سکس جلوی شوهرم (۲)

    ...قسمت قبل


    «سلام مجدد. ببخشید یکمی طول کشید. موقع سیگار ذهنم به شدت درگیر داستان زندگی شما شده بود.»
    «سلام. خواهش می‌کنم.»
    «خب اگه دوست دارین ادامه بدین. بهم گفتین که این تازه شروع داستان شما بوده.»
    «یادتونه صحبت از یک گروه دوستانه کردم؟»
    «بله قطعا.»
    «همه‌ی اونا دوستان دوران دانشگاه پرهام بودن. پرهام آخرین نفری از اون چرخه‌ی دوستی بود که ازدواج کرده بود. تو اون جمع یکی بود که صمیمت کمتری با پرهام داشت. بیشتر به واسطه‌ی یکی دیگه تو اون چرخه‌ی دوستی حضور داشت. اسمش کیان بود. با یکی از هم کلاسی‌هاش به اسم میترا ازدواج کرده بود. البته یک زوج دیگه هم داشتیم که مثل کیان و میترا تو دانشگاه با هم آشنا شده بودن.»
    «تو چرخه‌ی دوستی شما چند تا زوج بود؟»
    «با ما می‌شدن پنج تا زوج.»
    «جریان کیان و میترا چیه که ازشون اسم بردین؟»
    «اوایل برای من، مثل بقیه بودن. به همه‌شون به چشم دوست‌هایی نگاه می‌کردم که کنارشون خوشحال هستم. دنیای جدیدی که همیشه آرزوش رو داشتم.»
    «میشه لطفا جزئی تر و واضح تر از نوع دوستی‌تون بگین؟»
    «یه دوستی ساده و صمیمی اما به دور از افکار مذهبی و سخت گیرانه. همه‌شون رو دوست داشتم. تو اون جمع دوستانه، فهمیدم که علاقه زیادی به هم صحبتی با آقایون دارم. کَل‌کَل و شوخی با آقایون برام خیلی جذاب و مرفه بود. حتی اینکه بشینم و کنارشون فوتبال ببینم. نمی‌دونم ذات خودم اینجوری بود یا رفتار سرد پرهام باعث شده بود تا نا خواسته جذب مردها بشم. اما با تمام این شرایط، حواسم بود که حدودم رو رعایت کنم. درسته که باهاشون صمیمی بودم اما نه مثل اون زنای لوس و مسخره که به عالم و آدم اجازه میدن تا باهاشون لاس بزنن. وقتی پیش اونا بودم خودم رو شبیه پسرا می‌کردم. حتی یک بار خانم یکی از دوستای پرهام گفت: "تو در عین اینکه با همه شوخی می‌کنی اما یه جوری رفتار می‌کنی که هیچ کس حتی توی ذهنش جرات نداره در موردت فکر بدی بکنه."»
    «این رو من هم تو همین فاصله‌ی کم فهمیدم. تا حدود زیادی متوجه شخصیت‌تون و جَو بین شما و دوستان‌تون شدم.»
    «دو سال گذشت تا اینکه کیان و میترا به خاطر مشغله‌های کاری و زندگی، از جمع دوستانه جدا شدن. چون زیاد با ما صمیمی نبودن، خیلی زود فراموششون کردم. از طرفی وارد دورانی شده بودم که به شدت درگیر شکاف عمیق بین خودم و پرهام بودم. همه‌ی تمرکزم پُر کردن این شکاف بود. هنوز خبر نداشتم که همه‌ی اون کارهام یک تلاش بی اثر و بیهوده ‌است.»
    «شما اسم یک زوج از جمع دوستانه‌تون رو گفتین که اون جمع رو ترک کردن. این دقیقا چه ربطی به داستان خود شما داره؟»
    «ربطش دقیقا همینیه که خودتون گفتین. آدمایی که به نظرم بی تاثیر ترین نفرات توی زندگیم بودن. بعضی از آدما توی یک مقطع برای آدم شبیه یک سنگ ریزه‌ی بی ارزش توی خیابون هستن. فقط چون در اون لحظه و مکان وجود دارن، بهشون احترام می‌ذاریم. اما از درون ارزش چندانی براشون قائل نیستیم. کیان و میترا هم برای من همین معنی رو داشتن و بقیه رو بیشتر از اونا دوست داشتم. بودنشون برام ارزش چندانی نداشت و رفتنشون هم برام اصلا مهم نبود. اما گاهی همون سنگ ریزه‌ای که تا چند روز قبل هیچ ارزشی نداره، می‌تونه بره زیر لاستیک چرخ ماشین و پرت شه توی صورتت و یک جور دیگه بودنش رو بهت ثابت کنه.»
    «طبق این توضیح و این مثال، کیان و میترا به زندگی شما برگشتن.»
    «تولد سه سالگی پسرم بود. بابام به خاطر مسافرت نتونست خودش رو به تولد برسونه. روحیه منم اینقدر پایین بود که حوصله جشن گرفتن نداشتم. تصمیم گرفتم یه جشن کوچک برای خودمون سه تا بگیرم. پسرم اینقدر حالیش بود که کیک جشن تولد رو متوجه بشه و ذوق کنه. گوشه‌ی هال و روی میز عسلی، براش یه تزیین مختصر تولد درست کردم. کیک رو گذاشته بودم توی یخچال و منتظر پرهام بودم. پرهام دیر تر از چند روز قبل اومد خونه. سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و بهش غُر نزنم. وقتی وارد خونه شد، هیچ توجهی به تزیین گوشه‌ی هال نکرد. حتی وقتی پسرش با خوشحالی رفت سمتش و بهش فهموند که تولد گرفتیم هم واکنش خاصی از خودش نشون نداد و رفت به سمت اتاق که لباسش رو عوض کنه. من باز سعی کردم خودم رو کنترل کنم. رفتم آشپزخونه و کیک رو از توی یخچال برداشتم. پسرم با ذوق دوباره به سمت باباش رفت که کیک تولد رو نشونش بده. اما پرهام با دستش پسرم رو پس زد. اون لحظه دیگه برام مهم نبود که به خاطر زندگی با این موجود بی رحم و بی روح، سر خودم چه بلایی اومده. دلم برای پسرم سوخت. کیک رو گذاشتم روی میز عسلی و رفتم توی اتاق. پسرم رو بیرون کردم و در رو پشت سرم بستم. با حرص و عصبانیت به پرهام گفتم: "من به درک اما اون پسرته. از خون خودته. امشب تولدشه. یه شب اگه شبیه آدما باشی، به جایی بر نمی‌خوره." پرهام قیافه‌اش رو شبیه آدم‌های کلافه شده گرفت. سرش رو تکون داد و گفت: "باز شروع کردی؟ تو خسته نشدی؟" از جوابی که داد، دلم شکست. دوست نداشتم با گریه کردن، بیشتر از این خودم رو جلوش کوچک کنم. بغضم رو قورت دادم و برگشتم توی هال. همه‌ی انرژیم رو گذاشتم که به پسرم بیشتر از این بد نگذره.»
    «زینب خانم نمی‌دونم الان چی باید بگم. اینقدر ناراحت شدم که انگار برای یکی از نزدیکان مهم خودم این اتفاق افتاده. اگه حس می‌کنین دارین اذیت می‌شین...»
    «اذیت میشم اما مهم نیست.»
    «اوکی پس ادامه بدین.»
    «دو شب بعدش پدرم اومد خونه‌مون. به خاطر اینکه نتونسته بود موقع تولد پسرم باشه، ازم خواست که حاضرش کنم تا به پارک ببرش. بعد از رفتنشون، روی کاناپه دراز کشیدم. شرایط روحیم خیلی بد بود. خواستم بخوابم اما خوابم نبرد. رفتم تو گوشیم و وارد اینستاگرام شدم. با بی‌حوصلگی داشتم صفحه‌های اینستا رو می‌دیدم که متوجه یک پیام خصوصی شدم. یکی نوشته بود: "زینب خانم شمایی؟" پروفایلش و داخل صفحه‌اش هیچ عکسی نبود و از روی اسمش هم نتونستم بشناسمش. در جوابش گفتم: "بله شما؟" چند تا استیکر لبخند فرستاد و گفت: "منم کیان. دوست قدیمی. فراموش کردین؟" چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشم کیه. خیلی سال بود که کیان از ذهنم پاک شده بود. به خودم که اومدم نزدیک به دو ساعت با کیان چت کردم و بیشتر حرفامون احوال‌پرسی و خبر گرفتن از همدیگه بود. با صدای زنگ خونه، از کیان خداحافظی کردم. اون شب تصمیم داشتم به پرهام بگم که با کیان صحبت کردم اما فراموش کردم.»
    «چه جالب. چطوری شما رو توی اینستا پیدا کرده بوده؟»
    «اینستاگرام حلقه‌ی دوستان رو به بقیه معرفی می‌کنه. خب من هم عکس خودم رو پروفایل گذاشته بودم. احتمالا به واسطه‌ی یکی از دوستان مشترکون، من رو دیده و شناخته.»
    «وقتی بهتون پیام داد، چه حسی داشتین؟»
    «همون حسی که قبلا داشتم. خیلی برام مهم نبود که مثلا سوپرایز یا خوشحال بشم. صرفا باهاش حرف زدم که سرم گرم بشم و از بی حوصلگی در بیام.»
    «خب بعدش چی شد؟»
    «موقع خواب دوباره رفتم توی اینستاگرام. کیان آنلاین بود و بهم سلام کرد. من هم جوابش رو دادم.»
    «خب چرا سکوت کردین؟ گفتم که اگه براتون سخته‌، ادامه ندین.»
    «نمی‌دونم چرا با کیان به این سرعت صمیمی شدم. خودم هم نفهمیدم چی شد. هیچ صحبت خاصی بینمون نبود. حتی میشه گفت با کلمات و جملات رسمی با هم حرف می‌زدیم اما به چت کردن باهاش عادت کردم. تا جایی که گاهی من بهش سلام می‌کردم و شروع کننده بودم. از حرف‌هاش متوجه شدم که اونا هم صاحب یه پسر شدن اما دو سال از پسر من بزرگ تر. هر بار هم که در مورد میترا ازش سوال می‌کردم، خیلی کلی جواب می‌داد و دوست داشت زودتر رد بشه. دقیقا همون واکنشی که من داشتم، در مواقعی که اون از پرهام می‌پرسید. این رابطه‌مون نزدیک به هشت ماه ادامه داشت. اسمش رو گذاشته بودم یک رابطه‌ی کنترل شده. اما خبر نداشتم که هر لحظه بیشتر و بیشتر دارم به کیان وابسته میشم. شبیه اون معتادی که دیگه غرق شده و هیچ راه نجاتی براش وجود نداره.»
    «با شرایطی که شما داشتین، بهتون حق میدم که وابسته کَس دیگه‌ای بشین. بعضی از آدما کمتر از یک روز به یکی دیگه وابسته میشن. هشت ماه زمان خیلی زیادیه. نکته جالبش اینه که سطح رابطه رو توی این مدت طولانی حفظ کردین.»
    «من هیچی رو حفظ نکرده بودم. فکر می‌کردم که دارم از محدوده‌های قرمز، محافظت می‌کنم. از همون فکرهایی که بیشتر توهمه تا فکر.»
    «بیشتر توضیح بدین.»
    «پسرم وقت بیشتری رو با پدرم می‌گذروند. تو خونه‌ی پدرم آرامش بیشتری داشت و داره. حتی بعضی از شب‌ها پیش پدرم می‌خوابید. یکی از همون شب‌ها بود. وقتایی که پسرم نبود، من جام رو توی هال می‌انداختم. مثل اکثر شب‌های گذشته، مشغول چت کردن با کیان بودم. اون شب دلم گرفته بود. دیگه طاقت نداشتم این راز دردآور رو که این همه سال توی دلم نگه داشته بودم رو توی سینه‌ام نگه دارم. بغضم ترکید و گریه‌ام گرفت. برای کیان همه چی رو تعریف کردم. تا صبح باهاش درد و دل کردم. از ته دلم هم درد و دل کردم. کیان اول از همه شوکه شده بود. از جملات و کلماتش مشخص بود که باورش نمیشه اما هر چی بیشتر نوشتم، اون هم بیشتر باور کرد.»
    «من همچنان بهتون حق میدم. مگه میشه آدم با هیچ کسی حرف نزنه و غم و رنجش رو توی دلش مخفی کنه؟ معلومه که امکان نداره.»
    «آره درسته به نظر من هم امکان نداره. اما هر تصمیم و انتخابی، تبعات خودش رو داره. من حقیقت تلخ زندگیم رو به کیان گفته بودم. اون دیگه از پشت پرده‌ی زندگی من خبر داشت. نتیجه این کارم، نزدیک شدن بیشتر من و کیان بود. تیر خلاص اونجایی زده شد که کیان هم راز پشت پرده‌ی زندگی خودش رو گفت. اینکه رابطه اون و میترا هم دست کمی از رابطه من و پرهام نداره و اونا هم داستان تلخ خودشون رو دارن و فقط به خاطر بچه و حفظ آبرو، دارن با هم زندگی می‌کنن.»
    «میترا هم مثل پرهام سرد بود؟»
    «نه مشکل اونا بیشتر به خاطر مسائل مالی و اختلافات شدید سلیقه‌ای بود. مشکلات عمیقی که روی رابطه‌ی جنسی‌شون هم تاثیر گذاشته بود. حتی گاهی از صحبت‌های کیان این برداشت رو داشتم که انگار از هم متنفر هستن!»
    «روابط متاهل‌ها واقعا پیچیده و گسترده است. هرگز نمیشه نظر قطعی‌ای داد. خب بعدش چی شد؟»
    «اعتیادم به کیان، از کنترلم خارج شد. سبک شدن بعد از صحبت با کیان اینقدر لذت‌بخش و آرامش بخش بود که لحظه شماری می‌کردم تا دوباره شرایط جور بشه و باهاش صحبت کنم. دیگه فقط به چت کردن خالی اکتفا نمی‌کردیم. با هم تماس صوتی هم داشتیم. هر بار خط قرمزهام با کیان رو تغییر می‌‌دادم و کمترش می‌کردم. مثلا اگه موردی تا چند ماه قبل، جزء خط قرمزهام محسوب میشد، دیگه به راحتی و بدون عذاب وجدان انجامش می‌دادم.»
    «مثلا؟»
    «مثلا اوایل بهش اجازه نمی‌دادم که من رو با الفاظ صمیمانه‌ای مثل عزیزم و گلم صدا بزنه اما کم کم بهش اجازه دادم و حتی از شنیدن این الفاظ لذت هم می‌بردم.»
    «احساسات وارد رابطه‌تون شد و شما هم تشنه محبت و احساس بودین.»
    «هر دوتامون بودیم. کیان آدم شیاد و نامردی نبود که بخواد مخ من رو بزنه. اینقدر باهوش بودم که فرق یک مرد مخ زن و یک مرد تشنه‌ی محبت رو بفهمم. ما لازم و ملزوم هم دیگه بودیم.»
    «احساس خطر نکردین که پرهام متوجه بشه؟»
    «تا یه جایی اصلا به پرهام فکر نمی‌کردم. البته اطرافیانم متوجه تغییر روحیاتم شده بودن. مثلا پدرم چندین بار بهم گفت که روحیه‌ام خیلی بهتر شده و شاداب تر شدم. این نشاط و انگیزه رو دوست داشتم. برای همین پرهام رو به کل فراموش کرده بودم.»
    «یعنی هرگز متوجه نشد؟»
    «اگه من نمی‌خواستم، هرگز متوجه نمیشد.»
    «یعنی خودتون بهش گفتین؟!»
    «آره خودم بهش گفتم. دقیق و کامل و با جزییات هم گفتم.»
    «هر بار که ذهنم آماده هضم داستان شما میشه، یک نکته‌ای می‌گین که دوباره گیج میشم. لطفا بگین چی شد که بهش گفتین.»
    «تازه از حموم برگشته بودم. توی اتاق داشتم خودم رو خشک می‌کردم که کیان باهام تماس تصویری گرفت. تو اون لحظه هیچ قصد و نیتی نداشتم. اصلا حواسم به شرایطم نبود. به صورت کاملا غریزی، حوله رو پیچیدم دور خودم و تماس کیان رو تایید کردم. کیان متوجه شد که حموم بودم. به تصویر کوچک خودم توی گوشه‌ی صفحه‌ی گوشی نگاه کردم. موهای خیسم ریخته بود دور شونه‌های لختم. پیش خودم گفتم کاش لباس تنم می‌کردم و بعدا باهاش تماس می‌گرفتم اما دیگه دیر شده بود.»
    «دیدن این صحنه‌ای که شما می‌گین برای هر مردی جذابه. واکنش کیان چی بود؟»
    «اون لحظه هیچ واکنشی نداشت. اما توی تماس بعدی نتونست جلوی خودش رو بگیره و برای اولین بار و خیلی واضح از زیبایی چهره و اندام من صحبت کرد. اینکه با دیدن اون تصویر من، دلش لرزیده و بیشتر از قبل شیفته‌ی من شده.»
    «واکنش شما چی بود؟»
    «حس دوگانه‌ای داشتم. قسمتی از درونم از هیزی کیان خوشش نیومد اما قسمت دیگه‌ام از این همه تعریف و تمجید، لذت می‌برد. چیزی که هرگز به این شکل تجربه‌اش نکرده بودم. البته از طرفی به کیان حق دادم که وارد این فاز بشه. چون خودم اون مدلی تماس تصویری رو تایید کردم. درسته که با حوله سینه‌هام و پایین تنه‌ام رو پوشونده بودم اما به قول شما همونقدر هم بس بود که دل یک مرد رو بلرزونم.»
    «پس میشه گفت که رابطه‌ی شما و کیان وارد یک فاز جدید شد.»
    «درسته دقیقا. البته یک طرفه و فقط از سمت کیان. حرفای سکسی، جوک‌های سکسی و حتی شوخی‌های سکسی.»
    «یعنی چی یک طرفه؟»
    «یعنی فقط کیان می‌گفت. من هیچ واکنش و جوابی در جواب حرف‌های سکسی‌اش نداشتم. دوست داشتم اما روم نمیشد جوابی بدم. کیان هم این مورد رو متوجه شده بود و برای همین با خیال راحت، هر جور که دوست داشت باهام حرف می‌زد. کیان فهمیده بود که من اسیرش شدم و یک بار هم علنی بهم گفت.»
    «چی گفت؟»
    «وسط چت بودیم که یکهو زمان گذشته رو بهم یادآوری کرد. اینکه از نظر کیان، من اون روزا یک زن مغرور و دست‌نیافتنی بودم و حالا همون زن دست‌‌نیافتنی، توی مشتشه و همه جوره در اختیارشه. در جوابش گفتم "اینقدر به خودت اطمینان نداشته باش. گزینه‌ای به اسم همه‌جوره نداریم." کیان در جوابم گفت "وقتی موقع بوسیدن گردنت، دست‌هام، همه جای بدنت رو لمس کرد، متوجه میشی."»
    «این یعنی پیشنهاد سکس‌چت؟»
    «درسته و این اولین بار بود که تو حرف‌های سکسی‌اش، من رو خطاب قرار می‌داد. بلد بودم که با چه کلمات و جملاتی حدودش رو مشخص کنم و دیگه بهش اجازه ندم که از اندام من برای حرف‌های سکسی‌اش مایه بذاره اما مثل چند وقت قبلش، سکوت کردم و چیزی نگفتم.»
    «یعنی جواب مثبت؟»
    «در واقع آره اما در اون لحظه و از نظر خودم نه! تا اون لحظه همچنان فکر می‌کردم که همه چی تحت کنترل منه و این هم یک شیطونی و لاس زدن مردونه از سمت کیانه و اگه تو ذوقش بزنم، زشته! هنوز خبر نداشتم که ضمیرم با آغوش باز، این پیشنهاد کیان رو پذیرفته و داره از تصورش لذت می‌بره!»
    «دیگه خبری از اون احساس دوگانه نبود؟»
    «قسمت منفی‌اش هر بار کمرنگ تر میشد. کیان دیگه علنی از اندام جنسی من تعریف می‌کرد و فانتزی‌های جنسی خودش و من رو برام می‌نوشت. با اینکارش اتفاقی برای من افتاد که اصلا پیش‌بینی‌اش نمی‌کردم.»
    «چه اتفاقی؟»
    «همیشه می‌دونستم که از نظر جنسی، گرم و شیطون هستم اما خبر نداشتم که همچین هیولای جنسی غیر قابل کنترلی در درون من خوابیده و منتظر یک اشاره‌است تا بیدار بشه. اعتیاد من به صحبت‌های سکسی کیان، بیشتر از اعتیاد من نسبت به خودش شد. درسته که همچنان سکوت می‌کردم اما چنان لذت جنسی‌ای زیادی بهم می‌داد که حتی خودش هم خبر نداشت.»
    «همچنان فکر می‌کردین که همه چی تحت کنترله؟»
    «آره! اسم این رو یک رابطه دور جنسی و مجازی گذاشته بودم. پیش خودم می‌گفتم ما که کاری نمی‌کنیم تا بخوام به خاطرش عذاب وجدان داشته باشم! از طرفی به خودم حق می‌دادم که این لذت رو تجربه کنم. پیش خودم می‌گفتم "زنی به زیبایی من حق داره که اینطوری ستایش و حتی پرستیده بشه." تعریف‌های سکسی کیان، اعتماد به نفس من رو بالا برده بود. حتی روی لباس پوشیدنم که مدتی بی‌خیالش شده بودم و برام اهمیت نداشت، تاثیر گذاشته بود. سعی می‌کردم سکسی‌تر بگردم و از فیدبک‌هایی که تو جامعه و اطرافیان می‌دیدم، لذت می‌بردم. بهم ثابت شده بود که من هیچ مشکلی ندارم و این پرهامه که غیر عادیه. این روند ادامه داشت تا اینکه بالاخره یک بار از واکنش چند تا مرد تو یه مهمونی تعریف کردم. اینکه چطوری چشم‌هاشون روی صورت و اندام من بوده و جذبم شده بودن. کیان از صحبت‌های من به وجد اومد. از اینکه موفق شده بود بالاخره قفل صحبت کردن من در مورد مسائل جنسی رو باز کنه، ذوق زده شده بود. تو اون لحظه علنی بهش ثابت شد که به معنای واقعی توی مشتش هستم.»
    «یعنی از اون لحظه به بعد شما هم پا به پای کیان، حرف‌های سکسی می‌زدین؟»
    «آره و هر بار هم از خجالتم کم میشد و راحت تر حرف می‌زدم. این رویه اینقدر ادامه داشت تا اینکه من و کیان علنی با هم سکس چت می‌کردیم.»
    «از اینکه اتاقم بوی سیگار بگیره، متنفرم. اما نمی‌تونم از داستان شما بگذرم و برای سیگار برم توی بالکن. همینجا سیگار می‌کشم. ادامه بدین لطفا.»
    «یک بار کیان ازم خواست که از خودم عکس لختی بگیرم. اولش مقاومت کردم اما دیگه بلد بود که چطور من رو قانع کنه. تاپ و سوتینم رو درآوردم و جلوی آینه یک عکس از بالا تنه‌ام گرفتم و براش فرستادم. چند لحظه بعدش کیان باهام تماس گرفت. باورم نمیشد که یک مرد تا این اندازه از اندام من خوشش بیاد و اینطور من رو ستایش کنه. تو اون لحظه من همون خدایی بودم که لذت پرستیده شدن رو با تمام وجودم حس می‌کردم. انتهای اون مکالمه، کیان بهم یک جمله‌ای رو گفت که بالاخره به خودم اومدم و فهمیدم که تو چه باتلاقی گیر افتادم.»
    «چی بهتون گفت؟»
    «بهم پیشنهاد یک سکس واقعی داد. حتی فکر ساعت و مکانش رو هم کرده بود. هر دو تامون یک ساعت‌های خاصی رو تو خونه تنها بودیم. چون میترا هم شاغل بود و سر کار می‌رفت.»
    «جواب شما به پیشنهادش چی بود؟»
    «از پیشنهادش شوکه شدم و حتی ترسیدم. گوشی رو قطع کردم. همیشه فکر می‌کردم رابطه‌ی ما فقط در حد مجازیه اما حالا فهمیدم که کیان به فکر یک رابطه‌ی واقعیه. این ترس و شوک باعث شد به خودم بیام. به خاطر اینکه عکس لخت خودم رو بهش دادم، دچار عذاب وجدان شدم و گریه‌ام گرفت. به خاطر حماقتم و اینطور اسیر شهوت شدن، از خودم بدم اومد. یاد حرف‌های زهرا افتادم. همیشه مطمئن بود که من آخرش یک زن هرزه میشم. تمام اون تهمت‌ها و توهین‌ها، داشتن درست از آب در می‌اومدن. من فقط چند قدم با تبدیل شدن به یک زن هرزه‌ی واقعی فاصله داشتم. گرچه همون لحظه هم احساس هرزه بودن می‌کردم. می‌دونستم که خیلی نمی‌تونم جلوی کیان و حس شهوتم مقاومت کنم و نهایتا تسلیم خواسته‌اش میشم. باید هر طور شده یک راه برای مهار خودم پیدا می‌کردم و ذهنم اینقدر تحت فشار بود که هیچ راه حل منطقی‌ای برای مهار خودم پیدا نمی‌کردم. تو اون لحظه نیاز داشتم با یکی مشورت کنم اما همچین آدمی هم توی زندگیم نداشتم. مثلا به کی، چی می‌گفتم؟ می‌گفتم که قراره به زودی با دوست شوهرم سکس کنم و کمک کن که سکس نکنم؟! به پدرم پیام دادم که بچه رو شب پیش خودش نگه داره. گوشی رو خاموش کرده بودم که کیان دیگه نتونه باهام تماس بگیره. ساعت حدود یازده شب بود که پرهام وارد خونه شد. چراغ هال رو روشن کرد و من رو روی کاناپه دید. نمی‌دونم چقدر گریه کرده بودم و چه قیافه‌ای داشتم. اما قیافه‌ام اینقدر فاجعه بود که چهره پرهام رو عوض بکنه. حتی انگار ترسید و با تعجب گفت: "چی شده زینب؟"»
    «لطفا نگین که همه چی رو بهش گفتین.»
    «تا حالا از جایی سقوط کردی یا خواب سقوط کردن، دیدی؟»
    «خوابش رو زیاد دیدم.»
    «پس اون حس ترس سقوط رو تجربه کردی. اینکه دیگه چیزی نمونده تا به زمین برسی و هیچ کاری هم از دستت بر نمیاد. توی اون لحظه دقیقا همون حس رو داشتم و فشار روی روانم، چندین و چند برابر ظرفیتم بود. سرم و دست‌هام به لرزش افتاده بودن. نسبت به پرهام، هم حس تنفر داشتم و هم حس عذاب وجدان! با دست‌های لرزون گوشی رو روشن کردم. وارد اینستاگرام و صفحه‌ی چت خودم و کیان شدم. گوشی رو دادم به دستش و با صدای بغض کرده گفتم: "اینو بخونی خودت می‌فهمی که چی شده." چهره‌ی پرهام متعجب تر شد و گفت: "این چیه زینب؟ چت شده تو؟ خودتو تو آینه نگاه کردی تا ببینی قیافه‌ات چه شکلی شده؟" سوال‌های پرهام تیر خلاص به انبار باروت بود. با همه‌ی توانم جیغ زدم. دیگه لازم نبود پرهام اون چت‌ها رو بخونه. به همون حالت جیغ و با صدای بلند، همه‌ی داستان رو براش تعریف کردم. اینکه چطور زنش تبدیل به یک هرزه‌ی عوضی شده و با دوست شوهرش ریخته رو هم و داره بهش خیانت می‌کنه. اینکه دیگه نمی‌تونم این شرایط رو تحمل کنم. دیگه خسته شدم از بس خود ارضایی کردم و با دست‌های لعنتی خودم، خودم رو لمس کردم. اینکه نمی‌تونم جلوی حس شهوتم مقاومت کنم و زندگیم داره از بین میره.»
    «شوکه شدم زینب خانم. تصور اینکه تو اون لحظه چه جَوی حاکم بوده هم ترسناکه چه برسه به اینکه شما در اونجا حضور داشتین. واکنش پرهام چی بود.»
    «انگار به برق وصلش کردن و خشک شده بود. شبیه مجسمه‌ها بی حرکت شد و انگار توان هیچ واکنش و حرفی رو نداشت. از بس جیغ زده بودم، گلوم گرفت و صدام بالا نمی‌اومد. رفتم توی آشپزخونه و یک چاقو برداشتم. برگشتم و دادم به دست پرهام و گفتم: "تمومش کن پرهام. زن هرزه‌ات رو بکش و جفتمون رو خلاص کن."»
    «خدای من. یعنی تا این حد از کنترل خارج شده بودین؟ درک کردنش غیر ممکنه.»
    «پرهام چاقو رو توی مشتش نگه نداشت و انداختش روی زمین. رفت توی بالکن و در رو پشت سرش بست. دست‌هاش رو گذاشت توی جیبش و ایستاده به روبه‌روش نگاه کرد. من همونجا روی زمین افتادم و جز گریه کردن، هیچ گزینه‌ی دیگه‌ای نداشتم.»
    «ببخشید دوباره میگم اما اگه اذیت می‌شین...»
    «آره میشم اما می‌خوام ادامه بدم.»
    «معذرت می‌خوام. ادامه بدین.»


    ادامه...


    نوشته: دلورس

  • 67

  • 34




  • نظرات:
    •   دلورس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 32

    • عزیزان؛ داستان سکس جلوی شوهرم هیچ ربطی به زندگی شخصی من ندارد اما یک داستان واقعی است.


    •   samin1616
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • زیاد طول کشیدا مطمئن اید سیگار بود ممکنه چیز دیگه باشه ولی در کل نگارشت رو دوس داشتم اولین لایک


    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خب ببینید خانم داستان شما در واقع اصلا داستان نیست
      چون:


      وقتی یه داستان در واقع داستان میشه که خواننده موقع خوندنش بتونه موضوع داستان رو تخیل کنه یعنی بتونه اون رو توی ذهنش گسترش بده و بتونه قشنگ اون رو تصور کنه داستان شما هیچ طوری قابل تصور نیست.
      پس از رده داستان ها خارج میشه یه متن طولانی که خیلی خشک و سرد در حال ادامه پیدا کردنه و خواننده رو به هیچ وجه واداره به ادامه خواندن متن نمیکنه.یه نوشتار تکراری که فقط داره گفت و گوی دو شخصیت به اصطلاح اصلی داستان رو پیش می‌بره و هیچ حسی رو به مخاطب منتقل نمیکنه.انگار که یه مصاحبه معمولی بین یه گزارشگر و یه شخصیت معروف داره صورت میگیره.


      به همین دلیل دیس لایک کردم


    •   slavezoj
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • اوففف


      اگر زوجی هست و حتما واقعی و تمایل به فانتزی slave داشتن داره لطفا در کمال ادب و احترام پیام بدین


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 8

    • یعنی هیچ کس نفهمید که این متن تکراری بود؟ ؟ از نیمه قسمت قبل تا انتهای قسمت اول؟؟ من اگه نقد مینویسم حداقل اول میخونمش.......


    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • حاجی شاه ایکس تکراری نیست


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • من خوابم مياد فردا ميخونم نظر ميدم


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • کلشو نمیگم اما یه جاهایی متن تکرار شده و در قسمت قبلی هم بوده...


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • الان رفتم دوباره یک رو خوندم ظاهرا نصف شده ولی مطمئنم اشتباه نمیکنم این متنو قبلا خوندم........


    •   KingAsshole
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • خب کسخل نمیتونستی با گوشی بری تو بالکن سیگار بکشی تا اتاقت بو نگیره :/


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،3 هفته
      • 6

    • ۱۸ فروردین سالروز ترور امیرعباس هویدا مردی که تقریبا در فقر زندگی میکرد و تمام اموال او یک واحد آپارتمان و یک پیکان بود که اقساط آنها را از حقوق نخست وزیری خود پرداخت میکرد


      خلخالی در بیدادگاه هیچ فسادی را نتوانست برعلیه هویدا ثابت کند ولی دستور اعدام او توسط خمینی صادر شده بود و در روز بیدادگاه تلفن های دادگاه به دستور خلخالی قطع میشود برای اینکه رئیس جمهور وقت بنی صدر مخالف اعدام هویدا بود
      در پایان جلسه وقتی هویدا در راه رو دادگاه بود
      آخوند هادی غفاری دو گلوله به گردن هویدا شلیک میکند و هویدا نقش بر زمین میشود و آخرین حرف مرحوم هویدا این بود
      " قرار نبود اینگونه تمام بشود
      قرار نبود اینگونه تمام بشود ...."


      و تیر خلاص به سر او توسط یکی از دژخیمان حاضر در دادگاه شلیک میشود


      روحش شاد امیر عباس هویدا مرد ِ کار ، عصا - پیپ و گل ارکیده
      خلخالی جزام گرفت
      و قاتلش هادی غفاری بر اثر کرونا مرد


    •   Sh82
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی پایانی بدون تشخیص


    •   Yeganeh69
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • من از طریق دوست دخترم، چنین داستانی رو شنیده‌ام. داستان بسیار نزدیک هست به چیزی که شنیده‌ام.
      یک درد دل خانوادگی بود...
      بین دوست من و یکی از دختران فامیل که بسیار شبیه به هم هستند البته با اختلاف سنی زیاد. بهش میگفت چه کسی رو انتخاب کن تا مثل من بدبخت نشی.
      منتظر خوندن باقی داستان هستم.


      من برم سیگار بکشم، دوست ندارم اتاقم بوی سیگار بگیره!


    •   حاج.دولدار
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • همين كه ادم جذب به خواندن ادامش ميشه درصورتي كه سكسي نيست
      يعني قلم و ذهن خوبي داري


    •   bigheyratarshia
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • کسی هفت سکس چت بلد باشه با خواهرم بهم حال عکساشو مبفرستم


      ایدی تل Kid_boyA


    •   zenadost
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • از نظر من داستان بسیار خوب و کاملا متفاوتی هستش موفق مباشید


    •   .zy.zy.
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • نحوه اجرای داستان کسشره


    •   Pragmatism
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • عشقبازمست........خود امام خمینی مخالف اعدام هویدا بود چون تصور خمینی این بود که هویدا میتونه به اقتصاد ایران کمک کنه اما یه عده نگذاشتند،تو دهه ۷۰ یه جامعه شناس یه تئوری ای رو مطرح کرد و اون این بود که ایران در دست یک خانواده ۴۰ نفری مدیریت میشود که اجازه نمیدهند افراد شایسته به منصبی برسن


    •   28Omidi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • تعریف تمجید رو بذاریم کنار،مثل یه فیلم تصویرسازی میکنید با نوشتارتون،میتونید یه نویسنده موفق باشین،بدون تعارف عرض کردم


    •   afshin.namioo
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • نگارش خوب و میشه گفت بدون نقص ...
      باید دید ادامه داستان چی میشه
      این سایت مربوط به نوشته های سکسی است
      شاید این دو قسمت بتونه ذهن ما رو آماده یه دنباله سکسی و شهوت انگیز بکنه ...
      در کل ، نمیشه لایک نکرد . منتظر ادامشم


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • این قسمت به طرز عجیبی منو یاد یه رابطه ی کذایی انداخت البته در مورد خودم نیست... بازم‌مرسی ک ادامه دادی


    •   tara.-tt
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • خیانت=دیس


    •   Rbleipzig
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • تو قسمت اول نوشتم خوب و رون نوشتين اما هم صحبت زينب رو خيلى همراه نشون داديد شايد كمى تغيير و چالش ايجاد ميكرديد بهتر بود يه حس حال به هم زنى ميده مثل يه مرد خايماله كوس ليس كه اويزونه منتظره يه تيكه گوشت هم بهش برسه


    •   mard_teh
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • نگارشتون تقریباً بی نقصه، به جز :
      "شوخی با آقایون برام جذاب و مرفه بود" منظورتون "مفرح" بود؟
      از نظر محتوی هم خیلی لیلی به لالای اون " کیان" داستان گذاشتین. خودتون این دو جمله رو مقایسه کنید و لطفاً سعی نکنید به خواننده چیزی القا کنید:
      1-کیان آدم شیاد و نامردی نبود که بخواد مخ من رو بزنه.
      2-اینکه از نظر کیان، من اون روزا یک زن مغرور و دست‌نیافتنی بودم و حالا همون زن دست‌‌نیافتنی، توی مشتشه و همه جوره در اختیارشه.


    •   Matinzojbaz
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • من هر دو قسمتش رو خوندم
      چون کمی شبیه به این داستان رو در زندگی یکی از اطرافیان دیدم و واقعا سختی هایی که برای یک آدم هات چه مرد و چه زن فرقی نمیکند در این رابطه هستش به این نویسنده آفرین میگم و مطمئنم که دردهای جامعه متاهلی همش از این موضوع نشئت میگیره و واقعا یک مسیر انحرافی رو طی میکنه ....
      لایک برای نوشتار و عمق دید از نگاه یک جامعه رو به زوال متاهلی


    •   Adamak34
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان جالبیه خوب نوشته شده فقط یه کم قابل حدس زدنه ودر ضمن شخصیت اول داستانتون روانپریش و دیونه ولی درکل جالبه وشاید اولین داستانی بود ک فش بار نویسندش نکردم (clap)


    •   kavirsard
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • این که همون قسمت یک بود نصفش کردن شده قسمت دو
      کلا تو این سایت یه نفر داستان مینوشت و بس اونم شیوا بود بی نظیر بود
      حالا اون نیست این داستان هر چی بد باشه از خیلی از شرو ورای توسایت سر ترو بهتره هر کسی نظر خاص خودشو داره ولی واقعا خیلیا نخونده ایرادای بنی اسراییلی میگرن خب شما که میگی داستان کلیشه ای برو یه داستان جدید بنویس اگه بخایی اینجوری حساب کنی کله داستانای سایت تکراریه


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • لعنتی، خییییییییلیییییی عاااااااللییییییی مینویسی،
      زود باش ادامه بده
      واقعا انگار یه فیلمنامه هست


    •   kirkoloftejonoobeshahr
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • معمولی بود


    •   strange from sea
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • آفرین دارم کیف میکنم از خوندنش


    •   FarhadKKK
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • قلم خوبی برای نوشتن دارید. یه جاهایی به نظر من از دقت لازم برخوردار نیست ولی در مجموع خوب می‌نویسید. یه چیزی که به نظر من اومد اینه که در بعضی پاراگراف‌ها به نظر میاد که شیوۀ روایت داستان از اول شخص داره به سوم شخص دانای کل تبدیل می‌شه، مخصوصا در پاراگراف‌های طولانی‌تر، مثل پاراگرافی که با «تولد سه سالگی پسرم...» شروع می‌شه. نحوۀ بیان وشیوۀ روایت در عین این که از افعال اول شخص استفاده می‌شه اما طوری است که انگار دانای کل داره روایت می‌کنه.
      یکی دو تا هم ایراد املایی وجود داشت که دوستان به خلط «مرفه» و «مفرح» اشاره کردند و دیگری «درد و دل» است که غلط است و باید «دردِ دل» نوشته بشه و یکی دو تا دیگه که فکر می‌کنم بیشتر اشتباه تایپی هستند.


    •   XxAmir
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی وجذاب تر وپرمحتوی تر از قسمت قبل براوور، براوور


    •   Aramesh63
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • دلورس جان مرسی از نگارشت ما منتظر سومی هستیم از قدیم گفتن تا ۳ نشه بازی نشه


    •   XxAmir
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • یه مطلبی به ذهنم آمد که خالی از لطف نیست در اینجا عنوان بشه ، همه آقایان و خانمهای حاضر در این روزگار وعرصه واقف هستند که بنا به دلایل مختلف چه مادی وچه معنوی ومشکلات عدیده خانوادگی قشر زیادی از خانمهای متاهل هستند که یا درآستانه لغزش ویا لغزش رو از باب خیانت مرتکب شدند و دارند میشوند وبیشترشان گذیده همین داستان است با عنوان چنین لفظی«طلاق عاطفی» گرفتیم ورابطه زناشویی نداریم وفقط بخاطر فرزندانمون درظاهر زندگی میکنیم واین داستان عینا بیانگر قریب به اتفاق همین مشکل بین خانواده ها وزوجین هست، داستان بحدی نگارش زیبا ودارای حس قوی هست که بی شک خودواقعیت است ،براوور، خوشحال میشم هرچه زودتر قسمت‌های بعدی را بخونم ، باتشکر از شما


    •   migankolofte
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • بابا شاهنامه ننویسید.انگار ما بیکاریم مزخرفات شما را بخونیم
      خوب خلاصه اش کن زنیکه


    •   amir.bisex14
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • چقدر عالی و جذاب...
      منتظر ادامه داستانم...??


    •   Amoomid
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • خيلي عالي بود خانوم خاص.قسمت اول فكر ميكردم داستان زندگي خودتونه تا اينكه گفتي واقعيه ولي داستان خودت نيست.جوري نوشتي كه مثل بعضي سريالها آدم منتظر ميمونه واسه قسمت بعديش و جزء به جزء و كلمه به كلمه داراي جذابيت هستش،در كل مرسي از خانوم خاص دلورس عزيز.


    •   Reza00777
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • لایک


    •   Behnamikhan
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • واااای عالی عالی عالی
      چیدن کلمات
      جمله بندی
      حاشیه کم
      همه و همه عالی بود
      منتظر قسمت بعدی هستیم.....


    •   @آروین
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • اگه یه نویسنده دیگه اینقدر طولانی مینوشت کلی بهش فحش میدادین ولی برای این به به و چه چه میگین


    •   Behnamikhan
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • چون نویسنده توانمندی هست و مث بعضی ها دست تو شرت و کف دستی زنان نمینویسه
      تو که داستان نمیفهمی چیه اظهار نظر نکن لدفن


    •   cuntkiller1
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • مرده رو مخه یکم.کوتاه تر بود و توضیحات اضافی کمترکشش بیشتری ایجاد میکرد چون بنظرم داستان پیچیدگی خاصی نداره.مرفهم نه مجید جان مفرح (rose)


    •   ms18
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • با بقیه داستان‌های سایت فرق داره خوشم اومد


    •   دلورس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • دوستان عزیز؛ من فرق بین مرفه و رفاه و مفرح و تفریح رو می‌دونم. یعنی عمدا تو اون جمله از مرفه استفاده کردم! یعنی با علم به اینکه از رفاه میاد از این واژه استفاده نمودم.
      اما نقد کاملا صحیح است.
      قبول دارم که استفاده از این واژه تناسب با متن نداشته و یک اشتباه نسبتا بزرگ محسوب می‌شود.


      در ضمن بعضی از عزیزان خیلی خوب موارد اشتباه و ایرادات رو گفتن. از ایشان بابت دقت نظر و گفتن اشتباهات داستان تشکر ویژه می‌نمایم. هنر با نقد زنده است.


      بعضی از عزیزان هم که مشخص شد نخونده، تخریب می‌کنن! :( هیچ جمله و متن تکراری بین قسمت اول و دوم وجود نداشت و ندارد. داشتن کمی انصاف، بد نیست.


      کاش سایت امکان ریپلای در بخش کامنت داستان رو بذاره تا من بتونم از همه‌ی عزیزان که لطف دارن و نقد می‌کنن، شخص به شخص تشکر کنم.


      شیر سر رفت. گند زد به گاز. :(


    •   Amoomid
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • كاش يكم از خودتون هم بگيد خانوم خاص،يه داستان از خودتون يا هر چيز ديگه اي،شخصيتتون جذاب و پيچيدست و هيجان انگيزه،البته اگه اون آقايي كه گفتي ميشناسيد همو سوء استفاده نكنه از مطالبتون.


    •   محمدرضا638393
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • برام جالبه
      هم نگارشت هم داستان


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 8

    • اول اينله نقدي كنم ازون افرادي كه باز هم نخونده نظر دادن و به نوعي خودشون و شاخ ميدونن اول طرف نوشته نصف داستان تكراري هست بعدش دوباره شاخاش و ميندازه و كه من مطمن هستم كه تكراري بود ! كجاي داستان تكراري بود? عزيز من! شما كه خودت و شاخ انتقاد ميدوني برو همون كستانت هارو انتقاد كن ! يه فردي هست كه دفعي قبلي فحش بارون كرده بدون خوندن داستان اما حالا مي خواد از موضع خودش دوباره بره بالا و در نتيجه ميكه اين داستان نيست! شما هم برو همون كستانت رو بخون! راه باز و جاده دراز! درود بر شما. خب من زاويه ديد داستان و دوس دارم به خاطره اين كه هميشه بحث و جدل و صحبت بين دونفر هم هيجانيست و هم غير منتظره كه اين غير منتظره بودن و اخر داستان ديديم كه زينب به شوهرش جريان خودش با كيان و برملا كرد . دلورس عزيز شما دست به قلم خوبي داري يكم هيجانش و مثل اخر داستان زياد كن و در اخر داستان داره خوب ميره جلو درست كه واقعيت هستش ولي ميشه يكم برو بال داد بهش |:


    •   Angus_M
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • حیف وقت واقعا


    •   آقای-ماساژور61
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • ادامه بده دولورس جان


    •   Ali_545
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • این یارو کس لیسه هم همش بهت حق میده شاید خودش هم ب نوایی برسه کسکش ولی قشنگ مینویسی


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • برای بار اخر: متنی که دیشب به عنوان قسمت دوم روی سایت قرار گرفت قبلا با قسمت اول به صورت یکجا روی سایت قرار گرفته بود . الان قسمت اول به دو قسمت تقسیم شده . نصفه دوم قسمت اول ازش حذف شده به اسم قسمت دوم اینجا قرار داده شده!! یعنی تکراری است!! فهمیدنش خیلی سخت نیست.....


      پی نوشت: اینکه بجز کاربر کویر سرد هیچ کس متوجه این موضوع نشد ثابت کرد چه کسانی که خوندن تعریف و لایک کردن چه اونایی که انتقاد و دیسلایک کردن هیچ کدوم داستان رو نخونده بودن!! یعنی شاهکارید شماها!!


    •   felora_love
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • از زنایی که واسه هر کسی سفره دلشون باز میکنن متنفرم.
      دیسلایک


    •   ld2
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • قشنگ بود ‌
      انقدر که تصمیم گرفتم نوشتن با این موضوع رو امتحان کنم


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • اگه احیانا بازم منو به شکل یه عمله بیسواد کلنگ به دست که اومده فقط خراب کاری کنه نمی بینین، یکی دوتا ایراد در ادامه قسمت قبل بگیرم از داستانتون.


      یکی اینکه این داستان همچنان حس نداره. خیلی کسل کننده و خشک و خنثی. مکالمه دو طرف تو این قسمت مخصوصا، اصلا شباهت به حتی مصاحبه هم نمیده. مثل اینه که برای جواب ها، سوال طرح شده. اونم با یه ادبیات فوق العاده ماشینی و بدون احساس. (مث جاهایی که یارو فقط هست که حرفای زینب رو تایید کنه)


      ولی مشکل بزرگی که این حالت مصاحبه وار باعثش شده، اینه که به شدت از تب و تاب و هیجان داستان کاسته شده. گره های ذهنی که داستان برای خواننده ایجاد میکنه، در جواب سوال های یارو باز میشن و نه به شکل روایت. نمیدونم نویسنده توانایی باز کردن این گره ها رو به شکل معمول داشته یا نه، به هر حال، بازم میگم که انتخاب این تکنیک برای روایت داستان، اشتباه بوده و حس خودنمایی نویسنده رو به آدم میده (در حالی بی تعارف، نحوه اجراش هم نقص و ایراد زیاد داره که یکیش رو تو بند قبلی گفتم).


      و بعدی، این داستان که قراره سه قسمت باشه، همچنان و هنوز تو فاز زمینه چینیه. حداقل بعد از میانه داستان، باید جایگاه شخصیتا معلوم میشد که توی نیمه بعدی، تعاملاتشون داستان رو ساخت بده که فاز نتیجه گیری، سر هم بندی شده به نظر نیاد. ولی تا اینجا که خبری از این چیزا ندیدم من. هنوز نه مشخصه داستان چه مسیری رو قراره پیش ببره، نه انگیزه شخصیتا معلوم شده. بماند که زینب داستان کلا یه چیز گنگ و غیر قابل درک در اومده. حالا پرت نشیم از مشکل اصلی. اینکه داستان هنوز بعد از گذشت دو سوم، به نقطه اوجش نزدیک هم نشده. اینکه تو قسمت سوم قراره اوج و نتیجه گیری رو یجا جمع کنه، این حس رو به آدم میده که یا قراره همین حالت تک خطی و کسل کننده رو پیش بگیره، یا اینکه با یه پیچش بی معنی و زمینه چینی نشده، فک مخاطب معمول رو پایین بیاره. یا اینکه بدترین اتفاق ممکن بیفته، ینی پایان باز (که با توجه به اینطور داستان خسته ای، اصلا انتخاب درستی نیست) منتظریم ببینیم چی قراره از توش دربیاد.



      • پ.ن. مرفه؟ مفرح؟ شیب؟ ماله؟ ...


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5


    • ****به نظرم بریدن یک متن و تبدیل اون به دو متن کاره بدی نیست که . ما دیدیم سریال هارو که تو قسمت حساس آخرش کات کردن و فردا نشون دادن ینی تو قسمت بعدیش ... پس این دلیل نمیشه که الکی توجیه کنیم که ما داستان خوندیم یا نه ... داستان ادامه داستان روز قبلیه ... جالب اینجاست اگر به صورت یک جا منتشر میشد دوستان میگفتن نه این خیلی طولانیه ... ولی هدف ازین داستان اوردن جزیات در خلال سبک نمایشنامه ایست اصلا زاویه دید این داستان فرق میکنه اینجا پرداخت صحنه با رفتن زینب برای سیگار کشیدن به خوبی دیده میشه درواقع هم به نوعی توجیح کاره زینب با سختی ها رو نشون میده هم فشار عصبی که داره و پرداخت صحنه هم اینو میگه که توصیف زمان و مکان در یک داستان با درگیر کردن موضوع یا موضوعاتی .. خب حالا اصلا اشکالی نداره داستان هایی هستند که اخرش بازهستند این دلیل نمیشه که خرده بگیریم که ما داستان و نخوندیم و اون کسی که اینو میگه برای توجیه و مقابله مثله وگرنه به هیچ عنوان ایرادی نداره



      پی نوشت : هر داستان حادثه‌ای را نقل می‌کند . ساختار داستان بر رابطه علت و معلول استوار است اینجا علت و معلول هست با توضیح زینب به اون فرد میشه دیدش . ختم کلام بهتره وقتی نقد میکنیم نقد سازنده باشه نه اینکه بشینیم گنده گویی کنیم اینکه ما داستانی خوندیم و نخوندیم ...اینا مهم نیس مهم اینه که اگه عفی هست داستان و نقد کنیم و نویسنده اصلاح کنه ...


      همه انسان ها قدرت انتقاد دارن ولی قدرت اصلاح نه


    •   محمد۸۶کیرگنده
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • زنمومیدم بکنن شبی دوتومن تاصبح جلو چشمام باید بکنین


    •   Bokon_kord
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • منتظر ادامشم...


    •   علیرضا2345
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • بد نبود
      اما یکم بخش سکسی اش کم بود جرقم نیومد??


    •   Ali_crazy_boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • من قسمت اولش رو کامل خوندم و مطمئنم اینم جز همون قسمت اولش بود و تکراری بود داستانت ک هیچ تخمیه سر مردم هم شیره میمالی و در آخر ریدم به اون کسکشایی که نخونده لایک میکنن و به به و چه چه میکنن کص لیسای بدبخت


    •   I.am.a.black.cock
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • سلام
      شما باز مث داستان قبلیتون غوغا ب پا کردید
      واقعا داستان ب زیبایی شما تاحالا نخوندم
      خواهشا با قدرت تمام ادامه بدید و ب هیچ چیز توجه نکنید.
      ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️


    •   hunterxxxx
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستانتون رو چند ساعت پیش خوندم و باید بگم این هم مثل نسخه قبل عالی بود لایک پنجاهم


    •   A.mfm.el
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالي بود


    •   Msexsi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • چرا همون متن قبليه ادامه اش چيشد بس


    •   Cityzen
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • دلورس جون خوب بود این قسمت هم توجه مخاطبتو به سکس چت بردی اما اینکه تو سکس چت ها چه چیزی تو رو به اوج میبرد رو باید به مخاطب میگفتی
      در کل قلمتو دوست دارم و لایک میدم بهت


    •   Gilemard53
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • همچنان معتقدم که داستانت رو میپسندم و دوستش دارم
      و از شیوه ی نگارش و ادبیاتت لذت میبرم ....
      درود بر تو
      نظر نهایی و کمی مفصل ترم رو میذارم برای قسمت آخرش


    •   ghahremanmach
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خیلی خوبه. اوووووووف


    •   Kiajjon
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستان خیلی خوبیه هر چی جلوتر می‌ره بیشتر جذاب میشه ، اگر واقعیت داشته باشه که البته کم نیست چنین چیزی واقعا وقتی این طور بیان میشه و تقریبا بی پرده خوندنیه و مورد توجه
      ممنونم از دلورس


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • دوستان عزیز این آخرین کامنت من در شهوانی خواهد بود و تا جایی که هنوز بن نشدم زیر همه داستان های بی غیرتی و محارم کپیش میکنم.


      هدف اصلی انتشار این سبک داستان ها رو میخوام فاش کنم و برم.


      دوست عزیز شما با خوندن این تم ها دو تا اتفاق قطعی براتون پیش میاد:
      1. جایگیری در ضمیر ناخودآگاه و سوق (تمایل) تدریجی به این مضامین
      2. با خوندن اینا با خودتون میگید دیگه من هر عنی باشم با محارمم نمیخوابم یا به اشتراک نمیذارمشون (البته امیدوارم!) و میرید همون اعمال عنواره تون رو تکرار میکنید تا به قهقرای کامل برید.


      به هدف پنهان این داستان ها توجه کنید.
      دوستتون دارم از صمیم قلب (rose)


    •   parastoomohajer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ای کاش داستان ادامه پیدا میکرد و ما تغییرات شخصیت هارو بعد از یه مدت میدیدیم ببینیم شخصیت داستان ها و روابط بینشون چه تغیییری کرده اگ واقعا شما اونارو میشناسین ادامه روبگین یه نتیجه گیری کامل بکنیم


    •   Mahdi_es_82
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • مثل قبلی عالی بود
      لایک
      داستانات بین اون همه سکس با محارم واقعن تنوع جذابیه


    •   آن_دو_احمق
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بول شت محض!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو