سکس عاشقانه با خانم رئیس

    قصه از جایی شروع شد که من توی شرکت استخدام شدم.
    البته دقیقا از همونجا شروع نشد. چون زمانی که توسط مدیر ارشد شرکت گزینش شدم اصلا نمیدونستم که مدیر مستقیم من یک خانم هستش.
    خلاصه اینکه بعد از معارفه اولیه من تازه چشمم به رئیس جدیدم افتاد. خانم مهندس بهاره کمالی (مستعار). خب اون زمان من ۲۸ ساله و ایشون ۳۱ ساله بودن و تازه یکسال بود که با همسرشون ازدواج کرده بودن. یک خانم مهندس ریزه میزه سبزه و بسیار زیبا و خوشتیپ که من هم فقط به چشم رئیس بهش نگاه می کردم . و اخلاق سنگین و رفتار محترمانه اش چیزی بجز این رو هم نمی طلبید.
    در محیط کار با گذشت زمان کم کم ما بیشتر باهم صمیمی شدیم و شوخی و خنده هم به مراودات ما اضافه شد . آروم آروم نظرم بهش جلب شد و مخصوصا اوقاتی که برای انجام کار و یا مشورت در کنار هم می نشستیم ، حواسم به بوی خوش عطرش و رنگ و بافت زیبای پوستش و تن صدای زیباش پرت میشد. و در دلم آرزو می کردم کاش زودتر باهاش آشنا شده بودم و کاش قبل از اینکه ازدواج کنه میتونستم بدستش بیارم. اما چون متأهل بود و من هم جزو خائنین و افراد رذل نبودم ، فقط به حضور در کنارش در شرکت بسنده کردم و دلخوش به همین مقدار بودم !
    القصه ، زمانه گذشت و سه سال از همکاری ما با مهندس کمالی هم گذشت و ما رفیق تر و صمیمی تر می شدیم و اوضاع طبق روال همیشه پیش می رفت تا اینکه بیماری همسر خانم کمالی - که ظاهرا نوعی بیماری خونی داشت - وخیم تر شد و بعد از عذاب فراوان هم برای ما و هم برای ایشون ، عمرش تموم شد و به رحمت خدا رفت.
    بعد از اون اتفاق ، خانم کمالی خیلی غمگین و منزوی شده بود و من سعی میکردم با همدلی و مهربونی و گاهی شوخی ، کمی حالش رو بهتر کنم و از اینکه می دیدم بهاره به اون زیبایی و به اون مهربونی انقدر طفلک و بیچاره شده خیلی دلم می سوخت و سعی میکردم توی کارها هم کمکش کنم .
    تا این اندازه که برای مراسم چهلم همسرش من هم همراه برادرش کارها رو دست گرفتم و سعی کردم توی آماده سازی مراسم چیزی کم و کسر نباشه.
    فردای روز مراسم، بلاخره فک و فامیل دست از سر بهاره برداشتن و من بهرام - برادر بهاره - موندیم که بقیه کارهای خونه رو انجام بدیم و خونه رو جمع و جور و مرتب کنیم . ساعت نزدیک ۷ غروب بود که دیدیم بهرام توی یکی از اتاقها روی یک پتو از خستگی خوابش برده. من و بهاره هم بقیه کارها رو تموم کردیم و گفتیم یه فیلم سینمایی ببینیم .
    بهاره خیلی از من تشکر کرد و از بین فیلمها یکی رو انتخاب کرد که باهم ببینیم . اومد روی کاناپه کنار من نشست و برای اینکه بهرام اذیت نشه چراغ هال رو خاموش کردیم و کنار نور نارنجی رنگ آباژور شروع کردیم به دیدن فیلم. وسطهای فیلم بود که حس کردم صدای ضعیفی از بهاره میاد. نگاهش کردم. داشت گریه میکرد. احساسات فیلم ، داغ دلش رو تازه کرده بود . تا نگاهم با نگاهش گره خورد - با اینکه تابحال حتی دست همدیگه رو هم لمس نکرده بودیم - ناخودآگاه همدیگه رو بغل کردیم و بهاره شروع کرد توی بغل من گریه کردن. حس بی نظیری سرشار از عشق و شهوت و تعجب و ترحم وجودم رو فرا گرفته بود . چون کاملا داشتم توی بغلم حسش می کردم و عطر تنش و گرمای نفسهاش داشت احساساتم رو نوازش میکرد و در عین حال دلم به حال گریه کردنش میسوخت. سرش رو گذاشته بود روی سینه ام و صورت قشنگش غرق اشک بود . گفت دیگه هیچکسو ندارم ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه بدبخت شدم. آروم سرش رو بوسیدم و بهش گفتم کی گفته هیچکسو نداری ؟ من خودم مراقبتم بهاره . خودم کنارتم ، خودم نوکرتم . یهو بهاره ساکت شد. سرش رو آروم آورد بالا و خیره توی چشمام نگاه کرد. یک لحظه فکر کردم خیلی زیاده روی کردم و از دستم عصبانی شده. اما با صدای لرزون و آروم بهم گفت این حرفها رو از ته دلت میگی ؟ و من با حرکت سر و لبخند جوابش رو دادم . بهاره کاملا خیره شد توی چشمام و دستش رو انداخت دور گردنم و سرم رو به طرف خودش کشید و لبهاش رو چسبوند به لبهام . من از شدت هیجان داشتم سکته میکردم و خشکم زده بود. دو سه ثانیه بعد لبهاش رو جدا کرد و دوباره خیره شد بهم و گفت عاااشقتم . این بار صورتم رو با دوتا دستش گرفت و لب پایینم رو وارد دهانش کرد و شروع کرد به مکیدن. اصلا باور نمیکردم که این اتفاق داره می افته. از شدت شهوت و هیجان بدنم داشت میلرزید و کیرم به بزرگ ترین اندازه ممکن رسیده بود. بهاره نگاهم کرد و گفت فرهاد تو توی همه ی این مدت برام بهترین بودی . الانم من میخوام برات بهترین باشم تا مهربونی هاتو جبران کنم . دلت چی میخواد فرهاد من ؟ گفتم من دلم فقط تو رو میخواد. بهاره گفت پس بلندشو بریم یه جای امن که بهرام یک موقع متوجه چیزی نشه. تلویزیون رو خاموش کردیم و رفتیم درِ اتاقی که وسایل من توش بود رو قفل کردیم - که مثلا بهرام فکر کنه من اونجا خوابیدم - و خودمون رفتیم توی اتاق بهاره . وقتی رفتیم تو و در رو قفل کردیم ، دیگه میدونستم که این قصه به سرانجام رسیده و بهاره - حداقل امشب - مال من شده . همون پشت در اتاق ایستاده بغلش کردم و برای اولین بار تمام بدنش رو حس کردم . کیرم رو چسبونده بودم به شکمش -چون قدش کوتاه تر از من بود- و با دستام داشتم کونش رو نوازش کردم . دوباره زل زدیم توی چشمهای هم و یه لب طولانی از هم گرفتیم . بهاره توی چشمام زل زد ، صورتم رو با دستاش گرفت و بهم گفت فرهاد امشب من مال تو ام ، هر کاری دلت میخواد با من بکن . همونجوری که دستم داشت کونش رو لمس میکرد، دستم رو انداختم زیر رون پاهاش و یک دستم رو انداختم پشت کمرش و - مثل بغل کردن نوزاد - بغلش کردم و بردم روی تخت . اونجا دستم رو بردم جلو و از روی مانتو سینه های کوچیکش رو لمس کردم . نرمه نرم بود . آروم آروم دکمه های مانتوش رو تا پایین باز کردم و دست رو از زیر تیشرتش بردم داخل و از سوتینش هم رد شدم و نوک سینه اش رو با دوتا انگشتم گرفتم و شروع کردم به بازی کردن باهاش. بهاره لبهاش رو آروم گاز میگرفت و با فاصله و آروم میگفت آآی. بلندش کردم و مانتو و تیشرت و سوتینش رو کامل درآوردم و حالا بهاره تقریبا برهنه -با یه شلوار ساپورت - روبروم بود . دستم رو بردم پشت کمرش و صورتم رو چسبوندم به سینه های خوشگلش و شروع کردم با زبون با نوک سینه هاش بازی کردن . بهاره هم آروم سر و صدا میکرد و سرم رو از پشت فشار میداد به سینه اش . با یک دستش هم از روی شلوار کیرم رو گرفته بود و می مالید. یهو سرم رو کشید عقب و گفت فرهاد بسه دیگه. دیگه نمیتونم صبر کنم . منم از خدا خواسته سریع بلند شدم و شلوارش رو کشیدم پایین و شروع کردم از روی شورت با لبهام با کوسش بازی می کردم. کوسش از تمام تنش عطر بهتری داشت و تقریبا خیس شده بود. آروم شورتش رو کشیدم پایین و با لبهام و نوک زبونم با چوچولش بازی کردم که بهاره یکهو شل شد و کامل روی تخت ولو شد و گفت وزن بدنت رو میخوام فرهاد.
    منم تمام لباسهام رو درآوردم و آروم رفتم روی تخت و پاهای بهاره رو آوردم بالا و دستم رو بردم پشت گردنش حلقه کردم و کیرم رو آروم فرستادم توی کسش . کسش تنگ و خیس و گرم بود و چهار پنج ثانیه طول کشید تا کیرم آروم آروم رفت توش . بهاره هم داشت لبهاش رو گاز میگرفت و به من نگاه میکرد. بعد در حالی که صورتم جلوی صورت بهاره بود و نفسهامون به صورت همدیگه میخورد ، شروع کردم توی کسش تلمبه زدن . عطر بدن بهاره با بوی نمکین کسش تمام فضا رو پر کرده بود و لمس پوستش من رو به اوج لذت می رسوند . آروم آروم سرعتم رو بیشتر کردم و سینه های کوچیک بهاره هم جلوی چشمام تکون میخورد . بعد از چند دقیقه احساس کردم بهترین لذت دنیا داره توی وجودم حرکت میکنه و همون موقع دستم رو محکم دور بهاره حلقه کردم و لبهام رو چسبوندم به لبهای نرمش و سرعتم رو بیشتر کردم و تمام آبم رو توی کسش خالی کردم. بهاره هم با دستاش بدن من رو به خودش فشار داد و گفت بمون . توی همون حالت در حالی که کیرم توی کس بهاره بود و آبم اومده بود، خودم رو روی بهاره ولو کردم و شروع کردیم به خوردن لبهای هم . بعد کیرم رو از توی کسش درآوردم و به پهلو خوابیدیم توی بغل هم و من بهش گفتم بهاره تو بهترین رئیس دنیایی ! بهاره هم به شوخی گفت تو هم از فردا اخراجی ! و در همون حال که داشتیم می خندیدیم لبهای هم رو بوسیدیم ، ساعت رو برای ۴ صبح تنظیم کردیم که قبل از بیدار شدن بهرام بیدار شیم و وضعیت رو سر و سامون بدیم، و بعد از تنظیم ساعت با خیال راحت لخته لخت توی بغل هم خوابیدیم . . .
    پایان


    نوشته: فرهاد

  • 24

  • 13




  • نظرات:
    •   afshin 21
    • 7 ماه
      • 1

    • خیلی زیبا و روان
      ممنون


    •   Aliiisexiiiiii
    • 7 ماه
      • 0

    • کسشر خوبی بود اولم


    •   6794
    • 7 ماه
      • 0

    • کمتر جق بزن
      کمتر چرت بنویس
      کوسشعر


    •   smhe61
    • 7 ماه
      • 6

    • دیوثا الان روح مرحوم اون بالا به گا رفته ...


    •   ashkanlovekarajj
    • 7 ماه
      • 2

    • أدمين اين كس شعراي اين جقي هارو نزار ٤ تا داستان خوب بزار در ضمن الان عمو كاندمي كه اومد كردت ميفهمي ديگه كس شعر ننويسي دوستانم از خجالتت در ميان مجلوق


    •   Nevermindd
    • 7 ماه
      • 2

    • سکس تو هر شرایطی بدون کاندوم توصیه نمیشه


      عمو_کاندومی


    •   کاپتان رد
    • 7 ماه
      • 4

    • کسکشا نذاشتین چهلم اون بدبخت تموم بشه
      بهااااااااااااره جان
      هرجا هستی
      کیرم دهنت جنده


    •   salitahna
    • 7 ماه
      • 0

    • ملت جوری ب همه داستانا میگن کسو شعر انگار تو ایران همه قدیس هستن


    •   85_Behrouz--85
    • 7 ماه
      • 0

    • مرسی باحال بود، عشق و دوستی تان پایدار باشد ایشالا.


    •   sikir
    • 7 ماه
      • 0

    • دوست عزیز کسخول
      روز چهلم شوهرش با وجود برادرش تو همون خونه ، خوابید و داد تو کردیش یجوری مینوشتی اقلا قابل باور باشه...


    •   مسیحی۰
    • 7 ماه
      • 2

    • غیرقابل باور بود تصوراتت ،
      جقم میزنی با تصورات نزدیک به واقعیت بزن دچارتوهم نشی!


    •   saman.32
    • 7 ماه
      • 0

    • عالی بود فکر کنم نسبت به داستانای دیگه واقعی تر بود


    •   توت.فرنگی
    • 7 ماه
      • 2

    • الکی ترین داستان رو تو نوشتی.اسکار باید بدن بهت


    •   iman.shahvanii
    • 7 ماه
      • 1

    • طرف شوهرش مرده بعد مراسم بتو داده؟؟حداقل ميزاشتين خاكش خشك بشه بعد،،بعيدميدونم كسي تو اونحالت كه همسرش مرده باشه بتونه سكس كنه مگه اينكه ي جنده تمام عيار بوده باشه


    •   bestkir28
    • 7 ماه
      • 0

    • کاش این داستانها را میزاشتی بعداز مراسم سالگرد .چون تومراسم چهلم خیلی سخته که تو و اون وداداشش فقط اونجا باشید و کس دیگه ای نباشه و بعد از مراسم اونم حال اینو داشته باشه که فیلم ببینید وغیره . به هر حال موفق باشی و ایشالا روزی بکنیش


    •   mhrsl
    • 7 ماه
      • 1

    • خخخخخ
      زنه گریه میکرده تنها شدم و شوهرم رفت و از عشقش به شوهرش که مرده میگفته و از فراقش زجر میکشیده بلافاصله چندثانیه بعدش به این آقا گفته بیا منو بکن
      این چیزا فقط و فقط در شهوانی اتفاق میفته نه جای دیگه ای خخخخ


    •   mhrsl
    • 7 ماه
      • 1

    • اینقدر کوسش تنگ بود که پنج ثانیه طول کشید بره داخل؟؟؟؟؟؟ داداش تا حالا کوس از نزدیک دیدی؟؟؟؟ داداش من این کوسه نه پیچ و مهره که چندثانیه طول بکشه
      ملجوق تاحالا کوس ندیدی اگه دیده بودی میفهمیدی به ثانیه نکشیده میره توش هرچی هم تنگ باشه


    •   Mssh30
    • 7 ماه
      • 0

    • عالی بود


    •   Sepsaeed
    • 7 ماه
      • 0

    • جقور بقور. تو با صابون فیروز بزن لامصب


    •   محمودسبیل
    • 7 ماه
      • 1

    • مواظب خودت باش. روح مرحوم اگه گیرت بیاره چنان بر مقعد مبارکت فشار وارد نمیاد که راه خونتو گم کنی دیوس ملجوق


    •   Mohammad4653
    • 7 ماه
      • 0

    • ای تو روح دوتاتون که روح اون مرحوم رو گاییدین
      آخه کیر خورده خر کسکش
      میزاشتی سالش تموم بشه بعدا زنشو میکردی
      خدا از این رعیسا نصیب ما هم بکنه


    •   jack.sparr0w
    • 7 ماه
      • 2

    • دلخوش به همین مقدار نباشید ما هم دنیای شما را خواهیم کرد اباد (biggrin) هم اخرتتان را میکنیم اباد دلخوش به همین مقدار نباشید (biggrin) مجانی میکنیم...اب را.
      مجانی میکنیم گاز را.مجاااانی میکنیم خلاصه شما را (biggrin)


    •   ARAD_SM
    • 7 ماه
      • 0

    • وجداناکامنتاازداستاناقشنگترن?????


    •   نوجوان_سکسی
    • 7 ماه
      • 0

    • بازم بنویس


    •   Ateist
    • 7 ماه
      • 0

    • اجرتون با اباعبدلله


    •   csc13663
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • جالب بود
      خوشمان آمد


    •   csc13663
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • جالب بود
      خوشمان آمد


    •   mk2018
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • نشستی جق زدن و چرت نوشتن
      اعجوبه ای


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    داستان های مشابه


    جستجو