سکس دوست دخترم با همسرش (۱)

    سلام دوستان امیدوارم خوشتون بیاد از این داستانم. واقعیه کاملا ولی شما هر جور دوست دارید برداشت کنید.
    دوران سربازی با لباس سربازی تو اتوبوس از پادگان تو مشهد بسمت خونه میومدم که توی اتوبوس یه دختره خوش هیکل و چادری منو مشغول خودش کرد، با نگاههایی که میکرد، سینه هاش اونقدری بزرگ بود که از روی چادر هم خودنمایی میکرد. زیر چادر یه ساق مشکی بدجور چشمهارو خیره میکرد. ولی من با خودم گفتم کی به من با این قیافه ی کچل پا میده، خلاصه یه چند دقیقه ای دید زدمش بعد بیخیالش شدم و برگشتم به سمت راننده و رفتم تو فکر اینکه فردا صبح زود باید برم پادگان. اون روز گذشت و فردا رفتم پادگان دقیقا همون ساعتها بود که فرمانده گفت فلانی بیا این جزوه ها رو ببر کپی بگیر و بیار، منم گفتم چشم و گرفتم که ببرم و زودی برگردم کلا آدم ساکت و مظلومی بودم تو خدمت، فرمانده دلش سوخت و گفت برو نمیخواد بیای فردا صبح بیا و یه برگه تردد داد تا فردا.
    خلاصه رفتم و رسیدم میدان شهدا نزدیک حرم امام رضا اونجا اونموقع مرکز تایپ و تکثیر بود.
    کارمو انجام دادم و یه اتوبوس به سمت مطهری سوار شدم که یهووو اون دختره رو دیدم، اون کجا و اونجا کج!!به دختره نگاه کردم دقیقا تعجب رو تو چشای اونم میتونستم ببینم. خلاصه هردوایستگاه مطهری پیاده شدیم. اون جلو و منم پشت سرش تا اینکه یه لحظه دلمو زدم به دریا و بلند گفتم خانم ببخشید ساعت داری؟ اونم برگشت که ساعتشو نگاه کنه و بهم بگه که چادرش باز شد واااااای چه هیکلی داشت خدااایا.... توپر و سکسی چه رونایی داشت و چه سینه های درشتی. خلاصه ساعت رو گفت و زود یه بهانه جور کردم که بیشتر حرف بزنه، گفتم جسارتا این نزدیکی ها داروخانه نیست. که یهو گفت با من بیا نشونت میدم ،
    اصلا باور نکردنی بود صدای تپش قلبمو خودم میشنیدم بخدا، گفتم مزاحم نباشم، گفت نه خواهش میکنم بیاین نشونتون بدم خلاصه... رفتیم و رسیدم به داروخانه ازش تشکر کردم و گفتم خیلی خوشحال شدم از آشناییتون، منت گذاشتید به سر یه سرباز. اونم گفت نه بابا خودم دوست داشتم کمکتون کنم جای برادر نداشتهی خودمید. گفتم برادر به این زشتی خدا نصیبتون نکنه که سر حرف باز شد و اون گفت و من گفتم و... تا از آخر گفت ببخشید نزدیک خونه ام یهو یکی میبینه و فکرای بد میکنه. منم گفتم باشه فقط میشه من شمارتون رو داشته باشم گفت نه میترسم مامان بابام بردارن دردسر بشه، دوست دارید شما شماره بد
    ید گفتم خب لطف کن یادداشت کن، گفت شما بگو من حفظ میکنم، با خودم گفتم اسکلم کرد.
    شماره رو دادم و رفتیم.
    یه دو روزی منتظر بودم گفتم شاید زنگ بزنه که نزد، دیگه بیخیالش شدم تا حدودا یه هفته بعد که دوباره تو ایستگاه اتوبوس پادگان دیدمش...
    تا دیدمش راهمو کج کردم رفتم اونطرف تر که خجالت نکشه از دیدن من، آخه خیلی محکم گفت من حفظ میکنم و زنگ میزنم.
    خلاصه سوار اتوبوس شدیم و سعی کردم زیرچشمی هیکلش رو دید بزنم ولی هر موقع به بهانه ای میچرخیدم دید بزنمش میدیدم میخکوب داره منو نیگاا میکنه.
    پیاده شدم میدونستم که اون مسیرش خونه ست پس اینجا پیاده نمیشه. سرمو انداختم پایین رو رفتم طرف خونه ( من بهش حق دادم که از من خوشش نیاد چون یه سرباز کچل و آس و پاس رو کسی تحویل نمیگیره چه برسه اون با اون لعبتش) تو فکر هیکلش و چشاش و بدنش بودم و میرفتم یهو یکی گفت میشه یکم یواشتر راه بری، برگشتم واااااای سرم شاخ درآورررد، همون دختر خانم ( راحله) بووود قرمز شدم میخ کوب وایسادم موندم چی بگم اونم یکم ساکت موند و گفت والا دختراا هم اینقد ناز ندارن، چرا محل نمیدید، چرا نگا نمیکنید. گفتم ببخشید نواسم نبود، یهو خندش گرفت و منم خندیدم و زودی ساکت شدم، گفتم شما که گف
    تی زنگ میزنی وقتی نزدی گفتم دیگه مزاحمتون نشم. که پرید وسط حرفمو گفت شمارت اشتباه بود.... ?? گفتم تو اصلا شماره من یادته که میفرمایید اشتباه بود که یهو شمارمو از حفظ گفت فقط بجای 2009 گفت 2900 فکم افتاد گفتم تو حفظ کردی واقعا؟... خلاصه شمارمو دوباره گفتمش و رفت... شب نشده بود از تلفن عمومی زنگ زد، سلام.
    سلام جانم!
    منم راحله
    بجا نیاوردم
    عه خب پس مصدع اوقاتتون نمیشم سرباز
    عه شمایید ببخشید من اسمتون رو نمیدونستم و.........
    یه یک ربعی حرف زدیم و قطع کرد.
    یه قرار برای جمعه گذاشتیم که همو ببینیم.
    روز موعود رسید و رفتم سر اولین قرار با لباس مرتب و شخصی.
    دورترین منطقه از خونه هامون فلکه پارک رفتیم و درب ورودی همو دیدیم. تا رسید دستشو دراز کرد دست بده وااااای باورم نمیشد رو ابرها بودم دست دادم و دستمو ول نکرد گفت بریم.... گشتیم و حرف زدیم و یه دوتا چیز خوردیمو رفتیم. شب موقعیکه دراز کشیده بودم یاد راه رفتنمون تو پارک افتادم چقدر چفت من راه میومد اونقدر چفت که آرنجم به سینه هاش میخورد و رون پاش به پام واااای توصیف کردنی نبود وجدانا. خلاصه یکماای بود که باهم دوست بودیم که یه شب با ترس و لرز گفتم راحله میشه دعوتت کنم خونه؟
    که گفت بزار فردا میگم که کی میتونم بیام.
    فرداش عصر خبر داد که دو روز دیگه وقت دندون دارم میتونم بیام.
    از خوووووشحالی پررر درآوردم. مقدمان رو جور کردم و کلید خونه ی برادرمو گرفتم اونم همکاری کرد و خانمش رو فرستاد خونه مادرش خودشم رفت که شک نکنه. به راحله گوشه داده بودم که یه تیپ هااات بزنه زیر چادرش.
    ساعت 5 عصر روز موعود من جلو و اونم پشت سرم اومد رفتیم تو خونه....
    رفت رو مبل نشست منم رفتم چای بریزم برگشتم تو حال دیدم واااااای این راحله اون راحله ی پشت چادر نیست....
    موهای مشکی بلنددددد، سینه های بززززگ و یه تیشرررت سفید تنگ با سوتین قرررمززز و یه دا من مشکی کوتااااه وااااقعا عجیب بدنی داشت، سبزه و دوست داشتنی و تو پر، کیرم ناخوداگاه بلند شده بود هرکاری هم میکردم که معلووم نشه نمیشد که یهو زد زیر خنده و گفت به به سلام آقا آررش کوچولو. بیا عزیزم چایی رو بزار که اون داره خودشو میکشه، بیا عزیزم بیا...
    رفتم طرفشو گفتم راحله تو چقدرررررر خوش هیکلی لامصب، چسبیدم بهش و شروع کردیم لب گرفتن واااای سینه هاش میخورد به بدنم دیوانه کننده بود، یکم که روم باز شد باهاش دستمو گذاشتم رو سینه هاش نمیدونید چه سفت و بزرگ و قشنگ بود گفتم اجازه میدی گفت بله تا 7 آزادی فقط حواست باشه کار دستم ندی.....
    تا اوکی داد زودی تیشرتشو در آوردم و سوتینشو باز کردم واااای بچه ها سینه ها سفت و سربالا و با نوک های قهوه ای شکم صاف دیواااانه کننده بود شروع کردم خوردن سینه هاش و....


    ادامه دارد
    نوشته: آرررش فراست

  • 8

  • 8




  • نظرات:
    •   abolfazl1367
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • داستان جالبی بود. ولی اصلا توضیح ندادی که چرا آخه اینقدر راحت پا داد. شل ترین دخترام اینقدر راحت پا نمیدن.


    •   Nevermindd
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • داداش شما مام میهنو مالیدی زیر بغلت که بو نگیری
      شما که خوب هارو بد کردی
      این یعنی له شدن کلیشه ها نوبتی
      این یعنی وطن ولی آدمای غربتی
      این یعنی یه سکس مدرن تو جامعه خشک سنتی
      ازین زمین نفرین شده به آسمون با جنتی
      تو که به گائیدن راحله نداشتی هیچ رغبتی
      تو که سربازِ سربارِ کچل بودی لعنتی
      بعد گائیدن راحله نزار رو سرش منتی
      آره با توام بچه کونِ پاپتی :/


    •   Miladzzzzzz
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • چرت بود


    •   rezasex20
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • سر و ته داستان رو پیدا نکردم


    •   iman.shahvanii
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • خب اين دختر شوهرش كجا بود؟؟؟


    •   Shahin_sexi
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • من از بچگیم تا الان تو شیراز یه نفرو دوبار ندیدم جز مغازه دارا?۱۰۰ بار ایستگاه اتوبوس همو دخترو دیدی


    •   Pooouya1987
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • من عاشق اونجاشم که گفتی سوتینشو وا کردم واااای بچه ها
      خخخخخ ریدی تو جقمون


    •   r76m
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • چرا بهش شربت ندادی.....


    •   Kir-koloft2020
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • دستتو از تو شلوارت در بیار بعد بنویس هر جا میرفتی اون جنده هم اونجا بود مگه میشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو