سکس و عشق با دختر باکره

    1395/10/21

    اين خاطره مربوط به دوره دانشگاهه که آخرش هم نصفه نيمه ولش کردم. از اولش هم به مدرک علاقه زیادی نداشتم. نه فهم و شعور آدمو زيادتر ميکنه نه به درد پول در آوردن ميخوره. ولی محیط دانشگاه برام جذاب بود. بريم سر خاطره:
    تلفن که زنگ زد نميخواستم گوشي رو بردارم. داشتم رو يه ريتم فلکلور کار ميکردم بلکه ازش يه چيز تازه دربيارم که در نميومد. بالاخره سه تار رو گذاشتم کنار و گوشي رو برداشتم.
    - الو، آقاي حميد؟
    صداي دختري بود که خيلي با اعتماد به نفس حرف ميزد. گفتم: بفرماييد، خودمم.
    - ميخواستم بگم پيشنهادت رو قبول ميکنم، ميام خونت ولي پول ميخوام.
    هنوز نميدونستم کيه ولي فهمیدم قضيه چيه. راستش دوست دختر پيدا کردنم اينجوري بود که هرکي چشمموميگرفت يه راست ميرفتم طرفش و رک ميگفتم ازش خوشم اومده و دعوتش ميکردم خونم. حوصله مقدمه چيني و کافه گردي و اينجور بازي ها رو نداشتم. تا اون موقع از اين روش نتيجه قابل عرضی نگرفته بودم ولي با سماجت بهش ادامه داده بودم. ظاهرا" جواب داده بود. بدبختي اين بود که حالا نميدونستم اين خانم کدومشون بوده.
    گفتم: باشه، چقده لازم داري؟
    - سيصد هزار.
    برق سه فاز پروندم. اون موقع اين مبلغ براي يه بچه پولدار هم خيلي زياد بود چه برسه به یه شهرستانيِ کرايه نشين که هميشه هشتش گرو نه ش بود. گفتم: باشه فردا ساعت يک تو نهارخوري مي بينمت.
    اگه مبلغ دیگه ای هم می گفت جواب نه نمیدادم. اخلاقم اینجوری بود دیگه: در عین بی پولی ارزش پول حالیم نبود. به هر بدبختي بود پولو جور کردم که اصلش کرايه خونه و خرجي ماهاي بعديم بود. زودتر رفتم که اون بياد سراغم چون من که نميدونستم اون کيه. وقتي اومد شناختمش. يه سال پایین تر از من بود که يه دفعه ديده بودم تو زمين چمن با دوستاش نشسته و با لحني محزون براشون ميخونه. اصلا" واسه همين خوندنش ازش خوشم اومده بود.
    - سلام.
    - سلام، بفرما، اينم پولي که ميخواستي.
    - مرسي، میدونم زیاده، دویست تومنش رو بذار به حساب قرض. کي بيام خونت یا تو میتونی بیایی؟
    اينقدر خشک و خونسرد بود که انگار قراره بريم مجلس ختم.
    گفتم: اين همه دار و ندارم بود. صد تومنش هم قرضيه. اگه جاش نذارم برج ديگه نميتونم کرايم رو بدم. بنابراين بايد يه فکري بکنيم.
    خيلي خونسرد بسته پولو هل داد طرف من و گفت:
    هيچ امکانی که از توش حتا صد تومن پول در بياد ندارم. منم لنگ اجاره و قسط شهريه هستم ولي نميخوام آويزون يکي مثل خودم بشم. به هرحال متشکرم.
    پا شد که بره.
    گفتم: يه دقه صبر کن، يه فکري به نظرم رسید شايد جواب بده. شايد بتونيم يه کنسرت بذاريم. ارکسترش با من. تو هم مسئول هماهنگي بشو و يکي از خواننده هاي کر باش. اگه به اسم يه خيريه کار کنيم شايد دانشگاه راحت تر بهمون سالن بده. به خاطر خيريه بليتام بهتر فروش ميرن. از درامدش من سيصد تومن خودمو ور ميدارم. تو هم با کاري که تو ارکستر ميکني با من بي حساب ميشي. باقيشم مال خيريه و مخارج کنسرت.
    این پروژه از قبل یه جور دیگه تو سرم بود ولی خیلی جدی نگرفته بودمش. يه خورده فکر کرد و گفت: فرض کنيم دانشگاه قبول کنه تو هم ارکستر جور کني، کي گفته من ميتونم بخونم؟
    - اولا" که ميتوني، صداتو شنيدم، فقط تمرين لازم داري. تازه، تکي هم که نميخوني. بالاخره بايد يه کاري بکني که سيصد بگيري.
    یه خورده من من کرد و بالاخره با تردید قبول کرد: خب، کي بيام خونت؟
    - تو پول خواستي، منو که نخواستي! بنابراين فعلا" فقط رو پروژه کار ميکنيم تا ببينيم چي ميشه. کارامون ايناست: انتخاب ارکستر و آهنگ، پيدا کردن خيريه و راضي کردن رييس دانشکده و بعدش هم تمرين. بدم نيست، حداقل سرمون گرم ميشه.
    با ترديد نگام ميکرد. گفتم: دو سه نفر ديگه رو براي کر جور کن. همه هم بدونن براي خيريه است و از پول مول خبري نيست. هر روز هم جلسه هماهنگي بذار.
    احساس کردم از اون آدم آهني بي حس يه کم فاصله گرفته. تو چشماش يه برقي ديدم. خداييش اين که آدم بخاطر نياز مالي با کسي بخوابه تحقير کننده ست. چه پول بگيري چه پول بدي. واقعا" دنبال فاحشه هم نمیرم. یعنی یه دفه رفتم ولی اصلا" خوشم نیومد. تو اون شرايط هم ديگه ضایع بود دوباره دعوتش کنم. به هردومون بر میخورد.
    جور کردن ارکستر و افراد کر خيلي سخت نبود. جاي شکرش باقيه که هنوز آدم با انگيزه کار خير پيدا ميشه. يه موسسه خيريه هم پيدا کرديم که از دختراي بي سرپرست نگهداري ميکرد. رييسش يه خانمي بود که ميخواستي کفششو ماچ کني از بس مهربون و خوش قلب بود. اونجا همه مادرجون صداش ميکردن، چه بچه ها و چه کارمندا. وقتي فهميد ما دانشجوييم و بي تجربه گفت: ارکستر و اجراي آبرومندانه با شما بقيه کارا با ما. قبل از خداحافظي ازم پرسيد: چي شد که به فکر خيريه افتادين؟
    لحنش اينقدر صميمانه و در عين حال جدي بود که جوگير شدم و سير تا پياز ماجرا رو گذاشتم کف دستش. يه نگاهي تو چشام انداخت که نزديک بود از خجالت آب شم. اين چه غلطي بود که کردم؟ از کشو يه دسته چک آورد بيرون و شروع کرد به نوشتن. گفت: بيا اين سيصد تومنت، فقط مواظب باش دختر منو اذيت نکني. گفتم: خيالتون راحت باشه. فقط ميخوام کمکش کنم.
    گفت: ميدونم پسرم، اگه دخترم بازم نياز به پول داشت بگو با من تماس بگيره، شايد يه کار نيمه وقتي براش جور کردم.
    با خودم گفتم: آش نخورده و دهن سوخته. هنوز دستم بهش نزدم مادرخوندش سرکوفتم ميزنه، اي بخشکي شانس!
    برنامه خوب پيش ميرفت، انگيزه کار خير باعث يه جور نزديکي بين بچه ها شده بود که خوب بود. چند داوطلب ديگه هم پيدا شد. بچه ها واقعا" مايه ميذاشتن. با جديت دور کارو گرفته بودن. از يه استاد هم کمک گرفتيم. مريم آروم و قرار نداشت. کپي نتها و تصنيف ها، خبر کردن و جور کردن وسايل حسابي وقتشو ميگرفت. دايم دور من ميچرخيد ببينه چه کاري لازمه. لحنش خيلي صميمي تر از قبل شده بود. از وقتي ديد واقعا" توقعي ندارم باهام گرمتر هم شده بود.
    بالاخره کنسرت بخوبي برگزار شد. همه راضي بوديم چون مدت تقريبا" دوماه به اندازه دوسال چيز ياد گرفتيم. مريم بيشتر از همه راضي بود، چون علاوه بر تجربه، مساله ماليش هم فعلا" حل شده بود. گرچه بايد يه فکر اساسي ميکرد چون پدرش صريح گفته بود بيکار شده و دیگه نميتونه پولي بده. اينو وقتي براي قدرداني به چايي دعوتم کرد گفت. يه کادوي کوچيک هم برام خريده بود. پرسيدم ميخواي چکار کني، من ديگه چيزي ندارم رو کنم. البته رييس خيريه گفته ميتونه برات کار نيمه وقت جور کنه. گفت که خودشم يه فکرايي داره که بعدا" بهم میگه. گفتم: همین حالا بگو.
    یخورده این پا اون پا کرد و بعدش پرسید: هنوزم منو میخوای؟
    یه رنگ قرمزی دوید تو شقیقه هاش که خیلی جذابترش کرد. گفتم آره، از همون وقتی که رو چمن میخوندی.
    گفت: پیشنهاد میکنم با هم زندگی کنیم. نه که حتما" زن و شوهری. اینجوری یه کرایه جلو می افتیم. یه کم هم کار میکنیم...
    - آخه چطوری؟ من که اهل ازدواج نیستم، به پیمون ابدی و این مزخرفات هم عقیده ندارم. بی عقدم که نمیشه خونه گرفت.
    گفت: منم یه پروژه دارم، به امتحانش می ارزه. به صاحبخونم میگم دارم ازدواج میکنم. ازش میپرسم که میتونم شوهرمو بیارم اینجا یا نه. یه چیزی هم میزاریم رو کرایش. اگه قبول کرد میگم یکی دو هفته میرم شهرستان برا ازدواج بعد با شوهرم بر میگردم. آدم بدی نیست، گمونم قبول کنه و به شناسنامه هم گیر نده.
    طرح خیلی احمقانه ای به نظر میرسید ولی یه جورایی گستاخانه بود و وسوسه انگیز. از طرف دیگه از مریم واقعا" خوشم میومد. هیچ راه حل دیگه ای هم به عقلمون نمیرسید. میدونستیم که کار نیمه وقت دانشجویی هم کفاف شهریه و زندگی مستقل رو به اون نمیده. این بود که گفتم: باشه.
    خوشحال بود. یواشکی دستمو گرفت و محکم فشار داد: میدونستم قبول میکنی، یه ماچ عاشقونه و چیزای دیگه در اولین فرصت.
    اولین فرصت چند روز بعد بود که با ترس و لرز بردمش خونم. خونه اي که گند ازش بالا میرفت و یه روز کامل طول کشیده بود تا یه خورده روبراه شد ولی هنوزبوی رخت چرک و سیگار مونده میداد که بزور ادکلن تا حدی خنثاش کردم.
    مریم اول دور اتاق چرخی زد. رو قفسه کتابا مکث کرد، دستی کشید به سه تارم، آشپزخونه فسقلیم رو بازدید کرد. با خنده گفت: تمیزتر از اونیه که فکر میکردم. خوشحالم که پیشتم.
    کتری رو گذاشتم رو گاز و گفتم: من خوشحالترم.
    - جدی؟
    - بالاخره یه دفعه شد که به هدفم برسم.
    - چه هدفی؟
    - یه دوستی ساده و خالص.
    - امیدوارم همیشه همین جور بمونه.
    خودشو از شر مانتو و روسری خلاص کرد. دو دقیقه هم جلو آینه بود برای مرتب کردن مو و یه خورده آرایش. دست انداخت گردنم، سرش رو گذاشت رو شونم: گفت: تو نجاتم دادی.
    - از چی؟
    - داشتم بخاطر مسایل اقتصادی خودمو به باد میدادم.
    - آدم روحشو نباس بفروشه، تو که نفروختی؟
    - برا جسمم مشتری پیدا نکردم ولی برا روحم خریدار خوبی پیدا کردم.
    - امیدوارم سرت کلاه نرفته باشه.
    - امیدوارم سرتو هم کلاه نرفته باشه.
    خندیدیم. موهاش بوی خوبی میداد، نفسم رو ازش پر کردم. با دست پشتشو نوازش میکردم و از لمس بدنش لذت میبردم. از خودم میپرسیدم این عشقه یا سکس. وقتی لباش آروم به لبام چسبید فهمیدم یه مخلوط باحال از هردوشه که هرکدومو کم داشته باشه اینقدر نمیچسبه. حس عشقبازی داشت غلبه میکرد. نمیخواستم به این زودی بریم تو رختخواب. گفتم: همون ترانه ای رو که اون روز برای دوستات میخوندی برام بخون.
    نشستیم رو زمین و شروع کرد به خوندن با همون لحن محزون. احساساتی شدم. سه تار رو دست گرفتم و باش همراهی کردم. اونم احساساتی شده بود. چشماش تر شده بود. به خوندن ادامه داد تا ترانه به آخرش رسيد. به زدن ادامه دادم، تو همون مایه شور، ریتم رو عوض کردم به یه گوشه شادتر. لبخند صورتشو روشن کرد. ساز رو کنار گذاشتم و محو تماشاش شدم.
    - چرا ادامه ندادی، خیلی خوب بود.
    - نمیتونم دوتا کارو با هم بکنم.
    رفتیم تو بغل هم. نفهمیدیم چطوری درحال عشقبازی لخت شده بودیم. فقط شورت تنمون بود. ناله کتری گچ گرفته مثل موسيقي متن سکوت فضاي خونه رو پوشش ميداد و نويد اين که میتونستیم بعدش چایی یا قهوه بخوریم.
    بعد از عشق بازی اون داشت قهوه درست میکرد که من رفتم دستشویی خودمو تمیز کنم و یه شورت دیگه بپوشم. سری بعد ازم خواست شورتش رو دربیارم. با تردید تو چشماش نگاش کردم. گفت: فقط بچه درست نکنی ها؟
    - اون که آره، ولی ...
    - آخرش چی؟ تا ابد که نمیتونم دختر بمونم.
    معاشقه با دختری که دوستش داری توش عجله ی همخوابگی فقط برای سکس نیست. یه لفت و لعاب خاصی توش هست. میخوای طرف رو ذره ذره با حواس پنجگانه ات ببری تو وجود خودت. نگاهت و دستات رو بدنش میگرده، به یه خال، ماه گرفتگی یا حتا جای زخمی کهنه که میرسه بیشترتحریک میشی. شورتش رو که در میاوردم چشماشو بسته بود. اگر اینکار رو نکرده بود خجالت میکشیدم وسط پاهاشو نگاه کنم. خیلی برام جذاب بود. سیر تماشا و لمسش کردم. هر جایی رو بوسیدم و مکیدم. اونم به حرکت افتاد. مثل زن و شوهری که فقط بچه نمیخوان با هم یکی شدیم. آرزو میکردم کاش شب یادش بره که صبح بشه. ولی یادش نرفت و واقعیت های روزمره دوباره از سر گرفته شدن.
    دنباله ی ماجرا طوری که انتظار داشتیم پیش نرفت ولی رابطه ی ما دوام پیدا کرد و تغیر زیادی به زندگی هردوی ما داد.


    نوشته: bj




نظرات:
  •   Melorin112
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • خیلی قشنگ بود مرسی از داستانت (rose)


  •   ahadahad
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • خوشم نیومد (sick)


  •   Silent22
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • چه میکنه این توهم لامصب حیف وقتی که گذاشتم خوندم (clap) (clap) کس شعری بیشتر ننوشتی


  •   SEXI_GIRL75
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • هی بدک نبود
    اون جمله اخریه به دلم نشست که
    ماه گرفتگی و زخم کهنه یا خال باعث تحریکت میشه
    لایک


  •   درجستجویکس
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • خوب بود ، لذت بردم


  •   Ham.ham
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • کلاس موسیقی بود یا داستان


  •   sami_sh
  • 6 ماه،2 هفته
    • 1

  • bj عزیز به جرات میتونم بگم این بهترین داستانی بود که نوشته بودی،بعضی جملات که طوفانی بود!
    عالی بود،مرسی (rose)


  •   bj
  • 6 ماه،2 هفته
    • 2

  • sami_sh عزيز
    تشويق شما دلگرمم ميکنه و کارمو سخت تر. مجبور ميشم هر دفعه بيشتر مايه بذارم. هدفم بيشتر تمرين نوشتنه. از شما هم تا حالا خيلي ياد گرفتم. سعي ميکنم کارام به تلطيف روحيه و نگاه مخاطب کمک کنه.
    متشکرم
    bj


  •   مهرسانام
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • داستانایه احساسی رو دوس میدارم.پرفکت :)


  •   PELANO
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • bj عزیز عالی بود روان و کوتاه و گیرا.. لذت بردم.. کلمه به کلمه داستان رو میشه حس کرد کامل. مرسی موفق باشی


  •   Borhan.7090
  • 6 ماه،2 هفته
    • 1

  • آن سخن کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...


  •   kiircombo
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • خوب بود ولع نداشت
    داستان بود


  •   benyamin.sex
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • (erection)


  •   arash.shash.khor
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • سلام من آرش 27 سالمه از تهران یافت آباد
    جدا اگه واقعا میتونی آب کستو و یا شاشتو بفرستی تو حلق من
    جدی میگم من حاضر برای هربار شاشیدن به شرطی که تو حلقم بشاشی یا آب کستو کاملا خالی کنی تو حلقم دویست هزار تومن بدم اگه جدی بتونی
    چون من واقعا آب کس و شاش زیاد دوست دارم
    فقط یه نفر اینکارو برام کرد ولی حیف شد دیگه دوست داشتم همیشگی شه ولی حیف که نشد
    جدا کدومشو اول خالی میکنی تو حلقم ، اب کستو یا شاشتو ؟
    چجوری اصلا میخوای خالیش کنی تو حلقم؟مدلش؟
    در ضمن اسم و از کجایی و سنتم بگو اگه خوب بود هماهنگ میکنیم آب کستو خالی میکنی مشتری میشم
    مرسی
    زنا اگه دوست داشتین بشاشین تو حلقم و یا اب کستونو تو حلقم خالی کنین من هستم
    دوست داشتید با قیف بشاشید یا دوست داشتید کستونو کیپ کنید و بعد با فشار بشاشید هرطور شما بخواین.
    فقط خواهشی که دارم نزارید حتی یه قطره از شاشتونم از دهنم بیرون بریزه


  •   مهرسانام
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • بیا من بشاشم دهنت میمونه کثیف (sick)


  •   پیرفرزانه
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • سلام قشنگ بود .یعنی خوب بود...ولی من همش منتظر پرده دری بودم
    ..انگار خونتون یه پرده کم داشت..


  •   yedostebad
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • خوب بود


  •   Lubricious
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • جالب بود (rose)


  •   a99900
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • لسوب عالی


  •   black_destiny
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • من همیشه داستان هاتو دوست داشتم bj


    سرشار از احساس و شور و توصیفای زیبای شهوت آمیز
    بازم بنویس لطفا


  •   elahiye
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • با صاد صداقت آغاز میکنم


    ساده گی و صداقت داستانت چشم گیر بود ..
    اینکه مشقات و سختیهای زندگیه دانشجویی رو نگاره کردی جای تحسین داره..
    داستانت رو دوست داشتم.. هر چندخیلی سریع و گذری از اتفاقات گذشتی.
    ولی دلچسب بود.


    لایک تقدیم شما..
    روزگار بر وفق مراد


  •   پسرهات.عشقی
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • راست و دروغش به کنار ولی خوشم اومد.
    مرسی عزیزم


  •   DK Teh
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • خوب بود برادر . از معدود داستانای سکسی که میشد باهاش همزاد پنداری کرد . جانا سخن از زبان ما میگویی . خلاصه اینکه امیدوارم از زندگی دانشجویی خلاص بشی زودتر . و اون ایده رو هم عملی کنید با هم زندگی کنید


  •   شاهین96
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • قشنگ بود
    ادامه بده


  •   homakosoo
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • منم خوشم نیومد
    مزخزف بود


  •   SJD2727
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • زندگی نومه ی بتهوون نوشتی یا سکس ؟!!
    حاجی کلا هنری ها مخشون مث تو یه طرفس یا تو فقط اینجوری؟؟!!
    بعد چهل سال کار هنری دختره رو آوردی خونت بازم ساز می زنی؟؟؟!!
    بابا تو تعطیلی رسمیی...


  •   Jooooooooooon......ooooof
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • چقدر زیاد بوددددددد


  •   amir7576
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • جالب بود


  •   Xylem
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • واقعا فازش سکسی نبود بیشتر مصن تیریپ هنری ورداشته بودی
    در ضمن استاد bj مخففه Blow job هست ک گذاشتی اسمت


  •   a.rad
  • 6 ماه،1 هفته
    • 0

  • قشنگ بود. از کاراکتر پسر دانشجو خوشم اومد. یه جورایی خواننده دلش میخواد مثل اون باشه.


  •   Ramtin34
  • 5 ماه،3 هفته
    • 0

  • بهترین داستانی بود که خوندم اینجا. به نویسندش تبریک میگم . داستان صاف و زلال بود و به دل مینشست . فقط متاسفم واسه خودمون که تو کشورمون دانشجوها مجبور به پول در اوردن از این راهها میشن . ولی متاسفانه این مورد و موارد دیگه ای که از گفتنشون هراسون هستیم واقعیات امروز جامعه ما هستن. که خوشبختانه نویسنده تونسته بود صادقانه اونو بیان کنه. بازم براش ارزوی بهروزی دارم موفق باشی دوست عزیز. :)


  •   Maxors
  • 4 ماه
    • 0

  • عالی بود حرف نداشت ولی اخرشو بد تموم کردی


  •   Gisoorostamii
  • 2 ماه،4 هفته
    • 0

  • حتما به رمان نویسی فکر کن قلمت عالیه❤


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو