهام شبیه معادلات فیزیک بود و هست. این همه صفات خوبش به خاطر این بود که طبق معادلات درونی‌اش باید اونطوری می‌بود. هیچ کدومش به خاطر احساساتش نبود.»
    «بیشتر گیج شدم. مگه میشه یک آدم اینطوری باشه؟»
    «من هم مثل شما فکر می‌کردم. همه‌اش به خودم می‌گفتم دارم اشتباه می‌کنم و پرهام چون با هیچ دختری رابطه نداشته، بلد نیست احساساتش رو بروز بده و به مرور خوب میشه. اما هر چی زمان گذشت، دیگه نتونستم این دروغ بزرگ رو توی ذهنم تکرار کنم. پرهام یک ربات واقعی با شرح وظایف برنامه‌ریزی شده بود. دریغ از کوچکترین احساس که بخواد خرج من کنه. حسرت شنیدن یک عزیزم یا گلم رو روی دلم گذاشته بود. یک آغوش گرم و محبت آمیز رو از من دریغ کرده بود. کم‌کم متوجه شدم که از من هم توقع داره مثل خودش بشم. دو تا ربات که صرفا تشکیل خانواده دادن تا نهایتا بتونن تولید مثل کنن و دِین خودشون رو به بشر جهت ادامه‌ی نسل ادا کنن.»
    «همچنان درک همچین آدمی برام سخته.»
    «هرگز فکر نکن که موجود عجیبی مثل پرهام رو بتونی درک کنی. درکش برای من که یازده سال باهاش زندگی کردم هم سخته.»
    « شما چه واکنشی نشون دادین؟»
    «چیکار می‌تونستم بکنم؟ از نظر پدرم، من خوشبخت ترین موجود روی زمین بودم. همون زندگی‌ای رو داشتم که تو رویای پدرم بود و با فوت مادرم از دستش داده بود. با دیدن من و پرهام، چنان ذوق می‌کرد و می‌کنه که انگار مادرم برگشته پیشش. چطور می‌تونستم برم این حقیقت غیر قابل باور رو بهش بگم؟ مطمئن بودم و هستم که تحمل ضربه‌ی دوم رو نداره و از درون متلاشی میشه. از طرفی مایه تمسخر پدربزرگم و زهرا و خانواده پدریم هم می‌شدم. مهر تایید بر اون همه سال تهمتی که به خودم و مادرم زدن. بارها و بارها به همه‌ی اینا فکر کردم. جدا شدن از پرهام به مراتب وحشتناک تر از زندگی با یک ربات بود.»
    «خب اینطوری خیلی باید سختی کشیده باشین؟»
    «واژه سخت براش کمه. اینکه ذره‌ای از نظر عاطفی تامین نشی و جلوی بقیه تظاهر به یک زندگی عالی کنی. البته تا قسمتی این سرنوشت رو حق خودم می‌دونستم. عاقبت ظاهر بینی. فکر می‌کردم بهترین مرد دنیا اومده خواستگاریم. از نظر ظاهری و اخلاقی و مالی بدون نقص بود. اما خبر نداشتم که مهم ترین فاکتور یک شوهر خوب چیه. وقتی فهمیدم که دیگه دیر شده بود.»
    «میشه از روابط جنسی‌تون بپرسم؟»
    «توقع داری همچین آدمی از نظر روابط جنسی اوکی باشه؟ پرهام یک سرد مزاج جنسی مطلق بود و هست. بعد از چند سال مطمئن شدم که پرهام از سکس متنفره و حتی از لمس شدن و لمس کردن هم بدش میاد.»
    «باورش سخته زینب خانم؟ اینطور که از حرفاتون فهمیدم شما یک زن زیبا هستین. مگه میشه یک مرد نسبت به شما سرد باشه؟»
    «باز هم دارین مثل من در اوایل زندگیم فکر می‌کنین. به من هم در طول زمان ثابت شد که میشه همچین مردی وجود داشته باشه. پرهام فقط نسبت به من سرد نیست. نسبت به هیچ زنی هیچ حسی نداره. حتی متوجه شدم که خواهرش این رو می‌دونسته و به من نگفته. خبر داشته که برادرش یک یخچال به تمام معنا در برابر دخترها و زن‌هاست. بیشتر از زندگیم که گذشت، فهمیدم دوست‌های پرهام و مخصوصا زن‌هاشون هم تا حدودی به این مورد شک کردن. یک بار یکی از دوست‌هاش گفت: "پرهام خواجه حرم‌سراست. واسه همین همه مونثا بهش اعتماد دارن و باهاش راحتن." البته وقتی دید من با دقت به حرفش گوش دادم، سریع بحث رو عوض کرد.»
    «میشه خواهشا بیشتر از روابط جنسی‌تون بگین. در چه حد سرد بود؟»
    «اوایل صرفا جهت رفع تکلیف. پیش خودم می‌گفتم چون بلد نیست اینطوریه. اما کم‌کم رابطه جنسی رو کم کرد. هفته‌ای یه بار، شد دو هفته یه بار، شد ماهی یه بار، رکورد سه ماه یک بار هم داریم.»
    «اجازه دارم جزئی تر سوال بپرسم؟»
    «بپرس.»
    «شما خودتون چطوری هستین؟ سردین یا گرم؟»
    «به نظرت اگه سرد بودم، گلایه‌ای از این شرایط داشتم؟»
    «پس اینطوری خیلی باید بهتون سخت گذشته باشه.»
    «ما زنا گاهی وقتا می‌تونیم کمبودهامون رو توی وجودمون نگه داریم و خواسته‌ها و تمایلاتمون رو بکشیم. سکس هم می‌تونه یکی از این تمایلات باشه. درسته که همه چیز هورمونه اما جنس زن توانایی سرکوب امیال خودش رو داره. کاری که من مدت‌های زیادی با خودم کردم. اما چیزی که من رو آزار می‌داد، کمبود سکس نبود. نابود شدن اعتماد به نفسم بود. اینکه شوهرم جوری با من سکس می‌‌کنه که کمترین لمس رو باهام داشته باشه. انگار من جذام دارم یا زشت ترین زن دنیام! اینکه حتی بدون اینکه من یا حتی خودش رو ارضا کنه، یکهو وسط کار پشیمون میشه و سکس رو قطع می‌کنه. اینکه در برابر هر اعتراض من، بی تفاوت ترین رفتار ممکن رو نشون بده و ارزش سکس رو اینقدر ندونه که بخواد در موردش وقت بذاره و صحبت کنه.»
    «پس در این مورد معترض هم شدین.»
    «هر جور که فکرش بکنی. از زبون خوش بگیر تا دعوا. از صحبت رو در رو بگیر تا نامه. اما بعد از تولد بچه‌ام، بهم ثابت شد که پرهام هرگز تغییر نمی‌کنه. سرنوشت خودم رو پذیرفتم. چون دیگه مادر شده بودم. تسلیم شدم و سعی کردم من هم شبیه به پرهام بشم.»
    «به همین راحتی تسلیم شدین؟»
    «صحبت از گذشت چند سال زندگیه. که هر روزش برای من زجرآور بود. زمان باعث شد کم بیارم.»
    «لطفا نگین که این آخر داستان شماست.»
    «نه اتفاقا تا الان همه‌اش مقدمه‌ بود. مقدمه همون داستانی که فقط می‌تونم برای یک غریبه‌ی ناشناس تعریف کنم.»
    «تا همینجا سرم حسابی سوت کشیده. اگه اجازه بدین، من برم یک سیگار بکشم و برگردم.»
    «اوکی منتظرم تا بیایین.»


    ادامه دارد...


    نوشته: دلورس

  • 95

  • 38




  • نظرات:
    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 11

    • باز هم خاطرات یه جنده دیگه که از جندگیش پشیمونه


      من فقط چند خط از داستانت رو خوندم و کیرم تو نوشتارت یهو از وسط داستان شروع کردی کص نویسی اول توضیح بده چه خبره بعد برو سراغ اصل مطلب کیرم تو کرونا که معلوم نیست می‌ره سراغ کی ها که اینها هنوز زندن


    •   hunterxxxx
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • دلوروس؟ واقعا؟ پس نخونده لایک میکنم


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 6

    • درود . باز هم اسم عنوان خاصه ! اما بزارين بخونم دوباره نظر ميدم


    •   Mahsasadr
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • بخاطر اینکع خیلی طولانی بود نتونستم تا اخر بخونم اما دیس رو تقدیمت کردم دلورس جون


    •   Majidesf.62
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • من مقداریش رو خوندم نگارش و تایپ تا اونجایی که خوندم عالی بود ...اما چون خیلی استرس دارم حوصله خوندن تا انتهارو ندارم اما ب زودی میخونم ...کارت عالیه


    •   آيت.الله.کوندوست
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • كسكش تو مارو كونى فرض كردى همش دادى كه... يكم جا واسه نفس كشيدن ميزاشتي


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 36

    • کلیشه ... یک شوهر بدبخت که چون صبح تاشب جون میکنه خانوادش تامین باشن یگه شب که میاد انرژی نداره دو ساعت اواز چه سری!! چه دمی!! عجب پایی!! برای زنش بخونه... یک زن که به جای مشاور تحصلیکرده خانواده به چت رومی پر از موجودات جقحشر میره و مشکلش رو اونجا مطرح میکنه چون میدونه هرچی بگه تایید صد در صد میشه...... یک مجلوق علاف که طبیعتا وقتی شب تا صبح چت میکنه صبح تا شب میخوابه و بیکاره از ترس بابا مامانش تو تراس سیگار میکشه ، امیدواره شانسش بگیره و یک زن شوهر دار رو در خلا عاطفی پیدا کنه دو هفته در قالب چت جنده بودنشو به عنوان حق طبیعیش براش توجیه کنه که بتونه بره خونش.. یکی از بزرگترین مشکلات جامعه که با اومدن اینترنت و موبایل هوشمند به خونه ها شروع شد مرد باید توسرما و تاریکی جون بکنه صد تومن بیشتر بیاره..... زن تو خونه گرمو روشن رو کاناپه بشینه موبایل هوشمند دستش بگیره تو اینترنت از ..... لیسی مجلوقهای بدترکیبی که تو خیابون کسی نگاهشون نمیکنه لذت ببره...... و در پایان شوهری که همیشه بدهکاره


    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 6

    • داستانت رو خوندم کامل و باید بگم حقیقتا نحوه نوشتار عالی بود داستان قشنگ بود ومیشه گفت خواننده رو توی خودش غرق می‌کنه حقیقتا شاید شما یه نویسنده حرفه ای باش یا شاید هم استعدادش رو داری ولی در کل عالی بود اما از این که بگذریم من بهت دیس دادم به دو دلیل


      یکی کامنت اولم بود که حقیقتا تو این داستان نقش یه جنده رو بازی میکردی
      و دوم بیغیرتی بود که حتی با اینکه داستانت معرکه تعریف شده بود اما دیس به پاش باید بیاد


      بیغرتی=دیس


    •   شادوکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • منکه چیزی نفهمیدم ازین داستان یا من نفهمم یا نویسنده تشخیصش با شهوانیون


    •   آيت.الله.کوندوست
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • يه يادى بكنيم از اون كونيايى كه نميخونن و كامنت ميزارن نخوندم...


    •   rahasm2
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • قلم روان
      گویش زیبا
      کلمات مناسب
      البته میشد بعضی چیز هارو حذف کرد اما در کل لایق صفت خوب
      سپاس
      کم پیش میاد که از خوندن داستانی خوشم بیاد.
      ?


    •   Mani18sant
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • ریدم توت خدایی


    •   Md75
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • جالب بود


    •   Ali_crazy_boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • کصشر محض آخر اینجور داستانا شوهره روش عن فکر و بی غیرت از آب درمیاد و به زنش میگه اشکال نداره عزیزم درکت میکنم نیاز داری بزار طرف بیاد بگادت جلو خودم فقط کاندوم یادتون نره ???ی بار ندیدم طرف زنشو طلاق بده یا کون زنش و طرفو پاره کنه


    •   mortezastranger
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • همون اول داستان معلوم بود که ی سوم شخص نویسنده داستان هست و تقریبا میشه گفت طبق شنیده هاش این داستان رو نوشته و برای خودش اتفاق نیفتاده


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 14

    • یادمه نویسنده این داستان، بانو دلورس، اخیرا تاپیکی زده بود و منتقدا رو نقد کرده بود که چرا نظر شخصی رو قاطی نقدشون میکنن (حالا نیتشون از این کار، اونم درست قبل از انتشار داستانشون تو سایت چی بوده، خدا داند). من یکی بیسواد تر از اونم که اسم منتقد روم بذاره کسی. کامنتام هم هیچوقت نقد نبودن. ولی درمورد این یکی داستان، چون نویسنده اینطور انتظاری داشته ازمون، سعی میکنم حرف حساب بزنم.


      نکته اول، توی هر چت روم ـی، یا هر چت خصوصی حتی، دو طرف وقتی با هم صحبت میکنن، قبل پیامشون یا آواتار قرار میگیره، یا اسم پروفایلشون، یا سرواژه ای، علامتی، کیر خری، چیزی. که مشخص بشه دو طرف حرفایی که میزنن، کدوم به کدومه. و تازه این فرمت مال چت روم ـه و نه داستان! تو داستان و نوشته، حتما و حتما باید مشخص بشه. با علامت - و شاید +، یا نهایتا اسم دو طرف اول هر دیالوگ. اینطور حالت بی نام و نشونی، قشنگ باعث میشه خواننده از اولین جایی که رشته خط و جمله رو از دست داد، دیگه بقیه داستان جذابیتی براش نداشته باشه. و خیلی هم کم ان کسایی که حوصله برگشتن دوباره و پیدا کردن اون خط رو داشته باشن. این نکته منفی اول داستانتون! یه اشتباه نگارشی فوق العاده وحشتناک.


      نکته دوم، شروع کردن داستان با دیالوگ، در حالت معمول کار نادرستیه. چرا که نه شخصیتا و نه هدف و انگیزشون و نه خط داستانیشون، هیچکدوم برا خواننده مشخص نیست. و درنتیجه هیچ علاقه ای برای درک رابطه و تعاممل بین دو طرف در آدم به وجود نمیاره. چون وقتی نمیدونم این دو نفر کی ان، چرا باید حرفاشون جالب باشه برام؟ (حالا گیریم که کلا داستان ذاتش اینه که دیالوگی روایت بشه. اینم مشکلیه که تو نکته بعدی بهش پرداختم)


      نکته سوم، خودتون فکر نمیکنین تعریف داستان به این صورت، به این حالت مصاحبه وار، حالت پرگویی بی دلیل پیدا میکنه؟ باعث افزایش طول داستان میشه، در حالی که اکثر خطوطی که طول داستان رو زیاد کردن، هیچ تاثیری توی دنیاسازی یا قوس شخصیتی کاراکتر ها ندارن؟ به اضافه اینکه وقتی طرف، احساسات و درونیاتش رو بصورت لفظی و در جواب سوال طرف مقابلش، به زبون بیاره، نمیشه صمیمیتی درونش دید. نمیشه گفت که از دل بر اومده.


      و همچنین، به دلیل اینکه همین احساساتی که میتونستن تو متن داستان اصلی باشن ولی ازونجایی که نویسنده حس کرده چون در جواب سوالات مصاحبه وار طرف مقابل گفته میشن دیگه نیازی به وجودشون توی داستان تعریفی نیست، اون داستان به شدت خشک و چغر در اومده. مثل حالت روایت یه مستند با صدای ماشینی.


      و چون که همینجا ایم، در ادامه همین قضیه، اینم اضافه کنم که شما تصور کن اینطور روایتی، که وسطش هی یکی با سوالاش بپره میون کلام راوی، در حالت تعریف چقد اعصاب خورد کنه، که در حالت داستانی بدترش میشه. واقعا بعضی جاها رو اعصاب بود این قطع و وصل شدن روایت.


      حالا اینا همه نظر غیر شخصی بودن، یه نظر شخصی هم بندازم تنگش که عریضه خالی نمونه!
      داستانتون جذابیت نداشت. کشش نداشت. درگیر کنندگی نداشت. نه شخصیتا و نه اتفاقاتش. و این، در کنار مشکلاتی که بالا گفتم، باعث میشه کوچکترین علاقه ای به خوندن ادامه این داستان نداشته باشم. مخصوصا اگه قراره قسمتای بعدیش هم همینقدر بی روح و کسل کننده دنبال بشه.


      دیسلایک سوم از طرف بنده.


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • عالیه، ادامه بده


    •   Rhtxl
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • Roham.1992 نویسنده جان اگه میشناسی پیام بده در اینستا


    •   احسان با کون گنده
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دیالوگ فیلم سوپر مینویسی؟


    •   Number_13
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • لایک 7 زیبا بود منتظر ادامش هستیم


    •   Siyavas
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستانت ازابتدا جالب به نظر اومدو متفاوت منتظره ادامشم


    •   25cm_kiiirrr
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • سلام
      داستان جالبیه اما بیشتر فقط شبیه قصه هست
      چون کاراکتر نقش پرهام شباهت خاصی به بازیگر نقش شلدون تو سریال بیگ بنگ داره ????
      حتما سریال بیگ بنگ رو ببینید


    •   mohrb
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خیلی ضعیف بود. تایپیک های جدیت بهترن


    •   محمدرضا638393
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • منتظرم بخونم
      البته میشه حدس زد


    •   Mareza08
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • نگارش و داستان پردازیت عالی بود، عین فیلمایی که تمام داستان تو یه لوکیشن اتفاق می افته... ادامشو زودتر بنویس. لایک


    •   Hellboy97342
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • داشتم میخوندم،یه جاهایی از متنت یاد وست ورلد افتادم
      اومدم ته داستان،اسم دلورس رو که دیدم،یه لبخند رو لبام نقش بست...


    •   Rbleipzig
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • درسته قرار بره بده تو ادامه اما فوق العاده بود داستان . جذاب ، روان خيلى ساده بدون هيچ نوشته اضافى


    •   Minow
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • چرت بود نظر شخصيمه كيرشعر واقعي


    •   tara.-tt
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • باور پذیر نبود


    •   popo888
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • واقعا خوب نوشتی منتظر ادامه داستانیم بشدت


    •   28Omidi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • از ابتدا تا آخرشو خوندم،خیلی کم نظر میدم اما بی معرفتیه بخواییم از کنار این نثر روان گذشت،عین یه فیلمنامه،کتاب و...عالی بود منتظر بعدش میمونم


    •   Cityzen
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • دلورس قلمت عالیه خیلی خوب شروع کردی مشخصه یه نویسنده پشت این داستان گره های داستانیت عالیه اگر یه منتقدو خواننده خوب باشید میتونید از این داستان لذت ببرید من بهت لایک میدم منتظر ادامه داستانت هستم


    •   سردار۶۶۱۹۷۱
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • دلورس چیه یا کیه؟؟؟؟وجدانا جواب بدین.


    •   kandoo6050
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالی بود ، جذاب و هیجان انگیز و متاسفانه حقیقت تلخ جامعه، که اکثر مردای سردو بی احساس دس روی زنای گرم و پراحساس میزارن و وقتی متوجه میشی که کار از کار گذشته


    •   شمال.مهمونم.باش
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • yani asheghe oonaiam ke migan bavar pazir nabud.hala yaru harry potter ro moo be moo dide ketabasham khundeha.


    •   Gilemard53
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • عالی بود
      منو حسابی مجدوب و درگیر خودش کرد
      ادبیاتش دلچسب و شیوه ی نگارشش خوب بود
      براحتی با قهرمانش ارتباط برقرار کردم و تونستم ازش تصویر بسازم
      بیصبرانه منتظر ادامه شم
      دمت گرم


    •   @آروین
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • یعنی اینهمه اراجیف را توی چت به هم گفتین واقعا شما نمونه اید ، خوندن این چرندیات هم کلی وقت از ادم میگیره اونوقت میخام بدونم شما دوتا خسته نشدین و چشمتون درنیومد اینارا برای هم تایپ کردین ، خلاصه که مزخرف بود و دیسلایک دادم ، چون اصلا جذاب و هیجان انگیز نبود .


    •   دل_خسته
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • دلورس
      عالی نوشتی ، نگارشت زیبا بود، داستانت ادامه داره و زوده که بخوام لایک و دیسلایک بدم .اما متاسفانه عنوان داستان باعث شد دیسلایک بدم


      بی غیرتی=دیسلایک
      خیانت=دیسلایک


    •   Bokon_kord
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • منتظر ادامشم


    •   mohamad1448
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • بعد ی مدت زیاد داستان تکراری خوندن بالاخره ی چیزی خوندم ک متفاوته و کیفت خوبی دازه
      منتظر ادامه داستانم


    •   31Amiram
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • صادق هدایت زیاد میخونی


    •   دلورس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 14

    • تشکر از نقد همه‌ی عزیزان. فقط چند نکته رو لازم می‌دونم که بگم.


      مهم ترین نکته این است که ای کاش، قابلیت ریپلای برای کامنت‌های زیر داستان موجود بود.


      پس ناچارا فقط توضیحات ضروری رو میدم.


      این داستان هیچ ربطی به زندگی من ندارد اما واقعی است.


      جناب شاه ایکس هیچ جای این قسمت از داستان نگفته که پرهام شغل سنگینی داره و آخر شب خسته و کوفته میاد خونه! آیا این جمله نقد بود؟! بله داستان در مورد زنی است که می‌توانست به جای چت روم، پیش یک مشاور برود. یعنی هیچ زنی در دنیا وارد چت روم نمیشه یا اگه بشه، نوشتن داستان در مورد زنی که داره توی چت روم صحبت می‌کنه اشتباه است و نقد محسوب میشه؟! آیا نوشتن از مردی که الاف در چت روم است ایراد دارد و نقد داستانی محسوب میشه؟! در انتها آیا نوشتن از مشکلات جامعه در قالب داستان، اشتباه است؟ آیا راوی با نویسنده یکی است؟ راوی می‌تواند کثیف ترین انسان باشد و طبق اصول صحیح داستان نویسی، آن انسان کثیف که راوی داستان است، باید طبق منطق و اصول خود حرف بزند. جناب شاه ایکس عزیز؛ متاسفانه کامنت شما حتی یک ذره هم شباهتی به نقد نداشت. لطفا برای کسب تجربه هم که شده، در کارگاه‌های نقد داستان شرکت کنید.


      TheBitchKing عزیز؛ اکثر نویسنده‌های فعلی برای دیالوگ‌ها از گیومه استفاده می‌کنند. لطفا یک سر به کتاب فروشی بزنید. در هیچ کتابی شما نمی‌توانید علامت - و + و غیره جهت تفکیک شخصیت‌ها در دیالوگ پیدا کنید. عده‌ای یا فقط از - اول دیالوگ‌ها استفاده می‌کنند و عده‌ی بیشتری از گیومه‌. که در مسابقات داستان نویسی، گیومه گذاشتن ارجعیت دارد. اینکه برای هر شخصیت یک علامت جدا بذاریم، بسیار کودکانه و سخیف است. باز هم توصیه می‌کنم وارد یک کتاب فروشی شده و چندین کتاب که نویسنده‌های ایرانی دارند را چک نمایید. مورد بعدی اینکه داستان‌های زیادی وجود دارند که صرفا دیالوگ هستند. الان حضور ذهن ندارم. اما تو اولین فرصت و بین کتاب‌هام می‌گردم. بهتون چند تا داستان معرفی می‌کنم که از اول تا آخرش دیالوگ است. اتفاقا نویسنده، دیالوگ‌ها رو با گیومه مشخص کرده. با احترام؛ نقد شما در مورد دیالوگ و علامت گذاری دیالوگ اصلا اصولی و مطابق با آموزش‌های نوین داستان نویسی نیست. بخش سوم نقد شما رو می‌پذیرم. چون منطقی بیان کردین. بله میشد با یک تکنیک و نوع روایت دیگر این داستان را نوشت. اما من عمدا این تکنیک رو انتخاب کردم. چون برام سخت بود که عمیق و موشکافانه از دید زینب بنویسم و احساسات درونیش رو کامل و دقیق بیان کنم. اما به هر حال نقد شما وارد است.


      من این داستان را در سه قسمت نوشتم. می‌شود برای نقد محتوایی کمی صبور بود و در انتهای قسمت آخر، موضوع داستان را به چالش کشید.


      با تشکر


    •   anahitacupid
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • قشنگ معلومه که کی و کجا رو داره تو داستان میزنه ، خیلی گوراخی نویسنده هر چقدرم که زیبا نوشته باشی محتواش مزخرف بود ، یه گوه هر چقدرم تزئین بشه تهش گوهه دیگه ، از بیغرتی و بی ناموسی و فرزند یک آخوند آیت الله و این چیزا دیگه کلیشه ای شده ، یزید با یزیدیش با زن شوهر دار رابطه برقرار نکرد شما دیگه چه جانورایی هستین از یزید بدترا


    •   doki-kar balad
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • دوست عزیز دلورس
      از شما انتظار بیشتری میرفت،
      یاد شبکه تلویزیونی مستند افتادم،
      یه مصاحبه سرد و کلیشه ای که تهش کاملا مشخصه، با یه سوژه نخ نما و تکراری
      بدون هیچ کشش و افت و خیز، امیدوارم قسمت های بعدی سوپرایز مون کنی و یه داستان خوب ازش دربیاد که توجیه کننده خیانت نباشه،
      ممنونم از زحمات شما دوست عزیز موفق باشی


    •   Newah007
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • تقریبا همه آدمها برای توجیح اعمال اشتباه خودشون, دنبال مغصر میگردن و دیگران رو مسول می دونن...


      این موضوع در بین مردان و زنان متاهلی که به همسرانشون خیانت می کنن بیشتر شایع هست, مردانی که برای توجیح خیانتشون زنانشون رو بی محبت, سرد, بی درک, بی عاطفه میدونن و زنانی که شوهرانشون رو با همین صفات می شناسن و به خودشون حق می دن که خیانت کنن...


      در کل خانمها و آقایون عزیز:
      اعتیاد همسر, سردی, بی درکی, بی ملاحظه گی و چه و چه....
      دلیل بر توجیح خیانت نیست...


      راحت بگید دوست داریم بدیم یا بکنیم, تنوع طلب هستیم, از سکس با یک نفر خسته میشیم و دوست داریم با آدمهای مختلف حال کنیم .... همین و دیگر هیچ


      ارادتمند


      Lor Boy


    •   اتشی۲
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستان داستان نویسی شما جالب خوب بود
      بنظرم تند سریع جلو نرید تو نوشتن یعنی سکس در
      داستان داغ تندش نکنید بزارید ملایم بعضی از مشگلات
      جامعه را بازگو بشه،سپاس


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،3 هفته
      • 15

    • نگارش و دقت در جزئیات قابل تحسین بود.
      اما در مورد محتوا و موضوع به نظرم الان نمیشه قضاوت کرد. داستان روی لبه تیغه و پتانسیل تبدیل شدن به یک شاهکار و یا بالعکس یک افتضاح! هردو رو داره و منطق حکم میکنه تا خوندن قسمتهای آتی صبور بود و نظری عجولانه نداد.


    •   saman_safa1
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • بد نبود. 29


    •   Omid.kermanshah1984
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خوب بود همین طوری با جزییات ادامه یده.


    •   Cinemax
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • من نظر نمیدم تو داستانا ولی اینجا بگا رفتم از خنده سر کامنت این داداشمون A....k
      دادا ریدی آبم قطعه (biggrin) (rolling) (rolling) (rolling)


      داستانش جدید نبود و چیز خاصیم نداش
      حال نکردم


    •   اژدرشب
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • دلورس جان ی جا ی زخمی به شاه ایسک زدی وگرنه این اقا محال برای یه زن نویسنده تا ناف نلیسه .


    •   Amoomid
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالي بود.نخونده لايك داري


    •   Amoomid
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • البته من خوندم بعد نظر دادم


    •   آقای-ماساژور61
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • مثل اکثر مطالبت برام جالب بود ، لطفا ادامشو بنویس و امیدوارم مثل همیشه به فحاشی های این جانوران مهاجم اهمیتی ندی


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • درود بر شما اول از عزيزاني انتقاد كنم كه نخونده خيلي ببخشيد زرتي فحش و ديس ميدن كه واقعا تاسف باره و اي نشون دهنده كوته فكريشونه تو اين نظرات دو نفر از شاخ هاي اين سايت هم نظر دادن و خيلي باز كوته فكرانه سفسته كردن و اخرش اينه كه درست كه تو مجازي شاخين ولي اخرش با يك خيلي ببخشيد سيكتر باوا باد شاخيتون خالي ميشه شماها برين داستاناي ملجوق و به قول خودتون كستانت بخونين فحش بدين يكم جنتلمن باشين ! دلورس عزيز مهم اينه كه داستان به ما حس خوبي بده كه من حسش كردم درسته كه به نوعي مثل متن نمايشنامه بود ولي من برام جالب بود مثل اين كه شعر هاي اعتصامي رو مي خوندم به هر حال منتظر ادامه هستم با قدرت تمام ادامه بده :)


    •   Behnamikhan
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • عااالی بووود
      اولش پرش داستان زیاد بود ولی رفته رفته داستان و ماجرا شکل گرفت غم انگیز شروع شد و داره به جاهای جالبی میرسه
      منتظر قسمت دوم اش هستیم


    •   mardvahshi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • داستان توبی بود زاویه دزد مخصوصی به نویسنده داده بودید دولش کمی گنگ بود رفته رفته شکر خوبی پیدا کرد اگر مثل بیوه سرخ آخرش به داستان جنایی تبدیل نشه رویکرد سکسی داشته باشه عالی تر میشه


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • هیچوقت نمیتونی همه رو راضی کنی ک موافقت باشن


      داستانت خوب بود????
      ب نوشتن ادامه بده


    •   mardvahshi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • این واقعا واقعیت زندگی شماست ؟ یا یک عصیان فکری در مقابل دین مداران که آزادی اندیشه را به هیچ می انگارند اگر داستان باشد بنده احساس میکنم ۵تا شخصیت نمادین وجود دارد پدر بزرگ نماد انسانهای قشری و دین معاب و زهرا هم نماد مقلدان کورکورانه پدر نماد دموکراسی و پایداری و دگراندیش زینب نماد ساختار شکن و شوهر زینب نماد از بوقلمون صفتها که فقط در روی تخمشان که علم و کتاب است میخوابند و به اطراشان احساسی ندارند شایدم من اشتباه میکنم اما اگر داستان واقعاً سکسی ست با تمام جزئیاتش بدون در نظر گرفتن محدودیت ها و حجب و حیا به طور ساختارشکنانه کامل تعریف کنید


    •   Mr.lanati
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب بود.هرچند شرح حال کارکتر داستان رو دارین میکنید اما به نظرم توش قضاوت و غرض ورزی و سیاه نشون دادن خانواده پدری خیلی تو ذوق میزد.استفاده از کلماتی مث پدر بزرگ وحشتناکم و قیافه زشت خواهرم و... مستقیم گویی و استفاده از این توصیفات سطح داستان و پایین میاره.اما دیالوگ های شخصیت پسر رو دوست داشتم کوتاه و به جا بودن


    •   پروفسور بالتازار
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • دلورس جان باید قسمت بعدی بیاد تا نظر بدم فقط نمی‌دونم چرا از شخصیت زن داستانت بدم میاد، من خودم یه تئوری دارم در این مورد که قبل از ازدواج حتما حتما باید زوج سکس داشته باشند تا هماهنگی با خواسته های هم داشته باشم یا قبل از اینکه به هچل بیفتن تکلیف خودشون رو بدونن، اینجور زن و شوهر که وصف کردی من واقعاً دیدم که طفلک خانمه که خیلی خانم با شخصیتی هم بود تو چه عذابی افتاد. یه چیز دیگه این دلورس وست ورلد شخصیت اعصاب خورد کنی داره چرا اسم اونو انتخاب کردی آخه


    •   Zoj_gharb
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • لکن خوشمان آمد


    •   aliss63
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • قلم فوق العاده زیبایی دارید.
      این همه کامنت در عرض چند ساعت خودش گویایی همه چیز هست


    •   harimeamnedosti
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • سلام لایک دادم بخاطر نگارش و گویش عالی و با اینکه در ظاهر بدون فضا سازی شروع کرده بودید اما در کلیت ساختمان داستانی در نوع مناسبی میشود گفت تونستید ساختاری خوب و قابل فهم و به نمایش بگذارید بشکلی که کم کم خواننده فهمیم و به درک مناسبی از اتفاقات میرسونه . اما یک نکته در مورد کامنت گذاران نامحترم باید بگم بی نهایت مشمیز کننده هستند . اینکه بخودشون اجازه میدهند با این نوع کلمات خودشون و به عنوان یک فرد بی شخصیت و غیر قابل احترام نشان بدهند تبریک عرض میکنم زیرا واقعیت زشتی و نشون میدهند که میشه متوجه شد که حتی نباید بهشون بها داده شود اما چاره نیست باید این ها را درکنار افراد محترم تحمل کرد ... منتظر ادامه متن ارسالی یعنی داستان خوب شما هستم سال خوبی داشته باشید


    •   Dark.Shadow.110
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دلورس خانم هر حرکتی بزنه لایک داره!
      یکی از زیباترین داستان های سایت!!!!
      موفق باشید!


    •   Shahab___sang
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • چیزی که دلورس بنویسه دیگه بهترینه


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • اولا که تشکر بسیار بابت پاسخگویی منطقی تون.


      بعد اینکه یکم از اون بالا بالا ها بیاین پایین تر که اینقد ریز نبینین ما ها رو! که فکر کنین با کسایی طرفین که کتاب نمیدونن چیه و تا حالا پاشون رو توی کتابفروشی نذاشتن. و بله، بنده هم بسیار داستان کوتاه دیدم که کاملا به شکل دیالوگی روایت شدن. ولی این سوال رو دوباره ازتون میپرسم که آیا واقعا این داستان شما، نیازی به روایت به این شکل داشت؟ چه چیزی بهش اضافه شده که با روایت ساده و روتین و صمیمی، امکان وجودش نبود؟ میگین که با حالت معمول نمی تونستین درونیات و احساسات زینب رو بطور شایسته بیان کنید. الان به نظرتون موفق بودین؟ از من میپرسین، به هیچ وجه. در نتیجه، اینطور به نظر من میاد که انتخاب این تکنیک روایت غیر ملزوم، بی تعارف، چیزی بیشتر از تلاش برای خودنمایی نبوده.


      اگه دقت میکردین، من جایی از کامنتم نگفتم با گیومه مشکل دارم که برام شرح و بسطش دادین. گفتم مشکلم با اینه که گوینده هرکدوم از دیالوگ ها مشخص نیست. حتی شناختی هم ازشون ندارم که با توجه به لحن حرف زدنشون بشه دونست کدوم به کدوم ان (مخصوصا ابتدای داستان). و تازه تا انتها هم هیچی ازشون مشخص نمیشه. بماند که لحن و ادبیات و انتخاب کلمات دو طرف هم عینا مشابه هم ـه و از این نظر هم ذره ای نمیشه تمایزی بینشون قائل شد. و در نتیجه، مشخص کردن گوینده ها با - و + یا هر سیمبل دیگه ای، هرچقدر هم سخیف و کودکانه میبود، به درک بهتر داستانتون و ایجاد همراهی در خواننده ای که علاقه ای برای ادامه دادن داستان با این حالت خنثی و خشکش نداره، کمک میکرد. اگه بازم میخواید منکر بشید، دیگه نمیدونم چی باید بگم.


      اینم بگم که کامنت من رو، کسی اسم نقد روش نذاشت که بخواد "اصولی و مطابق با آموزه های نوین داستان نویسی" باشه (والا این جمله رو حتی نمیتونم سه بار پشت سر هم به زبون بیارم از بس کلمه های قلمبه سلمبه داره). صرفا نظر و برداشت خودم از داستان بود.



      • پ.ن. یه سوال هم برام ایجاد شد که نمیدونم درست باشه پرسیدنش. ولی چون کامنت به اندازه کافی دراز نشده بپرسم؛ به جایی بر نمیخوره. احیانا بین اون همه کتاب و داستانی که دارید و خوندید، متوجه این نشدید که ارجعیت اشتباهه و درستش *ارجحیت ـه؟


    •   فرانکیز
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • اینکه تمام داستان به صورت دیالوگ روایت بشه، تکنیک بسیار سختی است که شما از عهده اش برآمده آید و از این بابت جای تقدیر و تحسین داره.
      اما جسارتا دو تا اشکال کوچک در این داستان دیدم.
      یکی اینکه لحن و تیپ کلامی هر دو شخصیت خیلی به همدیگه نزدیک بود و این موضوع نشون میده که یک راوی واحد هر دو طرف دیالوگ ها را نوشته و این باعث تصنعی شدن فضای شکل گرفته میشه.
      دوم اینکه ماجراهای مفصل گذشته، در میان گفت و گو به صورت یک طرفه و طولانی روایت میشه و این موضوع، حضور راوی برای انتقال ماجرا به مخاطب را پر رنگ و محسوس می کنه و این باعث تصنعی شدن میشه.
      پیشنهاد می کنم دیالوگ ها به صورت منقطع و بیان ماجراهای لابلای دیالوگ ها به صورت پازلی و ناقص باشد تا خواننده در تکمیل داستان حس مشارکت داشته باشد.
      در مجموع کار خواندنی و تکنیکی ارائه دادید.
      احسنت!


    •   دلورس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • TheBitchKing عزیز؛ جفتمون فرق نقد و کوبیدن و تخریب رو می‌دونیم. جفتمون خوب می‌دونیم که نقد شما درباره علامت گذاری دیالوگ و تفکیک شخصیت‌ها چقدر سخیف و سطحی است. پس لازم نمی‌بینم بیشتر از این در مورد دیالوگ بحث کنم. همچنان پیشنهادم برای دیدن دیالوگ در کتاب‌ها پا برجاست.


      اما لطفا اول کامنت اولتون رو چک کنین. من فقط و فقط به خاطر نقدهای نادرست زیر داستان شنل قرمزی اون تاپیک رو نوشتم و حتی چند وقت قبل هم به ایول قول داده بودم که یک تاپیک در باب نقد منتقدین بنویسم. حال اینکه یک کاره اول کامنت‌تون و مثلا خفن‌طور و شبیه کاراگاه‌هایی که می‌خوان بگن خیلی خاص هستن، بحث اون تاپیک رو کشیدین وسط، تعیین کننده خیلی چیزها است. یعنی همون اول کامنت، نیت واقعی نویسنده کامنت واضح و مشخص بود. خودتون رو جای من بذارین. با یک هدف دیگه یک تاپیک‌ رو بنویسی و بعد بهت مثلا طعنه بزنن و زیرپوستی تیکه بندازن. مسلما خوشتون نمیاد از این نگاه و قضاوت سطحی.


      در ضمن اینکه من در تمام مدت حضورم در شهوانی و بعد از نوشتن این همه مطلب، یک غلط املایی در یک کامنت داشتم، حتما نشان از بی سوادی من است. :)


      فقط علت این کنش‌های تخریب گونه رو نمی‌دونم! کنجکاوم که بدونم. :)



      خوب بود.هرچند شرح حال کارکتر داستان رو دارین میکنید اما به نظرم توش قضاوت و غرض ورزی و سیاه نشون دادن خانواده پدری خیلی تو ذوق میزد.استفاده از کلماتی مث پدر بزرگ وحشتناکم و قیافه زشت خواهرم و... مستقیم گویی و استفاده از این توصیفات سطح داستان و پایین میاره.اما دیالوگ های شخصیت پسر رو دوست داشتم کوتاه و به جا بودن



      اسم این کامنت رو نقد صحیح می‌ذارن. به درستی گاف مستقیم گویی رو در داستان تشخیص دادن و بیان کردن.


    •   I.am.a.black.cock
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خیلی داستان جالب خوبی بود
      با قدرت ادامه بده عزیز


    •   cuntkiller1
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • بنظر که شخصیت زن خودتی ولی از مبحث سردبودن شوهر دیگه وارد فانتزیت میشه که البته احتمالا خواستی با این تکنیک شرح یه خیانت تو رابطه روبدی.منم موافقم که دیالوگ خوندن خصوصا تو ورژن سایت سخته وادم هی میخواست شخصیت مردو حذف کنه چون سوالاتش قابل پیش بینی بود شاید میشد اون مردو حذف کرد و کلا بصورت حدیث نفس داستانو گفت تا خواننده هی تو پینگ پنگ این دو نفر سردرگم نشه که البته در اون صورت شکل روایت کلا فرق میکرد.بنظر من که زیاد وارد حواشی نشدی و اطلاعاتی که برای ادامه داستان لازم هست رو دادی منتظر ادامش هستم.


    •   Shamim.20
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • من شروع داستان رو خيلي دوست داشتم
      مثل يك فيلم شروع شد
      نگارش و فضاسازي خوب بود
      راجع به موضوع پردازي و خود داستان نميشه نظر داد
      بايد ببينم ادامه چي ميشه
      منتظر قسمت هاي بعدي ام


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • بانو، بنده عضو تازه حساب میشم و به هیچ وجه شما رو نمیشناسم و هیچ دلیلی برا دشمنی باهاتون ندارم. انگ کوبیدن و تخریب نزنید خواهشا. و بازم میگم اسم نقد رو کامنت من گذاشتن از اساس کار اشتباهیه. که به حساب خودتون، سخیف بودنش رو اینطور علم یزید کردین و میکنین تو چشم خلق الله. اینقد اصرار نکنین، که زیر بارش نمیرم. و درضمن از اون اسب خودپسندی هم بیاید پایین. داستان و نویسنده خوب اینجا زیاد داریم. نمیدونم چرا اینقد حس میکنم خودتون رو از نظر سواد و مطالعه بهتر و بالاتر از بقیه می بینین. ایشالا که اشتباه میکنم.


      تو بخش اول کامنت اولم من حرفی از دلیل اون تاپیکتون نزدم. صرفا یه سوال ایجاد کردم. اینکه شما خودتون ازش معنی برداشت کردین، آدم رو به فکر میندازه که شاید واقعا منظوری بوده از اون تاپیک؟ شاید همینی بوده که خودتون تلویحا بهش اشاره کردین!؟( یجورایی مصداق اینه که میگن فحش رو که بندازی زمین، صاحبش ورش میداره. البته ایشالا زبون من قلم شه که بخوام به شما یا هر کس دیگه ای بی احترامی کنم.) الله اعلم. ایشالا که بازم من اشتباه میکنم. ولی حالا کار نداریم.


      درمورد اون اشتباه، دور از جون. کسی نگفت بیسواد. ولی این یکی "غلط املایی" نیست. آدم معنی و ریشه کلمه رو بدونه، اینطور اشتباهی نمیکنه. (من خودم تا دلتون بخواد غلط املایی داشتم تو کامنتام و داستانام. املایی این بود که مثلا ـحـ رو ـهـ بنویسید. نه ـعـ .)


      و در نهایت، مرسی بابت هایلایت کردن کامنت اون دوست عزیزمون. امیدوارم با فهمیدن اینکه به نظر شما چی نقد سازنده است و چی تخریب، این بحث دوسر باخت همینجا تموم شه.


    •   hanimaya
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • فقط این و بگم سکس جلوی شوهرت یعنی اوج لذت منم آرزومه زنم و جلوم بکنن


    •   Morteza.rhz
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • به نظر من عالیییی.درد خیلی از زوج ها همینه...امیدوارم‌زودتر بریم واس ادامه


    •   دلورس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2


    • یادمه نویسنده این داستان، بانو دلورس، اخیرا تاپیکی زده بود و منتقدا رو نقد کرده بود که چرا نظر شخصی رو قاطی نقدشون میکنن (حالا نیتشون از این کار، اونم درست قبل از انتشار داستانشون تو سایت چی بوده، خدا داند).



      این اصلا اصلا اصلا طعنه و تیکه و قضاوت نیست. :)


      دیگران را ... فرض نکنیم.‌


    •   Pesarkhoshform
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دوستم این جوری دوست داری؟


    •   rose.hot
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • یادم نمیاد اخرین داستانی که از شیوای عزیزم خوندم کی بود،
      این متن بشدت منو یاد شیوا انداخت...دلم تنگ شد... (rose)


    •   آلیتا
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • WooooW (dash)
      خیلی خوب و عالی دوس جووونی (inlove)
      خیلی خوشحالم که بالاخره تو داستانا هم اومدی و حتما اینجا هم مثل تاپیکا فعال میمونی ;)
      و حرف ایشون هم خیلی قبول دارم ?


      در ضمن اینجا دوستانی هم هستند که همیشه بدنبال متریال جدید برای کوبیدن میگردن که فقط میشه واسشون متاسف بود و بحث کردن باهاشون فایده نداره.


      همینجور ادامه بده گلم (clap)


    •   Mh1399
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • خیلی روان و شیوا نوشتی ، من که از قلمت لذت بردم ، عالی بود ، ادامه بده


    •   aLiii97
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • فوق العادس هم طرز نوشتار جذابتون هم خودتون هم ذهنتون ک البته برامن جذابه دیگه حالا هرکی با هر سلیقه ای میتونه باشه ...


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • بدون در نظر گرفتن درونمایه ی داستان باید اعتراف کنم این طرز نوشتنت به دلم چسبید ، کم‌پیش میاد داستانی رو تا ذخر بخونم ولی این دیالکتیک رو نمیدش. ازش گذشت به نظرم خوب نوشتیش دست مریزاد :)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • بدون در نظر گرفتن درونمایه ی داستان باید اعتراف کنم این طرز نوشتنت به دلم چسبید ، کم‌پیش میاد داستانی رو تا آخر بخونم ولی این دیالکتیک رو نمیدش. ازش گذشت به نظرم خوب نوشتیش دست مریزاد :)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • بدون در نظر گرفتن درونمایه ی داستان باید اعتراف کنم این طرز نوشتنت به دلم چسبید ، کم‌پیش میاد داستانی رو تا آخر بخونم ولی این دیالکتیک رو نمیشد ازش گذشت به نظرم خوب نوشتیش دست مریزاد :)


    •   kardo64
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • من که لذت بردم بی صبرانه منتظر ادامه داستانم فقط کی میتونم بخونم


    •   Mtn1360
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالی بود نگارش و داستان


    •   sساسانs
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • آفرین . ایده ات قشنگه . فقط یکم شبیه مصاحبه شده .آقای درون چت ، خیلی حرف میزنه و مثل یه خبرنگار سوال میپرسه و نه یه فرد معمولی .
      بازم آفرین میگم به خلاقیتت . ادامه بده


    •   آرشام.آریایی
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • قشنگ بودلطفا ادامه بده


    •   zenadost
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • به نظرم داستان عالی و متفاوتی بود کاملا. بی‌صبرانه منتظر ادامه‌اش هستم.
      بعضی جاهاش یاد زندگی خودم میوفتادم ؛ سرد مزاجی همسرم و یخچال بودنش ، و نداشتن سکس و رکورد های طولانی


    •   XxAmir
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • جالب و جذاب بود امیدوارم قسمت های بعدی رو هرچه زودتر مطالعه کنم ، موفق باشید


    •   پسر1212
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان جون داری نبود فقط قلمت خوبه جذابش کرده
      ولی در کل سر کمبود عقده هات یا هرچی ناراحتت کرده غرق این تفکرات نشو نه فقط این داستان کلا آسیبش فقط تو میبینی


    •   Mohammad_fmx
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • جالب بود. و جالب تر از داستان قلم نافذ نویسنده. منتظر ادامش هستیم.


    •   khosrokoslis
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • دلورس عزیز عالیه قلمت لطفا ادامه بده


    •   amirss111
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستانت جالب و متفاوت بود لطفا ادامه بده


    •   Sohiel1360
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • منتظرم تا ادامه داستان رو بنویسی . خوب بود .


    •   Cansuyildiz
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • یکی هست در مورد زنامون بچتیم؟؟


    •   Sh82
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستانی بی نظیر با نگارشی زیبا امیدوارم نویسندگی رو ادامه بدین و اینکه درکتون میکنم بعضی از نظر ها بینهایت زشت و درخور همچنین داستانی نیست (rose)


    •   حاج.دولدار
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • Jaleb o ghalame aali


    •   ashkbos-m
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • زیبا و روان و از همه مهمتر بسیار نزدیک به واقعیت این روزها و شب های ما ایرانی ها..سرگردان در چت روم ها و فضاهای مجازی به دنبال شکار برای سکس و یا در بهترین حالت برای همصحبتی و فرار از یکنواختی زندگی مشترک


    •   Blackmaster15
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • اولا که اگه ما وقت خوندن چنین چیزای طولانی رو داشتیم الان اونور آب روی کُص بودیم
      دوما این چه طرز داستان نویسیه؟ معمولا بقول خودتون توی کتاب ها هم میگن زینب با تامل گفت؛ احمد که خوشحال شده بود گفت و ازین چیزا
      ولی این سبک یا رمان بود یا فیلم نامه نویسی
      کل محتواش هم خاطره چت و زندگینامه بود
      وسطاش یه خط جا افتاد خطو گم کردم دیگه نخوندم (dash)


    •   Arash.mahsa7177
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • نویسنده فوق العاده ماهریه


    •   misMehrdad
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • تا یادم نرفته، یه فاتحه ای برای رفتگان اون کص کشایی که از مانع فیلتر شکنی عبور میکنن و با هر بدبختی شده میان و میگن ما از بی‌غیرتی بدمون میاد. خب حروم زاده مگه مجبوری بیایی داستانی که دوس نداری بخونی و براش کامنت بنویسی؟ بدت میاد؟ به تخم چپ اسب زورو..... گورتو گم کن برو روی مطالبی که موافقی کامنت بزار. آخه کووون کش تو سایت شهوانی میخای راجع به فلسفه عاشورا داستان بنویسن؟


    •   Dinghooz
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • ?


    •   atsta5490
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • خط روند داستانت ک البته گفتی واقعیته فوق العاده قشنگ و پر جزئیات بود ب شدت منتظر ادامش هستم


    •   Number_13
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • میگن طرف مثه چی پشیمونه همینجاست:////


      نتیجه ی اعتماد و زود قضاوت کردن کامنت مثبت من راجع به این داستانه


      متاسفم برای وقتی ک صرف این داستان "بیناموسی"کردم
      دیسلایک 32 به همراه تف به بی غیرتی تقدیم این داستان


      13


    •   Number_13
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • میگن طرف مثه چی پشیمونه همینجاست:////


      نتیجه ی اعتماد و زود قضاوت کردن کامنت مثبت من راجع به این داستانه


      متاسفم برای وقتی ک صرف این داستان "بیناموسی"کردم
      دیسلایک 32 به همراه تف به بی غیرتی تقدیم این داستان


      13


    •   ghahremanmach
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دوس دارم قلم و داستانت رو


    •   sinazi
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • پشت این نوشته ها یه ذهن خلاق میبینم


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • دوستان عزیز این آخرین کامنت من در شهوانی خواهد بود و تا جایی که هنوز بن نشدم زیر همه داستان های بی غیرتی و محارم کپیش میکنم.


      هدف اصلی انتشار این سبک داستان ها رو میخوام فاش کنم و برم.


      دوست عزیز شما با خوندن این تم ها دو تا اتفاق قطعی براتون پیش میاد:
      1. جایگیری در ضمیر ناخودآگاه و سوق (تمایل) تدریجی به این مضامین
      2. با خوندن اینا با خودتون میگید دیگه من هر عنی باشم با محارمم نمیخوابم یا به اشتراک نمیذارمشون (البته امیدوارم!) و میرید همون اعمال عنواره تون رو تکرار میکنید تا به قهقرای کامل برید.


      به هدف پنهان این داستان ها توجه کنید.
      دوستتون دارم از صمیم قلب (rose)


    •   Mahdi_es_82
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • با اینکه پسرم ولی کاملن درک میکنم
      با نظر بعضی دوستان هم موافقم ولی این داستانو باید درکش کرد
      نظر های منفیتون اکثرش ب خود داستان بود
      با اینکه این داستان واقعیتیه ک خیلی هم زجر اوره
      و خیلی بهتر از اون داستانایه کصشریه ک چار تا جقی نوشتن
      لایک


    •   Armin4657
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • خیلی ممنون از روده درازی شما اگه خیلی به نوشتن علاقه دارید رمان بنویسید نه اینکه وراجی کنید و خیال پردازی و وقت بقیه رو گرفتن


    •   Rabit13131
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • بعد از خوندن داستان ضربدری مشروع دلورس هر کاری ازش ببینم نخونده لایک میکنم عالیه این بشر


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو