سکس صبحگاهی...

    1396/5/22

    بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
    و تازه داشته باشد، بیا گناه کنیم...
    نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بود
    بیا که نامه ی اعمال خود سیاه کنیم...
    بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
    تمام آخرت خویش را تباه کنیم...
    به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم
    و بارِ کوهِ غم از شورِ عشق، کاه کنیم...
    و خوش خوریم و خوش بگذریم و خوش باشیم
    و تُف به صورتِ انواعِ شیخ و شاه کنیم...
    و زنده زنده در آغوشِ هم کباب شویم
    و هر چه خنده به فرهنگِ مُرده خواه کنیم...
    برای سرخوشیِ لحظه هات هم که شده است
    بیا
    گناه ندارد به هم نگاه کنیم...


    بالاخره نور خورشید موفق شد پلک هامو آروم آروم باز کنه.
    روی تخت خواب حالت دمر خوابیده بودم و با نمایی تار لیوان دسته داری که روی پاتختی قرار داشت رو میدیدم.
    همینطور برگه ی مستطیلیِ کنارش که هنوز انقد به خودم نیومده بودم که بفهمم داخلش چی نوشته شده.
    چند باری پلک زدم و دهنِ خشکم رو با زبون کامل خیس کردم.
    احساسِ سبکی میکردم. خیلی سبک بودم. دلیلشم این بود که کامل لخت بودم و فقط یه شورت پام بود. و فقط هم یه ملحفه ی سبک روم بود.
    باد ملایمِ کولر گازیِ دیواری،که روی دیوار رو به روییم قرار داشت، میومد و میومد و میومد میخورد تو صورتم و یه حال خوش تری بهم دست میداد.
    نمیدونستم چی شده، اما انگار اول صبحی ده اتفاقِ خوب، پشت سر هم برام افتاده بود!
    جنبیدم و از حالت دمر اول چرخیدم و به پشت شدم، بعد هم نیم خیز شدم.
    با کف دو دستم یه کم صورت و چشمامو مالیدم و بعد از این کار هم خمیازه ای کشیدم.
    دوباره به لیوان دسته دار نگاه کردم. به آب سبزیجات داخلش و تیکه های لیمویی که توش شناور بود.
    برگه رو برداشتم.
    با دستخط زیباش، که از دست و پاهای خودش هم ظریفتر بود، نوشته بود:
    -سرشار از انواع ویتامین و برای بدن مفید است، باید تا قطره ی آخر هم خورده شود. تمام.
    لبخندی زدم و با انگشتم نوشته رو نوازش کردم.
    برای همین بود که احساس خوشبختی میکردم. چون یکی بود که هوامو داشت. ازم مراقبت میکرد، نگرانم میشد، نمیخواست ضعیف باشم، میخواست همیشه قوی باشم. تو هر موردی. نمیدونستم اگه نمیبودش، من باید چطوری ادامه میدادم...
    آخ
    دلم براش تنگ شد...
    یادداشت رو گذاشتم کنار لیوان.
    ملحفه رو کنار زدم و از تخت پایین رفتم.
    کش و قوسی هم به بدنم دادم، و لیوانو برداشتم.
    مقداریشو که قورت دادم، حس کردم کنارم وایساده و داره نگاهم میکنه. حتی با اینکه طعم سبزیجات کمی تند و تلخ بود، اما این طعم شیرینیِ حضور اونو برام زنده میکرد.
    خنک بود و ترکیبی از انواع طعم ها.
    بر خلاف همیشه هم اینبار خوشمزه بود...
    رفتم سمت در و از اتاق بیرون رفتم. با همون لیوان توی دستم پله ها رو هم یکی یکی جا گذاشتم تا برسم طبقه ی همکف.
    هر پله رو که جا میزاشتم حس میکردم دارم بهش نزدیک تر میشم. برای همین لبخندم غلیظتر میشد.
    به آخرین (اولین) پله ها که نزدیک میشدم، صدای موزیکی که یه صداهای ریزی ازش رو روی پله های قبلی شنیده بودم، به گوشم خورد.
    بازم مقداری از آب سبزیجات رو قورت دادم تا دلتنگ تر بشم...
    و بالاخره هم رسیدیم به پایین پله ها...
    -معشوقه ی من، ای هستیِ من، دستاتو بزار، تو دستای من
    ای خوشکلِ من، چشم روشنِ من، گرمیِ دل و جون و تَنِ من
    وقتی پیشِ توام آرومِ آرومم، از غم و غصه هام چیزی نمیدونم
    یه جورایی یه حسِ خوبی بِم دست میده؛ انگاری که زیر نم نمِ بارونم...
    آهنگ مورد علاقه هر دومونو پلی کرده بود و تو فضای سالن پخش بود.
    بازم یه کار دلپذیر. حالم دیگه خیلی خوب شد، دیگه به عالی رسیدم. مخصوصا با این آهنگ.
    چشم چرخوندم ببینم کجاست این زنِ آبانی. این توله ی دوست داشتنیِ آبانی...
    تو آشپزخونه پیداش کردم.
    با یه تاپِ نارنجی و شلوارک مشکی داشت نون ها رو با یه کاردِ دسته قرمز و بلند، تیکه میکرد.
    دور مچ دست هاش، چند دستبند طلایی رنگ میدیدم
    دور مچ پای چپشم پابندی زرد رنگ و ظریف
    موهای سیاهش رو هم روی پشتش پریشون کرده بود و واسه بوییدنشون وسوسه میشدم.
    رفتم سمتش و وقتی رسیدم، اول لیوانو روی اپن گذاشتم و بعد هم رفتم پشت سرش.
    دستامو که دورش حلقه کردم اول به حالت یه جور ترس شونه هاشو بالا داد بعد بلافاصله پایین آورد و تو بغلم سست شد؛
    نرم بود و نرم تر هم شد.
    بوی شامپو و رطوبت موهاش، بهم فهموند تازه از حموم اومده.
    با سر کنارشون زدم و دماغم و لب و کل صورتمو چسبوندم به گردنش
    بو کشیدم، بوی آرامش به مشامم رسید. از بوی هزار تا شامپو هم بهتر بود...
    چند بار آروم گردنشو بوسیدم که حس کردم آروم لرزید. و شل تر از قبل شد
    پاهامو بازتر کردم و پایین تنه ام رو بهش فشار دادم.
    و گفتم:
    +صبح بخیر معشوقه ی من.
    به مکیدن گردنش مشغول شدم که با خوشحالی تو صداش گفت:
    -صبح بخیر عزیزم.
    و ادامه داد:
    -خوردی؟
    مالچ و مولچ گردنش رو چند لحظه متوقف کردم و اوهومی گفتم.
    و بعد دوباره مشغول شدم.
    بین مکیدن ها دستامو آوردم بالا، سینه های گرد و بزرگشو گرفتم.
    عکس العملی نشون نداد اما حس میکردم لبخند زده.
    سینه هاشو فشار دادم و شنیدم که یواش آهی کشید.
    بازم فشارشون دادم و گفتم:
    +امروز خیلی جیگر شدی خانوم خانوما
    پشت گردنشو که دوباره بوسیدم، از بریدن نون ها دست کشید؛کاردو گذاشت کنار نون ها و با یه اوممممِ خش دار و سکسی، سرشو داد عقب، و دستاشم گذاشت روی دستام.
    به سینه هاش فشارشون داد و با یه لحنِ ناز و مخصوص، آروم گفت:
    -قابلتو ندارم عشقِ من...
    اوهومِ معنا داری گفتم
    یه دستمو رو سینه اش جا گذاشتم، دست دیگه رو هم از رو شکمش سُر دادم سمت پایین.
    هر چقد که دستمو پایین میبردم آروم میگفت:برو برو برو برو، و وقتی دستمو وارد شلوارکش کردم و از روی شورت روی کُسش گذاشتم آروم آه کشید و گفت:جان.
    ضربان قلب بالا رفت، طبق معمول بالا رفت و حس میکردم قلبم با هر بار طپیدن به پشتش برخورد میکنه و دوباره برمیگرده سر جاش.
    هم نفس های من داغ شده بود، هم لای پاهای اون.که انگار ترشحاتشم همراه با این حرارت دستمو مرطوب میکرد.
    اینبار لاله ی گوششو بین لب هام گرفتم و یه مکش زدم
    بازم آه کشید و با لحنی که زیاد جدی هم نبود گفت:نکن، دیوونه میشما...
    بایدم میشد. آخه نقطه ی حساس رو هدف گرفته بودم.
    +امروز باید دیونه ی دیوونه ات کنم...
    همزمان با مالیدن سینه اش، انگشت میانیمو روی سطح کسش بالا پایین میکردم و اونم خیلی ریز و نازک اوم های کشیده ای از دهنش بیرون میرفت. تو بغلم به خودش میپیچید و بین اوم هاش، میگفت بمال.
    داشتم داغ و داغترش میکردم. خودمم داشتم داغ و داغ تر میشدم.
    وقتی هم داغ میکرد، دیگه کنترلش از دستش در میرفت.
    داغیشم فقط برای من بود. برای مردی که دیوونه وار دوستش داشت.
    وقتی با صدای ناله مانند تکرار میکرد؛ بمال" اگه همه ی وسایل اونجا مثل یخچال میز صندلی کابینت فنجون ها و همه و همه رو سرم خورد میشد، بازم از مالیدنش دست نمیکشیدم. از خمار کردنش دست نمیکشیدم.
    کیرم مثل پوف کردن داخل یه بادکنک، آروم آروم باد میشد.
    به خاطر اینکه لای کونش هم بود زیاد طاقت نیاورد و دیگه به آخرین درجه اش رسید. کامل سیخ کردم.
    بعد از این اتفاق هم شروع کردم به عقب جلو لای خط باسنش
    از اون سمت هم کُسشو کامل تو کف دستم گرفته بودم و با کف دستم میمالیدمش. لحظه لحظه هم خیس تر میشد...
    از بالاتر هم سینه ی نرم و بزرگشو میمالیدم
    و از بالاتر هم گردنشو میمکیدم
    همینطوری
    کاملا
    تو چنگم بود...
    حسابی که از دو جا مالیدمش، حسابی که مکیدمش، و حسابی که لای باسنش عقب جلو کردم، تو گوشش گفتم بریم؟
    با شهوتِ تهِ صداش گفت زودتر.
    ازش جدا شدم و با یه اشاره بلندش کردم.
    عقب عقب اومدم و گذاشتمش روی میز غذا خوریِ مستطیلی.
    گلدونِ روشو برداشتم گذاشتم یه گوشه و میز رو خلوت کردم.
    روی میز، به صورت نیم خیز رو آرنج هاش دراز کشیده بود و با چشمای خمارش ران هاشو به هم میکوبید. و اینطوری بهم میفهموند که بی تابه. تشنه اس و میخواد سیر بشه.
    عشقِ خواستنیِ من...
    یک صندلی رو هم گذاشتم یه طرف و کنار میز وایسادم.
    با اومدنم کامل دراز کشید روی طولِ میز.
    همزمان با در آوردن تاپ و سوتینش توسط خودش، منم شلوارکشو در آوردم بعد هم شورت خودمو کندم و همه رو انداختیم روی میز.
    شورت و سوتینِ مشکی، با پوستِ سفیدش، این ست روی این اندام، کیرمو روانی میکرد، تا جایی که درد میگرفت. این زن همه چیزش مخصوص من بود. از ست کردن لباس هاش گرفته، تا ست کردن آرایش هاش...تا همه چی...
    تا کمر خم شدم روی میز و به جون کُسش افتادم؛
    از روی شرت روش بوسه میزدم و اونم همراه با به هم خوردن نظمِ نفس هاش، ران هاشو به سرم فشار میداد . جرم شورت چیز خاصی نداشت، اما من میخواستم انقد ادامه بدم تا التماس کنه شورتشو در بیارم. یا کنارش بزنم.
    وقتی التماس میکرد خواستنی تر میشد. کرمم میگرفت. انگار هم که یه مشت تحریک روی کیرم میپاشید و سیخ ترش میکرد.
    بین پاهاشو با یه چیزی مثل کِرِم یا خوشبو کننده معطر کرده بود و همین هم خوردنی ترش کرده بود.
    همچنان التماسی ازش نشنیدم، اما ناله هاش رو هوا بود. نفس نفس میزد و با نفس هاش پشت سر هم ناله میکرد.
    تند تند کل سطح کُسش رو مک میزدم و نفس هامو روش خالی میکردم. میدونستم انقدی تبم بالا رفته که نفس هامم داغ باشه. پس بی رحمانه حرارت بدنمو روی داغترین جاش خالی میکردم.
    بالاخره کم آورد:
    -لعنتی میخوای زجر بدی منو؟ در بیار اون شورتو. زبونتو بکن توش، گاز بگیر بزنش دیوونم کن، زود باش. میخوام. واقعا میخوام. خیلی میخوام...
    بلافاصله خودش دستِ ظریفش، که روی ناخن هاش لاک صورتی ای زده بود، رو رسوند به شورتش.
    کنارش زد و همونطوری هم نگهش داشت. بعد هم با تمنای تو صداش پشت سر هم گفت زود باش...
    داشت دل دل میزد
    ترشحاتش از سوراخش سرچشمه میگرفت و سُر میخورد سمت پایین تا جایی که میرسید به سوراخ باسنش.
    گفتم شورتشو ول کنه.
    ول کرد و بعد با انگشت یه دستم خودم کنارش زدم و نگهش داشتم، و با دست دیگه کُسشو گرفتم.
    آه کشید.و دیدم رو میزی رو دو دستی چنگ زد.
    این کارشو که دیدم چند باری گفتم جون"، جون جون جون عاشق جون گفتن هام بود. واسش لذت بخش بود. چون میدونست وقتی جون از دهنم در میاد، یعنی دارم لذت میبرم.
    دوباره واسه خوردنش تا کمر خم شدم رو میز. سرمو تا یکی دو سانتیِ کُسش جلو بردم.
    بعد تو همون حالت به طرف بالا، از بین فضای خالی سینه هاش به صورتش نگاه کردم.
    لب پایینیشو گاز گرفته بود و دو انگشت اشاره اشم روی نوک سینه هاش میکشید.
    یه بوسه روی غنچه اش زدم
    با صدای شبیه جیغ گفت:
    -غافلگیر شدم.
    اوهومِ صدا داری گفتم و با دندونای به هم فشار خورده ادامه دادم:
    +کجاشو دیدی، هنوز مونده.
    -پس بهم نشون بده. نشونم بده. میخوام تا تهشو ببینم...
    دوباره روش بوسه زدم که با جیغِ آرومی جوابمو داد.
    بازم گفتم جون. آره جون، جون به این دل بردن. جون به این تحریک کردنِ من...
    شورتشو مثل تیر کمان کش بردم و ولش کردم. محکم خورد به بین پاهاش و صدای چَقه ی بلندی تولید کرد.
    این کارو پشت سر هم تکرار کردم و بعد از هر چَقه، میگفتم:
    +اینو باید چیکارش کرد؟
    تکرارِ ضربه ی شورت...
    +اینو باید چیکارش کرد؟
    چَق...
    +اینو باید چیکارش کرد؟
    چَق...
    +ماچ کرد؟
    چَق...
    +گاز گرفت؟
    چَق...
    +مکید؟
    چَق...
    +کرد؟
    چَق...
    +بگو...
    چق. چق. چق. چق....
    همینطوری بدون توقف با شورت بهش ضربه میزدم، و تنها صدایی که بین حرفام و تکرارِ این حرکت ازش میشنیدم، صدای صدا زدنم بود و جیغ هاش. جیغ جیغ جیغ. جیغ هایی که دست کمی از درجه ی صدای آهنگ نداشت.
    بازم به جونش افتادم و انقد خوردمش، گاز گرفتمش، لیسیدمش، بوسیدم و مکیدمش که تا مرز بیهوشی رفت...
    جمبید و حالت دمر رو به پایین تنه ام، روی میز خوابید، طوری که سرش لبه ی میز قرار گرفت
    دو دستی چنگ زدم توی موهاش و جَمعشون کردم.و همونطور موهاشو نگه داشتم.
    با لبخندنگاهم کرد. با چال گونه ی دوست داشتنیش که دلم میخواست زبونمو فرو کنم توش. وقتی عشق و شهوت تو نگاهش مخلوط میشد، این من بودم که احساسِ خوشحالی بهم دست میداد.
    رژِ صورتیش قرار بود خراب شه. همیشه اینجور مواقع پیشگویِ خوبی میشدم.
    جلوتر رفتم و کمی زانوهامو خم کردم تا کیرم با دهنش میزان شه.
    با یه دست گرفتش و خودش جلوی دهنش بیشتر میزانش کرد.
    لبای بسته اشو به تنه ی کیرم مالید و منو مشتاق تر کرد.
    همینطور ادامه داد تا اینکه زبونش هم اضافه شد، و بعد هم تا نصف برد داخل دهنش.
    نفسشو نگه داشت و کم کم تا نزدیک تخم هامو تو دهنش جا داد و بعد به زحمت نفسی کشید؛ حرارتش که روی سطح کیرم پخش شد، با چشمای بسته رو به سقف شدم. آهی از اعماق وجودم کشیدم و موهاشو محکمتر از قبل چنگ زدم. حرارت دهنش نفس نفس زدن رو به دنبال داشت.
    یه جور حالت تهوعِ عجیب اما دلنشینی داشتم. آب دهنم بیشتر از قبل شده بود و قلبمم رد داده بود؛ میخورد به سینه ام و دوباره برمیگشت سر جاش. ملکه اش خوب هر دومونو روانی کرده بود...
    با مالچ و مولچی صدا دار میخورد و من با اخم چشمامو محکمتر از قبل به هم فشار میدادم.
    بهترین ساکی بود که ازش دیده بودم. نفهمیدم کِی، اما دو دستشو به لپ های باسنم رسوند. باسنمو تو دستاش گرفت و ساک رو متوقف کرد. بهم نگاه کرد. قطر کیرم که داخل دهنش مونده بود اجازه نمیداد لبخند بزنه. کنجکاوانه به پس زمینه ی سفید رنگ چشمای درشت و مشکیش که به قرمزی میزد خیره شدم.
    دو دستی پایین تنه ام رو به سمت دهنش فشار داد. بهم فهموند که داخل دهنش تلمبه بزنم.
    در جوابش لبخندی زدم.
    یه کم زانوهامو خم تر کردم و موهاشم همونطوری نگه داشتم.
    بعد آروم آروم شروع کردم به عقب جلو..اول تا نصف داخل میکردم و کم کم بیشتر شد...
    سر کیرم میرفت تا ته حلقش و وقتی عقب میکشیدم نفس عجیبی میکشید. شبیه اوق زدن...
    یه لیزی-حرارت و نرمی خاصی تهِ حلقش داشت که لذتش از طریق سر کیرم بهم منتقل میشد.
    چه صبحِ دلنشینی... مرد و زنی که عاشق سکس صبحگاهی بودن، حالا با اشتهای زیاد مشغولش بودن...
    دهنشو بازتر کرد و بهم اجازه داد تا کل کیرمو تو دهنش جا بدم.
    تا ته جا دادم و حتی میخواستم بیشتر فشار بدم که حرکت پاهاش منصرفم کرد. شبیه کسایی که بدزدیشون و رو شونه ات پاهاشونو تند تند توی هوا تکون بدن، پاهاشو تکون داد و بهم فهموند داره خفه میشه.
    به خاطر این کار اشک تو چشماش جمع شد و دو قطره سُر خورد پایین. نگران شدم و کیرمو کامل در آوردم، اما وقتی با لبخند گفت چی شد" خیالم راحت شد و به کارم ادامه دادم.
    و انقد هم ادامه دادم که دیگه نایی واسم نموند...
    دوباره به پشت دراز کشید.
    پایین تنه اشو آوردم لبه ی میز و تنظیمش کردم.
    نفس عمیقی کشیدم و به خودم یه استراحتِ چند ثانیه ای دادم. تا نفسی بگیرم و قلبمم یه کم آروم تر شه؛بدجور بازیش گرفته بود.
    شلوارکشو برداشتم و باهاش عرق پیشونیمو پاک کردم...
    نگاهای ملتمس و منتظرشو که دیدم، شرتش که دست کمی از یه شورت شسته شده نداشت رو از پاش در آوردم و انداختم روی میز.
    پایین تنه امو لبه ی میز تنظیم کردم و با دست چپ انتهای رانِ راستشو گرفتم و با دست دیگه هم کیرمو.
    دوباره به چشمای خمارش نگاه کردم چون قرار بود بازم التماسشو بشنوم.
    با کیرم چند ضربه روی کُسش زدم و بازم صداهای چَقه مانندی از بین پاهاش بلند شد
    هر چی بیشتر ادامه دادم ناله اش در اومد.
    کم کم از ضربه زدن دست کشیدم و کلاهک رو مالیدم به سوراخش، پشت سر هم وای" وای" وای" های ناله مانندی رو تکرار کرد و بینشون گفت: بزار بره تو...هُلش بده تا ته...وای زود باش، دارم میمیرم.
    یهویی تا تخم ها جا دادم و همونجا نگه داشتم. بعد از آهِ غلیظی که کشید نفسشو حبس کرد و چشماشو بست.
    یه حرارتِ خاصی کیرمو اون تو سر حال می آورد و من دلم میخواست تند تند آه بکشم.
    داغ ترین بودم. از کوره هم داغ تر...
    مچ هر دو پاشو گرفتم و پاهاشو بالا دادم، تو همون حالت عقب جلو ها رو شروع کردم.
    سرم داشت منفجر میشد. انگار یه چیزی میخواست از پشت گردنم بپره بیرون. حس میکردم عرق از شقیقه هام سُر میخوره سمت پایین. یه نبض عجیبی رو تو سرم حس میکردم.
    نفس عمیق کشیدم. تند تند هوف هوف نفس میکشیدم و کم کم شد آه آه های غلیظ...
    با هر عقب و جلو، سینه هاش تکون میخورد و باعث میشد دندونامو به هم فشار بدم؛ رحم نکنم و کیرمو تا ته جا بدم.
    صدام میزد و میگفت واینستا، همینطوری ادامه بده، همینطوری، همینطوری...با التماس...
    سرعت تلمبه ها پایین، اما محکم میزدم. محکم تا ته جا میدادم که بناله و من وحشی تر بشم. داغ تر بشم و عرق بیشتر از این از سر و روم بباره.
    همزمان با تلمبه ها، مچ پاهاشو تو دستام فشار دادم و یکی از پاهاشو بوسیدم و مکیدم.
    ادامه دادم، بوس، بوس، بوس، با تلمبه های آتشین و صدادار.
    دیوونه بودنش هم دیوونه ترم میکرد.
    صدام زد:
    -واینستا، محکم تر، تا ته بده تو لامصبو.
    -بکن. وای، منو بکن. بکن منو، عشقتو بکن.
    +دارم میکنم، بیشتر هم میکنمت. انقد میکنمت که بیهوش بشی...
    با بیقراری سرشو به راست و چپ تکون میداد و میگفت بکن.
    و منم با جون گفتن هام جوابشو میدادم...
    کشیدم بیرون و کمی عقب تر رفتم
    پاهاشو اول به هم چسبوندم، بعد با یه اشاره کاری کردم به پهلو رو میز دراز بکشه.
    حالا فقط باسنشو میدیدم.
    با یه دست لپ های باسنشو از هم جدا کردم تا سوراخشو پیدا کنم، بعد از اینکه پیدا شد، دوباره کیرمو فرو کردم و بازم آه کشید.
    با کفِ دستِ دیگه ام چند بار محکم به باسنش ضربه زدم که با جیغ های آروم جوابمو داد
    صدای جیغ هاش و چقه ی باسنش لذتمو بیشتر کرد
    دوباره ضربه زدم و تلمبه ها رو از سر گرفتم
    آخرین ضربه رو به باسنِ سرخ شده اش زدم و همون دستمو بردم سمت دهنش
    دهنشو باز کرد و انگشت شستمو داخل دهنش گذاشتم تا بمکه. مکید...
    با ناله هاش، اوم اوم کنان میمکید. و من به عقب جلو شدن کیرم نگاه میکردم که از بینِ پشتِ ران های سفیدش، در میومد و با یه اشاره ی من تا ته برمیگشت سر جاش. چلپ چلپ چلپ
    آشپزخونه پر از صدای شالاپ شالاپ و چقه های نازک بود
    انقد انگشتمو مکید که آبِ پر حرارتِ دهنش تا مچ دستمم پیش رفت
    مثل تشنه ها مک میزد
    چهره اشو که میدیدم لبخند میزدم. از چشمای بی حالش میشد فهمید که چقد لذت برده و خواهد برد هم....
    رهاش کردم و کیرمو بیرون کشیدم
    اینبار حالت دمر، رو به اون سمت میز خوابید. و باسن و بقیه ی اندامش رو به من.
    رفتم وسط رانهاش و کیرمو دم سوراخش گذاشتم
    با چنگ زدنِ یه طرفِ باسنش، توسط من، دو دستی میز رو از دو طرف گرفت. محکم لبه ها رو تو دستش گرفت و کاملتر روی میز دراز کشید.
    آماده ی آماده بود واسه ادامه و تکرارِ لذت...
    فرو کردم که بلافاصله گفت آی"
    آخخخخِ غلیظی از دهنم در اومد و دو لپ باسنشو تو مشتم گرفتم. فشار دادم و شروع کردم به عقب جلو.
    تحریک کردنمو دوباره شروع کرد، دوباره پشت سر هم میگفت واینستا، تا آخر جا بده، داغه کیرت، داغیشو دوس دارم
    منم داغی کُسِ اونو دوس داشتم
    دیوونه وار عقب جلو میکردم و با هم داد میزدیم
    سرعتو بردم بالا
    انقد بالا و محکم که میز با صدای قیژ مانندی تکون تکون میخورد
    ادامه دادم، تند تر، محکم تر، تا جایی که جیغ زد. به جای آه و ناله شد جیغ. رفت رو دور جیغ های بلند.
    انقد ادامه دادم که کم آوردم و با یه نعره ی بلند وایسادم.
    به هر دومون اجازه دادم نفسی بگیریم.
    هر چند دلمم نمیخواست معطل کنم.
    میخواستم این حال خوش به هیچ وجه حتی یک ثانیه هم متوقف نشه. میخواستم همش فرو کنم و داغیش داغترم کنه. ناله هاش گوش هامو کر کنه.
    آره
    دیوونه ترم کنه.
    خم شدم روش و دو دستمو از زیر بغل هاش رد کردم و اینطوری بغلش کردم.
    بدن هامون به هم چسبید. داغی بدن هامون مخلوط شد...
    خیلی ملایم شروع کردم به عقب جلو،و پشت گردنشو مکیدم.
    همیشه عاشق این پوزیشن بود. عاشق اینکه کامل در اختیارم باشه، پشت گردنشو بمکم و با ته ریشم سوزن سوزنش کنم.
    تلاش کرد برگرده اما فقط نیم رخشو دیدم که گفت:
    -لذتش از خود سکس هم بیشتره، محکم بمک. میخوام کبودم کنی.
    آهِ شبیه نعره ای کشیدم و چشمم به تتوی عقربی که روی کتف راستش زده بود افتاد.
    توله ی دوس داشتنیِ آبانی
    چقد تتوش بهش میومد
    چقد بهش میومد
    تتوشو هدف گرفتم و اونجا رو مکیدم....اممممم...محکمِ محکم .و بازم سرعت عقب جلو ها رو بردم بالا...
    کامل در اختیارم بود. و همین یه حس خاصی داشت. کامل مال من بود. همه جوره مال من بود. همه جوره متعلق به خودم بود.
    انقد عقب جلو کردم و کردمش که حس کردم آبم میخواد یه جا و در قالب فقط یه قطره، ازم بیرون بپاشه...
    اما جلوی خودمو گرفتم.
    آبم باید اونطوری میومد که هر دومون عاشقش بودیم.
    کیرمو در آوردم و بهش نگاهی کردم. لیز و براق. واسه خالی شدن لحظه شماری میکرد...
    بغلش کردم و از رو میز بلندش کردم.
    بردمش سمت مبل های قهوه ای رنگ سالن.
    گذاشتمش روی یه مبل و رو به سقف روش دراز کشید. سینه هاشو تو دستاش گرفت و با لبای غنچه شده و صدایی ملوس گفت:
    -میخوای بیای ؟ هاااا؟
    دو زانومو انداختم دو طرف بالا تنه اش و روی قسمت بالاتر از شکمش، طوری نشستم که سنگینیمو حس نکنه.
    کیرمو بین دستم گرفتم و با لبخند و اشاره ی سر جواب مثبت دادم.
    دستاشو کنار زدم و خودمو بهتر تنظیم کردم. لا پستونی بهترین پایان بود...
    سینه هاشو گرفتم و با چهار انگشت اشاره و شست با نوکشون بازی بازی کردم. فشار دادم و اونم از رو لذت اخمی کرد
    و همینطور منتظر به کیرم نگاه میکرد و لب پایینیشو گاز میگرفت
    دوباره خودش سینه هاشو گرفت و به هم چسبوندشون، به همم مالیدشون و بازیشون داد
    لحنشو دخترونه کرد و گفت: زود باسسس.
    رفتم واسه خالی کردنم...واسه پایان دادن به این سکسِ صبحگاهی...
    دستامو رسوندم به دسته ی مبل و کیرمو فرو کردم بین سینه هاش
    رفت لاشون
    انگار رفت لای دو گلوله پنبه
    چشمامو بستم و عقب جلو کردم
    تا جایی که تخم هام به سینه هاش میخورد، کیرمو پیش میبردم و دوباره عقب، دوباره جلو
    آه
    کشیدم
    آهِ غلیظ
    سینه هاشو که از دو طرف به کیرم میچسبوند، یه حال عجیبی بهم دست میداد؛ کیرم میخواست از ریشه کنده شه
    میلرزیدم و سایزم انگار بیشتر از قبل میشد، انگار تو فضا داشتم باهاش لا پستونی میرفتم. انگار زیر پاهام خالی بود
    با آه و آخ گفتن هام صداش میزدم.
    بی اراده. همش صداش میزدم و با حالت خبری میگفت جان! جان! داره میاد؟ لای سینه هامه؟میدونی من عاشق این کارِتم؟ عاشق اینم که آبت بریزه روم؟...آره من عاشق این کارم....بریز......بریز روم ...بریز روم عشقم...
    دیگه تحمل نداشتم. دیگه میخواستم بیام. این صدای سکسیش، این سینه هاش، این نرمی، این نما، تحمل تموم شد. دیگه طاقت نیاوردم.
    انگار یه چیزی تموم هوش و حواس و درون و همه چیزمو گلوله کرد و با سرعت نور راهِ کیرمو طی کرد.
    مثل کشیدن ماشه ی اسلحه، آبم در رفت و من داد زدم
    داد زدم-دسته ی مبل رو چنگ زدم و رو به سقف شدم. بازم با جان هاش همراهیم کرد
    بازم بی اراده صداش زدم اینبار با نعره.
    کیرم بی اختیار لای سینه هاش تکون میخورد و آبم میریخت و نتیجه اش میشد نعره های من
    نمیدونستم کجاش میریزه، فقط میدونستم داره میریزه.
    طپش قلبم قابل شماره گیری نبود
    همش آب اومد، اومد اومد اومد تا اینکه ته کشید...فقط کیرم بود که بی اختیار تکون میخورد و دیگه آبی نبود...تموم شد...
    با یه بازدمِ خیلی صدا دار و عجیب،افتادم روی دسته مبل.
    نمیدونستم کی ام، کجام، به خاطر بستن چشمام همه جا تاریک بود و فقط نقش سینه هاش و کیرم که وسطشون عقب جلو میشد رو تو اون تاریکی میدیدم. توی سرم انگار یه نبض خاصی رو تکرار بود و نفس هامم نامنظم تر از همیشه...
    سی ثانیه تا یک دقیقه تو همون وضعیت بودم تا اینکه بالاخره موفق شدم از رو دسته ی مبل بلند شم.
    کمی رو زانوهام عقب تر رفتم و پشتِ دستی به پیشونیم کشیدم.
    نفسِ فوقِ راحتی کشیدم و گفتم:
    +تو عمرم اینطوری ارضا نشده بودم...
    ریز خنده ای کرد و در جوابش با یه اوهوم" تایید کردم که همینطوره.
    انگار که با سکس رفتم به اوج و بعد از ارضا شدنم برگشتم.
    اون داغی، اون ناله ها، اون شالاپ شالاپ ها، اون التماسا، اون...همه تموم شد.
    به آبِ زیادم که ریخته شده بود نزدیکی های گردنش، نگاه میکرد و دو انگشت اشاره اشو روش میکشید
    با یه ذوق و تعجب خاصی کلماتو کش دار کرد و گفت:
    -چقددد زیااااااد بود اینبار...نهههه؟؟
    ریز خنده ای کردم و جوابی ندادم.
    یه مقدار از آبم رو برد سمت خط سینه هاش. مالیدش به خط سینه هاش و با چشمایی که هنوز خمار بود نگاهم کرد
    لبخند زد و چال گونه ی جذابش بازم نمایان شد
    همون انگشت رو وارد دهنش کرد و با قیافه ای با مزه مکیدش
    لبخندی زدم و گفتم:
    +دیگه نمیتونم، دیگه روانیم نکن توله سگ...
    خنده ی جذاب و با ابهتش رو سر داد و جوابی نداد.
    مثل چی گرسنه ام بود و با این سکس هم گرسنه ترم شد.
    بهش گفتم بریم به صبحونه مون برسیم. سرشو با لبخند بالا پایین و تایید کرد.
    قبل از پایین رفتن از مبل، دستشو از دهنش در آوردم
    آوردمش بالاتر، نزدیک لبام.
    روش بوسه زدم و گفتم:
    +خیلی عاشقتم...
    لبخندِ کمرنگ و جذابی زد و با لحن جدی و پر از محبت گفت:
    -منم عاشقتم مَردِ من...


    نوشته: مسیحا




نظرات:
  •   _salt_less
  • 6 روز،4 ساعت
    • 1

  • لایکِ اول.. (inlove) (rose) (angel) خیلی رمانتیک بود و قشنگ..کلا اولِ صبح یه چیزه دیگس انگار (drinks)


    راستی عنوان عوض شد چرا؟!


  •   Justmylove
  • 6 روز،4 ساعت
    • 1

  • نظرم چیه؟خوب بود!^_^،نو شوخی کردم!عالی بود!شعر اولشو دوست داشتم...معمولا نوع دیگه ای از داستان رو میخونم،اخرشم مجبورم دیسلایک بدم!ولی شما خعلی لایک داری مسیحا جان!خعلی!لایک اول...البته شاید یکم در نوشتن توصیفات سکسی زیاده روی کردین،البته این نظر بنده اس و دوستان میتونن موافق یا مخالف باشن...


  •   Justmylove
  • 6 روز،4 ساعت
    • 1

  • نمکدون لایک اولو میخواستم من بدم!نمیشد پنج دقیقه دیر تر بیای؟عاغا من اصلاح میکنم،به لطف ارش،لایک دوم!


  •   koostala70
  • 6 روز،4 ساعت
    • 2

  • وای عالی بود واقعا لذت بردم ممنون ????????????????????????????لایک????????????????????


  •   اژدهای_سیاه
  • 6 روز،4 ساعت
    • 1

  • انقد خوبی که انیمه دیدنمو قطع میکنم تا داستانتو بخونم (rose)
    به دیسلایکا توجه نکن. یه عده مریضن! (cool)
    آااااخ صب اول وقت.... (biggrin)


  •   صدف هستم
  • 6 روز،3 ساعت
    • 1

  • عااااااالی بود همش خودم جای دختره میذاشتم
    چه خوبن مردای اینجوری (clap)


  •   shadow_kaqazi
  • 6 روز،3 ساعت
    • 1

  • اول اومدم پایین ببینم چقدره دیدم طولانیه گفتم کاره مسیحاست :) لایک 4-5 :)


  •   sepideh58
  • 6 روز،3 ساعت
    • 1

  • بسیار زیبا و رمانتیک بود عاشق اون توله گفتنم
    توصیف صحنه های عاشقانه و اروتیکت واقعا حرف نداره و توی تمام داستانهایی که ازت این چند روز پیدا کردم و خوندم نمود داره بطور کل میشه گفت نثرت امضاء پیدا کرده بطوری که وقتی چند خطش رو میخونی میتونی بفهمی کار خودته قلمت مختص خودته نگارشت مستدام...لایک 6 تقدیم بهت


  •   Ftme.76
  • 6 روز،3 ساعت
    • 1

  • در یک کلام عالی
    از نظر نگارش و انتخاب کلمات و حسی که به مخاطب منتقل میکرد عالی بود
    تبریک میگم بابت این توانایی
    امیدوارم بازم داستانای دیگه ای ازتون ببینیم???? (clap)


  •   rdsf
  • 6 روز،3 ساعت
    • 1

  • اخ چقدر خوب بود
    چقدر خوبی تو‌ رفیق...
    مراقب قلب پاکت باش...
    لایک با عشق تقدیمت


  •   farshad-3x
  • 6 روز،3 ساعت
    • 1

  • مسیحا جان عالی بود.لایک.ولی خداییش چرا هر داستانی اپ میکنی انقدر دیس میگیره؟داستان که مشکلی نداره.نظرات هم که خوبه.پس یعنی چی این همه دیس لایک؟


  •   Marya_m
  • 6 روز،2 ساعت
    • 1

  • خیلی خوب بوود


  •   روح.بیمار
  • 6 روز،2 ساعت
    • 1

  • لایک سیزدهم!
    امیدوارم نحسی نداشته باشه!
    مسیحای عزیزم عالی بود با توصیفات فوق العاده!
    البته من بجای دختر قصه شخص دیگه ای رو در ذهنم تجسم کرده بودم..خخخخخ...که خیلی چسبید!
    با یکبار خوندن نمیشه جالب نظر داد! طبق عادت باید دوبار بخونمش,بعد دوباره کامنت میذارم
    قلمت مستدام و لایکت پربار باد دوست عزیز!


  •   @@@ali@@@
  • 6 روز
    • 1

  • مسیحا عزیز قلمه زیبایی داری
    هرچند که کلا آدم رمانتیکی نیستم ولی داستان ملموس.خوش استایل و ارومی بود و تونست منو جذب کنه.لایک پانزدهم‌تقدیم بهت
    موفق باشی


  •   สic
  • 5 روز،23 ساعت
    • 1

  • ای جونــــــــــم مســــــــــیحا
    دقیقا یه تیکه از زندگی کبودم رو دیدم تو داستانت
    یاد زنم افتادم .
    حتی رنگ لباسا،تاپ نارنجی شلوارک مشکی
    دستبند،پابند،موی پریشون مشکی با
    بوی زندگی.
    البته اون روزا خوشمون بود
    :(
    ای داد بیداد که چی به سرم اومد
    خودمو دلگرم کردم به این،که عشقی
    که نرسی بهش قشنگ تره.
    برسی دیگه عشق نیست.
    ولی دارم خودمو گول میزنم.
    چیکار کردم که رفــت!.


    لایک ۱۶ دادا
    با اینکه حالم به فاک رفت
    خدا رو شکر الان میخوابم تا بعدظهر


  •   สic
  • 5 روز،23 ساعت
    • 1

  • اشتباه برداشت نکنی
    داستان تو واقعا زیبا بود
    منو یاد دوران خوش زندگیم انداخت
    ولی تموم شد دوباره سیاهی جاشو گرفت
    همین که مثل یه ذره نور بودی تو تاریکیم ایول داری


  •   Ashkawnawwm
  • 5 روز،21 ساعت
    • 1

  • نخونده لایک‌ میکنم‌ مسیحاجان همشه داستانات میدونم عالی ان ♡ D:


  •   shadow69
  • 5 روز،20 ساعت
    • 1

  • خوشمان امد ^-^

    سکس صبحگاهیو ندوس:*)))))))

    و این که معلوم نیس کیه داره هی دیسلایک میده واسه من شده 20 تا(rolling)


  •   خوش_غیرت
  • 5 روز،20 ساعت
    • 1

  • جالب بود.باریکلا


  •   miss_smile
  • 5 روز،19 ساعت
    • 1

  • ✿✿...kheyli ham awli


  •   Arman_R
  • 5 روز،19 ساعت
    • 1

  • انقدری ک ب جزئیات اشاره کردی
    ادم حس میکنه جزئیات میخونه تا داستان
    خخخخخ


  •   Ati22
  • 5 روز،19 ساعت
    • 1

  • ممنون ک سکس عاشقانه ...رو نوشتی..
    ممنون سکس که بالاترین درجه عشق و یکی شدن هستو الوده ب کثافت نکردی...
    ممنون حرمت خانومو حفظ کردی...
    چقدر خوبه این متن... :) خداقوت مسیحا :)
    Like..


  •   کتی_30
  • 5 روز،16 ساعت
    • 2

  • هم این داستان و هم داستان قبلی از داستانهای اساطیر الهام گرفته شده, به همین خاطر موضوع تکراری به نظر میرسید , هرچند خوب نوشته شده


  •   کتی_30
  • 5 روز،16 ساعت
    • 3

  • ولی توی ذوق میزد


  •   Robinhood1000
  • 5 روز،15 ساعت
    • 1

  • مسیحا مرسی از داستان قشنگت، اما دو پاراگراف اول مبتدی شروع شده بود.
    موضوع بعدی در مورد دیسلایک ها، چرا انتظار داری همه و همه داستانت حتما و قطعا لایک کنن؟ خودِ من بارها شفاف و صریح توی کامنت هام داستان های بعضی از این نویسنده های قهار و پیشکسوت دوس نداشتم و دیسلاک نوشتم و منفی دادم، چون اون حق نوشتن داشته و منم حق اظهار نظر، حالا خواه شفاف یا غیر شفاف،،

    خواستم بگم ظرفیت دیسلایکی ات بالاتر ببر. خخخ
    لایک 28


  •   کتی_30
  • 5 روز،15 ساعت
    • 1

  • مسیحای عزیز
    من هرگز منظورم از کامنت گذاشتن , ناراحت کردن شما و یا فراری دادنتون از شهوانی نبوده . داستان ببخشید مادر شما , یکی از زیباترین داستانهایی هست که من در این سایت خوندم .
    وای باور کنید حداقل برای من در داستان قبلی تون , همونجایی که اون دختر سوار ماشین قهرمان داستان شد و خواست در ازای دریافت پول باهاش سکس کنه , حرفهایی که بینشون ردوبدل شد , سن کم دخترک , تتوی روی بدنش و… من رو یاد داستان دوری , جنون, سکس از اساطیر انداخت .در این داستان هم ,باز اون تتوی عقرب , سکس صبحگاهی و خیلی چیزهای دیگه باز من رو یاد داستان آخر اساطیر انداخت و نمی دونم چرا خوشم نیومد.
    بهرحال اگه میدونستم ناراحت میشین , چیزی نمیگفتم .
    ببخشید .


  •   sjjdoon
  • 5 روز،15 ساعت
    • 2

  • ظرفیت هارو ببیریم بالا ،فقط داستان سکسی،شما هم نه ژول ورنی نه هوگو نه شکسپیر،منم منتقد نیستم ،سلیقه ها متفاوته.اون چیزی که مهمه احترام نویسنده به مخاطبه،شاید اون کسی که دیس کرده واقعا دوست نداشته یا اصلا به قول تو دیس لایک مشکوک برای تو فرقی نمیکنه تو به خاطر لایک داستان می نویسی؟ پس ننویس دوست من.البته اگر برای لایک هم می نویسی موردی نداره شاید هدفت اینه ،ولی نباید از دیس ناراحت بشی ،چون کمکت میکنه داستان بعدی قوی تر شه!بی ادبی نباشه !شما که عددی نیستی ،داستان های شکسپیر ویا هوگو هم منتقد داشت وحتی کسانی که دوست ندارن.منم ،نه لایک،چون زیادی عاشقانه بود و پر از مبالغه نه دیس چون تا یه حدی قابل باور بود.


  •   sepideh58
  • 5 روز،14 ساعت
    • 1

  • مسیحا جان من 6ساله اینجام .اون زمانی که ما داستان میذاشتیم هم مثه شما یه اکیپ بودیم که همه همو میشناختیم غرض از اینا این بود که اون زمان هم همین حرف و حدیثها بود دیسلایک نبود اما امتیاز 1تا 5 بود که یهو میومدن یه عده 1میدادن و داستان افت میکرد من منظورتو میدونم کسی که داستان مینویسه منتظره نظر مخاطبینشو ببینه اینکه کسی بدون نقد مفید بیاد و نمره منفی به داستان بده بدون اینکه نقاط ضعف داستان رو بگه یه جورایی ادمو اذیت میکنه
    اگر واقعا خوشت نیومده بیا بگو به این دلایل داستانت مورد پسند من نیست پس دیسلایک اما اینکه بری قایم بشی و دیسلایک کنی یکم بی انصافیه اونم برا داستان نویس خوبی مثه مسیحا
    امیدوارم خداوند ما را به راه راست راهنمایی کناد آمین:-)


  •   pilod
  • 5 روز،14 ساعت
    • 2

  • کتی_30
    برام جالبه کسی که تازه چند روزه تو سایت عضو شده و این جوری مغرضانه میاد همه داستانارو خراب میکنه! اون ازون حرفایی که زیر داستان آریزونا زدی اینم ازینجا. نمیتونم اینارو ببینمو هیچی نگم دیگه مطمئنم اون حرفایی که آریزونا راجبت زد درست بوده واقعا خجالت داره با نقاب حرف زدن


  •   AH_art
  • 5 روز،13 ساعت
    • 1

  • عالی بود مهربان
    این واقعا یه سکسِ رویایی بود
    فقط یه چیزی ...
    همچین سکسایی تو رویا ها یا تو فیلما یا تو خارج انجام میشه -____-
    تو ایران نزدیک زن ک میشی میگ :
    اَهههه باز چیه ؟! اول صبحی باز میخوایی؟ (biggrin)


  •   Nooshin.H
  • 5 روز،12 ساعت
    • 1

  • vaaaaaay Masiiiha
    دیونه شدم من که :) (inlove) خیلییییی همه چیزش عالی و به اندازه و پر از حس و عشق بود فوق العاده رمانتیک و آرام بخش/////تو همه صحنه ها خودم حس میکردم//////بعد مدتها با ی داستان حسابی تحریک شدممممم////بهترین اروتیک نویس این سایتی مسیحا جون---راستی منم آبانیم (inlove)
    بازم بنویس عزیزم :- :- میسی


  •   merlinjan
  • 5 روز،12 ساعت
    • 1

  • طولانیه
    نصفشو خوندم بقیشو بزودی ادامه میدم مسیحا جون


  •   parsabaharrad
  • 5 روز،11 ساعت
    • 1

  • اووووف مسیحای جان چه کردی بامن؟!
    اونجایی که میگفتی قلبم انگا رمیخورد به پشتش وبرمیگشت سرجاش...اوووف بدجوری حسش کردم کل داستانتو بدجورزیبا وروان حسش کردم به به


  •   Sina_boy
  • 5 روز،11 ساعت
    • 0

  • نخوندم زیاد بود


  •   LifeAngel
  • 5 روز،10 ساعت
    • 1

  • خب خدا رو شکر که این یکی داستان تلخ نبود :) یه عاشقانه ی آروم که انرژی مثبت میداد (rose)
    لایکِ36 (biggrin)


  •   butterflyir
  • 5 روز،9 ساعت
    • 1

  • مسیحا جان عالی بود، مخصوصا اگه ۶ صبح می خوندی :))))
    بچه ها کسی می دونه چه بلایی سر bj اومد، چرا داستاناش پریده؟؟؟؟


  •   dodareh
  • 5 روز،5 ساعت
    • 1

  • بسیارزیباخصوصا"شروع داستان .بغیراز۲۰از۲۰چیزی برای گفتن نیست.خسته نباشید


  •   sami_sh
  • 4 روز،20 ساعت
    • 1

  • سلللام داداشی (rose) اروتیک مینویسی شیطون؟اونم سر صب؟
    جای واژگان مربوط به اندام خانوما،اوووففف،واژگان و حس آقایون(آقامون؟!) گذاشتم (biggrin) البته پوزیشن لاپستونی نداریم ما!!!
    دوسش داشتم!
    این طپش نوشتنم بس کن با ت بنویسی مرسوم تره،خود لفظ اوهوم منو حشره میکنه!


    لایک توپول


  •   shivanaa
  • 4 روز،13 ساعت
    • 2

  • بنا به دلایلی به هیچ وجه تصمیم نداشتم زیر داستانای مسیحا کامنت بذارم...


    اما برای بار چندم بحث لایک و مخصوصا دیسلایک پیش اومده و قطعا فقط شامل داستان های مسیحا نیست. خود من به مراتب دیسلایک هام بیشتره ، بدون توضیح در کامنتا...


    از دو جنبه میشه به این جریان نگاه کرد...


    اول: همونطور که تعداد لایکا به تعداد کامنتای مثبت نمی خوره و خیلی ها فقط صرفا چون خوششون اومده و هیچ توضیح و نظری ندارن ، فقط لایک می کنن. خب این مورد شامل دیسلایک هم میشه. شاید یکی خوشش نیاد و هیچ توضیحی هم نداشته باشه. تا حالا ندیدم چه خودم و چه بقیه ی نویسنده ها بگن که چرا این همه لایک بدون توضیح دارم و لطفا اگه لایک می کنین موارد مثبت رو حتما بگین تا به پیشرفتم کمک کنه...


    دوم: مورد بعدی که حدس می زنم مسیحا بیشتر منظورش همین باشه ، دیسلایک های فیک هستش. در این مورد بهش حق میدم. که البته اینم شامل خیلی داستانا میشه و واقعا خیلی از داستانا مشکوک به دیسلایک های فیک هستن. کاش و کلاش یه راهی بود که همه فقط یه اکانت می تونستن داشته باشن...


    پ.ن: در مورد کامنتا هم حرف همیشگیم رو می زنم. خواننده حق داره اگه از متن داستان خوشش نیومد و نقد و ایراد و نقطه ضعفی اگر دید ، نظر خودش رو در مورد داستان بگه. همونطور که خود من و بقیه نویسنده ها توقع داریم که اگه خواننده خوشش اومد ، حمایت کنه. اما چه نویسنده و چه خواننده حق نداره شخصیت طرف مقابل رو قضاوت کنه و مورد حمله قرار بده...


  •   میس کوس
  • 4 روز،5 ساعت
    • 0

  • خسته نباشی نویسنده ی عزیز خیلی رمانتیک و عالی بود و هنین مه توش خیانتی نبود یه دنیا می ارزه


  •   nazanin.13
  • 4 روز،4 ساعت
    • 0

  • عالي بود مثل هميشههه (rose)


  •   shadow69
  • 3 روز،11 ساعت
    • 0

  • shivanaaحق با شماست خواننده میتونه خوشش نیومد دیسلایک بده اما یکی از نویسنده های سایت با اکانتای فیک شروع کرد به دیسلایک دادن حق با مسیحاست مثلن داستان من حدود 10 تا دیسلایک از اون شخص خورده


  •   s.taghavi
  • 3 روز،5 ساعت
    • 0

  • وای منم خیلی دوست دارم صبا سکس کنم،دلم خواست


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو