سکس حسین با دختر خاله

    سلام به تمامی بچه های شهوانی این داستانی که می خواهم برای شما تعریف کنم بر میگرده به 3 سال پیش زمان که من 20 سالم بود و دختر خالم 19 شه ماراز بچگی با هم بازی می کردیم حالا زیاد سرتون رو درد نمی یارم از خودم بگم اسمم حسین قد ام 192 وزنم هم 85 کیلو دختر خالم هم اسمش یلدا اندام بسیار سکسی داره قدش 178 سینه هاش 70 روز که داشتم از دانشگاه میرفتم خونه دختر خالم رو دیدم امدم یه مقداری اذیتش کنم هی بوق زدم و تیکه انداختم دیدم نه بابا اصلاً جواب نمی ده دوباره بوق زدم و اینبار اسمش رو صدا کردم گفتم یلدا کجا میری چرا هرچی بوق میزنم نگاه نمی کنی بغلتو گفت من نمی تونم تویی یا کسی دیگه گفتم بیا سوار شو برسونمت امد سوار شد تا ببرمش خونه شون خونشون تقریباً 30 دقیقه با ما فاصله داشت رسیدیم به خونشون ازم تشکر کردو دست داد من روش رو نداشتم بهش پیش نهاد کنم و ولی بیادش خیلی کار ها می کردم یا این که برای هدیه می گرفتم حتی بهش هم گفته بود اگر بیام خواستگارید جوابت چیه همش بهم می گفت ما با هم مثل برادر می مونیم اصلا حرفش رو نزن تا این که به مادرم موضوع رو گفتم با خالم در ارتباط بگذاره بعد از اون روز یه یک ماهی گذشتو رسیدیم به روز عروسی داییم برای فیلم برداری عروسی رفته بودم چون من فیلم برداری عروسی داییم رو گرفته بودم دختر خاله ام عکاس شون بود اون روز گذشتو رفتیم آتلیه باغ داشتیم به داییم و زنش ژست های love می دادیم که من بهش می گفتم کاشکی ما هم اینجوری بودیم گفت تموم آرزوت اینه گفتم نه بابا آرزوم اینه که تو خانمم بشی که همیشه .... کارمون که تموم شد رفتیم تالار عروسی مختلد بود یعنی زن مرد با هم بودن یه نیم ساعتی گذشتو دیدم یلدا رفت WC دوربین رو سپردم به همکارم دنبالش رفتم یه WC بود ته باغ اونجا منتظرش شدم تا بیاد بیرون امد بیرون گرفتم شروع کردم به لب گرفتن ازش اون هم همکاری کرد بعد از 2 تا 3 دقیقه گفت اینجا جاش نیست یکی می بینه میریم خونه ما اونجا گفتم مگه مامانت اینها نمی خوان بیان خونه گفت نه امشب خونه شما میمونند من هم قند تو دلم آب کردم یهو یادم افتاد گفتم به چه بهونه بریم خونه شما اون گفت میریم لباش برمی داریم اون شب تا ساعت یک و نیم شب طول کشید بعد که مادرم اینها رو رسوندم خونه بعد یلدا به مادرش گفت من با حسین میرم خونه حوله و لباس بیارم مامانش هم گفت باشه برید زود برگردید ما هم راهی شدیم رفتیم وقتی که رسیدیم اون رفت داخل خونه تا من ماشین رو پارک کنم رفتم داخل وقتی با لباش شب دیدمش دوباره پریدم تو بلغش شروع کردم به لب گرفتن یه 2 تا 3 دقیقه طول کشید بعد رفتم پشتش شروع کردم به خوردن گوش و گردن و با دستم سینه کوس می مالوندم بعد با هم رفتیم تو اتاقش پرتش کردم روی تخت و لباش رو در آوردم با یه شرت و یه سوتین جک دار مونده بود سوتینش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش بعد 5 دقیقه با لیس زدن بدنش از روی شرت کوسش رو لیس زدم بعد شرتش رو در آوردم شروع کردم به خوردن چوچولش آخ و اوخش کل خونه رو برداشته بود زبونم رو می کردم تو کوسش به خودش می پیچید بعد بلند شودمو گفتم نوبت تو اون هم لباس منو با شلوار منو درآورد وقتی که شرتم رو کشید پایین کیرم افتاد بیرون پشیمونی رو تو چشماش می خوندم داشت بلند می شد که بره گفتم نترس بابا گرفت تو دستش با یه صدای شهوتی گفت خیلی بزرگه گفتم نه بابا نترس فقط بخور شروع کرد به خوردنش تو دهنش جا نمی شد بعد مدل 69 رو گرفتیم شروع کردیم به ادامه سکس وقتی تموم شد گفتم بگیر بخواب گفت تو که گفتی من نمی کنی گفتم اروم می کنمت تا درد نگیره یه مقداری کرم زدم تا امدم بکنم توش دیدم نمی ذاره امدم دستش با پاشو بستم به تخت یه دو تا بالش گذاشتم زیر شکمش و نشستم روش اروم کردم تو سوراخ کونش یه جیغ بلندی زدو بعدش گریه کرد در گوشش قربون صدقه اش میرفتم بعد یه چند بار بالا پایین کردن گشاد شد درد به حال تبدیل شد هی کی گفت آخ خ خ خ خ خ خ خ خ تندتر تلمبه بزن بعد 10 دقیقه دیدم خودش رو سفت کرد و بعد یهو خودش رو شل کرد فهمیدم ارضا شده من هنوز ارضا نشده بودم آخه شب کلی عرق و ویسکی خورده بودم بعد 5 دقیقه بی اختیار تمامی آبم رو خالی کردم تو کونش یهو از جا پرید یه 2 تا 3 دقیقه روش خوابیدم بلند شدم دستش رو باز کردمو رفت دستشویی خودش رو شستو بعد من رفتمو التم رو شستمو لباس پوشیدیم رو تختیشو انداخت توی ماشین لباس شویی بعد رفتیم تموم مسیر هی می گفت خیلی نا مردی نمی تونم بشینم بعد رسیدیم خونه رفت حموم و بعد امد بیرون بهم اس داد گفت سوراخ کونم اندازه غار شده نامرد نمی تونم بشینم روش درد می کنه گفتم عزیزم اشکالی نداره درست می شه بعد از اون شب یه دو ماهی با هم ارتباط نداشتیم فقط لب بازی می کردیم تا این که من مغازه اجاره کردم اون هم به عنوان عکاس امد پیش من از اون بعد به هوای نهار می رفتیم بالا آتلیه نهار بخوریم با هم یه سکس هم می کنیم تازه الان هم با هم نامزدیم امید وارم از این داستان خوشتون آمده باشه


    نوشته: حسین

  • 6

  • 1




  • نظرات:
    •   mahyami
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • خوب بود


    •   starsorkh76
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • این چه طرز نوشتنه


    •   sava7
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • بد نبود...


    •   brazzzers
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • پر از غلط املایی بود. من نمیدونم چرا وقتی داستان مینویسید خودتون یبار ازروش نمیخونید اصلاحش کنید؟! داستانتم قشنگ نبود به نظرم دروغ هم بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو