سکس در قبرستان

    هوا بدجور سرد بود. از اون شبای زمستونی که خون تو بدن آدم یخ میبنده. اثری از ودکایی که بعد از ظهر خوردمو امید داشتم که تا شب گرم نگهم داره نمونده بود. پالتومو رو شونه هام جا به جا کردمو تا جایی که میشد یقشو کیپ کردم. مهتاب نور ملایمی روی سنگ قبرها میتابید تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم به ذهنم فشار می‌آوردم که چرا رو صندلی ماشینم و تو یه قبرستان از خواب بیدار شدم. یادم افتاد که برای سر زدن به قبر رفیقم اینجا اومدمو خواستم قبل از گشتن میون قبرها و پیدا کردن آدرس چند دقیقه‌ای روی صندلی ماشین استراحت کنم که خوابم برده بود.
    دستهامو بردم تو جیب پالتوم تا شاید بتونم از بیین کلی خرت و پرت که به همراه داشتم تیکه کاغذی که ادرس قبرو روش نوشته بودم رو پیدا کنم. بعد از چند سال اومده بودم به دوستم سر بزنم و طبیعی بود، یادم نیاد کجا باید برم. هر کاری کردم کاغذ پیدا نشد. به ضعیفی حافظم لعنت فرسادم. خودمم نمیدونم چطور بعد از چند سال به سرم زد که سر قبرش بیام و به اصطلاح یاد و خاطرشو زنده کنم. خودش هیچ اعتقادی به زندگی پس از مرگ نداشت و حتی تو دستخطی که با جنازش پیدا کرده بودن نوشته بود که جنازشو بسوزونند. تنها وصیتش همین بود اما اطرافیان به این نتیجه رسیدن که این کار زحمت و دردسر زیادی براشون داره و همینجاها تو ارزونترین قسمت قبرستان واسش یه جا پیدا کرده بودند. جوان شاعر مسلک و باهوشی که هیچ کس فکر نمیکرد کارش به جایی برسه که تو یه خرابه جنازشو پیدا کنند. میدونم ادمی نبود که سرنوشت جنازش واسش مهم باشه با نوشتن این وصیت یه خطی فقط میخواست به اطرافیانش فرصت بده تا احساس کنند که کاری براش انجام دادن. اما وقتی بیشتر فکر میکنم میبینم که باهوش تر از این حرفا بود حتما میدونسته که اطرافیانش این کارو انجام نمیدن و میخواسته این موضوع هم به عذاب وجدانشون اضافه بشه.
    منم به زندگی بعد از مرگ اعتقادی ندارم اما پس چرا اینجام. بهتر نبود واسه اینکه یادشو زنده کنم به یکی از کافه‌هایی که همیشه با هم میرفتیم سری میزدمو سعی میکردم خاطراتشو مرور کنم. تصمیم میگیرم که به ماشینم برگردم و خودمو به رختخواب گرمی که تو خونه منتظرمه برسونم. اما مشکل اینجاس که کوچه های بین قبر‌ها همه به هم شبیهن و من اینقد تو این هوای سرد توی این کوچه ها پرسه زدم که راه خروجو فراموش کردم. مسیریو و انتخاب میکنم و به این فکر میکنم که اگه مسیر مستقیمو برم بالاخره به خیابونای اطراف قبرستان مییرسم. ادمهایی که در این قبرها خوابیده بودن هر کدام داستانی داشتند اما چرا من در این ساعت و تو این سرما به اینجا اومده بودم، دلیلشو خودمم نمیدونستم. تا همین چند دقیقه پیش یادم بود اما الان هرچی به ذهنم فشار میارم نمیدونم چرا اینجا هستم. هر طرفو نگاه میکنم قبر و تاریکی در بی نهایت به هم میرسند. ناگهان حس میکنم در کوچه کناری بین قبرها سایه‌ای رو دیدم. شاید روح باشه اما مگه اصلاً روح وجود داره. بدن انسان بعد از مرگ هیچ فرقی با یک پادری، میز یا هر وسیله دیگری که فکرشو بکنید نداره. انگار باز هم سایه را میبینم که با ظرافت حرکت میکنه. در مورد مرگ و بلایی که بعد از اون سر انسان میاد نمیشه به طور مطمعن نظر داد. ترسی که منو فرا گرفته نشون میده که سالها به حرفی که میزدم ایمان نداشتم. نا خود آگاه پاهام شروع به دویدن میکنه و همزمان هر چند لحظه یه بار بر میگردمو اطرافمو نگاه میکنم. تصمیم میگیرم هر اتفاقی هم که افتاد متوقف نشم و به مسیرم ادامه بدم. اینقد میرم که دیگه خسته میشم. یه قبرو برای استراحت انتخاب میکنم. تنها فرقی که با سنگ قبرای دیگه داشت این بود که از اونا خوشگلتر بود. مرمر سیاه که زیر نور مهتاب مثل نگینی تو اون قبرستان خودشو نشون میداد. شاید سنگ قبرهای زیبای دیگه هم بودن که بی توجه از کنارشون گذشتم.
    این بار مطمعن بودم که توهمی در کار نیست. داشتم زن جوانی با روسریی ابیو میدیدم که به طرفم میاد. حتما از مهمونی مهمی برمیگشت که اینقد ارایش کرده بود. صداش در عین زیبایی نوعی از ابهام و ترسو بهم منتقل میکرد. ببخشید فندک دارید؟ نتونستم ترسمو موقع جواب دادن مخفی کنم و با لکنت پرسیدم که بعله؟ این بار با خنده خواستشو تکرار کرد. دستمو تو جیب پالتوم بردمو دنبال فندکم گشتم. فندک سبز رنگ ارزون قیمتی که باعث خجالتم میشد با این حال سعی کردم با ژست آقا منشانه ای فندکو ب صورتش نزدیک کنم. وقتی کنارم نشست فهمیدم که به این راحتیا قصد رفتن نداره. حالا منم دو دل شده بودم. از یه طرف ترس و وحشت قبرستان و از یه طرفم قدرت جذابیت این زن باعث شده بود که نتونم درست تصمیم بگیرم. بهش گفتم که بهتر نیست از این قبرستان بیرون بریم و مدتیو با هم قدم بزنیم؟؟؟ گفت جای قشنگیو انتخاب کردی و از این مهمتر تنها جایی که میتونیم بدون مزاحم با هم تنها باشیم همینجاست.
    ترسم بعلاوه حس جنسی که به اون زن پیدا کرده بودم باعث شده بود تمام هورمونهای حسی عاطفی ام بهم بخوره! بوی عطرش با سیگاری که دود میکرد قاطی شده بود. همیشه همچین تلفیقی رو دوس داشتم. دود سیگارشو توی ریه هاش نگه میداشت و یکباره بیرون میداد. محو تماشاش بودم. شک نداشتم که میدونست چی تو دلم و زیر دلم میگذره. پاهامو منقبض کردم. رژ لب قرمزش روی فیلتر سیگار بود. انگشتای سفید و کشیده اش رو میدیدم که سیگار رو چطور توی دستش بازی میده. سنگ قبر زیرمون سرد و سخت بود اما نگاه کردنم به اون، من و تمام وجودم رو داغ کرده بود. خودم هم یه سیگار روشن کردم. سیگارم رو ازم قاپید. متعجب نگاش کردم. دود رو توی ریه هاش نگه داشته بود، انقدر زیاد که انگار دود سیگار نفس اونه! لباشو نزدیکم آورد. بوسیدنش بهترین اتفاق توی امشب بود. لبامو به لبای داغش چسبوندم. مزه رژ با دود سیگاری که به دهنم هدایت کرده بود، باعث شد صورتش رو تو دستم بگیرم. دستم از گردنش پایینتر رفت. روی سینه هاش متوقف شدم. ممانعتی نکرد. تو قبرستون داشتم یه زن زیبا رو که نمیشناختم نوازش میکردم! گردنشو بوسیدم. من مشغول عشقبازی با اندام زنانه اش شدم و اون با لبخند شیرینی ادامه سیگارش رو دود میکرد. لختش کردم. حس یه تابو شکنی بزرگ رو داشتم. حس میکردم مرده ها مخصوصا اونی که الان روی قبرش نشسته بودیم دارن ما رو تماشا میکنن. از این فکر کیرم بیشتر سرکش شد. زن، کمکم کرد دکمه شلوارش رو باز کنم. دستم روی کسش بردم. داغ بود.... بلند شدم تا کیرمو از شلوار بیرون بیارم. زن روسریشو روی سنگ انداخت. شلوارش رو تا جاییکه که کسش بیوفته بیرون پایین کشید. روش دراز کشیدم. بدنش اینقد داغ بود که انگار نه انگار رو یه تیکه سنگ سرد دراز کشیده. حرکت کیرم باعث میشد ناله های کشداری از گلوش بیرون بیاد. صداش شبیه زنی بود که سر قبر یکی از عزیزانش شیون میکرد. وقتی فهمید دارم ارضا میشم با دستاش کمرمو گرفت و منو محکم تو خودش نگه داشت. تردید نداشتم که عجیبترین سکس عمرمو تجربه کردم.
    بعد از ارضا شدنم تازه هوش و هواسم سر جاش اومد. من چرا باید تو این ساعت تو قبرستان باشم و از اون عجیبتر چرا باید با این زن برخورد کنم و بعدشم یه رابطه عجیب. ازش پرسیدم که تو هم راهو گم کردی؟ خیلی زیبا خندید و گفت هیچ کس بهتر از من این قبرستانو نمیشناسه تو خودت چرا اینجایی؟ جریان خواب بعد از ظهرمو واسش تعریف کردم گرچه خودمم دقیق نمیدونستم که چرا الان باید اینجا باشم. یه خنده دیگه تحویلم داد و گفت هیچ ادم زنده ای اینقدر نمیخوابه. از روی سنگ قبر بلند شدیم و راه افتاد بدون هیچ حرفی. گفته بود این قبرستانو خوب میشناسه پس میتونست راه خروجو نشونم بده. برا بار اخر به سنگ قبر نگاه کردم و دیدم که اسم و فامیل منو با خط خوش روش نوشتن. سرمارو با تموم وجودم احساس کردم. حتما تشابه اسمی بود. باید هرچه زودتر از این قبرستان لعنتی بیرون میرفتم. با سرعت خودمو به زن رسوندمو ازش کمک خواستم که راه خروجو نشونم بده. بهم گفت تو که اینقد عجله داشتی از اینجا بری اصلا چرا اومدی.
    هر چند وقت یه بار مسیرشو عوض میکرد و منم دنبالش میرفتم. با اون کفش های پاشنه بلند خیلی چابک بود و به راحتی از روی یه سنگ قبر روی سنگ قبر دیگه ای میپرید و داستانهای عجیبی در مورد برخی از مرده هایی میگفت که اون زیر خوابیده بودن. بهش گفتم که من به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم و ادم خرافاتی نیستم. باز هم خندید با این تفاوت که دیگه خنده هاش به نظرم زیبا نمیومد و داشت عذاب آور میشد. بهم گفت وقتی در مورد مرگ بحث میکنیم هیچ کس نمیتونه قطعی بگه که به چه چیزی اعتقاد داره. طوری وانمود کردم که حرفشو قبول کردم. بهش گفتم من که فعلا زنده هستم پس بهتره این فکرارو نکنم. با تمسخر بهم نگاه کرد و گفت از کجا مطمعنی که زنده‌ای؟ اگه زنده بودی دنبال قبر خودت نمیگشتی. همه اون ادمای بیرون قبرستان خیلی وقته که مردن حتی اونایی که تو این قبرها خوابیدن بیشتر از مردم این شهر نفس میکشن. فقط فرقشون با تو اینه که اونا هنوز نفهمیدن جریانو اما تو جز کسایی هستی که فهمیدی. وقتی بفهمن دنبال سنگ قبرشون میان حتی ممکنه اگه شرایطشو داشته باشن کنار سنگ قبرشون لذت کمیابی رو هم تجربه کنن درست مثل تو.


    نویسنده : استرانگ بوی

  • 38

  • 3




  • نظرات:
    •   rastin2769
    • 6 روز،2 ساعت
      • 1

    • قشنگ بود و جالب.من خوشم اومد


    •   fesharaki00
    • 6 روز،2 ساعت
      • 1

    • خوبه که دوم شدی عمو جان! اول اول نکن!


    •   Hooman.esf.60
    • 6 روز،2 ساعت
      • 3

    • نویسنده شو نمی‌شناسم ولی قبل اینکه داستان و تموم کنم اومدم پایین لایک و دادم و کامنت زیرش
      از اون داستان‌هایی که آدم حس می‌کنه وسط زباله ها یه تیکه طلا پیدا کرده
      سوتفاهم نشه منظورم از زباله ها داستانهای تکراری و کپی و خاطرات تخمی تخیلی و دروغ بود.


    •   Banojan
    • 6 روز،2 ساعت
      • 2

    • خدا ازت نگذره این چیبود نصفه شبی وای پشمام


    •   joodiiabot
    • 6 روز،2 ساعت
      • 1

    • جالب بود، سردی فضای داستان و حس کردم.
      ی کمشم متوجه نشدم!!!


    •   Adolf_ss
    • 6 روز
      • 1

    • واقعا فوق العاده بود و باید اعتراف کنم یکم ترسیدم


    •   A.alone
    • 5 روز،23 ساعت
      • 1

    • وای فوقالعاده بود
      مرسی که یه داستان خوب بهمون هدیه دادی
      اعتراف میکنم جالب نوشتی
      آفرین و آفرین خرچنگ


    •   SexyMAN7804
    • 5 روز،22 ساعت
      • 1

    • بعدازديدن يه فيلم ترسناك
      يه داستان ترسناكم بخوني
      اونم بااين قلم ونگارش كامل
      واقعاتكميل كردي
      دمت گرم
      زيبا
      پرمعناوعالي
      موفق باشي دوست عزيزم


    •   Kamyii
    • 5 روز،18 ساعت
      • 1

    • به نظرم برگرفته از نوشته های صادق هدایت بوده باشه


    •   hTg
    • 5 روز،15 ساعت
      • 1

    • ووویییی داستانت چقد عجیب بود
      داستان خوبی بود و یه خورده گنگ. (clap)


    •   mansour_tehran
    • 5 روز،12 ساعت
      • 1

    • تا حالا از هیچ داستانی اینقدر خوشم نیومده بود....
      فوق‌العاده بود....عالی عالی....مرسی
      خیلی حس خوبی بهم داد.....مرسی
      موفق باشی...


    •   لیامین
    • 5 روز،12 ساعت
      • 1

    • عالی بود پسر
      آفرین


    •   lale.1ta
    • 5 روز،11 ساعت
      • 1

    • هنوز نخوندم ولی اولین چیزی ک با خوندن اسم اومد توی ذهنم اینکه مردها پاشدن کردن:/


    •   arash_xxxx
    • 5 روز،9 ساعت
      • 1

    • خوبه تو اون دنیام دختره حجابشو رعایت کرده .همه داستاتها احتیاج به پایانبندی دارن. مثلا اکثرا که کوس شعر مینویسن درمورد سکسهای بعدی با طرف اگه خاستین درداستان بعدی بنویسم یا شبیه این. همه چیش خوب بود ولی یه پایانی لازم داشت مثلا یهو از خاب پا میشد و بعد میرفت خیابون دختره توی قبرستونو میدید یا همچین چیزی. درکل خوب بود مرسی


    •   Teenwolf.
    • 5 روز،8 ساعت
      • 1

    • دوسش داشتم (inlove) سکس در قبرستون ننوشته بودی که اونم نوشتی (rolling)
      ایده هاتو دوس دارم همش بنویس (drinks)


    •   mani32
    • 5 روز،8 ساعت
      • 1

    • بسیار عالی بود ادبیات فوق العاده زیبایی داشت احتمالا اسکار ادبیات رو در آینده نزدیک برنده میشی


    •   پاستیل.صورتی
    • 5 روز،8 ساعت
      • 1

    • استرانگ بوی عزیز واقعا لایک داری ممنون.


    •   حامدیپس
    • 5 روز،8 ساعت
      • 0

    • مضخرف و مقوا !


    •   hesammosbat27
    • 5 روز،7 ساعت
      • 2

    • لایک جالب بود خوشمان آمد


    •   strong_boy
    • 5 روز،7 ساعت
      • 1

    • راستین عزیز ممنون خوشحالم که خوشت اومد


      فشارکی ممنون نظر دادی اما نفهمیدم منظورتو


      هومن عزیز ممنونم ازت منم اینجا میگردم و داستانای خوبو میخونم کلا همه جوره هست دیگه


      بانو جان عزیز خب تو روز میخوندیش


      جودی اببوت عزیز ممنون از نظر لطفت کلا تو این سبک داستانا دنبال فهمیدن کامل و دلایل منطقی نباش این سبک و دوست دارم چون هیچ قید و بندی توش نیست


      ادولف ممنون از تعریفت اما برادر شما با اون عکس پروفایلت که نباید از چیزی بترسی دیگه


      الون منم ممنونم از نظر لطفت دوست گرامی


      سکسی من دوست عزیز ممنونم از نظرت و خوشحالم که دوست داشتی اما کلا بیشتر سعی کردم حس سردرگمیو منتقل کنم خودم فکر نمیکردم ترسناک بشه واسه کسی


      کامی خان من به داستانای هدایت و ... خیلی علاقه دارم این داستان برگرفته از هیچ داستانی نیست اما سبکش مطمعناً تاثیر گرفته


      اچ تی جی عزیز خوشحالم که خوشت اومد ازش ممنون از نظرت


      منصور تهران نظر لطفته داداش قابل شمارو نداشت


      آرش عزیز ممنون از نظرت در مورد پایانبندی هم خودم دوست داشتم یه مقدار گنگ باشه چون باعث میشه خواننده فکر کنه


      تین وللف دوست داشتنی خدمتت عارضم که ایده سر جای خودش اما یه نفر دیگه هم کمک کرد نمیشناسی ؟؟؟ اگه شناختی بگو هواسم بهش هست


      مانی عزیز ممنون از لطف زیادت به این نوشته والا اسکار که هیچ اگه به ازای هر چی که تا حالا اینجا و خارج اینجا نوشتم یه کیلو سیب زمینی هم میدادن راضی بودم


    •   UncleJhonnySins
    • 5 روز،7 ساعت
      • 2

    • مفهوم داستان کلن زیر سوال بردن زندگی و وعده های بعد از مرگه. نویسنده داره میگه : ما باید تا وقتی زنده هستیم از زندگی نهایت استفاده رو ببریم و تمام لذتهایی که موانع ذهنی ( عقیدتی، دینی و ...) مارو از تجربه کردنشون محروم میکنن تجربه کنیم. اگه غیر این باشیم انگار اصلا زنده نیستیم و در واقعیت مثل مرده های قبرستون هستیم و حتی سنگ قبر و اسم و فامیل شخصیمون روی اون رو هم داریم.


    •   هزارویکشب
    • 5 روز،6 ساعت
      • 1

    • یادمه ی بارشدو داستانی باعنوان سکس درقبرستان نوشته بود!


    •   Kirsaff
    • 5 روز،3 ساعت
      • 1

    • جالب بود
      اواخر داستان فكر كردم دارم عالم عجيب ارواح نوشته سيد حسن ابطحي رو ميخونم
      و البته گرايش جمله هاي آخر از تاثير گفته هاي صادق هدايت بود


      گرچه بعد از از سكس كه هنوز ميتونستي فلسفي تر و تاثير گذار تر باشي
      زود تمومش كردي


      بله ما همه مردگان متحركيم و خفتگان در خاك زنده واقعي هستن


    •   shadow69
    • 4 روز،20 ساعت
      • 1

    • خوب بود مرسی (rose)


    •   sepideh58
    • 4 روز،15 ساعت
      • 1

    • خیلی خوب بود پر از تاریکی و قبر و شهوت و ترس
      خواننده نمی دونه به کدوم حسش چنگ بندازه و این گردونه حس های متضاد عجیب دلچسب بود
      قلم خاصت رو عشق است جناب
      لایک 31


    •   strong_boy
    • 4 روز،8 ساعت
      • 1

    • حسام عزیز ممنون از نظرت


      عمو جانی البته فقط لذتها نیستند خیلی چیزا


      کیر صاف من عالم عجیب ارواح رو نخوندم اما خب کتابای هدایتو بالای 100 بار ممکنه تاثیر گرفته باشه یا اینطور به نظر بیاد


      شادو جان ممنون از نظرت عزیز


      سپیده 58 ممنون که خوندیش و خیلی خوشحالم که ازش خوشت اومد و لطف همیشگیت ( هفت، هشتا گل)


    •   RahaYasin
    • 4 روز،8 ساعت
      • 1

    • اروتیک زیبایی بود با پارادوکس ها و تضاد های فراوان من به شخصه لذت بردم دوست عزیز


    •   فرهاد.60
    • 2 روز،7 ساعت
      • 1

    • نیمه خفن! خوب بود. منم سکس تو قبرستون رو تجربه کردم ولی تضمین میدم هنوز از نظر فیزیکی زنده هستم!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو