سکس ضربدری منو همسرم و ناصر و همسرش

    سلام ، این یک داستان نیست بلکه یه اتفاق واقعیه که فقط یه بار تو زندگی من و همسرم افتاده و تا حالا دیگه تکرار نشده ولی خب من خیلی دوس دارم تکرار بشه
    منو همسرم ۲۱ سال پیش ازدواج کردیم من الان ۴۵ سالمه و همسرم ۴۲ سالشه ولی با این سنش یه شاه کُس به تمام معناست
    سه سال بعد از ازدواجمون یه دفعه جایی به مهمونی مختلط دعوت شدیم و توی اون مهمونی همسرم اتفاقی یکی از همکلاسبهای دوران دبیرستانش رو دید که اونم با شوهرش اومده بودن اونجا که بعد از سلام و احوالپرسی و آشنایی با هم فهمیدیم که میزبان دوست مشترکمونه خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت و تموم شد و شماره رد و بدل کردیم من ازشوهر دوست خانومم خیلی خوشم اومد ادم باحال و شوخ طبعی بود بعد از اون شب دیگه ندیدیم همو تا اینکه اونا دعوتمون کردن ما هم رفتیم خونشون خیلی ازمون پذیرایی کردن و تحویلمون گرفتن بعد متوجه شدیم اونا ۱۰ ساله ازدواج کرذن ولی بچه دار نمیشن مریم زن ناصر میگفت ایراد از ناصره و دکترا گفتن اسپرمش جهش نداره
    خلاصه خیلی صمیمی شدیم و رفت و امدمون خیلی زیاد شد طوریکه هر هفته آخر هفته یا اونا خونه ی ما بودن یا ما خونه ی اونا ولی زنامون جلوی ما حجابشونو مثلا رعایت میکردن یه دفعه زن ناصر گفت بابا خسته شدیم از بس لباس پوشیدیم و روسری سر کردیم من به ناصر گفتم میخوام جلوی شایان روسری سر نکنم و راحت باشم ناصر هم قبول کرده ناصر هم به همسرم گفت شما هم راحت باش انقدر معذب نباش فکر نکنم شایان از اون ادمای سخت گیر باشه منم گفتم نه بابا من مشکلی ندارم خودش سخت میگیره خلاصه بعد از اون شب دیگه زنامون خیلی راحت و با لباس باز و لختی میگشتن
    من کم کم متوجه شدم ناصر چشمش زن منو گرفته مثلا هر موقع پاسور بازی میکردیم منو مریم باهم یه تیم بودیم ناصر و زن منم یه تیم ، هر موقع میرفتیم اونجا مریم از لباسهای خودش میداد به زنم بپوشه که راحت باشه همش هم دامن کوتاه تا سر زانو بود که ساقهای سفید و گوشتی زنم میفتاد بیرون و وقتی پاسور بازی میکردیم یکی از پاهاشو به سمت ناصر دراز میکرد که مثلا راحت باشه موقع نشستن مریم هم همینطوری بود و کلا ساقهای خیلی عالی تری داشت و گوشتی بودن وسط بازی به بهونه های مختلف مثلا وقتی زنم خراب بازی میکرد ناصر میزد رو ساق پاش که این چه وضعه بازیه منم حواسم بود که چه حالی میکنه میدیدم کیرش راست شده و هی با دستش جمع و جورش میکنه ، زن منم انگار بدش نمیومد که یه مرد دیگه غیر شوهرش دستمالیش کنه حداقل ظاهرش که اینو نشون میداد
    یکی از شبایی که رفتیم خونشون ناصر به من گفت میخوام یه خواهش ازت بکنم ، من حسرت بابا شدن الان ۱۰ ساله تو دلم مونده گفتم خب منظورت چیه گفت من ازت میخوام با زنم سکس کنی و حاملش کنی ولی اصلا نباید بویی ببره باید باور داشته باشه که از من حامله شده چون ما الان تحت درمان هستیم و امکانش هم هست که حامله بشه و شک نمیکنه ولی من میدونم نمیتونم حاملش کنم چون الان یه ساله داریم با دارو اقدام میکنیم و نمیشه ولی ناامید نشدیم ،گفتم اخه چطور ممکنه گفت اونش با من هفته ی دیگه بیایید خونه ما شام و مهمونی من اصرار میکنم شب بمونید خونمون تو هم مخالفت نکن بعد اخر شب من ابمیوه ردیف میکنم و توش از این قرصهای بیهوشی میریزم تا دوتا زنا بخورن و به محض اینکه بخوابن قرص عمل میکنه و توی خواب تا دو سه ساعت بیهوش میشن ، من اولش ترسیدم گفتم بابا یه بلایی سرشون میاد بعدشم زن منو چرا بیهوش کنیم گفت خب یهویی اگه وسط کار بیدار بشه چه خاکی تو سرمون بریزیم خلاصه من قبول کردم هفته ی بعد رفتیم خونه ی ناصر اینا شام خوردیم و یه کم ورق بازی کردیم آخر شب ناصر گفت میخوام براتون یه آب انار توپول طبیعی بگیرم تا کیف کنین و رفت آب انار گرفت و نقشه رو پیاده کرد تک تک لیوانهای آب میوه رو داد دستمون اوناییکه قرص توشون بود داد به زنا و خوردیم خلاصه نیم ساعت بعد زنا کم کم احساس خواب کردن و گفتن بخوابیم و رختخواب انداختیم و خوابیدیم خونه ی ناصر اینا یه سالن داشت و یه اتاق خواب ولی توی سالنشون انقدر مبل و این چیزا بود که جا واسه رختخواب نبود توی اتاق خوابشون تخت خواب بود ولی پایین تخت جا بود که مثلا سه نفر بخوابن خلاصه اونا رفتن رو تخت و منو زنمم رو زمین روی تشک خوابیدیم چراغها رو خاموش کردیم نیم ساعت بعد زنانون کامل بیهوش بودن و اصلا انگار تو این دنیا نبودن زن من یه دامن پاش بود پاهاش لخت بود با یه تاپ زن ناصر هم یه شلوارک تا زانو با یه رکابی ناصر اومد بالای سرم گفت وقتشه زود باش شروع کن خلاصه دوتایی شورت و شلوار زنشو دراوردیم وووااااااییی خدا من عجب کُسی بود سفید و توپول و ورقلمبیده من شروع کردم به دستمالی تا کیرم راست بشه ولی از استرس کیرم راست نمیشد ناصر رفت پایین کنار زن من نشست گفت چیه چرا نمیکنی گفتم استرس گرفتم کیرم راست نمیشه گفت میخوای کمکت کنم کیرت راست بشه ؟ گفتم چجوری گفت منو نگاه کن یهویی دیدم دستشو برد دامن زنمو داد بالا و شروع کرد اون ساق پا و رون های توپول زنمو دستمالی کردن اولش جا خوردم گفتم چیکار میکنی این قرارمون نبود گفت اولا من دارم کمک میکنم حشری بشی استرست کم بشه و کیرت راست بشه دوما تو قراره زن منو بکنی و آبتم بریزی تو کسش اونوخت من یه دستمالی خشک و خالی نکنم ؟ من دیگه چیزی نگفتم و ناصر شروع کرد به مالیدن زنم و پستونهای خوشگلشو آورد بیرون و شروع کرد به خوردن من داشتم دیوونه مبشدم خیلی لذت بخش بود وقتی میدیدم زنم داره دست مالی میشه زنم مثل برف سفید و گوشتیه البته چاق نیست ولی تو پُره زن ناصرم همین جور بود تقریبا خلاصه من شروع کردم به خوردن کس مریم جووووووون چه کس خوشمزه ای داشت همینجوری که میخوردم حواسم به ناصر هم بود که بیشتر حشری بشم ناصر هم شورت زنمو درآورده بود و داشت کش توپول و صورتیشو میخورد ، جوووووووون چه حالی میداد چوچولکشو میگرفت با دندون میکشید داشتم دیووونه میشدم کم کم ناصر هم لخت شد ناصر خیلی سبزه بود و یه کم توپول بود ولی کیرش خیلی سیاه بود من یواش یواش شروع کردم به کردن مریم جوووووووون چه کس داغ و گوشتی ایی داشت ناصر هم کیرش راست شده بود بدجور یه کم از کیر من کلفت تر و بزرگتر بود همینجور که داشتم تلمبه میزدم دیدم ناصرزنمو برگردوند و یه بالش گذاشت زیر شکمش طوریکه اون سوراخ کون خوشگلش و اون کس قلمبش از پشت زد بیرون من دیگه داشتم روانی میشدم جوووووون زن خوشگل و سفید و گوشتیم زیر یه کیر کلفت و سیاه بود دیدم ناصر یه کم تف زد سر انگشتش مالید به کس زنم و بعدش آروم سر کیرشو گذاشت دم سوراخ کس زنم و آروم فشار داد تا ته کیرشو تو کوس زنم جووووووووون اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که یهویی دیدم آبم داره میاد و با اخرین قدرتم آبمو ریختم تو کس مریم بیشتر از همیشه آبم اومد خالی خالی شدم ولی ناصر داشت تلمبه میزد و انگشتش رو سوراخ کون زنم بود و میمالوند گفتم ناصر من کارم تمومه تو هم زود باش گفت من چون قرص میخورم دیر ارضا میشم نیم ساعت طول میکشه اون مشغول کردن کس تنگ زنم بود منم شروع کردم کس مریمو تمیز کردم و شورت و شلوارکشو پاش کردم ولی ناصر هنوز داشت تلمبه میزد رفتم نزدیک وااااای چه حالی میداد وقتی میدیدم کیر ناصر تو کس زنمه وقتی میرفت توش و میومد بیرون صدای خوبی داشت حدود ۳۵ دقیقه ناصر زنمو کرد بعد یهویی گفت شایان آبم داره میاد بریزم توش گفتم نه نه یه وخت زنم حامله میشه گفت بابا من اگه میتونستم حامله کنم زن خودمو حامله میکردم خلاصه با نگرانی گفتم بریزبعد از یکی دو دقیقه دیدم ناصر شروع کرد به جون جون گفتن و هی میگفت جون جون آبم داره میاد آبم داره میاد قربون کس تنگ زنت بشم جوووووووووووووووووون یهویی از حرکت ایستاد و گفت جووووووووووووون آبم اومد آبم اومد ریختمش تو کس زنت چه حالی داد بعدشم همونجوری خوابید رو کون زنم و بعدشم بلند شد و هر چی من انگشت کردم تو کس زنم که آبای ناصرو بیارم از کسش بیرون دیدم کلا یکی دو قطره بیشتر نیومده که ناصر گفت مشگل من همینه که آبم پاشش نداره و خیلی کمه بعدش لباسای زنمو درست کردیم و خوابیدیم اون شب نه مریم فهمید به من کس داده نه زنم فهمید کس خوشگلشو ناصر کرده ، ولی مریم حامله شد و خدا بهشون یه پسر داد و این موضوع مثل یه راز بین منو ناصر سالهاست وجود داره و دیگه هیچموقع اینکار تکرار نشد ،
    امیدوارم که خوشتون اومده باشه و باورکنید که این یه داستان ساختگی نبود و واقعی واقعی بود


    نوشته: شایان

  • 25

  • 13




  • نظرات:
    •   as B sa
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • میییییره


    •   saeedmot
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • یه ذره بیشتر رو متن و سیر داستان کار میکردی خیلی جذابتر میشد ، ولی همینش هم خوب بود


    •   Koloftmfm
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • جالب بود به نطر من واقعی بود


    •   Kooonetopoli
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • جالب بود ولی نمیدونم چه اصراریه اولش بنویسید "این داستان واقعیه "
      برای خواننده چه فرقی میکنه واقعیه یا نیست .
      بنظر من که داستانت کاملا هم ساختگیه. ولی باحال بود


    •   milad1ma
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • میدونم عجیبه، ولی یه مشتری داشتم زوج جوون بودن، یه بار دوتایی همچین پیشنهادی به من دادن، زنه میگفت شوهرم مشکل داره و قرارشده من یکی رو انتخاب کنم، دوس دارم بجم شبیه شما بشه.... من قبول نکردم نه اینکه از سکس با اون هلو بدم بیاد، دلم نمیخواست یه بچه حرومزاده داشته باشم...


      به همین دلیل داستانت رو باور میکنم...


    •   Jokertak
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود آفرین ب تو و دل پاکت که ب هم نوع خودت کمک کردی صاحب بچه بشن بابا صد باریکلا


    •   Mehrdad.r.a
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • باشه آقا جان قبول کردیم که راست میگی، البته اونجا هم که گفتی تو با زن اون یار بودی و اون با زن تو ولی زنت پاهاش رو کنار اون دراز کرده بود هم اشتباه تایپی بوده داداچ، و خب اینم که از داشتن حجاب یوووهویی به دامن کوتاه تا بالای زانو و تاپ رسیدین هم ما نادیده میگیریم! مردک جقی روانی


    •   سیخ زن
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • اخه کدوم مردی حاضر میشه زنشو بزاره زیر کیر ی مرد دیگه یا کدوم زنی راضی به همخوابی با ی مرد دیگه میشه که تو این کسشعرا رو مینویسی
      کسکش کوونی جقی


    •   altec73
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • مشخص بود واقعیه و قشنگ بود.


    •   Bi-Kosi
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • لعنت به ذات کیریت ننه کسه جقی که جز تراوشات مغز تخم حرومت چیزی دیگه ای نبود


    •   hesammosbat27
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • چی دروغا..!! خو مثلا که چی؟


    •   شهوت96
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • عااااااالی بود نووووش جووون جفتتون ، اگه تکرار میشد خوب بود


    •   aminjon625
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • من تجربه ضربدری داشتم البته زنامون بیدار بودن


      خیلی حال میده اون استرس و هیجانش غیر قابل وصف هستش


      موقع خوندن داستانت یاد سکس خودمون افتادم حال کردم از داستانت


      قابل اعتماد پیدا کنیم بازم ادامه میدیم


      لایک


    •   hotboy_lahiji
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • برگرفته از سریالهای شبکه فارسی وان????????


    •   Ghogholighogho
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • احسنت (clap)


    •   Adel789
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • اوه شت تو چیکار کردی،با من


    •   AlfredHawkman
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • ضربدری خیلی خوبه، آفرین، ادامه بده


    •   Mfm2ao
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • اگه ۲۱سال رو از سن زنت که گفتی ۴۲سالشه کم کنی میشه ۲۱ساله.اون خانمم که همکلاسیش بود و قطعا هم سنش.چطور ۱۰سال بود که ازدواج کرده بود یعنی تو ۱۱سالگی ازدواج کرده بود؟!!!!!


    •   mimi1368
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • هرکی اول داستان اصرار کرد که داستانش واقعی هست اتفاقا داره دروغ میگه
      مرد حسابی ۴۲ سالته زن و‌بچه هم داری اونوقت تو این سایت چیکار میکنی؟
      حالا ما جوون هستیم و مجرد و میایم با خوندن داستانا ارضا میشیم


    •   NASERNASERI
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • گی کم بود - سکس محارم کم بود - ضربدری کم بود - حالا شد اطفال حروم زاده - بسه ترو خدا - یکم فکر کنید و بعدش بنویسید - تناقض های داستان اینقدر زیاده که اصلا - ولش کن - بی خیال


    •   sadafi666
    • 2 روز،3 ساعت
      • 0

    • دوست زنت تو 14 سالگی ازدواج کرده بود؟ چون ده ساله که ازدواج کرده بودن!!! حالا که اصرار داری داستان واقعی باشه اعداد رو درست لحاظ کن
      البته جدا از واقعیت یا تخیلی بودن داستانش خوب و جذاب بود.


    •   daeitaghy
    • 1 روز،16 ساعت
      • 0

    • یکم تخیلات توش بود ولی بد نبود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو