سکس جلوی شوهرم (۳ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    «پرهام تا صبح توی بالکن، فقط به روبه‌روش نگاه کرد. هوا که روشن شد، من توی هال خوابم برد و نفهمیدم پرهام کِی رفت بیرون. کیان ولکن نبود. پیام پشت پیام. زنگ پشت زنگ. بهش پیام دادم: "همه چی رو به پرهام گفتم." کیان دوباره سعی کرد باهام تماس بگیره. حتی خواست بدونه که تو خونه تنها هستم یا نه. من اما دیگه جوابش رو ندادم. چند روز گذشت و به ظاهر همه چی به روال عادی برگشته بود. جواب پیام‌های کیان رو خیلی کم و سرسنگین می‌دادم. پرهام هم اصلا به روی خودش نیاورد که اون شب چیا از من شنیده. نمی‌تونستم حدس بزنم چی تو سر پرهام می‌گذره. چهره‌اش به آدمی نمی‌خورد که بی خیال باشه و اصلا به هیچی فکر نکنه.»
    «احیانا این شرایط آتش زیر خاکستر نبوده؟»
    «یک روز عصر پرهام بهم زنگ و ازم خواست تا بچه رو بفرستم خونه‌‌ی بابام. بهم گفت: "لازمه که با همدیگه حرف بزنیم." دلشوره گرفتم و مطمئن بودم که پرهام یک تصمیم مهم گرفته و قراره با من مطرحش کنه. احتمال خیلی زیاد می‌دادم که می‌خواد پیشنهاد طلاق بده. نا امیدانه خودم رو روی کاناپه مچاله کرده بودم و آماده هر حرف و برخوردی بودم. در خونه باز شد. باورم نمی‌شد که کیان همراه پرهام وارد خونه بشه. ترس و استرسم چندین برابر شد و نا خواسته ایستادم. پرهام با اشاره دستش از کیان خواست که بشینه. بعدش هم رفت دستشویی که دست و صورتش رو بشوره. با اشاره سرم از کیان پرسیدم که جریان چیه اما کیان هم از هیچی خبر نداشت. پرهام برگشت توی هال و نشست رو به روی من و کیان. یک نفس عمیق کشید. به چشم‌های من نگاه کرد و گفت: "من هیچ وقت وظیفه خودم رو تو روابط زناشویی به خوبی انجام ندادم و از این به بعد هم نمی‌تونم انجام بدم. حتی از نظر ذهنی نمی‌تونم مثل اوایل ازدواجمون، وانمود به انجام وظایف زناشویی بکنم. از تو هم توقع ندارم که این وضعیت رو تحمل بکنی. اما از طرفی نمی‌تونم متلاشی شدن زندگیم رو ببینم. هر جفت ما توی خانواده و جامعه، آبرو داریم و با جدا شدن، فقط به خودمون ضربه وارد نمیشه. جدا از این، سرنوشت یک بچه هم به تصمیم ما بستگی داره و تازه اگه این دو مورد رو بتونیم حل کنیم، من زندگی با تو رو دوست دارم. نمی‌دونم باورت میشه یا نه اما من این خونه و این زندگی رو دوست دارم. مطمئنم اگه از هم جدا بشیم، متلاشی میشم و از بین میرم. پس نمی‌تونم اجازه بدم که از زندگیم بری بیرون. به هر قیمتی که شده تو رو حفظ می‌کنم. اون شب من از دست تو ناراحت نشدم که با دوست من رابطه صمیمی برقرار کردی. بیشتر از همه از خودم ناراحت شدم. چون با چشم خودم دیدم که چه بلایی سرت آوردم و تا چه اندازه کور و کر بودم و خبر نداشتم." باورم نمی‌شد که این حرف‌ها از دهن پرهام بیرون بیاد. انگار خواب بودم و اینا همه‌اش یک رویا بود. مگه میشه پرهام از دوست داشتن و وابستگی حرف بزنه؟! پرهام به خاطر بُهت من لبخند زد و گفت: "من مشکلی ندارم که تو با کیان رابطه داشته باشی. فقط دو تا شرط دارم. اول اینکه پسرمون از این رابطه هرگز با خبر نشه و همیشه فکر کنه که کیان یک دوست صمیمی اما ساده برای ماست. دومین شرط من اینه که میترا هم باید از این رابطه با خبر باشه. چون تصمیم ندارم به خاطر حفظ زندگیم، یه زندگی دیگه رو از بین ببرم." کیان هم که مثل من، تو بُهت و حیرت رفته بود، تو جواب پرهام گفت: "میترا دنبال بهونه می‌گرده تا از من طلاق بگیره. می‌خوای بهونه دستش بدم؟" پرهام پوزخند زد و رو به کیان گفت: "انگار همگی ما مردها، زن‌هامون رو نمی‌شناسیم. میترا نه تنها دنبال طلاق نیست، بلکه خیلی هم نگران اینه که مبادا کسی اختلافش با تو رو بفهمه و آبروش بره. در ضمن میترا هم به اندازه ما نگران سرنوشت بچه‌اشه و تو رو پدر خوبی برای بچه‌تون می‌دونه و آینده بچه‌تون رو در کنار جفت‌تون می‌بینه." از چهره‌ی کیان مشخص بود که گیج تر شده. خواست حرف بزنه که پرهام گفت: "برای شرط دوم، خودم اقدام کردم. فکر کنم صحبت‌هام با میترا چند ساعتی طول کشید. اعتراف می‌کنم که من هم نگران واکنش میترا بودم اما بهتر از اونی تموم شد که فکرش رو می‌کردم. البته غذای بی نظیر رستوران دوست میترا هم بی تاثیر نبود، برای داشتن یک روز خوب." به خاطر لحن پرهام پوزخند زدم و گفتم: "فکر نکردی با این کارت زندگی اینا رو از بین می‌بری؟" پرهام که انگار منتظر این جواب بود، خیلی سریع و خونسرد گفت: "شما دو تا وقتی که هر لحظه به هم نزدیک تر می‌شدین، فکر نکردین که دارین سر زندگی دو تا خانواده ریسک می‌کنین؟" چهره کیان وا رفته بود و با تُن صدای ضعیف گفت: "میترا چه جوابی بهت داد؟" پرهام گفت: "میترا هم مثل من مشکلی با رابطه شما نداره اما اون هم دو تا شرط داره که شخصا با شرط دومش مشکل دارم اما به هر ترتیبی هست، حاضرم انجامش بدم." چهره کیان در هم رفت و گفت: "شرط میترا چیه؟" پرهام گفت: "شرط اولش اینه که از این به بعد رابطه‌اش با تو آزاد باشه. یعنی در حالی که دارین زندگی خودتون رو می‌کنین، هر کسی رابطه‌ی خاص خودش رو داشته باشه. البته به شرطی که مخفیانه باشه و به زندگی‌تون لطمه نزنه و بچه‌تون نفهمه." کیان پوزخند تلخی زد و گفت: "شرط دومش چیه؟" پرهام سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت: "شرط گذاشته که من و خودش، حضوری اولین سکس شما رو باید ببینیم. یعنی شما باید اولین بار جلوی ما سکس داشته باشین." نا خواسته خنده‌ام گرفت. از اون خنده‌های هیستریک. سعی کردم خودم رو کنترل کنم و گفتم: "آفرین آقا پرهام. مثل همیشه مغز فیزیک‌طور مزخرفت رو به کار انداختی و بهترین راهکار ممکن رو برای این معادله‌ی لعنتی پیدا کردی. همگی به غیر تو می‌شیم جنده‌ی هرزه تا زندگی‌ تو حفظ بشه و یه وقت با آبرو و اعتبارت بازی نشه. پرهام تو عوضی ترین موجودی هستی که تو عمرم دیدم. تو..." پرهام حرفم رو قطع کرد و گفت: "دو تا انتخاب بیشتر نداری. یا برای همیشه حس و نیاز شهوت رو توی خودت بکشی و زندگیت رو بکنی و دیگه هم سمت کسی نری. یا نیازت رو با کیان بر طرف کنی. البته طبق شروطی که من و میترا گذاشتیم. راه سومی برات نمی‌بینم زینب. من نمی‌ذارم از زندگیم بری بیرون. به هر قیمتی شده نمی‌ذارم. در ضمن خیلی وقت زیادی برای فکر کردن نداریم. میترا تا فردا شب بهمون وقت داده." کیان پوزخند زد و گفت: "میترای عوضی می‌خواد همه‌مون رو تحقیر کنه. حتی تو پرهام. اون می‌دونه که من به هر حال بهش خیانت می‌کنم و با یکی دیگه وارد رابطه میشم. اما تو این فرصت رو بهش دادی تا اینطوری تحقیرم کنه. البته به غیر از من و تو، هدف اصلیش، تحقیر زینبه. تو رو باهوش تر از این حرفا می‌دونستم." پرهام با خونسردی کامل گفت: "خودم اینا رو می‌دونم. چون خودش علنی انگیزه این کارش رو بهم گفت. تنبیه مردی که با رفتارش باعث شده تا زنش با یک مرد دیگه وارد رابطه بشه. بهتر از تو می‌دونم که میترا قراره چه بلایی سر روان و ذهنم بیاره. درسته که فقط یک بار انجام میشه اما با این کارش باعث میشه که یک عمر تصویر رابطه شما رو توی ذهنم مرور کنم. هدف اصلی میترا، زینب نیست. هدفش منم."»
    «دارم روانی میشم زینب خانم. حالا فهمیدم که چرا اول صحبت‌هامون گفتین که داستانتون غیر قابل باوره. معذرت می‌خوام اما از پرهام...»
    «متنفر شدی؟ هر چی دوست داری بگو.»
    «من بهتون قول داده بودم که قضاوت نکنم. الان هم احساساتی شدم. لطفا ادامه بدین.»
    «پرهام رفت توی بالکن و من و کیان رو تنها گذاشت. کیان رو به من گفت: "چیکار کنیم زینب؟" به زمین خیره شده بودم و گفتم: "تو مشکلی نداری اگه میترا با یکی دیگه رابطه داشته باشه؟ داره علنی ازت مجوز خیانت می‌گیره." کیان گفت: "من میترا رو خوب می‌شناسم. حدس می‌زنم خیلی وقته که داره بهم خیانت می‌کنه و الان می‌خواد خیانتش رو رسمی کنه و اهرم فشار من رو حذف کنه." سرم رو به آرومی بالا آوردم. به چشم‌های کیان نگاه کردم و گفتم: "من روم نمیشه جلوی پرهام و میترا با تو سکس کنم." کیان لبخند زد و گفت: "خب چشم‌هاتو می‌بندی." پوزخند زدم و گفتم: "حاضری در هر شرایطی به من برسی. حتی تو این شرایط گُهی." کیان گفت: "بیشتر از اونی که فکر کنی." سرم رو تکون دادم گفتم: "اما یه روز ازم سیر میشی." کیان جدی شد و گفت: "اون یه روز به این زودیا نیست. منطقی باش زینب. فکر نکن که پرهام داره فداکاری می‌کنه. منم اگه جای اون بودم حاضر نبودم زندگی با تو رو از دست بدم. اعتبار و شخصیت و آبروی پرهام به خاطر حضور تو چندین و چند برابر شده. از طرفی نمی‌تونه نیاز جنسی تو رو بر طرف کنه. اگه جواب منفی بدی، شاید یک روز پشیمون بشی. اصلا مطمئنم که میشی. یک شب رو تحمل می‌کنیم و شرط میترا رو انجام می‌دیم. به بعدش فکر کن که بدون دغدغه و آزاد برای همدیگه‌ایم. من، تو عمرم از کسی خواهش نکردم زینب. ازت خواهش می‌کنم جواب منفی نده. درسته که تو کف سکس با تو هستم اما یادت باشه که فقط تو کف توام و نه کس دیگه‌ای. این همه جنده ریخته تو شهر. بعضی‌هاشون از تو خوشگل تر اما من سکس..." حرف کیان رو قطع کردم و گفتم: "کص‌شعر نگو کیان. سعی نکن که با این چرت و پرتا منو خر کنی. منو با جنده‌های خیابونی مقایسه نکن. واسه اونا باید کلی هزینه کنی اما اگه من جواب مثبت بدم، همیشه و مفت و مجانی در اختیارتم. مثل قبل باش و نخواه که منو مثل بچه‌ها خر کنی. می‌دونم که بهم احساس هم داری. خر نیستم که. اما جفتمون خوب می‌دونیم که بُعد جنسی وابستگی ما بیشتر از رابطه احساسی‌مونه." کمی تو ذوق کیان خورد اما سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه و گفت: "قبول هر چی تو بگی. خب حالا جوابت چیه؟" یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: "عذاب وجدان اصلی من، بی خبر بودن پرهام از این رابطه بود. حالا دیگه با خبر شده. علنی هم داره بهم میگه که بقیه زندگی‌مون از سکس خبری نیست و مشکلی با رابطه ما نداره. پس دیگه از بابت پرهام عذاب وجدان ندارم. من هم مثل اونا دو تا شرط دارم کیان. هر دو تا شرطم برای توعه." چشم‌های کیان برق زد و گفت: "تو جون بخواه عزیزم. اصلا بگو دو هزار تا شرط." حتی توی این شرایط پیچیده هم اون حس پرستیده شدن، درونم زنده شد و کمی ذوق کردم. لبخند زدم و گفتم: "شرط اول اینکه یه کاری کنی تا بتونم سکس جلوی این دو تا روانی رو تحمل کنم. دومین شرط اینکه اگه هر وقت خواستم رابطه‌مون قطع بشه، بدون بحث قبول کنی و بری پی زندگیت. چون جفتمون بچه داریم و خیلی نمی‌تونیم همچین مورد مهمی رو ازشون مخفی کنیم." کیان از جاش بلند شد. اومد سمت من. دست‌هام رو گرفت و گفت: "هر چی تو بگی انجام میشه. برای فردا شب هم یه ایده خوب دارم اما میترا نباید بفهمه. مطمئنم اگه بو ببره، مخالفت می‌کنه."»
    «زینب خانم اگه بهتون بگم مخم در حال انفجاره، باور می‌کنین؟»
    «بله باور می‌کنم.»
    «این وسط بیشتر از همه پرهام رو نمی‌تونم درک کنم. آخه چطوری یک مرد حاضر میشه زنش با یک مرد دیگه وارد رابطه بشه؟!»
    «این روزا بعضی از مردها، زن خودشون رو برای یک لقمه نون، می‌فروشن. حالا اینکه ببینی زنت داره جنده میشه و از ترس آبروت اجازه بدی با یک نفر خاص و مشخص رابطه داشته باشه، خیلی چیز عجیبی نیست. گرچه جدا از همه‌ی این موارد، درک موجودی مثل پرهام خیلی سخته. چون مثل پرهام توی مردها خیلی کم پیدا میشه.»
    «برای همین سعی خودم رو می‌کنم که هرگز کسی رو قضاوت نکنم. چون آدما هر چقدر هم که مطالعه داشته باشن و با تجربه باشن، باز هم خیلی چیزها تو این دنیا هست که ازش بی خبرن و نمی‌تونن درکش کنن. همه فقط طبق جهان‌بینی خودشون به مسائل نگاه می‌کنن. الان هر کاری می‌کنم که خودم رو جای پرهام بذارم، نمی‌تونم. به نظرتون اینکه پرهام هیچ میلی به سکس نداره، یک جور بیماری نیست؟»
    «بیشتر از اونی که فکر کنی، در موردش پُرس‌وجو و تحقیق کردم. حتی یه مدت شک کرده بودم نکنه پرهام همجنس‌گراست که این فرضیه درست نبود. پرهام از نظر روانی شبیه آدمیه که از نظر جسمی آلت تناسلی نداره. یک دکتر روانشناس بهم گفت به احتمال زیاد این اختلال بر می‌گرده به دوران کودکیش و اگه رضایت بده، میشه با جلسات روان درمانی و حتی هیپنوتیزم ریشه‌ی مشکل رو پیدا کرد و حلش کرد اما پرهام هرگز حاضر نمیشه که پیش روانشناس بره. اون خودش رو تبدیل به یک ربات کرده. در صورتی که توی ذاتش هنوز یک انسان با احساس و...»
    «و چی؟»
    «اجازه بدین برم یه لیوان آب بخورم. الان بر می‌گردم.»
    «اوکی حتما. منتظرم.»
    «معذرت که معطل‌تون گذاشتم.»
    «نه اصلا نیازی به عذرخواهی نیست. بغض و گریه گاهی وقت‌ها لازمه.»
    «خخخ از کجا فهمیدین؟»
    «هر کسی بود می‌فهمید. خب اگه دوست دارین ادامه بدین.»
    «بچه رو طبق معمول گذاشتیم خونه‌ی پدرم. تو مسیر خونه‌ی کیان، به پرهام گفتم: "چرا داری این کارو می‌کنی؟" همونطور که داشت رانندگی می‌کرد؛ گفت: "کیان رو از خیلی وقت پیش می‌شناسم. از خوش شانسی من بود که میون این همه آدم غریبه و آشنا، کیان رو انتخاب کردی. آدم‌هایی که حفظ آبروی خودشون و خانواده‌شون توی اولویتشون باشه، قابل اعتماد هستن. کیان و میترا هر دو بچه‌های با خانواده و قابل اعتمادی هستن. کاری ندارم که بینشون چی می‌گذره و توی افکارشون چه چیزایی در جریانه اما حفظ ظاهر حالیشونه و مهم تر از همه دنبال سو استفاده از کسی نیستن. خلاصه کلام تو سالم ترین عوضی‌ای که میشد رو انتخاب کردی. البته یه..." سرم رو کج کردم به سمت پرهام و گفتم: "چرا حرفتو خوردی؟ البته چی؟" پرهام یک نفس عمیق کشید و گفت: "تو آدمی نیستی که بدون احساس با کسی دوست بشی و بهش اجازه بدی که به حریم خصوصیت وارد بشه. از طرفی هم آدم باهوشی هستی و هر کسی نمی‌تونه اعتماد تو رو جلب کنه. کیان حتما یه چیزای داشته و داره که تونسته تا اینجا جلو بیاد. اون بهت چیزایی رو داده که من هرگز توانایی دادنش رو نداشتم و ندارم. البته لیاقت تو این بود که این چیزا رو از شوهر خودت دریافت کنی." دوباره شوکه شدم و باورم نمی‌شد که پرهام اینجوری حرف بزنه. باورم نمی‌شد که انفجار اون شب من، تا این اندازه روی پرهام تاثیر بذاره. بغض کردم و دلم برای جفتمون سوخت. احساساتی شدم و گفتم: "برگردیم پرهام. از جواب مثبتم پشیمون شدم." پرهام ماشین رو به حاشیه اتوبان برد و متوقف شد. چند تا ماشین پشت سرمون بوق کشمون کردن اما پرهام هیچ اهمیتی نداد. سرش رو به سمت من چرخوند و گفت: "اون زنیکه‌ی از خود راضی، امشب می‌خواد همه‌ی ما رو تحقیر کنه. داره با همه‌مون بازی می‌کنه. تو از میترا خوشگل تر و خوش اندام تر هستی. از نظر رفتار و هوش اجتماعی هم به گرد پای تو نمی‌رسه. جوری هم با من حرف زد که انگار سکسی ترین زن دنیاست و کیانِ نمک نشناس، قدرش رو ندونسته و نمی‌دونه. جدا از اینکه دوست ندارم به خاطر من، خودت رو از کیان محروم کنی، دوست دارم تمام اون تحقیری که میترا می‌خواد به ما تحمیل کنه رو به خودش بر گردونی. امشب بهش بفهمون که معنی واقعی جذابیت و سکس چیه. جوری که ته دلش به خاطر این شرط مسخره، به گُه خوردن بیفته و معنی واقعی تحقیر شدن رو بفهمه." نا خواسته خنده‌‌ام گرفت. یک قطره اشکی که روی گونه‌ام سرازیر شده بود رو پاک کردم و گفتم: "این خودتی پرهام؟ مطمئنی اینی که الان جلوی منه، پرهامه؟" پرهام کاملا مصمم گفت: "مهم نیست من کی یا چی هستم. امشب، شب توعه. برو تو خونه‌‌اش و جلوی چشم‌هاش بهش بفهمون که معنی یک زن سکسی واقعی یعنی چی. فهمیدی چی گفتم یا نه؟" آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: "دارم دیوونه میشم پرهام. ما داریم خلاف قوانین طبیعت حرکت می‌کنیم. تو اهل حل کردن معادله هستی. دو به علاوه دو هرگز جوابی به غیر از چهار نداره." پرهام پوزخند زد و گفت: "به عنوان یک فیزیک‌دان بهت میگم که همیشه جواب دو به علاوه دو، چهار نیست. تو ابعاد مختلف، قوانین تغییر می‌کنن. اصلا گور بابای قوانین طبیعت. امشب قراره ما با قوانین خودمون بازی کنیم. پس بدون عذاب وجدان و با همه‌ی وجودت با کیان سکس کن. بهترین خودت باش و بدون که تو و کیان در حال حاضر حق هم دیگه هستین." پرهام منتظر جواب من نموند و ماشین رو به حرکت درآورد. چند دقیقه حرف‌های پرهام رو توی ذهنم آنالیز کردم. برام معلوم شد که میترا تو اون ملاقاتی که با پرهام داشته، تا تونسته به پرهام توهین کرده و تحقیرش کرده. تو درد و دل‌های کیان فهمیده بودم که میترا بر خلاف ظاهرش، آدم خودبرتر بین و بی رحم و خودخواهیه. وارد کوچه‌ی خونه‌شون شدیم. یکهو یک چیزی به ذهنم رسید. قبل از پیاده شدن، رو به پرهام گفتم: "اگه یه سوال بپرسم، قول میدی که صادقانه جواب بدی؟" پرهام ماشین رو پارک کرد و گفت: "سعی خودم رو می‌کنم." یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: "احیانا میترا به تو پیشنهاد سکس نداد؟" پرهام دست‌هاش رو گذاشت روی فرمون. نگاهش به رو به روش بود و گفت: "میترا از خیلی وقت پیش سعی داره که با من رابطه داشته باشه. حتی قبل از ازدواج من و تو." دهنم از تعجب باز شد و گفتم: "چی داری میگی پرهام؟" پرهام سرش رو به سمت من چرخوند و گفت: "فکر کردی اینقدر بی عقلم که یک کاره و بدون پیش زمینه برم پیش زن دوستم و بگم لطفا اجازه بده تا شوهرت و زن من با هم رابطه داشته باشن؟!" دست‌هام رو برای چند لحظه گرفتم جلوی صورتم. روانم تحمل این همه شوک پشت هم رو نداشت. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: "یعنی میترا علنی به تو پیشنهاد رابطه داده بوده؟" پرهام به خاطر حالت چهره‌ی من، لبخند زد و گفت: "فکر کردی فقط این من هستم که حواسم به دور و برم و همسرم نیست؟ این من بودم که باعث شدم تا کیان و میترا از جمع دوستانه خارج بشن. توضیحش طولانیه اما خواست من بود. البته قبلش سعی کردم منطقی با میترا این مورد رو حل کنم اما اون فقط رابطه می‌خواست. من هم چاره‌ای جز حذف کیان نداشتم. حتی با اینکه هیچ کار اشتباهی نکرده بودم، ته دلم نسبت به کیان عذاب وجدان داشتم. بعدش هم فکر می‌کردم همه چی تموم شده‌ تا اینکه فهمیدم کیان و زن خودم..." اومدم حرف بزنم که پرهام نذاشت و گفت: "تو زن منی زینب. این همه سال اخلاق مزخرف و غیر منطقی من رو تحمل کردی. اما حتی یک بار هم بهم توهین نکردی و کمبودم رو توی سرم نزدی و تحقیرم نکردی. من اون روز رفتم که دوستانه از میترا خواهش کنم تا بذاره شما با هم رابطه داشته باشین. چون از سمت اون هم مطمئن بودم که رابطه‌ای با کیان نداره. میترا هم اول از همه شرط رابطه با من رو گذاشت اما من قبول نکردم. بهش گفتم اگه می‌تونستم که کارم به اینجا نمی‌کشید و با زن خودم رابطه داشتم. میترا هم هر چی که دوست داشت بارم کرد. توهین‌هایی که از هیچ کس تو عمرم نشنیده بودم. شاید حقم باشه که تو بهم هر توهینی بکنی اما..." حرف پرهام رو قطع کردم و گفتم: "نه من و نه هیچ کس دیگه‌ای حق توهین به تو رو نداره. مرد بودن فقط به این نیست که بتونی یکی رو بکنی. نشنیده می‌تونم حدس بزنم که چیا بهت گفته." یک نفس عمیق دیگه کشیدم. حالا با دونستن همه‌ی جریان، مردد بودنم چندین برابر شد. روم رو کردم به طرف پرهام. دست‌هاش رو گرفتم و گفتم: "یعنی میشه یک زن، هم زمان دو تا مرد رو دوست داشته باشه؟" پرهام دوباره خنده‌اش گرفت و گفت: "جواب این سوال فقط پیش توعه." سعی کردم مصمم باشم و گفتم: "درسته که می‌ترسم و استرس دارم اما می‌خوام از امشب قانون خودم رو بنویسم و طبق قانون خودم زندگی کنم." پرهام جدی شد و گفت: "پس از همین حالا شروع کن."»
    «برای من هم عجیب بود که پرهام با چه منطقی رفته پیش میترا و همچین پیشنهاد عجیبی رو بهش داده. چرخ گردون دنیا که میگن، همینه. میترا روزی دنبال تور کردن پرهام بوده و می‌خواسته به شوهرش خیانت بکنه. اما چند سال بعد، شوهر خودش با زن پرهام وارد رابطه میشه و جلوی پرهام توی عمل انجام شده قرار می‌گیره تا مجوز این رابطه رو بده. میترا هرگز نمی‌تونسته به پرهام جواب منفی بده، چون پرهام از رازش خبر داشته.»
    «درسته برای من هم اون لحظه خیلی چیزا روشن شد. هرگز به میترا حس بدی نداشتم. حتی هر وقت که کیان اسمش رو می‌آورد، حس عذاب وجدان بهم دست می‌داد. اما با صحبت‌های پرهام، حس عذاب وجدانم نسبت به میترا هم از بین رفت. حتی به خاطر اینکه به پرهام توهین کرده بود، ازش عصبانی شدم! اون شب تصمیم گرفتم خودم رو به پست ترین درجه برسونم و با هنر سکسی و زنانگیم، تلافی تمام رفتارهای میترا رو بکنم.»
    «چرا می‌گین پست ترین؟»
    «وقتی آدم چیزی جز عرضه‌ی ظاهر، چهره، اندام و هنر سکسی‌اش نداشته باشه، یعنی پست ترین. مثل همون جنده‌های خیابونی که هیچ هنری جز سکس ندارن.»
    «دوست دارین از جزییات اون شب بگین؟»
    «شما دوست داری بدونی؟»
    «اول صحبت‌هاتون گفتین که قسمتی از شما به خاطر یادآوری خاطرات، شکنجه میشه و قسمت دیگه‌ی شما لذت می‌بره. فکر کنم دوست داشته باشین که بگین و اگه بگم که دوست ندارم بدونم، دروغ گفتم.»
    «وقتی وارد خونه‌شون شدیم، برخورد میترا بی نهایت گرم و صمیمی بود. من هم سعی کردم ظاهرم رو حفظ کنم اما مطمئن بودم توی حفظ ظاهر به خوبی میترا نیستم. میترا هم بچه‌اش رو خونه‌ی مادرش گذاشته بود. یاد روزایی افتادم که تو دوره دوستانه بودن. درست همون موقع تو نخ پرهام بوده و من متوجه نشده بودم. طبق قرارمون یک شام حاضری و سبک خوردیم. من و کیان سکوت کرده بودیم اما میترا، پرهام رو به حرف گرفته بود. پرهام بهم نگفته بود که جریان خودش و میترا رو به کیان بگم یا نگم. قطعا اگه براش مهم بود، می‌گفت. یه جورایی به عهده خودم گذاشته بود. هر لحظه که به آخر شب نزدیک تر می‌شدیم، استرس و هیجانم بیشتر میشد. فکر اینکه تا چند لحظه دیگه باید جلوی شوهرم، با یه مرد دیگه سکس کنم، روانیم می‌کرد. مطمئن بودم که از پسش بر نمیام. روی مبل نشسته بودم و فکرم مشغول بود. کیان ازم خواست تا باهاش برم توی بالکن که یک هوایی بخوریم. وقتی وارد بالکن شدیم، به آرومی گفت: "گوشه‌ی بالکن و پشت اون سبد میوه، یک بطری کوچک شیشه‌ای هستش. بهش میگن تکیلا. یه جورایی همون مشروبه. به شدت تلخ و تنده. لازم نیست همه‌اش رو بخوری. چند قُلُپ هم کافیه. فقط یادت باشه که تو دهنت نگه نداری و درجا قورتش بدی. مواظب باش تو گلوت نپره که تا صبح سرفه می‌کنی و سوزش گلو دیوونه‌ات می‌کنه. چون بدنت به مشروب عادت نداره، این سریع روت تاثیر می‌ذاره." کیان منتظر جواب من نموند و برگشت توی هال. میترا اگه می‌فهمید که من دارم تقلب می‌کنم، مخالفت می‌کرد. چون دوست داشت هر اتفاقی که میفته، من کاملا در شرایط نرمال و هوشیاری باشم. زیاد وقت نداشتم. میترا همچنان مشغول صحبت با پرهام بود. حرف‌هایی هم میزد که هیچ ربطی به اتفاق اون شب نداشت. بطری رو برداشتم. تا حالا بطری شیشه‌ای به این کوچکی ندیده بودم. انگار کیان درش رو باز کرده بود، چون به راحتی باز شد. یکی از دوست‌های پرهام و خانمش اهل مشروب بودن و دیده بودم که چطوری می‌خورن. چشم‌هام رو بستم و یک قُلُپ خوردم. با اینکه سریع قورتش دادم اما به خاطر مزه‌ی به شدت بدش، نزدیک بود بالا بیارم. حتی گلوم رو هم سوزوند و انگار اسید خوردم. می‌دونستم اگه صبر کنم، دیگه نمی‌تونم بخورم. قُلُپ دوم و سوم رو هم خوردم. بیش از اندازه تلخ و تند بود. کمی مکث کردم و قُلُپ چهارم رو هم خوردم. اشک تو چشم‌هام جمع شده بود. مطمئن بودم که دیگه نمی‌تونم. به سختی داشتم جلوی خودم رو می‌گرفتم تا بالا نیارم. بطری رو گذاشتم سر جاش. می‌دونستم که نباید نزدیک میترا بشم. چون از بوی دهنم متوجه میشد. از بالکن اومدم بیرون. سریع رفتم سر کیفم. مسواک و خمیر دندونم رو برداشتم و رفتم داخل سرویس. هنوز اون طعم تلخ لعنتی تکیلا تو دهن و گلوم بود. نزدیک به یک ربع مسواک زدم اما دهنم همچنان بوی تکیلا می‌داد. تو همین حین، احساس کردم که سرم داره هر لحظه سنگین تر میشه. انگار یک وزنه‌‌ی بیست کیلویی توی سرم کار گذاشته بودن. کم کم متوجه شدم که دمای بدنم هم داره بالا میره و از داخل گرمم شده. پیشونیم و صورتم شروع کرد به عرق کردن. کمی به خاطر حالتم ترسیدم اما چاره‌ای جز اعتماد به کیان نداشتم. از سرویس برگشتم. رفتم توی هال و نشستم کنار کیان. میترا و پرهام که تا اون لحظه پشت میز ناهارخوری نشسته بودن، اومدن توی هال. از این رفتار بی تفاوت میترا کلافه شده بودم. به چشم‌های خونسردش نگاه کردم و گفتم: "همینجا یا توی اتاق خواب؟" هر سه تاشون از سوال ناگهانی من تعجب کردن. پرهام خنده‌اش گرفت. میترا که جا خورده بود، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه و گفت: "اتاق کوچکه. همینجا توی هال. وسط همین فرش." سرم هر لحظه سنگین تر و دمای بدنم هر لحظه بیشتر میشد. شبیه وقت‌هایی بود که آدم به شدت خوابش میاد اما دوست نداره بخوابه. دستم رو گذاشتم روی دست کیان. به چشم‌های میترا زل زدم و گفتم: "همه‌ی چراغا رو خاموش می‌کنیم. این تیر چراغ برق لعنتی به اندازه کافی بهت روشنایی میده تا قشنگ ببینی." پرهام دوباره خنده‌اش گرفت. مصمم و قاطع بودن من، خونسردی میترا رو از چهره‌اش گرفت. سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: "باشه هر چی تو بگی عزیزم." از جاش بلند شد. رفت و از توی اتاق، یک تشک آورد. خواست پهن کنه که گفتم: "من از تشک بدم میاد. یه پتوی نرم بیار." با هر جمله‌ی من، چهره‌اش تغییر می‌کرد. چون کنار کیان نشسته بودم، نمی‌تونستم تغییر چهره‌ی اون رو ببینم اما قابل حدس بود که داشت خودش رو به خاطر پیشنهاد تکیلا، تحسین می‌کرد. میترا تشک رو برد و با یک پتو برگشت. حس خوبی داشتم از اینکه برای سکس شوهرش و یک زن دیگه، پتو پهن می‌کرد. پام رو انداخته بودم روی پام و با لبخند نگاهش می‌کردم. دیگه خبری از اون اعتماد به نفس چند دقیقه قبل نبود. خواستم بگم چراغا رو خاموش کنیم که پرهام گفت: "میشه من قبلش یه چایی بخورم." اینبار من خنده‌ام گرفت و گفتم: "آشغال عوضی الان وقت چایی خوردنه؟" میترا رفت سمت آشپزخونه که برای پرهام چایی بریزه. صورتم رو چرخوندم سمت کیان. دستش رو توی دستم فشار دادم و گفتم: "این چی بود لعنتی؟ انگار تو آسمونم." تو همون حالم هم می‌تونستم برق شهوت رو تو چشم‌های کیان ببینم. آب دهنش رو قورت داد و گفت: "چقدر خوردی؟" شونه‌هام رو انداختم بالا و گفتم: "نمی‌دونم فکر کنم نصف بطری رو خوردم." کیان لبخند زد و گفت: "زیاد خوردی واسه همین اینقدر زود اثر کرده." میترا با یک سینی چایی برگشت و به پرهام تعارف کرد. من قرار بود با کیان سکس کنم اما همه‌ی حواسم پیش پرهام بود. دوست داشتم همه‌اش پرهام رو نگاه کنم. وقتی داشت چایی می‌خورد بهش زل زده بودم که حس کردم چشم‌هام داره تار می‌بینه. اثر اون تکیلای لعنتی هر لحظه بیشتر میشد. بالاخره چایی پرهام تموم شد و به متیرا گفت: "می‌تونی چراغا رو خاموش کنی." میترا بعد از خاموش کردن چراغا رفت پیش پرهام نشست اما پرهام جاش رو عوض کرد و اومد کنار من. سرم رو به سمتش چرخوندم. به چشم‌هام نگاه کرد و گفت: "پس چرا معطلی؟" کیان دستم رو گرفت و بلندم کرد. نزدیک بود بخورم زمین. اما کیان نذاشت تعادلم از بین بره و به بهونه‌ی عشق بازی، کامل بغلم کرد. با اولین تماس لب‌هاش روی گردنم، من هم یک نفس عمیق کشیدم. تمام اون سکس‌چت‌هایی که باهم کرده بودیم، اومد توی ذهنم. بهم گفته بود که اول از همه گردنم رو می‌بوسه و بعد هم لب‌هام رو. به خودم که اومدم، لب‌هاش روی لب‌هام بود. طعم لب‌هاش تو اون لحظه برای من بی نظیر بود. توی رویاهام بود که همیشه یک مرد اینطوری ازم لب بگیره. با اینکه شلوار جین پام بود اما می‌تونستم گرمی دستش رو روی باسنم حس کنم. حسش لذتبخش بود و من هم مشغول لمس کمر و باسنش شدم. نمی‌دونم چند دقیقه گذشت اما بهش فهموندم که بخوابیم. دقیقا روی همون پتویی که میترا برامون پهن کرده بود. بوسیدن‌ها و لمس کردن‌های کیان بهم معنی واقعی عشق بازی رو فهموند. بهتر از خیال‌پردازی‌هاش، باهام عشق بازی می‌کرد. حرکاتش هر لحظه تند تر میشد. به نفس نفس افتاده بودم و با تمام وجودم از کیان لذت می‌بردم. تیشرت و سوتینم رو درآورد. مچ هر دو تا دستم رو با یک دستش گرفت و بالای سرم نگه داشت. با دست دیگه‌اش، شلوار جینم رو از پام درآورد. با تکون پاهام، باهاش همکاری کردم. اول رون پاهام رو لمس کرد و بعد محکم به سینه‌هام چنگ زد. کمی دردم اومد اما همون درد هم برام لذتبخش بود. حس گرمی دست‌هاش از طریق سینه‌هام متفاوت ترین حس لامسه‌ای بود که تو عمرم تجربه کردم. صدای آه و ناله‌ام بلند شد. دست کیان به آرومی از روی شکمم به سمت واژنم رفت. از روی شورت، انگشت‌هاش رو فشار داد روی واژنم و گفت: "خیس خیسی." لبخند زدم و با موجی که به کمرم دادم، بهش فهموندم که ادامه بده. مچ دست‌هام رو رها کرد. شورتم رو کامل از پام درآورد و سرش رو بین پاهام برد. با اولین تماس زبونش روی واژنم، دوباره به کمر و بدنم موج دادم و صدای آه و ناله‌ام بلند تر شد. اول کمی اطراف و لبه‌های واژنم رو لیس زد و بعد زبونش رو فرو کرد داخلش. من شهوتی نشده بودم. توی اون لحظات، من خود شهوت بودم. دیگه بیشتر از این صبر و طاقت نداشتم. به موهای کیان چنگ زدم و سرش رو آوردم بالا و کشیدمش روی خودم. تیشرتش رو با دست‌های خودم درآوردم. خودش هم شلوارک و شورتش رو درآورد. با دستش آلتش رو روی واژنم تنظیم کرد. پاهام رو از هم باز کردم و بالا گرفتم تا بهم مسلط تر باشه. این اولین آلتی بود که به غیر از آلت شوهرم، وارد واژنم میشد. یکجا و همه‌اش رو فرو کرد. حالا با تمام وجودم کیان رو حس می‌کردم. رفتار جفتمون شبیه دختر و پسرهایی بود که تو عمرشون سکس نکردن و این اولین بارشونه. شدت تلمبه زدن‌های کیان هر لحظه بیشتر میشد و با هر تلمبه دوست داشت که آلتش رو بیشتر و بیشتر داخل واژنم فرو بکنه. با دست‌هاش، پاهام رو تا می‌تونست جمع کرد و بالا آورد. تا جایی که زانوهام به شونه‌هام رسید. وحشیانه و محکم تلمبه می‌زد و آه و ناله‌های من هم بلند و بلند تر میشد. حس کردم انرژیش کم شده و خسته شده. بهش فهموندم که حالتمون رو عوض کنیم. کیان صاف خوابید و من نشستم روش. خواستم آلتش رو با واژنم تنظیم کنم که متوجه شدم پرهام جلوم نشسته. پاش رو انداخته بود روی پاش و داشت بهم نگاه می‌کرد. قسمتی از موهام که توی صورتم اومده بود رو کنار زدم. به چشم‌هاش زل زدم و هم زمان نشستم روی آلت کیان. نه تنها اصلا معذب نشدم، تازه حس تازه و خاص و جذابی هم داشتم. اینکه به چشم‌های شوهرم نگاه کنم و هم زمان آلت یک مرد دیگه رو توی واژنم لمس و حس کنم. همونطور که به چشم‌های پرهام نگاه می‌کردم، روی آلت کیان خودم رو بالا و پایین می‌کردم. صدای شالاپ و شلوپ سکسمون، دست کمی از آه و ناله‌های من نداشت. با اینکه دوست داشتم میترا رو هم ببینم اما لذت دیدن پرهام بیشتر بود. انرژی من هم هر لحظه کمتر میشد و دیگه توانایی بالا و پایین شدن روی آلت کیان رو نداشتم. کامل خودم رو رها کردم روش و با موج کمر و باسنم سعی کردم که آلتش رو توی واژنم حرکت بدم. حس کردم که می‌تونم ارضا بشم. توی گوش کیان گفتم: "دارم میشم." کیان که تُن صداش به خاطر شهوت کاملا عوض شده بود؛ گفت: "بذار حالتمون رو عوض کنیم و بعد." با دستش من رو از روی خودش بلند کرد. وادارم کرد که به حالت داگی بشم. اما این بار سرم به سمت میترا بود. به موهام چنگ زد و سرم رو آورد بالا. مجبورم کرد که به میترا نگاه کنم. هم زمان آلتش رو از پشت فرو کرد توی واژنم. دوباره جون گرفته بود و محکم تلمبه میزد. هیچ حس پیروزمندانه‌ای توی چهره‌ی میترا نمی‌دیدم. هم زمان که بدن و سرم به خاطر تلمبه‌های شدید کیان تکون می‌خورد، بهش پوزخند زدم. با تمام وجودم نسبت بهش حس برتری داشتم. دیگه بیشتر از این انرژی نداشتم. سرم رو چسبوندم به زمین. اینقدر تابلو ارضا شدم که دیگه نیازی نبود به کیان بگم ارضا شدم. چند لحظه بعد از ارضا شدنم، گرمی آب کیان رو روی باسن و کمرم حس کردم. همونطور بی حال و دمر خوابیدم. حالا که ارضا شده بودم، اون حس معذب شدن سراغم اومد. حس گناه‌کار بودن و عذاب وجدان. حس اینکه زهرا درست من رو قضاوت کرده بود و من بالاخره تبدیل به یک زن هرزه شدم.»
    «دمای بدن من هم بالا رفت زینب خانم. اجازه بدین هیچ نظری ندم و فقط به حرفاتون فکر کنم.»
    «چیه روت نمیشه بگی که من یک هرزه‌ی واقعی هستم.»
    «از بعدش بگین. بیشتر از همه از واکنش پرهام.»
    «میترا بعد از ارضا شدن کیان از جاش بلند شد و رفت توی اتاق خواب. در رو هم پشت سرش بست و حتی قفل کرد. این یعنی پرهام به اون چیزی که می‌خواست رسید. تمام اون تحقیری که میترا قرار بود از دیدنش لذت ببره، سمت خودش برگشته بود. کیان هم اول با دستمال کاغذی، آبش رو از روی کمر و باسن من پاک کرد. کمی هم من رو نوازش کرد و بعدش رفت حموم. به خاطر تکیلا و ارضای عمیقی که داشتم، بدنم سست شده بود و سرم همچنان سنگین بود. به سختی بلند شدم. خودم رو به گوشه‌ی هال رسوندم. مانتوم رو از روی چوب لباسی برداشتم. بدون اینکه هیچ لباس دیگه‌ای تنم کنم، فقط مانتوم رو تنم کردم و رفتم توی بالکن. بغض کرده بودم و دوست داشتم گریه کنم. پرهام وارد بالکن شد. باورم نمیشد که سنگ ترین موجود توی دنیا، تبدیل به تنها آروم کننده‌ی من بشه. کنارم ایستاد و گفت: "نترس من باهاتم. بهت که گفتم. به هیچ قیمتی نمی‌ذارم زندگی‌مون از بین بره. تو به اون چیزی که حقت بود رسیدی. این منم که باید معذرت بخوام. چون به عجیب ترین شکل ممکن به حقت رسیدی. پس نه عذاب وجدان داشت باش و نه پشیمون باش." بغضم رو قورت دادم و گفتم: "از اینکه بی حیا ترین جنده‌ی دنیا رو می‌دیدی چه حسی داشتی؟" پرهام خنده‌اش گرفت و گفت: "فکر می‌کردم عذاب آور باشه اما خیلی دوست داشتم." از جواب پرهام تعجب کردم. سرم رو به سمتش چرخوندم و گفتم: "چی گفتی؟" پرهام دوباره خنده‌اش گرفت و گفت: "دیدن سکس و لذت تو رو خیلی دوست داشتم. حتی حس می‌کنم کمی تحریک جنسی هم شدم. از حسم مطمئن نیستم اما اگه حسم درست باشه، این اولین بار بود که به معنای واقعی تحریک میشدم." چشم‌هام از تعجب گرد شد و گفتم: "می‌فهمی چی داری میگی؟ لازم نکرده به خاطر من این همه دروغ بگی. من بچه نیستم." پرهام سرش رو به علامت منفی تکون داد و گفت: "نه نه اصلا دروغ نمیگم. باور کن عین همون حسی که بهم دست داد رو بهت گفتم. امشب برای اولین بار توی عمرم، زیبایی واقعی تو رو دیدم و برای اولین بار به معنای واقعی از دیدنت تحریک شدم. برای خودم هم عجیب و غیر قابل باوره. برای همین خیلی از حسم اطمینان ندارم." چیزی که می‌شنیدم رو باور نمی‌کردم. تو اون لحظه پیش خودم گفتم مگه میشه یک مرد از دیدن سکس زنش لذت ببره. اون هم پرهام! پرهامی که از تحریک و رابطه جنسی، هیچی سرش نمیشه. چشم‌هام رو تنگ کردم و گفتم: "کیان احیانا به تو هم یه چیزی نداده که بخوری؟" پرهام با صدای بلند خندید و گفت: "نه من غیر از شام و چایی، هیچ چیز دیگه‌ای نخوردم."»
    «هر خط از داستان و خاطره شما عجیب تر از خط قبلیشه. راستش هضمش برای منی که مرد هستم سخته. فکر می‌کردم پرهام بعد از دیدن سکس شما و کیان، بشکنه و از هم بپاشه.»
    «منم همین فکر رو می‌کردم. اما تو کل این سال‌هایی که با پرهام زندگی کردم، هیچ وقت نشد که به درستی پیش‌بینیش کنم و دقیق بشناسمش.»
    «بعد از اون شب، زندگی‌تون چطور پیش رفت؟»
    «تو این پنج روز اتفاق خاصی نیفتاده. فقط با خیال راحت و بدون عذاب وجدان، با کیان در تماس هستم.»
    «این اتفاق برای پنج شب پیش بوده؟!»
    «بله دقیقا.»
    «یعنی تصمیم دارین رابطه با کیان رو ادامه بدین؟»
    «برای فردا شب قرار داریم.»
    «این بار هم جلوی میترا و پرهام؟»
    «نه توی خونه‌ی ما و فقط جلوی پرهام.»


    پایان


    نوشته: دلورس

  • 101

  • 43




  • نظرات:
    •   دلورس
    • 1 ماه،4 هفته
      • 39

    • عزیزان؛ یک نکته‌ی مهم رو لازم می‌دونم که توضیح بدم.


      من هیچ دخل و تصرفی در اتفاقاتی که برای زینب و پرهام افتاد، نکردم.
      سعی کردم هیچ قضاوتی هم نکنم و فقط طبق منطق و دلایل زینب، داستان رو بنویسم. من نمی‌تونستم وسط داستان از زبان زینب حرف‌ها و شعارهای خوب خوب بزنم و هم زمان از خیانتش بگم!
      مثلا اونجاش که داره با کیان سکس می‌کنه، بنویسم: "آه که چقدر سکس با غیر شوهر بد و زشت است. وای چه کار بدی. خدایا کمکم کن تا هم‌زمان که کیر کیان در کصم فرو می‌رود، متحول گشته و به راه راست هدایت شوم."


      تمام زوج‌هایی که خیانت می‌کنند یا وارد روابط غیر مرسوم جنسی میشن، دلایل و منطق خودشون رو دارند. چه خوشمون بیاد و چه نیاد، امثال زینب و پرهام کم نیستن.
      تایید کننده یا تکذیب کننده و قضاوت کننده ایشان نیستم اما فرض رو بر این می‌ذارم که زینب یک خائن و جنایت‌کار است.


      آیا کسی حق نداره در مورد یک خائن و جنایت‌کار مطلب یا داستان بنویسه یا فیلم بسازه؟


      آیا اینکه بعضی‌ها میگن "چون موضوع داستان خیانت یا غیره است، پس بد است"، صحیح است؟


      طبق منطق این عزیزان، بیش از هفتاد درصد از آثار هنری، جیز و بد است. زیرا صحبت از یک موضوع بد می‌کند.


    •   -OUTiS__
    • 1 ماه،4 هفته
      • 23

    • سلام من فقط اولشو خوندم نظری هم ندارم اما چرا پرهام اسمه اما پشمام نه؟


    •   Behnamikhan
    • 1 ماه،4 هفته
      • 5

    • واقعا قلم و طرز نوشتار که میگن مهمه همین بود
      عالی نوشته شده بود و داستان به خوبی و بی سروته به اتمام رسید
      مثل یک سریال جذاب بود برای من البته
      ممنون از دلورس عزیز که زحمت نگارشش رو کشید.


    •   -OUTiS__
    • 1 ماه،4 هفته
      • 6

    • سلام دوستان من فقط اولشو خوندم و سوال دارم میشه بگید چرا پرهام اسمه ولی پشمام نه؟


    •   Jan3434
    • 1 ماه،4 هفته
      • 7

    • این سایت چنتا کوسخول میگردونن واسه کیر کردن ملت بیکار سرگرمی درست کردن این اولین کامنتمه


    •   A....k
    • 1 ماه،4 هفته
      • 8

    • خب خب
      اگه که به کسی بر نمیخوره و نمی‌خوایم طبق روال گذشته بیاین بنده رو بگایین که چرا اینطوری نقد کردی میخوام یه نقد کلی از هر سه قسمت کنم.


      این داستان با پایانش یه چیزی رو به آدم ثابت می‌کنه:
      بی‌غیرتی هیچوقت پایانی نداره.
      تا اواخر داستان همگی یا حداقل من فکر میکردم که زینب از کارش پشیمونه اما اینطور نشد و میخواد ادامه بده.این نشون میده این ملت و یا بهتره بگیم این دنیا یک گرگ وحشی که منتظر شکار اهوشون هستن اما خیلی وقته که دیگه آهویی برای شکار وجود نداره.


      یه سبک سرد برای نوشتن این داستان خانم دلورس انتخاب کرده بودن که خیلی تو ذوق میزد و با اینکه از لحاظ نوشتاری خیلی خوب و دقیق نوشته شده بود اما سبک لول کار رو پایین آورده بود.من هنوز هم پای نقد دیشبم هستم و میگم این داستان در واقع به هیچ شکلی قابل تصور نیست و بیشتر به یه مصاحبه ربات وار میمونه تا یه داستان اما با این حال شاید بشه اون رو بجای یه فیلم نامه جا زد چون این نوع ساختار نوشتار و البته نوع سبک سازش ساختمان نوشتاری داستان بیشتر به فیلم نامه هایی نزدیکه که کارگردان ها با اضافه کردن جلوه های بصری و آهنگ ها و موزیک هایی زیبا داستان فیلم رو زنده میکنن.
      این داستان و کلیشه اینکه هرکس که شوهرش بد بود باید جنده بشه.خیلی خوب به نمایش در اومده و در واقع میشه گفت داستان داره همین موضوع رو اثبات می‌کنه.
      با این حال من لایک کردم بخاطر پایان غیر منتظره اش و به خانم دلورس تبریک میگم برای استعداد نابی که در نوشتن دارند.


    •   Niloofaram8
    • 1 ماه،4 هفته
      • 6

    • باید بگم جالب بود
      و اولین داستان سگسی بود که واقعا دوس داشتم


    •   Gozaran
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • دلورس
      اگر هرکی دیگه این و نوشته بود
      من بودم و شمشیر و ....
      اما دلورس و نمیشه زد
      همشو که نخوندم
      اما بعد از اول میخونم
      اما یک جاهاییش یکم دلزننده گی دیدم


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • بزار منم زنتو بکنم


    •   afshin.namioo
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • جالب بود
      همینکه نوع داستان از بقیه داستاها متمایز بود
      لایک میگیره ...هر چند اگر قسمتهای سکسیش قویتر و بهتر میبود ، دیگه حرف نداشت...


      سکس و روابط جنسی بنظر من عجیبترین و انگیزشی ترین
      احساسات رو شعله ور میکنه


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه،4 هفته
      • 9

    • از اولین خط داستان فهمیدم قلم کیه، خوشحالم با انتشار آخرین قسمت فکرمو تایید کردی.
      هیچ کسی نمیتونست این موضوع رو اینجوری بنویسه بجز یک نفر ! که الان برگشته .
      خوش برگشتی خانم :-)
      متاسفم که همچنان هرز نویسی رو ادامه میدی. هرچند ادمی‌که فکرش این باشه نمیتونه قلمشو تغییر بود.
      کامنتت فقط سرپوش و توجیحی برای خیانت و هرزگی شخصیت های داستان بودند .
      شاید اکانت ها آدم رو گول بزنن اما قلم ها آخرش همه چی رو لو میدن !


    •   دانیال65
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • بسیار عالی
      همه اون حسی که با خواندن یک داستان خوب باید خواننده داستان بگیره رو از داستان و نگارش زیبات گرفتم
      ممنون


    •   Ali_crazy_boy
    • 1 ماه،4 هفته
      • 4

    • همون قسمت اولش گفتم آخر این کصشر شوهره میگه درکت میکنم نیاز داری بزار طرف بگادت (rolling)


    •   aedasetare
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • همیشه از کسایی که کامنت میذاشتن متعجب بودم ، ولی ایندفعه واقعا احساس کردم باید بهتون احسنت بگم .
      خواستم دلایلم رو بنویسم که دیدم زیاد و پیچیده ست . فحش خورمم چندان ملس نیست ?


    •   بده.بکنیم.دعاکنیم
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • تو یه دست طلا داری دیوونه عاشقتم بخدا


    •   شاهپوکر
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • دمت گرم
      داشتن یعنی این
      نه اون کسانی که من نوشتم
      داستان من هم ایده خلاقانه ایی داره اما فک کنم خوب ننوشتم. اگر اجازه بدی طرز نوشته ی شما ایده بگیرم


    •   optimist
    • 1 ماه،4 هفته
      • 8

    • حرفایه زیادی برایه گفتن هست،اما نویسنده عزیز دقت بفرمایید:که هر نویسنده ای که در رابطه با یک مشکل اجتماعی مینویسه، یا حتی فراتر از اون راجبه یک جنایتکار یا بیمار روانی و از این قبیل افراد دست به قلم میشه،سعی میکنه با آب و تاب دادنه به اون داستان و اضافه کردن خط داستانی، نتیجه اعمال غیر منطقی و ناحنجار اون شخصیتو به یه سرمنزل مقصودی برسونه.حالا یا اعمال اون فرد هرچند برخلاف قوانینه انسان ها باشه نتیجه خوبی داره یا با بازتاب زندگی و پایان داستان فرد مورده نظر، یک نتیجه اخلاقی از یک ضد قهرمان استنباط میشود.
      حالا شما راجبه یک مضوعه بسیار حساس و سطح بالا در جامعه ما دست به قلم شدید و از یک شیوه جدید برایه بیان ایجاد رابطه جنسی زن، با فردی به غیر از شریک جنسی استفاده نموده اید.
      خب در این شیوه برخلاف تمامی داستان هایه مرسوم این سایت، که مخاطبینش، اغلب همانند بنده افراد عادی هستن ممکنه کمی دچار گیجی بشن که چرا یک مرده بچه دار نباید توانایی ایجاد رابطه جنسی داشته باشه؟اگه دچار این بیماری روانی بود،که بیماری ریشه دارهم هست پس قاعدتا از روزه اول قادر به ایجاد رابطه جنسی نبوده.بنابراین نمیشه بیماری پرهام شوهر روبات گونه قهرمان داستانه شمارو باور کرد،پس میشه دلایله سردی این مردو در موارده دیگری دنبال کرد که خودش طیف عظیمیو شامل میشه.حالا به هر حال انتظار میرفت که از این داستان که یک چالش اجتماعی سنگین به حساب میاد، و در واقع در تک تک کلماتش داره فریاد میکشه که زن ها حق تنوع طلبی دارن و نباید جلویه اونها گرفته بشه و دلیله این بیانه من هم برمیگرده به میترا که همانند زینب اون هم خواهان سکس با افراده بیشتری به غیر از شوهرش هست و همچنین کلیاته کلماته کلیشه ای و فضاسازی شماهم نشون دهنده همین جریانه امید بر آن بود که یک نتیجه برایه بحث در این زمینه به وجود بیاد.نه این که داستان برایه جلوگیری از چالش هایه بعد از اتمامش به یک پایان دلچسب برایه شخصیت ها دست بزنه و در نهایت نویسنده در طی داستان به یک تاثیر ذهنی و روانی بر رویه خواننده ها بسنده کنه، و سپس با یک پا نویس خودش رو که خالق تمام این داستان ولو آن که تعریف یه سرگذشت باشه از پاسخ گویی مبرا کنه.به هر حال از بابت قلمه خوبتون سپاس گذارم، اما امیدوارم اگر دوباره به خلق از این قبیل آثار دست زدید نتیجه اعمال افراد رو هم مشخص کنید.


    •   omid.hg
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • داستان متحول كننده اي بود
      لايك


    •   Арман
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • قشنگترین و جذابترین داستانی بود که خوندم. به سبک خاصی پیش بردید که تا انتها جذاب بود. به نظرات یک مشت بچه توجه نکنید


    •   BRICE
    • 1 ماه،4 هفته
      • 16

    • حق با شماست نویسنده ی عزیز!
      هرکسی حق داره از موضوع دلخواهش ولو چنین خیانتی داستان بنویسه. ولی نویسنده متعهد به قلم در بطن داستان اینقدر با ذوق و شوق از لذت خیانت نمیگه و اینقدر با وقاحت و به این سادگی ارزشها رو پایمال نمیکنه.
      واقعا پیام داستانتون چی بود؟
      کجای داستان از قبح و زشتی اینکار گفتید؟


      دیالوگها بیشتر مکالمه بودند و به هیچ وجه درگیرکننده نبودند. نوع کلمات و لحنی که توسط زن بکار برده میشد توی انتقال و بیان احساسات زن و حتی انتقال اطلاعات هم به شدت عاجز بود.
      هرچقدر داستان به جلو رفت هیچ خبری از کنش های داستانی نبود و روی یه خط صاف بدون روح فقط نوشتین و نوشتین...


      شخصیت مردِ ربات داستان دیگه فاجعه بود و به هیچ عنوان در طول داستان در ذهنیت خواننده شکل نگرفت. شمایل، خصوصیات و سواد و هرچیزی که خواننده کنجکاوه در موردش بدونه.


      مشکل بزرگتر اما ضعیف بودن تنه و نداشتن پیرنگ بود. یه روایت سرد و یکنواخت از زنی منزجر کننده که جز خودش و شهوتش چیزی رو نمیدید.
      من شک ندارم کاملا با مفاهیمی به اسم خانواده، وفاداری، عشق، صداقت و .... بیگانه اید چون تمام داستانتون صرف تخریب این ارزشها شد.
      محتوای داستان مثل پیام اون "هیچ و پوچ" بود و خنده دارتر از خود داستان توجیهات شما برای انتخاب این ایده و موضوع بود.
      با نهایت افتخار دیسلایک هر سه قسمت تقدیم قلم شما.


    •   Amirarsalan16
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • نمیدونم من نمیتونم پرهام درک کنم چون خودم همیشه سعی کردم بهترین لذت رو به پارتنرم بدم ، ولی در کل داستان جالبی بود مرسی


    •   Rbleipzig
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • دو قسمت اولى رو لايك كرده بودم اما هر قسمت بدتر شد و افت رو ميشد احساس كرد راستش اين رو هم تا اهر نخوندم چون خيلى حال به هم زن شد
      اما افرين قلم خوبى دارى


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • اول خسته نباشين به نويسنده خانم دلورس . واقعا غير منتظره بود و اين نشون ميده كه بعضي روابط هستن كه ما اصلا تو نا كجااباد ذهنمون هم خطور نميكنه! نقد داستان و فردا مي نقدم من خوابيدم


    •   Pirefarzane
    • 1 ماه،4 هفته
      • 7

    • خداوند یه پرنده خلق کرده که من اسمش رو نمی‌دونم..ولی آواز این پرنده از رازهای خلقت خداست..مرتب میگه بد بده..منم به اسم بدبده می‌شناسمش.عقیده من اینه این پرنده کوچک رازی از رازهای خداست.بدبده..حالا هر چقدر نویسنده توانایی باشی.هر چقدر آسمون و ریسمون کنی،بازم بد بده.سه شب حرف نزدم که شاید چیزی از این مثنوی مطول گیرم بیاد..ولی هیچی آخرش نبود.البته بهت بر می‌خوره،ولی خودت مجدد برو این سطور رو بخون، پر از تناقض و پر از سفسطه و آخرش علیرغم شعارهات مجبور شدی قضاوت کنی و بگی زینب به زعم تو هرزه اس..خودتم نتونستی این کار کثیف رو توی زرورق قایم کنی و به خورد ما بدی..بخصوص آخرش که همه چی رو نابود کردی آنجا که زینب میگه میخواد دوباره سکس کنه.این رسماً جندگیه و ربطی به پرهام و میترا نداره.پس رسوایی و هرزگی زینب توجیه نمیشه.طلاق رو برای چنین روزهایی گذاشتن..قلمت خوبه ولی داستانت نه.. آواز اون پرنده راز خداست..بدبده.بدبده.بدبده


    •   aaatiii
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • منم تجربه ی مشابه رو داشتم با این تفاوت که شرط نزاشت برام ، خودش خواست یه بار بخاطر اصراری که داشت انجام دادم ولی برام جذابیت نداشت ولی شوهرم همچنان اصرار داره پیشش با کسی سکس داشته باشم!


    •   mani.305
    • 1 ماه،4 هفته
      • 4

    • سلام و درود به نویسنده خوب این داستان.قلم زیبایی دارین خانم یا اقای نویسنده. باید بگم‌ نقل قول ها و صحنه سازی ها به خوبی انجام شده بود توی این سناریو.من واقعا تو ان داستان غرق شده بودم با اینکه خوابم میامد ولی خوندم تا انتها. جالبه داستان اصلا برای من تحریک کننده نبود و بسییار جاذب ود به این جهت که میخواستم بدونم انتهای کار چی میشه‌ . و به نظرم با اینکه عناصر خیال در این داستان بکار برده شده ولی اصلا دور از واقعیت ننمیتونه باشه. ولی فقط اونجایی که نویسنده میترا رو مغلوب داستان میدونه به نظرم مثل وقتیکه که دولتمردان ایران میگن امریکا از ما شکست خورده ?. به هر حال باید بگم داستان خوبی بود.
      پ.ن. دوستانی که میگن از خیانت خوششون نمیاد و این اینطور مطالب و دوست ندارن باید بپرسم ازشون که در یک سایت پورن چیکار میکنن.؟ عزیز دل مگه چند ژانر برای نوشتن داستان سکسی هست؟ فقط اینکه زن و شوهر باشه یا دوست دختر دوست پسر شما مشکلی نداری؟ اصلا مگر چند درصد این داستان ها حقیقت داره؟ یک مطلبی جهت تحریک جنسی نوشته میشه اینکه شمای نوعی تیریپ خبره و رمعقول میگیر که خیانت بود نمیخونم یا فحش‌میدی اصلا جاش در یک سایت پورن نیست. ارگ دوست نداری اصلا نخون‌. اصلا نیا تو این سایت. چرا میای و غر میزنی??


    •   Mani18sant
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • نظر من اینه که کیرم تو کص کیریت اگه دختر باشی


      ثانیا ازاونجایی که گفتی کصشعر نگو کیان دیگه نتونستم بخونم از خنده واقعا کیرم تو دستات


    •   arbab-sohrab
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • این اولین کامنت من توی این سایته.
      به نظر می‌رسه این پرهامه که داره با اون ناشناس چت می‌کنه. لحن رباتی حاکم توی دیالوگ‌های منسوب به زینب که حتی توی توصیف سکسشون هم حاکم باقی می‌مونه، این حس رو به من داد.
      ضمن اینکه تحول ناگهانی پرهام در وسط کار، به هیچ وجه پرداخت مناسب و کافی نداشت. نه ضربه از دید من برای کاراکتر تعریف شده از پرهام برای تحولی اینچنینی کافی بود، نه حتی روی توصیف همین ضربه ناکافی، تمرکز و مکث کافی شده بود.


    •   A.mfm.el
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • بي نظير بود واقعا لذت بردم


    •   aLiii97
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • زینب مثه جوکر بود هم شخصیته منفی داستانه هم قهرمان البته پرهامم خیلی بتمن شد ولی نویسنده عالی ای هستید جوری ک من فکر کردم از خاطراتون نوشتین


    •   tara.-tt
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • بایه دستش دستای زینب رو بالای سرش برده بود
      بایه دستش شلوار جینشو درآورد
      کارآگاه گجت بوده
      کم کص بگو همیشه بگو
      دیس


    •   Yeganeh69
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • من برم یه سیگار بکشم...


    •   tara.-tt
    • 1 ماه،4 هفته
      • 6

    • بی حیایی و خیانت رو انتشار نده
      هرزه نگاریتو کنار بذار
      حس میکنم زینب خودتی که متاهلی


    •   mosadembele
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • واقعا ادم از خوندن این داستانها شوکه میشه.ما که همه زنها از دستمون فرارین


    •   Number_13
    • 1 ماه،4 هفته
      • 7

    • دیسلایک 12
      اول از همه خیلی خیلی برای خودم متاسفم ک در ابتدای این داستان "بیناموسی" از شما و داستانتون حمایت کردم......
      دوم باید بگم دید شخصی و مثبتی که به شخص شما و تاپیکای ارزشمندتون هم داشتم کاملا خراب شد


      سر حمایت از داستان اول با چنتا از دوستان اختلاف نظر داشتم و فکر میکردم بیهوده شما و داستانتون رو به نقد تخریبگرانه کشیدن ولی الان اعتراف میکنم این من بودم ک اشتباه کردم


      نه تنها انتشار داستان های بیناموسی از قبیل همین خیانت و پدوفیلی و سکسهای آزار دهنده مثل ریدن تو دهن و غیره کار تخمی هست حمایت از اونا هم به همون اندازه کار تخمییه


      واقن نمیدونم چجوری میتونم ناراحتیم از لایک داستان اول رو مشخص کنم.


    •   Number_13
    • 1 ماه،4 هفته
      • 8

    • در مورد اولین کامنت هم یه تیکه "گه" همواره گهه.... هرچقدرم با نگارش و بازی با کلمات و چرت و پرت گویی دور و برشو قشنگ کنیم ولی اصل و ذاتش همون"گهه"


      رواج این بیناموسی و بیغیرتی کار یه انسان درست و عاقل و باشعور نیست


      آثار هنری هم دونوعند آثار هنری تخمی و آثار هنری ارزشمند که مطمعنن اثر شما جزو آثار هنری ارزشمند نیست


      13


    •   ashkbos-m
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • بسیار داستان ملموسی بود در واقع باید بگم داستانی که به وفور در واقعیت وجود داره..زنان و مردانی که بهر دلیلی خیانت میکنن و مردان و زنانی که با دلایل خودشون خیانت همسر رو روا میدونن و بعضی هم واقعا بمثابه پرهام داستان گاها لذت هم میبرن


    •   dimo.persian2020
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • خیلی عالی بود، قلمت خیلی روونه و سبکت رو میپسندم. امیدوارم بازم برامون بنویسی


    •   harimeamnedosti
    • 1 ماه،4 هفته
      • 6

    • من بعنوان یک زن بشما میگم که هرچند چنین چیزی اینطوری نمیتونه پیش بیاد یعنی این داستان تا حدودی در همون فضای سورئالیستی خودش میتونه شکل بگیره نه در حالتی رئالیستی و واقعیت . اما میشه تا حدی این و بعنوان قالبی متفاوت تا حدی البته متفاوت از داستان درنظر گرفت که پیش میاد شاید همین نزدیکی ها توی خونه ای و اپارتمانی همین شب ها رخ داده بشه یا انجام شده باشه و حقیقتی است غیر قابل انکار که در جامعه ما میتونه فرم و شکلی خاص از زندگی مشابه رو در نظر گرفت که اتفاق افتادنش غیر قابل قبول نیست و حتی باید بگم چیزی هست که خودم این و بعنوان حقیقتی از زندگیم در نظر دارم که البته شخص خاصی هنوز نیست ولی واقعا انجامش میدهم و زمینه اش هم چیده شده و برای انجامش فقط مونده که من شخص مناسبی و پیدا کنم که بتونم قبولش کنم برای این ارتباط البتته فقط فرق من با این در اینجاست که من و همسرم هیچ اختلافی نداریم فقط مشکلات چنسی ایشون هست که علاقه من و اون مانع جدایی هست و به اینجا رسیدیم که میتونیم این مشکل و هم اینطوری رفع کنیم با فرد مناسب البته من سن زیادی ندارم ولی میدونم تنها راه ادامه زندگی با ارامش ما همین هست .. قضاوت نیاز نیست پس اگر کسی توهین هم بکنه اهمیتی به حرف کسی نمیدهم . . لایک دادم به نویسنده عزیز


    •   Cityzen
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • داستان جالبی بود در کل اما یه گاف بزرگ داشت شما در جایی به سرد بودن میترا اشاره کردید و در ادامه رابطه شرطش برای رابطه شما و کیان این بود که رابطه ازاد داشته باشه که این کمی قابل تامل یعنی نمیشه درکش کرد، و این که این نشون میده در عین حال که پرهام گی نیست ولی بی و از سکس همسرش لذت برد و سیخ کرد، داستانتو دوست داشتم اما تو توصیف سکس و نحوه سکس جا داشت کمی بهتر توصیف کنید و در اخرم با توجه به شروع و ابتدای داستان تصور میرفت که رابطه کات بشه که انگار در اخر داستان چند خط پایانی زینب هم از هرزه بودن و مجوز شوهرش پرهام راضیه و میخواهد سکس کنه


    •   Kingshahinas
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • فوق العاده زیبا مردی که کیر نداره محکوم به خیانته توی این دوره زمونه.من جای زینب بودم اولش شوهرمو می بردم دکتر یعنی کار درست تر این بود ولی خب بگم یکی از راحل های واقعی که میشد درکش کرد واسه این رابطه این طرز فکر بود بزنین نفت در بیاد


    •   کسباز1
    • 1 ماه،4 هفته
      • 4

    • سالی دو سه بار وارد سایت شهوانی میشم تا نظر بدم اونم زمانیه که ی داستان واقعا ب دلم بشینه. خارج از موضوع داستان ک خیانت بود بگم داستان ب شکل غیر قابل پیشینیی تموم شد . انتظار میرفت ک زینب داستانش رو با کیان تموم کنه اما تموم نکرد. واقعا بابت داستان زیبات تشکر میکنم . واقعا خارج از تمامی کسشعرایی که تو سایت لود میشه اینجور داستانا هستند ک این سایت رو از بقیه سایتا متمایز میکنه. ممنون بابت وقتی ک گذاشتی و تایپ کردی. واقعا جوری نوشتی ک تو دریای نوشته ها گم شدم . یاد زمانی افتادم که شیوانای عزیز داستاناش رو آپلود میکرد. هر شب بیصبرانه منتظر بودم تا قسمت جدید داستان بیاد . از همینجا میگم شیوانا جان هر جا هستی سلامت باشی. البته دوستان دیگه ای هم بودن ک متاسفانه از ذهنم بخاطر مشغله های روزانه دور شدن .


    •   Adamak34
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • قسمت های قبلیش بهتر بود بد تموم شد حالا چون نویسنده اصرار داره واقعیه مشکلی نیست ولی نباید به بی غیرتی ختم میشد باز خیانت میشد و پرهام نمیفهمید قابل درکتر بود ولی بی غیرتی رو من نمیتونم حتی تجسم کنم


    •   harimeamnedosti
    • 1 ماه،4 هفته
      • 9

    • پس از انتشار نظرم در این مورد و نوشته شما . سری زدم و نظرات و خوندم که بهتر دیدم یک نکته را بنویسم هرچند که میدونم شخصی که نمیتونه چیزی و بفهمه اگر هرکاری کنی هم نمیفهمه . منظورم به افرادی هست که اینجا سعی داشتن خودشون و فردی درست و شخصیتی فهمیده نشون بدهند و ایراد میگرفتن به نویسنده . باید بگم افرادی که امدن با بی ادبی توهین کردن در نظر من یکی بسیار با شخصیت تر از کسانی بودن که با محکوم کردن نویسنده مدعی بودن که نویسنده اشتباه کرده و این عمل و محکوم میکردن البته منظورم کسانی بود که وانمود میکنند خیانت و سکس اینگونه منفورهت ولی لحظه ای فکر نمیکنند بفهمند اصلا با این نگاه اگر امدی داخل سایت سکسی و میخوای هم لذت ببری هم ادای افراد درستکار و دربیاری ممکن نیست زیرا اینن رفتار شما نشونه نفاق و کثیف بودن شماهست باور کنید شما دقیقا فردی هستید که در جامعه انسانها یک مورد نامناسب و مضر هستید فراموش نکنید اینجا برای لذت بردن هست نه مروضه خواندن و ایراد از چیزی که دقیقا مدی برای لذت بردن سعی کردم بزبانی که شاید قابل فهم برای اینها باشه بنویسم ببخشید از نویسنده متشکرم .


    •   Mr.lanati
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • راضی ام ازت.
      اما یکم نوع تعریف کردن ماجرا از زبان زینب برای اون پسره جالب نبود،خیلی جزیی و مو به مو دیالوگ هایی که رد و بدا شده بود بین کارکتر های داستان می‌گفت! وقتی برای کسی یک چیزی تعریف می‌کنی حالا هرچه قدر هم که اون واقعه مهم و تازه باشه نمیشه و نمیتونی اینقد مو به مو تعریف کنی براش. همین یکم تو ذوق میزد.ولی لذت بخش بود خوندن داستان و تعلیق لازم رو داشت.لایک


    •   Pesare Jende
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • در کل اصلا خوب نبود و اون حسی که بعد از خوندن قسمت اول داستان داشتم که بالاخره با یک داستان متفاوت روبرو هستیم هر چی که داستان جلوتر می‌رفت ضعیف‌تر می‌شد. بعدا میام و نظر مفصل‌تری می‌نویسم.


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،4 هفته
      • 5

    • بسیار عالی بود، بدون آب و تابهای اضافه و هیجان دادنهای بی مورد، و بدون استفاده از الفاظ سکسی که توی داستانها رایجه، کل فضا رو به تصویر کشیدی، حتی حس درونی میترا رو به من القا کردی، آفرین، عالی عالی عالی


      منتظر نوشته های بعدیت هستم،، لعنتی


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،4 هفته
      • 7

    • دلورس عزیز، چندتا ازین کامنت ها رو خوندم، یه دفعه متن تاپیک جدیدت راجب مسلمونی و نظرات مذاهب مختلف در مورد دین خودشون، در ذهنم مرور شد،
      خیلی جالبه، همه کسانی که وارد این سایت شدند، بلا استثنا، بخاطر تمایلات مختلف جنسی وارد شدند، ولی واقعا اینو نمیفهمم که چرا در مورد یک نوع گرایش خاص، مثل mfm, یا روابط آزاد، اگر اطلاعات و مطالعه کافی نداریم، به چه حقی خیلی راحت، زن رو جنده و مرد رو بیغیرت خطاب میکنیم و حکم میدیم،!!! مگه خودمون چی هستیم و کی هستیم!!!!
      یه سوال دارم از همه :
      واقعا، به غیر از این سایت، کدوممون شهامتش رو داریم که امیال جنسیمون رو توی جامعه مطرح کنیم!!


      اگر خود ما، یه مشکل مشابه این داستان داشتیم، واکنش مون نسبت به موضوع چی بود!!


      پس انقدر رذیلانه همه چی و همه کس رو قضاوت نکنیم و یاد بگیریم که به گرایشات همه احترام بذاریم


    •   Asemen
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • من کاری ندارم داستان واقعی هست یا نه.مثل خیلی ها هم نیستم ک بیام و فحش بدم و برم.فقط میخوام به این نکته اشاره کنم که برین داخل دادگاه‌های خانواده و ببینید بیشتر از ۸۰درصد از طلاق‌هایی ک اتفاق میفته ریششون مشکلات جنسی هست و این اتفاقی ک داخل این داستان افتاد واقعا و متاسفانه حزئی از واقعیت جامعه ماشده.باید خیلی جدی به این مساله نگاه کنیم.


    •   .zy.zy.
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • اینکه نوشتی بد نیس ولی انگار همش میخای ترویج بدی و بگی خوبه.


    •   Barez1311
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • موضوع لذت بردن یک مرد از دیدن سکس همسرش با یک مرد دیگه چیزی است که وجود داره و در حال انفاق است همچین موردی چندین سال پیش برای یکی از دوستان پیش امد و من بعد از تمام شدن رابطه فهمیدم ولی شوهر ان خانم تو سکس مشکل نداشت فقط دوست داشت پسرهای ورزشکار بدنساز با زنش سکس کنن و لذت میبرد بیشتر ریشه روانی داشت تا جسمی متشکرم


    •   Gilemard53
    • 1 ماه،4 هفته
      • 5

    • خب دلورس عزیز ؛ خسته نباشی و دستت درد نکنه ...
      با داستان نسبتا طولانی ، عجیب و البته جذابت ؛ ارتباط خوبی برقرار کردم و تونستم شخصیتهای داستانیت رو تصور و تجسم کنم . قلمت شیوا بود و به دلم نشست . کمی حکایت کننده ی فرعی داستانت بعضی جاها اذیتم میکرد ؛ اما راوی اصلی داستان یعنی زینب رو خیلی دوست داشتم . خوب تونست ابعاد مختلف و حتی متضاد یه زن خاص رو توصیف کنه . پرهام رو یه بیمار روحی و روان پریش خودآزار و طرد شده و تنها دیدم که مشکلاتش ازبس کهنه و قدیمی شده بودن ؛ غیرقابل درمان یا اصلاح نشون میداد که در آخر دیدیم اینطورها هم نبوده و احیاناً یه قربانیه که میتونه حاصل بی توجهی و اهمال والدین و اطرافیانش باشه ....
      کیان و میترا شخصیتهای جانبی داستان بودن برای پیشبرد مسیرش و برای من از اهمیت کمتری برخوردار شدن . گرچه کیان نقشش برای بیدار کردن احساسات ، عواطف ، امیال و نیازهای جنسی زینب بسیار پررنگ و تاثیرگذار بود ....
      منم در مجموع همفکر و موافق راوی فرعی داستانم و از قضاوت کردن آدمها همیشه سعی دارم پرهیز کنم . چون باور دارم ازونجائیکه صفات در انسانها نسبی و متغیره ؛ پس آدم مطلقا خوب یا بد ، ضعیف یا قوی ، درست یا نادرست ، و از همه مهمتر گناهکار یا بیگناه نداریم ....
      داستانت گوشه ای از زوایای لایتناهی شخصیت درونی آدمها رو واکاوی کرده و نشون میده چطور میشه که شخصیتها ، باورها ، تمثیلها ، قواعد و اخلاقیات دستخوش شرایط زمان و مکان میشن و پارادوکس بوجود میارن ....
      پارادوکس هایی که شاید خیلی از ماها ؛ از خودمون دور و بری میدونیم ؛ اما خبر نداریم که زندگی ماهم سرشار ازین تضادهاس و نمیتونیم خودمون رو تافته ی جدابافته بدونیم و قواعد اجتماعی یا اخلاقی مورد قبول و وثوقمون رو ؛ غیرقابل تغییر یا محتوم بدونیم ....
      ممنون ازت
      دمت گرم
      ایامت بکام


    •   Reza00777
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • این داستان لیاقت لایک داره ولی من دیس میدم چون خیانت داره قلمت عاای


    •   Behrouz202020
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • یکی از مسخره ترین داستانای بود خوندم...نمیدونم هدف از این جور داستانا چیه...ولی همش ساخته ای یه ذهن مریض هست...


    •   Paria_1991
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • پرفکت


    •   Amoomid
    • 1 ماه،4 هفته
      • 4

    • سلام،بعنوان يه داستان خوب و عالي بود.همينطور كه قبلا گفته بودم جذابيت بالايي داشت و آدم همش دوست داشت بدونه الان چي ميشه.ولي از اونجايي كه خانوم خاص گفتن اين يه داستان واقعي بوده،نميدونم چرا فكر كردن بهش يكم عصبيم ميكنه،از خانوم خاص درخواست دارم اگه ميشه يه مقدار راجب اون قسمت واقعيش توضيح بده.


    •   cuntkiller1
    • 1 ماه،4 هفته
      • 4

    • اگه داستان واقعی بود که عجیب بود تا حدی(مخصوصا اون قسمت مشاهده سکس بصورت جمع) خصوصا شخصیت میترا،چون به بقیه کاراکترا میشدتا حدی حق داد ولی نه به میترا ویجوری انگار شخصیت اصلی یه کینه ای به میترا داشت واین قضاوت تو قلم راویم اومده بود یعنی شما ودرواقع بدمن اصلی داستان میترا بود.از نظر فضاسازیم تا حدی خشک بود داستان البته از دید من خواننده اماتور.نهایتا میرسیم به عکس العمل خوانندگان در یک سایت سکسی که یهو با توجه به تم داستان یعنی خیانت همه قدیس شدن و مذمت کردن موضوع داستان رو در صورتیکه خود حضور در سایت سکسی نشون میده ما چقدر پیچیده هستیم و امیال پیچیده ای داریم ،مثلا کمتر پیش اومده مردا به زنهای شوهردار نگاه جنسی نداشته باشن و هممون در اطرافمون به چندزن شوهردار نظر داریم و ابعاد بدنشو کامل میدونیم و حتی سکس باهاشو مجسم میکنیم فقط با توجه به تابو و ترس اینکه سرخودمون میاد قویا سرکوبش میکنیم (نگاه شود به قضیه ورود فانتزی میلف در فرهنگ ایرانی )پس بنظر من موضع گیری شدید به تم داستان بیمورد.جالبه که ما تو فرهنگی هستیم که مرد میتونه صیغه کنه به بهانه های مختلف و حتی چندتا زن داشته باشه ولی به زن که میرسه گه میخوره فکر رابطه خارج ازدواج داشته باشه که این بنظر من بخاطر نگاه سنتی به زن و نقشش تو تربیت بچه هست البته من خودم مدافع زنا نیستم و خیلی وقتا برعکسشم و طعم تلخ خیانتم چشیدم ولی خوب واقعیتم باید گفت.


    •   stronghotman
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • بدون تعارف داستان را زیبا نوشتی
      قلم خوبی داری
      و اصول درام را هم بلدی


      امیدوارم بیشتر ازت بخونم


    •   excavator
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • در کل نوشته جالبی بود.فقط نتونستم بفهمم علت اینکه یک خانم بیاد اینو به یک غریبه تعریف بکنه اونم پنج روز بعد انجامش چی میتونه باشه


    •   Shahab___sang
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • خوش بحال کیان


    •   khosrokoslis
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • عالی بود بسیار شیوا و روان مرحبا .


    •   Sara.mehdi
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • چقد تخمی،کیرم ب خودتو داستانت،چ ادم علافی هستی ک این خزعبلات میاد تو ذهنتو مینویسیش


    •   Hesam127380
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • واقعا محشر


    •   zenadost
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • داستان جالب و غیرقابل پیش‌بینی بودش
      کاری به واقعی بودن و نبودنش ندارم، فقط اینو میدونم که نباید اینقدر دیگران رو قضاوت کرد!
      چرا باید به راحتی بگیم زینب جنده بود ؟
      وقتی اخلاقیت نسبی هستش
      من اصلا درک نمیکنم که چرا عجیبه مردی از دیدن سکس زنش با مرد دیگه لذت ببره؟
      شما نمیبری؟ اوکی نکن ، ولی دلیل نمیشه اگر کسی برد بهش هزارجور انگ بزنی!!!


    •   Dark.Mind
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • یاد شیوانا افتادم با داستان تون :(


    •   آقای-ماساژور61
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • دولورس جان همونقدر که قلمت تو قسمت غیرسکسی داستان تاثیرگذار بود ، همونقدر تو قسمت جزئیات سکسی ضعیف بود و عملا ناامیدم کردی ، کلمات آلت و واژن بدجوری تو ذوق میزد ، انتظار خیلی بیشتری ازت داشتم ، این قسمت داستان رو با حیای غالب بر زن شرقی نوشتی ، نمیدونم شایدم خودت نخواستی این قسمت داستان تحریک کننده باشه


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • دوباره سلام.


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • دوباره سلام. خب شايد يك سال قبل اين كاره زينب براي من بد ترين كاره دنيا بود اما بعد ها با فكر كردن بهش فهميدم ادما تو يه زماني كارهايي ميكنن كه معلوم نيست اينده جه تصميمي براشون داره در نتيجه قضاوت هم نميكنم به خاطره اينكه بحث طولاني ميشه . اما ما بايد قبول كنيم اينجور روابط هستش اما سوال اينجاست ايا ما بايد بهش احترام بزاريم? احترام به اين روابط به درستي يا نادرستي اين جور روابط ربط داره? ن ما اصلا ت مقام قضاوت نيستيم كه اين جريانات و درست يا نادرست بدونيم ما فقط ميدونيم كه عرف جامعه اي روابط و به عنوان ناهنجاري قبول دارن نه يك رابطه عامه قبول شده! دلورس خانوم يك جا سوتي دادين كه با همين زينت ارتباط دارين و رابطه هم با زينب دارين البته اينا احتمال منه! به هر حال منتظر داستان هاي بعدي هستم :)


    •   25Jokerrr
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • جزء معدود داستان های بود که دوست داشتم
      ممنونم دلورس جان


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه،4 هفته
      • 13

    • خانم شنل قرمزی
      انقدر ادعای سواد داشتن اونم توی یه سایت سکسی مثل پوشیدن شنل قرمز در‌مراسم عزاداریه، به همون مضحکی.
      کسی زندگی گوگولی مگولی نداره ! اینجا ایرانه و همه ماهایی که اینجا هستیم هم شعور داریم و دیدیم حال و وضع زندگی ها رو .
      اینهمه تعریف و به به و چهچه برای چیه؟اگر نویسنده دوستت نبود آیا باز هم به جد کامنت میدادی و توجیه میکردی هرزگی رو؟
      مشکل موضوع داستان نیست که! موضوع نگارش این موضوع و با آب و تاب و لذت ازش نوشتنه ! توی این سایت بچه های کم سن و سال زیاد میان، مستعد و آماده تاثیر پذیری ! هممون هم میدونیم اینو! چون زندگی گوگولی مگولی ندارن !
      پس این سبک و محتوا با علم بر این موضوع ! و توجیه شما از این قلم جز تاسف چیزی برای من بعنوان خواننده نخواهد داشت .
      در این نوشته فقط توصیف با آب و تاب خیانت بود. این ذهنیت رو القاء میکرد که اگر از همسرتون سردی دیدین بهترین راه زیر یکی دیگه خوابیدن و ارضا شدنه! گور پدر اخلاقیات و وجدان!
      توی جامعه ما هزاران معضل اجتماعیه، نویسنده متعهد اونیه که معضلات رو بیان کنه و قبح کار رو نشون بده!
      نه با رنگ و جلا دادن به اون کثافتکاری، بقیه رو ترغیب به انجامش کنه !


    •   alicdid
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • فوق العاده بود
      بازم برامون بنویس


    •   adminga
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • یاد رمان لولیتا اثر ماندگار ناباکوف افتادم با دیدن اسم نویسنده


      پایدار باشی خوش قلم


    •   دلورس
    • 1 ماه،4 هفته
      • 4

    • عزیزان؛ تشکر ویژه بابت نقدهای سازنده که به وضوح درست است و من می‌تونم ازشون بهره ببرم.


      عزیزان؛ در قوانین سایت آمده که ورود افراد زیر ۱۸ سال ممنوع‌. شهوانی یک سایت سکسی است. اینجانب چک سفید امضا ندادم که در یک سایت سکسی هم مطابق قوانین جمهوری اسلامی رفتار کنم.


      عزیزان؛ تشکر می‌کنم از کامنت‌هایی که حمایت کردن و انگیزه دادن.


      عزیزان؛ در طول زندگانی‌ام این اولین و آخرین اکانت من در سایت شهوانی هست و خواهد بود. من مخاطب سایت شهوانی بودم اما هرگز اکانت نداشتم. پس من فقط خودم هستم و نه کَس دیگر.


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،4 هفته
      • 5

    • دوست داشتم پایان قسمت آخر که این باشه کامنت بذارم ولی واقعا ارزش کامنتم نداره. طبق تعاریف منتظر بودم قسمت آخر یه غافلگیری پشم ریزون داشته باشه ولی...
      نظرم درواقع تلفیقی از کامنتای BRICE و زن اثیریه. چون تکراری میشد ندادم.


      درضمن شما که نصف وقتتون تو کتاب فروشیاس باید در رابطه با کامنتای قسمت اول بگم که :
      توی کمتر رمانی (خیلی خیلی کمتر رمانی!) یه همچین گفت‌وگویی پیدا میشه. نویسنده ها واس خاطر اینکه رشته داستان از دست مخاطب در نره، بعد چند جمله یکی از طرفین گفت‌وگو رو با ضمیر یا اسمش میاره و با بیان حالتش ادامه میده. (مثلا : گیتی خندید و جواب داد). اینجوری باعث میشه اگه خواننده یجا حواسش پرت شد، واسه پیدا کردن رشته کلام راحت باشه. احتمالا کتابارو فقط ورق زدین.
      (دیس)3x


    •   ghahremanmach
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • ادامه اش رو لازم بنویسی. ممنون میشم اگه بنویسیش
      خیلی خوب بود


    •   Manikoloft
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • به نطرمن چرتو پرت؛یه ذهن مریض بود .


    •   محمدرضا638393
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • برام مثل یه فیلم جذاب بود تااخرین سطر


    •   دختر_زشت
    • 1 ماه،4 هفته
      • 5

    • عــــــــجـــــــــــــب !!!این همه به به و چه چه کردن از این داستان که تهش بشه همین ؟که بره بده و تموم ؟اون همه روده درازی از تعریف سرگذشت و کودکیاش توی قسمت اول چه کاربردی تو متن داستان داشتن ؟این همه حرف زدنای قبل از اتفاقات، مثلا قرار بود برای دلیل اتفاقاتش توجیه منطقی بیاره ؟خب همش که کلیشه بود و تکرار چرت و پرتای کستانایی که هرشب دو سه تاش رو میخونیم.دیالوگا چرا اینقد مصنوعی و صداسیمایی بودن ؟
      الان این مثلا حالت چت روم بود دیگه ؟تو کدوم چت رومی یکی میاد قصه به این درازی رو توی یک پیام مجزا تایپ میکنه؟! و طرف دومش هم تموم مدت میشینه تا تایپش تموم شه ... خب تو این مدت تایپ میرفت یه بسته سیگار هم میکشید و میومد، بازم تایپ کردن دختره تموم نمیشد.


      صبر کردم تا تموم شه و بعد لایک یا دیس بدم. هر سه قسمتش لایق دیسلایکه این داستان.


    •   No13
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • خیلی تلخ بود.ولی قلم خوبی داشتین روون که باور پذیریش خیلی راحت بود برام.من خودم به عینه دیدم زوج هایی که اینطور هستن البته فقط از نظر جنسی.شما تو این داستان خیلی درد کشیده بودین اتفاقایی که براتون افتاد صرفا از روی شهوت نبوده.بلکه کمبود عاطفه و اینکه انسان دوست داره محبت ببینه چون این محبتو از شریک زندگی خودتون ندیدید باعث شد که این اتفاقا بیوفته.


    •   aref.3200
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • عالی بود دوست داشتم لایک دادم و لازمه بگم درست مثل من ولی بایه تفاوت من از زنم لذت میبرم ولی وقتی ببینم با کسی جز من داره سکس میکنه بیشتر تحریک میشم و منم مشارکت میکنم تو سکس که بیشتر زنم حال کنه و فوق العاده این سکس رو دوست دارم و 6-7 بار هم تجربش کردم با رفیقم و زنم


    •   Minow
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • دلورس جان لطفا زر نزن بله نوشتن خيانت و كسكشي و بي غيرتي جرمه چون ك باعث ترويج ميشه خب اگه طبق گفته تو ك اصلا درست هم نيست بيش از هفتاد درصد اثار هنري جيز و بد و اشتباهه اگه در اين مورد ها جنبه ي تبليغ و رواج داره خيلي هم بده پس سعي نكن خودتو توجيه كني جنده خانوم ديس


    •   misMehrdad
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • هنوز بعضی ها هستن که شعور ندارن که نیاید به کسی توهین کنن. هنوز آدم های بیشعوری وجود دارن که فرق خیانت رو با کاری که برای لذت انجام میدن تشخیص بده. آخه بز مغز خیانت برای وقتیه که کسی پشت سر همسرش با یکی بریزه روی هم نه اینکه دوتا شون در جریان باشن و با هم توافق کردن. ریدم به جمهوری اسلامی که یه مشت بی‌شعور و بیسواد تحویل ملت داده. چهار طرف بودن که هر چهار طرف راصی بودن، اون وقت تو چه گهی هستی که تعیین میکنی اینا خیانت کردن؟


    •   Minow
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • دلورس جان توي كامنتي نوشتي ك چك سفيد امظا ندادي ك طبق قوانين اسلامي بنويسي اينجا درصد تربيت خانوادگيت مشخص شد چون اين مسائل اصلا ربطي ب دين نداره و اينكه من هرچي تصور ميكنم هيچ لذتي توي سكس جلوي همسر نميبينم و اين نشون ميده ك كسايي ك پول ميگيرن اين داستانارو بنويسن هدفشون فقط رواج دادنه كسي هم ك اين كارو كنه ديگه زندگيش زندگي نميشه و خانواده ها خراب ميشن كشوري ك خانواده ها توش خراب شن سرنوشتش مشخصه حالا با هر حكومت و ديني و اينكه كاملا از اسمت اييني ك پرستش ميكني مشخصه واقعا جاي كسايي ك افكار هرزه اي مثل تو دارن توي جوب هست البته اگه اونجا نباشي همين الانشم انقدر ازت لجم گرفته ك اگه پيشم بودي ناك اوت بودي و ب زندگي فلك بارت پايان ميدادم خيلي كوچيكي


    •   sadafi666
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • *زیبا جذاب و عالی بود مرسی*


    •   دانیال۲۲
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • ملت بلا تکلیف و حزب باد ایرانی اینجا شهوانیه اگه مشکل داری نیا برو رد کار خودت شما اساسا مشکل داری بخوای نخوای خیانت هست کاکولد هست نفر سوم هست ضرب هست تجاوز هست والی اخر شما نخون برو نمازتو بخوون اففرین


    •   tamani67
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • برای من خیلی داستان شما جالب بود. قلمتون و سبک جملاتتون واقعا منو جذب کرد. شاید به جرات بتونم بگم بهترین مطلبی که تو این سایت خوندم بود.
      به نظرم این داستان فراتر از یه نوشته هست و مفهوم و سبک فکریه یه عده رو داره به تصویر میکشه که بخاطر نگاه عرف جامعه هیچوقت جرات بیانش رو ندارن و مثل پرهام و زینب مجبورن بخاطر سبک تربیتیه عرف جامعه با عذاب وجدان اینو بیان کنن.
      مرسی


    •   shaghtoor_009
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان جالبی بود , هر سه قسمتشو خوندم . باید بگم این رابطه به اشکال مختلفش توی جامعه ما رو به رشد هستش طوری که خود شما توی داستان فرمودید بخاطر بی پولی و سرد مزاجی طرف مقابل و یا انواع دیگش
      بهر حال قلم خوبی دارید با اینکه طولانی بود ولی خسته کننده نبود چون قابل پیش بینی نبود
      آرزوی بهترین ها رو براتون دارم
      دوستدارت شقطور


    •   mohamad1448
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • همونطور ک توی نظرات قسمت اول گفتم عالی بود
      در ضمن از اول از اسم این داستان مضمون داستان مشخص بود پس دوستانی ک مخالفن نخونن ک اذیت نشن
      و در ضمن هیچ چیزی بدون ایراد و عیب نیست ولی مهم دیدن زیبایی های هر چیزیه ک این داستان رو میتونم جزو ده تا داستان زیبایی ک توی این چندسال خوندم طبقه بندی کنم


    •   aasadi500
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • بسیار داستان زیبایی بود و مسیر بسیار عالیی داشت میتونم به جرات بگم اولین داستانی بود که توی شهوانی سه قسمتشو با علاقه و پشت سر هم خوندم . دمت گرم


    •   mardvahshi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • خیلی زیبابود عالییییی


    •   Number_13
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • اول از همه سرکار دلوروس درسته شما چک سفید امضا ندادید که قوانین جمهوری اسلامی رو رعایت کنید اماحداقل به عنوان یک انسان قانون های انسان دوستانه و انسانیت و وژدان رو ک میتونید رعایت کنید


      این حرف شما دقیقن به مضحکی استدلال های جمهوری اسلامی ایرانه ک میگه یه زن اگ حجاب نداشته باشه جنده است....


      و شما هم دقیقن دارید همین موضوع رو میگید ..... چرا نمیشه یه زن حجاب نداشته باشه ولی انسان شریفی باشه و هرزگی نکنه؟؟؟هرزگی چه ربطی به اسلام داره؟؟؟
      اینا مسایل اولیه ی انسانیته


      مورد دوم این مسایل مگ فقط برای افراد زیر 18 سال بده؟؟؟بیمار کردن روح بقیه آدما مجازه چون به 18 سال رسیدن؟؟؟؟


      دوم خدمت خانوم شنل قرمزی عزیز
      خیلی خیلی خیلی ارادت دارن ایشون مثل اینکه به دلورس


      آخه خانوم باشعور!!! یکم فکر کن !! صرفا هرچیزی اگه از یکی از دوستات خارج میشه خوب نیست!! هرکسی ممکنه اشتباه کنه .... به جای این دید متعصبانه و کور کورانه و حرافی و حتاکی به هرکسی ک مخالف این داستانه کمی از قسمت بالایی جسمتون هم استفاده کنید شاید به نتایجی در مورد نشر آثار "بیناموسی" "بیغیرتی" "حرومزادگی" رسیدید این که اینارو دوس داری به تخم کسی هم نیست ولی اینکه میایی اینارو در یک مکان عمومی نشر میدی و تبلیغ میکنی براش خیلی فرق داره با نظرات شخصی تو کله ات


      تفاوت انسان و حیوان در شرایط سخت رقم میخوره و گرنه وقتی شکمشون سیر باشه هردو آرومند ولی وقتی گرسنه میشن این انسانه ک با حفظ انسانیت انسان میمونه و حیوون با زیرپا گذاشتنش حیوون میشه


      موفق باشید ^__^


    •   Khargosh.khoki
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی ترین داستانی بود که تو عمرم خوندم واقعا خیلی قلم روان و خوبی داشتی که باعث شع کل داستان به جون ادم بشینه فقط میتونم بگم دمت گرم برای این داستان زیبا و امیدوارم بازم داستان هاتو بخونم (rose) (clap)


    •   Zoj_gharb
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دو قسمت اولش به نظرم بهتر بود. تا اواسطش بیشتر رو نتونستم بخونم چون برام خیلی دور از ذهن بود. کلا فضای اول استان رئالیسم بود و آخرش خارج شد از اون شیوه


    •   Aramesh63
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی بود مثل همیشه موفق باشی دختر جان


    •   پروفسور بالتازار
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • داستان به نظرم قابل باور اومد چون خودم یه زوج رو میشناسم که شوهره اصلا تمایل جنسی ندارد حتی به خانمش گفته که برای خودش دوست پسر پیدا کنه، بنظر من اشکال از سبک زندگی ماست که نداشتن سکس قبل از ازدواج یه ارزش محسوب میشه و این عدم تطابق ها بعد ازدواج مشخص میشه، داستان فقط به ایراد داشت اونم اسم راوی بود که با اسم زینب نمیتونم یه خانم زیبای خوش اندام با شخصیت رو تصور کنم


    •   devilsm777
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • داستان عالی . قلم نویسنده عالیتر و جادویی. هرکس اندازه شعورش برداشت میکنه و حرف میزنه . چون تو ایران یه چیزی که رسمه اینکه ادما عادت دارند همه چیز رو با مغز خودشون برداشت کنند و ببینند و نق نق کنند فکر میکنند همیشه حق با اوناست!! یسری چنان داد و بیداد راه انداختن انگار کسی اینو بخونه میره هرزه میشه یا اصلا اینا نباشه مردم هرزگی بلد نیستند و نبودند!! چشمتون رو باز کنید یکی از علت هرزگی ادما فقره که تو جامعه داره فریاد میزنه. البته فقر فرهنگی ام هست که یه عده فکر میکنند میتونند راجب همه چیز حرف بزنند و نظرشون رو تحمیل کنند چون فکر میکنند دنیا از دید اونا فقط درسته هیچکس چیزی نمیفهمه و انسان نیست الی اینا. شمایی که خودتو جر میدی تبلیغات هرزگی نکن و فلان بمان میشه بگی تو سایت سکسی چه غلطی میکنی؟ بعدشم کی گفته اینکار هرزگیه؟ این یه سبک جدید از زندگی هست که تازه داره تو ایران رواج پیدا میکنه و شما چه بخوای چه نخوای جا میافته و کسی جلودارش نیست شما میتونی زندگی خودتو کنی کاری به دیگران ندشاته باشی یا میتونی خودتو جر بدی که اهمیتی نداره. به این سبک زندگی میگند هات وایف لایف استایل تو جوامع مدرن غرب شرق کلوپهای مخصوص اینکارو داریم سوینگر کلوپ داریم هرکس دلش میخاد و میتونه میره دنبالش و خودش سرنوشت زندگی خودش رو رقم میزنه. کی ایرانی جماعت میخاد یاد بگیره هر چیزی که مخالف دید خودش بود به اون ربط نداره نهایت بدش میاد نره اون سمت دهن گشادشو باز نکنه اراجیف ببافه!! یکم فکر کنید شما دقیقا مصداق بارز جمهوری اسلامی هستید منتها از بعد دیگه چون همون رفتار رو با مخالف باورهاتون دارید. بنظر من نویسنده عزیز با قدرت ادامه بده به اراجیف هم اهمیت نده همیشه یه عده مغز کوچک دهن گشاد هستند که زندگی شخصی خودشون رو بخای زیر رو کنی لجن گرفته میان اینجا جرف مفت میزنند. شما بنویس و ادامه هرکی خوشش نمیاد نیاد بخونه چاقو زیر گلوش نذاشتن که . بغیر اینکه سادیسم داشته باشه بخواد خودشو ازار بده شما در نهایت بلاکش کن کارت رو کن. مرسی از قلم و وقتی که گذاشتی . نذار یه مشت ادم های زباله جلودارت بشن


    •   Mohamad757678
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • بنظرم اینطور داستان ها هدف دار هست و می خواد که جامعه به سمت اینطور روابط پیش بره


    •   Number_13
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دوس داری ک دوس داری به اونجایی ک میسوزه ک دوس داری D:


      اگ اونقدر انسانیت هم نداری ک از داستانای بیناموسی حمایت نکنی اشکال نداره ولی ناموسن میتونی کصشر نگی ک:////


      دلورس فهمید خیلی باهاش دوستی و کشته مردشی و هرچی خارج بشه ازش لایک میکنی لازم نیست اینجوری در مورد نظرات بقیه کصشر بگی و انتظار داشته باشی قهوه ایت نکنن://///


      فکر میکنم علیرغم اون تاپیک فرق راوی و نویسنده، بعضیا هنوز انقدر بهره هوشی بالا ندارن که متوجه تمایز این دوتا بشن ;) شاید هم انقدر زندگی گوگولی مگولی دارن که نمیدونن چنین چیزایی و حتی بدتر توی جامعه در جریانه!


      13


    •   Maziar_yazd
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • چند تا از پست هاتوت رو خوندم تحلیلی که داشتم این بود که این داستان خودتون بود (پیرو پست "گاییدید منو لعنتیا") شایدم اشتباه میکنم


    •   دلورس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • اون چندین اکانت عزیزی که مشخص است یک نفر می‌باشی. لطفا فقط دیسلایک و کامنت منفی بده و نهایتا هم چند تا فحش به من بده و خلاص. چرا به بقیه فحاشی می‌کنی و برچسب می‌زنی و توهین می‌کنی؟!


      آدمی که به راحتی به دیگران برچسب بزنه و توهین کنه، مشخصه که چقدر نگران فرهنگ انسانی جامعه است. :)


      در ضمن شنل قرمزی عزیز در دو کامنت، خیلی شفاف بیان کرد که داستان "سکس جلوی شوهرم" ضعیف است. لطفا ضریب هوشی خودت رو کمی بالا ببر و کامنت‌ها را بدون احساسات و بغض و کینه مطالعه بکن.


      وسط این همه عصبانیت و حرص و جوش، یکمی آب خنک هم اگه بنوشی، بد نیست. چون شخصا نگران سلامتیت شدم. :)


      با تشکر از عزیزانی که به درستی معایب داستان رو محترمانه بیان کرده و با نقدشون کمک بزرگی به من کردن. چند تا از نقدهای عزیزان که اصولی بیان شد، خیلی برام آموزنده بود. از صمیم قلب از ایشان تشکر میکنم.


      حتی یک کودک هم میتواند فرق نقد اصولی و تخریب و بغض و کینه رو بفهمه. فکر کنم جرم من فقط این است که خیلی صریح و شفاف از عقایدم میگم.
      یک داستان واقعی نوشتم که صحبت از آدم هایی میکنه که خیلی در جامعه ما زیاد هستن. شاید بعضی ها توقع داشتن که روایت داستان رو به دروغ بگم و یک پایان بندی دروغین براش بنویسم. یا مثل آخوندها کلا سرم رو بکنم توی زمین و بیشتر موارد اجتماعی و روانشناختی جامعه رو نبینم و هرگز این موضوعات رو ننویسم!!!


      عقاید و شعارهای مثلا انسان دوستانه شما فقط برای خودتان است. لطفا عقاید متعصبانه و متحجرانه خودتان را به زور در مقعد دیگران فرو نکنید. چه خوشتون بیاد و چه نیاد، خیلی از زوج های ایرانی به سمت سکس گروهی رفتن. تایید کننده و تکذیب کننده ایشان نیستم. اما یا باید شبیه یک آدم کور باشیم و هرگز این زوج ها رو نبینیم و خفه شیم و هیچی ازشون ننویسیم و نسازیم (منطق آخوندی) یا اگه ازشون می‌نویسیم، مثل صدا و سیمای جمهوری اسلامی، دروغ بگیم و پایان بندی دروغ بنویسیم و بسازیم.


      به این عزیزان توصیه می‌کنم که طبق شعارهای مثلا انسان دوستانه‌شون :) هرگز پاشون رو توی یک سایت سکسی نذارن و از طریق صدا و سیمای جمهوری اسلامی، هنر ناب را ببینن و لذت ببرن و برای حفظ انسانیت، دست بزنن.


    •   realmadrid66
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • اتفاقی که منو اذیت می کرد
      گرومساخی و روشن فکریه اون پرهام بود.
      یعنی چی من تورو دوست دارم و به هر قیمیت تورو تو زندگیم نگه میدارم زینب؟
      آخه آدم م م م نمیتونی زنتو سیر کنی گوه میخوری زن می گیری نمیگی فردا بهت خیانت میکنه؟ نمیگی جنده میشه /
      واقعا چرا ماها ازدواج می کنیم که اینطوری بخوایم زندگی کنیم؟
      چرا مجرد نمی مونیم و هر گوهی که میخوایم نمی خوریم؟چرا انقدر دوست داریم بی غیرتی رو روشن فکری نشون بدیم ؟؟؟
      و اجبار برای نگه داشتن یک زندگی و رابطه اونو بدونیم؟
      /
      زمانی هم که متاهل شدیم واقعا به ازدواج مون پایبند و متعهد باقی بمونیم
      /
      داستان سنگینی بود
      و خیلی بد
      حالم بهم خورد


    •   rahasm2
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دلورس عزیز
      داستانی که نوشتی از نظر داستانی خوب اما پرداختش جای کار بیشتری دارد، مضمون خوب بود و البته اینکه خودت را جدای از کاراکتر ها معرفی کردی هم جالبه یعنی جودش میتونه در یک ژانر تعریف بشه، و در کل در زمره داستان های خوب بلند این سایت است.
      ممنون از نگارشت


    •   30parham30
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • تا دسته تو کونت دو ساعته دارم میخ نم تموم نمشه


    •   Kiajjon
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • این دومین بار هست که توی سایت سکسی شهوانی داستانی می خونم که لذت میبرم و کاملا و کلمه به کلمه شو خوندم ، ممنون دلورس
      اولین داستانی که خوندم لذت بردم فکر کنم ۵ سال یا ۶ سال پیش بود ، الان هم این داستان
      ممنون دلورس


    •   Number_13
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • اولا خدمت دلورس عزیز


      والا از ابتدای ورودم به سایت تا همین الان روزی نیست که تو این سایت چرت و پرتهایی درمورد اکانت فیک و اینا نشنیده باشم ^__^ خب بلاخره هرکسی یه جوری سعی میکنه از زیر فشار نقد ها دربره و این روش چرت و پرت گویی و توصل به یاوه گویی هم روش قدیمی هست


      اگر فکر میکنید بنده چند اکانت دارم و کاربر خاصی هستم و لطفا ثابت کنید و مطمعنن شما ک ادعای شعور و منطق بی نهایتتون میشه باید بدونید تهمت بیروا و چرت گویی اصلا روش دفاعی مناسبی نیست.


      درضمن بنده فحاشی نکردم بنده یه سری حقایق رو خدمت شما گفتم


      وقتی داستان شما علنا در مورد ترویج بیناموسیه من به داستانتون بگم بی ناموسی و خارج از شعور و انسانیت آیا یه توهینه؟؟؟


      درست مثل روابط ارباب برده که برده از فحش خوری و گه خوری و غیره خوشش میاد و دوس داره بهش فححش بدیم این رابطه هم در همین گروه قرار میگیره....
      کسی که دوس داره زنشو جلوش بگان به نظرتون دیوث نیست؟؟بی ناموس نیست؟؟؟بیغیرت نیست؟؟؟


      امیدوارم دراین مورد کمی بیشتر فکر کنید ^__^


      خوشحال میشم دوکامنتی ک در اونها شنل قرمزی مستقیما گفته داستان "ضعیف" است رو ببینم والا همچین کامنت هایی اصلا وجود خارجی نداره و ایشون از همون اول کورکورانه حمایت و توهین ب مخالفان رو آغاز کردن فقط رو حساب اینکه نشون بدن خیلیییی هواخواه شمان ^__^


      نقد من کاملا هدف تخریبگرانه داشت و به این نقد افتخار میکنم چون لیاقت این تگ و داستان فقط نقد تخریبگرانانست هرچند به علت کمبود حوصله و همچنین تکراری بودن نقد های نگارشی که نمونه اش رو میتونید در داستان اول و کامنت های دیگر دوستان ببنید
      نشد متنی جامع و درخورد داستان بنویسم ولی خب همینم فعلا کافیه


      در آخر کسی ک به زور عقاید انسانی رو میخواد تو گروه آخوندا فرو کنه و به زور انگ مسلمون بودن به نظرات مخالف خودش ببنده کسیه ک بهره ای از هوش نبرده


      صد در صد افرادی مثل شما که فکر میکنن فقط دو نوع زندگی "اسلامی" و "بیناموسی" وجود داره بسیار بسیار برای اسلام مفید ترید و کار بیشتری برای ترویج اسلام انجام میدید تا اون آخوند کصخلی ک تو خونش کپیده و میخوره و میخوابه


      نه تنها من بلکه مطمعنم خیلی از افراد دیگ بیناموسی رو با مسلمون نبودن یکی نمیدونیم و شاید مسلمون نباشیم ولی بیناموس و بیغیرت هم نیستیم ^__^


      با استدلال و منطق آبکی که به کار بردی درجامعه ی ما دزدی خیلی زیاده برا همین حتمن یه داستان درمورد ترویج دزدی و خوب بودن دزد ها پخش کنید تا این دغدغه ی اجتماعی رو حل کنید :-))))))))))


      مورد بعدی فکر نمیکنم شرط حضور در این سایت بیمار جنسی بودن و بیغیرتی و بیناموسی باشه اگر بود حتمن بنده از این سایت میرفتم چ بسا بسیاری از دوستان رو در این سایت میشناسم ک بسیار انسان و دوست داشتنی هستند......


      در انتها جا داره بگم دلیل بیشتر بودن لایک شما نسبت به دیسلایک هارو دقیق نمیدونم امیدوارم دلیلش وجود و ساخت اکانت های فیک نباشه ^^ هرچند افرادی رو میشناسم که اصلا وقتی برای این داستان فاسد از دست نداده و یه دیسلایک هم هدر این داستان "بیناموسی" ندادند. امیدوارم شایعات درمورد شخصیت شما و کاربری قبلی سایتتون نیز نادرست باشند^^


      سرکار شنل قرمزی


      والا با این لحنی ک داری صحبت میکنی متاسفانه فقط باعث تحریک بنده میشید امیدوارم منو با کس دیگ ای اشتباه گرفته باشید که اینجوری با لحن"لوسانه" باعث تحریک من شدید :////


      هرچند شاید با توجه به علاقتون به این سبک از داستان ها و بیناموسی ممکنه اشتباهی هم در کار نباشه :))))


    •   دلورس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • میگن اگه یه چیزی رو بندازی وسط، یه چیز دیگه که همون صاحبش باشه، میاد و می‌گیرش. :)


      چی بود مثال دقیقش؟ یادم نیست. :)


      یعنی عاشق شما ارزشی‌های حکومتی هستم که حتی شهامت این رو ندارین تا علنی از عقاید و افکارتون دفاع کنین و تو یه سایت سکسی، واسه من درس اخلاق آخوندی برگزار کردین! :)


    •   دلورس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • انسان‌هایی که به راحتی آب خوردن به دیگران برچسب و تهمت می‌زنند، شعار مثلا انسانیت دادنشان، مضحک ترین و خنده دار ترین جوک است.


      فحاش‌ها هم که جای خود. :)


    •   sساسانs
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • همچنان روی حرف قبلی ام هستم . ایده و خلاقیت ات تحسین برانگیزه اما گر چه این ایده زیبا مختص شماست ولی گاهی دلم بحال این ایده های ناب میسوزه .
      از نظر من ، داستان نتونست بیش از پنجاه درصده حق این ایده رو ادا کنه . امتیاز داستان ات بسیار بالاست . امتیازی که هفتاد درصد اش ، فقط و فقط برای ایده ی بسیار بسیار زیبا و جذاب ات بود .
      بنویس . بیشتر بنویس اما لطفا گاهی دلت برای ایده های زیبا بسوزه .
      تو یک خالقی . این رو میدونم . خالقی که گاهی قدر مخلوقش رو به خوبی درک نمیکنه .
      لطفا حرفهام رو به بدی نخون . من فقط میخوام تا کمکی کرده باشم . همین . موفق باشی


    •   sia.klft
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • یک داستان بی نظیر ، همه حس ها واقعی بود . شاهکار کردی


    •   devilsm777
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • وقتی داستانت به یه عده فشار آورده و دارن خودشون مدافع حقوق انسانی جا میزنند و به هر روشی میخان منصرفت کنند یعنی راه ات رو درست رفتی . بنویس ادامه بده اجازه نده به عده ادم نفهم مانع راهت بشن اینجوری اینا برنده میشند به هر ناچیزی اجازه نشه مانع نوشتن و قلمت بشند. دوستانی که دترید خودتون رو پاره میکنید این سبک زندگی جا افتاده تو کل دنیا و کلی کتاب و حتی راه های انجامش رو کتاب تهیه کردند و دارند سرتا سردنیا از شرق کشورایی مثل داداشیایی مثل چین تا امریکا و روسیه چاپ شده . برید امازون سرچ کنید hotwife book براتون کلی کتاب میاره . نویسنده عزیز پیشنهاد میکنم بخونید انگیزه و ایده بگیرید منم چنتا کتاب دارم خاستید هرجا بگید براتون میفرستم بخونید و انگیزه بگیرید ادامه بدین. مرسی از قلمتون . بنظرم تپیک بزنید که ادمهای دهن گشاد رو بتونید بن کنید تا لااقل اینطوری کمتر بخودشون اسیب بزنن


    •   ashkan995
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالیییی و ناب این دومین داستانی بود که تو این سایت باهاش مواجه شدم پیگیرش بودم
      متاسفانه اون یکی داستان اسمش یادم رفته خیلی دوس دارم دوباره بخونمش وسط داستان هم یه فایل صوتی آهنگ همین امشب ابی رو گذاشتن
      اگه کسی یادش میاد ممنون میشم بهم بگه.


    •   Number_13
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • اره باشه من ارزشی حکوتی:////


      دیگ به یاوه گویی و چرت گویی افتادی حرفی برای گفتن نداری فکر نمیکنم حوصله چرت گویی شنیدن داشته باشم


    •   aghavahid7
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • سلام دلورس عزیز من از داستان های تو خیلی خوشم میاد و اما هدف من از خوندن داستان های سکسی خود ارضایی نیس بلکه شناخت اطراف بنده من سن زیادی ندارم اما زندگیم جوری بوده ک به هیچ کس نمیتونم اعتماد داشته مخصوصا با خوندن داستان های خیانت کسانی ک از سکس کردن از زنشون لذت میبرن قبول دارم وجود دارن اما این نابود کردنه زاته انسان چرا اگ اینکار درستی بود اصلا ازدواجی در کار نبود ماهم مث حیوان ها باس در خیابان ها راه میرفتیم و با هرکس ک میدیدیم وارد امیزش جنسی میشدیم اما کاش میتونستین ب زینب چیزی بگین یک مرد هرچقد سرد مجاز باشه عشقش میتونه اونو درمان کنه داستان های شما وقایع دنیای عطراف رو ب من فهمونده ممنون درسته نداشتن تنه در ساختار نوشتاری شما نبود جوری بود ک بیننه دلش بخواهد اخر داستان رو ب فهمه


      بر کسایی ک میگن داستان پیامی نداش جوابی دارم و میگم ک اگ یک زن رو نوازش محبت نکنی و شهوت اونورو با عشق تخلیه نکنی خاستارش میشه و امکان خیانت ب ۷۰ درصد میرصه مواظب همسارتون باشین و از نظر محبت و امیزش جنسی همه چیزرو براش تکمیل کنین ب طور روک بگم ک سیرش کنین


    •   دلورس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عزیزان مجددا از نقدهای فنی تشکر می‌کنم و اکثرش رو می‌پذیرم.





      سلام دلورس عزیز من از داستان های تو خیلی خوشم میاد و اما هدف من از خوندن داستان های سکسی خود ارضایی نیس بلکه شناخت اطراف بنده من سن زیادی ندارم اما زندگیم جوری بوده ک به هیچ کس نمیتونم اعتماد داشته مخصوصا با خوندن داستان های خیانت کسانی ک از سکس کردن از زنشون لذت میبرن قبول دارم وجود دارن اما این نابود کردنه زاته انسان چرا اگ اینکار درستی بود اصلا ازدواجی در کار نبود ماهم مث حیوان ها باس در خیابان ها راه میرفتیم و با هرکس ک میدیدیم وارد امیزش جنسی میشدیم اما کاش میتونستین ب زینب چیزی بگین یک مرد هرچقد سرد مجاز باشه عشقش میتونه اونو درمان کنه داستان های شما وقایع دنیای عطراف رو ب من فهمونده ممنون درسته نداشتن تنه در ساختار نوشتاری شما نبود جوری بود ک بیننه دلش بخواهد اخر داستان رو ب فهمه



      نقد محتوایی بالا نمونه‌ی صحیح و انسانی یک نقد محتوایی است. این دوست عزیز، با ادب کامل و بدون بغض و کینه، به محتوای داستان نقد کردن.


      بحث اینکه نقد ایشون وارد است یا نیست، جداست اما لحن و ادبیات این دوست عزیز به شدت تفاوت دارد با بعضی از کامنت‌های تخریبی که بغض و کینه از درون کامنت، فریاد می‌زند.


      عزیزان ارزشی فعال در یک سایت سکسی، بغض و کینه بهتون صدمه می‌زنه. روانتون رو از بین می‌بره. اختلاف نظرها را می‌توان با مهربانی و مودبانه بیان کرد. مثل همین کامنت که این دوست عزیز نوشتن. باید ظرفیت خودمون رو بالا ببریم و بپذیریم که همه‌ی مردم قرار نیست عین ما فکر کنند.


    •   Bokon_kord
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • جمع بندی..نگارشت عالی بود واسه شبهای قرنطینه حرف نداشت.


    •   Bokon_kord
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • من خودم عاشق سکسم تا حالام نشده یه هفترو بدون سکس با دوست دخترم بگذرونم ولی از سکس با زن شوهر دار متنفرم هرکیو دیدم تاوانشو پس داده بد جوریم پس داده.تصور اینکه جلو شوهرش بکنیش اصلا قابل هضم نیست.فانتزی فانتزی واسه خودتون راه انداختید.درضمن مردک الاغ کیر نداری مجبوری زن بگیری.کونی


    •   omid9899
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • من که از خدامه زنم کس بده و دوس پسر داشته باشه ولی اهل نیس...متاسفانه


    •   sساسانs
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • و اما میخوام نکته ای رو به اون دسته از افرادی که با ادبیاتی نامناسب ، مطلبی نوشتند ، عرض کنم که : این فقط یک داستان هست . با تم و عنوان مشخص . دقیقا مثل تمامی داستانها و حتی فیلمهای سراسر دنیا که با همین محتوی نوشته و یا ساخته میشه .
      اگه داستانی و یا عنوانی رو دوست ندارید ، خودتون رو شکنجه نکنید و نخونید .
      ایده ، تجسم و تصور و نهایتا قلم نویسنده ، واقعا خارق العاده است . لطفا در صورت انتخاب داستان برای خواندن ، حسود نباشید و با انصاف نظر بدید . ممنونم


    •   Sh13579
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دمت گررررم عالی


    •   parsabaharrad
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • شاه ایکس کجایی؟؟؟؟


    •   Sa92el
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • سلام . من هم تجربه چنین چیزی را دارم یعنی دو بار زنم پیش خودم یا یه مرد دیگه سکس کرد و من از اون به بعد عاشقش شدم یعنی هیچ لذتی بهتر از اون نیست و من خیلی دوست دارم زنمو و لحظات سکس با مرد دیگه را


    •   Saman._.ss
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • اول از همه سلام (biggrin)

      دوما اینکه خدایی داستانت توی این داستانایی که امروزه میزارن هزارتا لایک داشت اما من به عنوان یه فرد عادی که یه داستانو دوست داشته میخوام نظر بدم که بتونی بهتر باشی (rose) (rose)
      موضوع داستانت از نظره من خوب بود یه جورایی داشت به کسایی اشاره میکرد که کمتر دیده میشن
      اما سبک نوشتنت که کلا توی چت بود یذره حسه رابطه خوننده با داستان رو گرفته بود و یذره گیج کننده بود
      اما در کل دوستش داشتم تازه علائم نگارشی رو هم رعایت کرده بودی دمت گرم (ok)و
      اون دوستانی که میگن خیانت کار دروستی نیستو نباید همه گیر بشه از این حرف ها این صحبت شما برای زن یا مردیه که همچی توی زندگیشون هست شما خودت میتونی 6ماه بدون ارضاشدن بمونی؟ چبرسه کسایی که من خودمم میشناسم سالهاست بدون سکس ارضا شدن دارن زندگی میکنن

      لطفا همدیگر و قضاوت نکنیم
      ما اصلا تو جایگاه قضاوت نیستیم
      هر کسی توی زندگیش هر کاری که میکنه یه دلیل قانع کننده برای خودش داره
      مرسی از نویسنده واقعا


    •   kardo64
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • باسلام خدمت شمادلورس عزیز.براستی ازنوشتن وقلم شمابی نهایت سپاس گذارم.درجواب دوستان باید بگویم چه بساافرادبیشماری درجامعه هستن که ازاین معظلات رنج میبرن ولی واقعا نویسنده عزیز ایاشما کارزینب را درست میپنداری واقعا نظر خودتون درمورد شخصیت های داستان چیه.به هرحال توتمام دنیا که اروپا ازنظر فرهنگی خیلی ازما بافهم ترندولی حس خیانت یاانجام خیانت حتی درمیان انهاهم جایی ندارد.دریک مصاحبه باپورنها متوجه شدم دوبازیگرپورن که باهم ازدواج کرده بودن شوهرباوجود اینکه شغل خود وهمسرش بودازاین که زنشو بایکی دیگه بعدازازدواج میدید احساس ناراحتی میکرد.حالا نمیدانم چطور برای کسانی که اصلادراین حیطه نیستن هزم این مسایل تااین حدکه شمانوشتیداسان است.متاسفانه باید بگم با این داستانهابشریت روی به عادات حیوان صفتی اورده وبس.دراخربازهم بگویم دست مریزاد به خاطر قلمت


    •   Arashhakimi1980
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • من هیچوقت این نوع روابط رو نتونستم هضم کنم برام باور سخته که یک مرد یا یک زنی بتونه سکس همسرش رو تماشا کنه مگر اینکه از نظر من البته توهین نباشه به کسی از نظر من بیشترش خیال پردازی هست و اگر بوده برایه رفع عقده و سرکوب یک سری عواطف هست
      در مورد داستان باید بگم قلم بسیار زیبایی بود نگارشش عالی بود ولی قبول کنیم پایانش خوب نبود یک نوع توهین به شعور خاننده بود بهتر بود اخرش اینطور تموم نمیشد شاید اگر سری بعدی پرهامم یه کارایی میکرد ویا در مورد اون یکی زنه چیزی تغییر میکرد بهتر بود انسانها هیچوقت نمیتونن سنگ باشن احساسات جزوی از وجودشونه


    •   Ulisses
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • من رو به یاد سبک نگارش شیوای(جان) خدابیامرز انداخت، دست گذاشتن روی تابوها واکنش های غیرمنتظره ای داره.
      این که برای اولین بار یک داستان با این مظمون جزو تاپترین ها هم قرار میگیره نشان از توانایی نوشتاری نویسندس.
      موفق و پیروز باشید و ادامه بدید...


    •   اشکان108
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستان مقوا . نویسندگی به شدت ضعیف . فضا سازی کاملا اشتباه و فسیل . یه عده که چیزی نمیفهمن به به و چه چه میکنن فقط ... چند سطر خوندم حتی بد هم نه بلکه ما قبل بد بود ...


    •   gjgjabab@gmail.com
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • جالب بود


    •   Yara651
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • با سلام
      متاسفانه باید بگم ک این داستان میتونه حقیقت داشته باشه چون حداقل 5 بار زنان متاهل به من پیشنهاد سکس دادن ک من به خاطر دلایل اخلاقی و مذهبیم قبول نکردم هرچند ک یکیشون منو به چند بار سکس چت کشوند
      اما نوع نگارش مشخصا فیلمنامه طوری بود اونم بیشتر با صورت مونولوگ وار


    •   فانتزي__
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالي و متفاوت و قلم زيبا


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • دوستان عزیز این آخرین کامنت من در شهوانی خواهد بود و تا جایی که هنوز بن نشدم زیر همه داستان های بی غیرتی و محارم کپیش میکنم.


      هدف اصلی انتشار این سبک داستان ها رو میخوام فاش کنم و برم.


      دوست عزیز شما با خوندن این تم ها دو تا اتفاق قطعی براتون پیش میاد:
      1. جایگیری در ضمیر ناخودآگاه و سوق (تمایل) تدریجی به این مضامین
      2. با خوندن اینا با خودتون میگید دیگه من هر عنی باشم با محارمم نمیخوابم یا به اشتراک نمیذارمشون (البته امیدوارم!) و میرید همون اعمال عنواره تون رو تکرار میکنید تا به قهقرای کامل برید.


      به هدف پنهان این داستان ها توجه کنید.
      دوستتون دارم از صمیم قلب (rose)


    •   Mahdizzzzdddddzz
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • من واقعا بعد این قضیه یا حتی قبلش تو ماشین توقع داشتم پرهام به درمان خودش فکر کنه وقتی که به زنش میگه دوست دارم نه اینکه بگه برو کص بده من پشتتم هواتو دارم اکه پشتشه خودشو درمان کنه به نظرم این یه نقص توو داستانت بود که تواناییه درمان داشت با پزشک ولی پریدن با مرددیگه رو لیاقت زنش دونست کاش اینجوری‌نبود داستان کاش


    •   Mahdi_es_82
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خب بالاخره سومی رو هم خوندم
      همونطوری ک قبلن هم گفتم نگارشت بدون شک عالیه
      پایان داستانت هم از اون چیزی ک فکر میکردم بهتر شد
      جزییات داستانتو هم دوست داشتم
      در کل تو داستان هایی ک خوندم
      مال تو بهتریناشن
      سوپر لایک


    •   samadler
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود، مرسی


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • با خیلیاتون‌مخالفم ک میگید این داستان داره نوع جدیدی از خیانت زناشویی رو رواج میده


      برای اثباتش یه سری اتفاقات رو خلاصه وار کنار هم میچینم....


      باوجود همه‌ی اتفاقات ِ خوب و بد،
      قشنگیه زندگی به غیر قابل پیش‌بینی بودنشِ


      همه‌مون تو بچگی یا میخواستیم دکتر بشیم یا خلبان یا .....


      هیچکدوممون دلمون نمیخواس ک بریم سمت کارایی ک تو جامعه خلاف بحساب میان.....


      ولی بعضی وقتا چرخ گردون جوری میگرده ک حتی تو مخیله آدم نمیاد


      از خودم میگم
      یه وقتایی دلم خواست و یه دودی گرفتم یه وقتایی آبکی
      ولی امان از تنوع طلبیِ بشر...
      عاشق شدم عشقبازی کردم و عاشقتر شدم
      دلم خواست تو رابطه زناشویی مون تنوع ایجاد کنم
      اتفاقا ذهن همسرم روهم برای اون فانتزیایی ک بود آماده کردم و به فانتزیامم کم و بیش رسیدم
      ولی
      این بشرِ دوپایِ لعنتی سیرمونی نداره
      هرروز یه فانتزی جدید تو ذهنم میومد و همسرم با یکم مقاومت بالاخره راضی میشد
      دیگه جوری شده بود ک بیشتر ایام ذهنم تو فانتزیا و نحوه‌ی اجرا کردنش بود
      ولی آخرآخرش بعد اون فانتزیا و اون آدمایی ک برای اجرای فانتزیای خاص و مجازیم دور و برم بودن یه نفر بود ک علیرغم میل خودش تن میداد ب خواسته های ذهن من



      چون عاشق بود>



      اینهمه داستان سرهم کردم ک یه چی بگم
      خیلیامون تو مسیر سفر بس ک تو فکر رسیدن ب مقصدیم
      ناخواسته خودمون رو از قشنگیای جاده محروم میکنیم


      ممنون دلورس عزیز که یادم انداختی؛



      من زمانی عاشق بودم



      (rose) (rose) (rose) (rose)


    •   Poya.x
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • نویسندگیت عالیه ولی از بی غیرتی ک تو داستان بود خوشم نیومد فقط فقط بخاطر نویسندگیت ک خیلی خوب بود لایک میکنم اینهمه ک داستان خوندم همشون چرندیات بود به این میگن نویسندگی افرین ب نوشتنت با قدرت ادامه بده


    •   سوراخدوست
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود افرین اما مادرتو گاییدن با داستانت کونی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو