سکس چه ربطی به جبر داره؟

    استاد، ناهید رو که بر و رویی داره و خوشگل کلاس به حساب میاد بلند کرد و ازش پرسید: اگه یه مرد، فرضا" من، به یه دختر، فرضا" تو، تجاوز کنه آیا این تجاوز جزئی از سرنوشت توئه یا این که من از اختیارم استفاده کردم؟


    روشش این بود که بچه ها رو تک تک درگیر بحث کنه. از هرکس ناجورترین سوالی رو که می تونست می پرسید تا بیشترین کشمکش ذهنی رو ایجاد کنه. بی پروا بود و دهنش چاک و بستی نداشت. چیزایی می پرسید که آدم شوکه می شد. همه رو با هیجان درگیر مسئله می کرد. علت جاذبه کلاسش همین بود.


    هنوز ناهید از مخمصهء تجاوز و ربطش به سرنوشت خلاص نشده از پسری که تو عالم خودش غرق بود پرسید: اگه فرضا" تو و بغل دستیت به توافق برسین با هم بخوابین آیا هر دوی شما از آزادی تون استفاده کردین یا فقط حکم تقدیر اجرا شده؟


    همهء بچه ها با اشتیاق سر کلاس حاضر شده بودن تا بفهمن بالاخره توی این دنیا چه کاره ان: بازیچهء سرنوشتی از پیش تعیین شده که امکان تغییرش نیست، یا نه، این حرف ها کشکه و آدم می تونه از گزینه های مختلفی که موقع تصمیم گیری داره یکی رو انتخاب کنه.


    اصلا" فکر نمی کردم نفر بعدی خود من باشم که دل و روده ش بیرون می ریزه. بی مقدمه رو به من گفت: هی خانم، فرض کنیم تو مردی باشی که ظاهر زنونه داری ولی من می دونم اون زیر چه خبره. در ضمن می دونم که مثلا" دو دقیقه قبل می خواستی جای اون متجاوز یعنی من باشی ولی بعد فکر کردی سکسِ توافقی بیشتر مزه می ده. حالا بگو این خیالات کار تستوسترون و آدرنالینه یا ذهن تو سرخود رویا پردازی کرده؟


    یاد گرفته بودم باید کوتاه جواب داد. جواب طولانی احتمال خطا رو بیشتر می کنه و آدم بدتر گیر می افته. گفتم: "نقش هورمونا رو که نمی شه انکار کرد، حضور محرکی مثل ناهید هم همین طور. پس فکر و خیالاتی که گفتید اجتناب ناپذیره."


    فکر کردم از دستش خلاص شدم که ضربهء جانانه ای حواله ام شد: یعنی تو می گی تجاوزِ فرضا" من به همکلاسی تو و این که اون دختر و دوست پسرش توافقی برن تو رختخواب و این که یکی دیگه این وسط همخوابگی رو فقط تخیل فرموده از نظر سرکارعالی هیچ فرقی نداره؟ همه اسیر جبریم، دست خودمون نیست پس مسئولیتی در قبال کاری که کردیم نداریم؟ یعنی متجاوز، مداراگر و کسی که اصلا" کاری نکرده به طور مساوی بی تقصیر و غیرقابل سرزنش اند؟ تکلیف جرم یا گناه چی می شه؟


    در سکوتی سنگین نگاهش رو تک تک بچه ها مکث کرد تا هرکدوم فکر کنن الان جوابشو از اون می پرسه. بعد سر جاش نشست: نفر وسط ردیف دوم، بنال ببینیم؟


    همه به ردیف دوم که چهار صندلی بیشتر نداشت چشم دوختیم. دو نفری که وسط نشسته بودن به هم نگاه کردن و بالاخره اونی که نزدیکتر به استاد بود بلند شد: به نظرم...


    استاد: نمی خواد نظر بدی، فقط بگو اونجایی که تمرگیدی طبق کدوم منطق وسط ردیفه؟ اصلا" می دونی وسط یعنی چی؟


    پسره با یه ببخشید نشست و کنار دستیش ناخوداگاه بلند شد.


    همه زدیم زیر خنده. طرف فهمید چه گافی کرده و سرخ مثل لبو نشست.


    استاد: مرادی، بگو تو جمجمه ت غیر گچ چیه؟ تو کله شماها چیه که نمی تونین مسئله به این سادگی رو حل کنین؟ لابد ادعای تغییر دنیا رو هم دارین؟


    مرادی که بلند شد تازه فهمیدیم منظورش نفر وسط ردیف دوم از آخر بوده.


    درس دادنش اینجوری بود. به جای این که حرفای تو کتاب ها رو تکرار کنه اونا رو تو یه نمایش میخ کوب کننده اجرا می کرد. فکر کردن یاد می داد و نه حفظ کردن چیزایی که هرکسی خودش می تونست بره بخونه. بددهن بود ولی همه بهش احترام می ذاشتن. حتا رئیس دانشکده هم جرئت نمی کرد چیزی بهش بگه چون می ترسید گُل سرسبدش بذاره بره و دانشکده از رونق بیفته.


    جلسه قبل یه مشت سوال داده بود که جوابشون رو باید می نوشتیم: یک دیونه و یه عاقل، یه ورزشکار بی سواد و یه مفلوج مثل پروفسور هاوکینک، یه روسپی، یه تارک دنیا... کدوم بیشتر اسیر جبرن و کدوم اختیار بیشتری دارن. علم و ثروت آزادی رو کمتر می کنه یا بیشتر؟ یه هفته با این سوال ها تو سر و کله خودمون زدیم ولی به جوابامون اصلا" نگاه نکرد.


    کلاس که تموم شد به من گفت: تو، برای جلسه بعد با جواب سوال هایی که پرسیدم کنفرانس می دی.



    • بله استاد، می شه احیانا" اگه ابهامی داشتم ازتون مشورت بگیرم؟


    تو چشمام خیره شد. همیشه موقع حرف زدن تو چشم آدم خیره می شد. حس می کردی داره فیهاخالدون فکرت رو می خونه: باشه، فقط یه سوال.


    اه، پشیمون شدم از سوال. عمرا" ازش چیزی بپرسم. همون لحظه به تمام سلول های خاکستری مغزم دستور آماده باش دادم. شب شد و تو رختخواب هنوز درگیر چه کنم و از کجا شروع کنم بودم که خوابم برد.


    خواب عجیبی دیدم: یه جایی مثل اتاق خواب. ناهید هم اونجا بود. با دیدن من لبخندی زد و سرگرم استریپ تیز شد و همون لباس خواب مختصری که تنش بود رو در آورد. اندامش حرف نداشت. بعد از این که لخت شد به من اشاره کرد لباسامو در بیارم. منم انگار دارم کاری عادی مثل شونه کردن مو انجام می دم با خونسردی لخت شدم. از کمر به پائین مرد شده بودم و هردوی ما از وجود آلت مردونه بین پاهای من خوشحال بودیم. ظاهرا" بالاتنهء زنونه و پایین تنهء مردونهء من چیز مطلوبی بود. با اشتیاق سرگرم عشق بازی شدیم. فضا خودمونی و خوشایند بود اما وسط کار سر و کلهء مردی غریبه پیدا شد. از حضورش تعجب نکردیم. خیلی خونسرد اشاره کرد به کارمون ادامه بدیم. به عشقبازی ادامه دادیم تا این که اونم کاملا" لخت شد. از پشت به ناهید چسبید، دو دستش رو به من قلاب کرد و به طرف خودش کشید. ناهید که بین ما قرار داشت ناگهان غیب شد.


    من که دیگه دوجنسه نبودم و اون مرد ناشناس افتادیم تو بغل هم. به محض تماس بدنی با مردی که مثل خودم لخت مادرزاد بود از خواب پریدم. با تردید دستی به بالاتنه و پائین تنه ام کشیدم تا مطمئن شم خواب نیستم و هویت جنسیم عوض نشده. همه چی سر جاش بود به علاوهء لکه ای خیس جلوی شورت که وجود رضایت جنسی رو تو خواب تائید می کرد. سعی کردم از جزئیات چهرهء مرد چیزی یادم بیاد. ولی فضای خواب نیمه تاریک بود و اون مرد هم عینکی تیره به چشمش بود. هویت مرد، برعکس من و ناهید، نامعلوم بود.


    دیگه خوابم نبرد. سوالهایی که باید جوابشون رو می نوشتم جلوی چشمم رژه می رفتن. تجاوز، سکس توافقی، مسئولیت اخلاقی، نتایج باور به جبر یا اختیار... فعلا" اینا برام اهمیت نداشتن. برام این سوال اهمیت داشت که چرا خواب سکس دیده بودم. نمی تونستم بفهمم که این نشونهء نیاز من به سکس بود یا فقط واکنش ناخوداگاهم به مسئله ای که باید حل می کردم؟ این که اولش در پایین تنه مرد بودم به علت فرض مرد بودنم توسط استاد بود یا ترفندی بود ناخودآگاه برای کتمان میل جنسی زنونه؟ اگه میلی جنسی نبود خشتک خیس شورتم چی می گفت؟ غیب شدن ناگهانی ناهید و چسبیدن من به اون مرد معنیش چی بود؟ چرا دوباره صاحب بدن خودم شدم؟ آیا میل نهایی من به سکس با مرد اینجا آشکار می شد؟ آیا پریدن از خواب به دلیل شوک همین آشکارگی و تضادش با رفتار من در شرایط هشیاری بود؟ ناشناس موندن اون مرد به همین دلیل بود؟


    هیچ مردی توی زندگی من نبود و به کسی دلبستگی عاطفی نداشتم. آیا مرد عینکی خودِ استاد نبود؟ اگه اینطور باشه معنیش چیه؟ نمی دونستم. فقط می دونستم خواب هرچی هم که چِرت باشه از واقعیت مایه می گیره و واقعیت چیزیه مستقل از خواست من و هرکس دیگه.


    این که آدم بازیچهء چند نانوگرم هورمونه و از قبل توی دی ان ای سلولهاش نقشه راهش ترسیم شده شاید واقعیت خوشایندی نباشه ولی اگه همین رو بدونی حداقل می دونی چه مرگته. مثل مریضی که می دونه با زندگی یا مرگ چقدر فاصله داره. بگذریم که معمولا" اونی که مخش بکل تعطیله خیلی راحت تره.


    زد به سرم بچسبم به همین خواب و تفسیر اون رو بگیرم پایه مطلبی که باید کنفرانس می دادم. این که خودم کجای کارم برام از همه چی مهمتر بود و این جوری عملا" مجبور می شدم ته و توش رو در بیارم. به کسی چیزی نگفتم و سرگرم کار شدم. واسه اونایی که می خوان بدونن جنبه های فکری یا فلسفی مطلب چطور توضیح داده می شه خیلی خلاصه چند خط ته داستان زیرنویس کردم. اینجا نمی خوام به اونا بپردازم.


    مطالبم رو لابلای تعریف خواب جا دادم. خوابمو با جزئیات کامل تشریح کردم. در مرکز بررسی، خودم قرار داشتم با واقعیت های جنسی، جسمی و اجتماعی خودم. موضوع به عنوان واکنشی اجتناب ناپذیر به نیاز جنسی مطرح می شد که تابوهای اخلاقی و اجتماعی پرتش کرده بودن به عالم خواب و ناخودآگاه. واقعیت تلخی که حتا اونجا هم نمی ذاشت سکس به صورت طبیعی جلو بره. از طرف دیگه خوابمو ربط دادم به تکلیف درسی و ترس از استاد که می تونست همون مرد عینکی توی خواب باشه. بالاخره نتیجه گرفتم که با توجه به شرایط شخصی خودم و عقب موندگی جامعه چاره ای جز دیدن همچین خوابی برام نبوده. با اظهار تاسف از این که در جامعه ای زندگی می کنم که آدم تحصیل کرده اش باید توی خواب دنبال سکس باشه و تازه اونجا هم تابوها دست از سرش برندارن.


    قبل از اجرای کنفرانس از ناهید عذرخواهی کردم که به علت حضور در صحنه ای ناخوشایند از خوابم به اسمش اشاره می شه. همین طور از استاد که شُبههء حضورش در خوابم مطرح می شه. از بچه ها هم معذرت خواستم که ماجرای خوابی شخصی رو باید بشنون با تذکر این که خود من چه فشاری تحمل کردم تا چیزی رو که معمولا" کسی ازش حرف نمی زنه موضوع کنفرانسم بکنم. تاکید کردم انگیزهء من فقط دونستن این بوده که خودم کجای کارم. متاسفانه دونستن قیمتی داره که باید پرداخت، ندونستن البته هیچ هزینه ای نداره.


    در حالی سعی می کردم جلوی لرزش صدامو بگیرم کنفرانسمو شروع کردم. به جاهای سکسی که می رسیدم نمی تونستم تو چشم بچه ها نگاه کنم. حس می کردم اونام سرشونو انداختن پائین. کلا" بیست دقیقه بیشتر طول نکشید. کلاس به قدری ساکت بود که صدای قلب خودمو می شنیدم. حرفام که تموم شد دیگه سر پا وایسادن برام سخت بود. اولین واکنش از استاد بود که گفت: "آفرین دختر شجاع، جامعه علمی به امثال تو نیاز داره نه یه مشت کله گچی بی جربزه." و بعد کلاس با کف و هورا منفجر شد. هیجان تشویق لحظاتی گیج و مستم کرد ولی خیلی زود تبدیل به حسی دوگانه شد: غرور مخلوط با حس رسوایی در حد استیپ تیز وسط کلاس.


    بعد از کنفرانس معمولا" پرسش و پاسخ انجام می شد. ولی اولین دانشجوی مادرمرده ای که بلند شد حرفی بزنه از استاد تودهنی خورد: بتمرگ، سوال بی سوال. تعریف و تمجید هم اگه لازم بود من کردم. مطلب به این روشنی هرکی نفهمیده بهتره خودشو معرفی کنه نزدیک ترین طویله.


    رو به استاد گفتم: اجازه هست منم بتمرگم؟


    دوباره کلاس منفجر شد. با حس عریان بودن که غرور هم قادر به پوشوندنش نبود توی صندلی آهنی فرو رفتم شاید کمتر به چشم بیام. سرم پایین بود ولی نگاه بچه ها رو احساس می کردم که از مانتو و شلوار ضخیمی که تنم بود نفوذ می کرد تا ببینه یه دختر عادی هستم یا یه دوجنسه!


    دلم می خواست زودتر کلاس تموم شه و نفس راحتی بکشم. احساس دوگانه هنوز ادامه داشت. هم خوشم می اومد بهم توجه بشه هم نمی خواستم بهم اون جوری نگاه کنن. زنگ که خورد بلافاصله رفتم سراغ ناهید.



    • ناهید جون، واقعا" معذرت می خوام، از کاری که کردم مثل سگ پشیمونم. اصلا" نمی ارزید، هم خودمو خراب کردم هم به تو لطمه زدم.


    ناهید محکم بغلم کرد. گونه هامون بهم چسبید و از ورای لباسی که می خواست واقعیت زنونهء ما رو نفی کنه وجود همدیگه رو حس کردیم. حس تعلق به جنسی مشترک گرمای مطبوعی به وجودم سرازیر کرد و بهم آرامشی داد. با ناهید خیلی صمیمی نبودم ولی حس خوبی بهش داشتم. البته کم حرف بود که همه فکر می کردن خودشو می گیره.


    ناهید آهسته توی گوشم گفت: عزیزم، اصلا" فکرشم نکن، افتخار می کنم که توی نوشته ات جایی داشتم، محشر کردی. پوز استاد رو هم خوب زدی. روی همه رو کم کردی. مفتی مفتی منم تو این موفقیت شریک تو شدم.


    نهار با هم خوردیم و مفصل گپ زدیم. فهمیدم برخلاف تصور همه ناهید چه دختر ساده و افتاده ایه و برخلاف تصور بقیه که فکر می کردن هزارتا دوست پسر داره به شدت احساس تنهایی می کنه. می گفت: این بهم تحمیل شده. هر پسری که بهم نزدیک می شه با شک بهش نگاه می کنم و نمی ذارم از یه حدی جلوتر بیاد. اونم فکر می کنه من سرم جای دیگه بنده و خود به خود فاصله می گیره. می بینی؟ چیزی که هرکس فکر می کنه چه امتیازیه می تونه برعکس عمل کنه!


    با خودم فکر کردم که ما با همه ادعاهامون چقدر ظاهربینیم. واسهء خودمون خیالاتی می بافیم که بعضی وقتا درست عکس واقعیته. خود من کی باور می کردم ناهید به این خوشگلی...


    گفتم: تازه مثل منی. مگه من کسی رو دارم؟ هرکی سراغم میاد هدفش فقط اینه که از یه خرخون کولی بگیره. البته شاید تقصیر خودمه، طوری رفتار کردم که انگار به درد کار دیگه ای نمی خورم.


    ناهید گفت: آره، تقصیر خودمونه، شرایط آدمو میندازه تو یه مسیری و ما هم فکر می کنیم باید تو همون مسیر بریم. چیزی که لازم داریم اینه که از این مسیر بزنیم بیرون. تو نشون دادی که جُربزه شو داری. شاید ناخوداگاه. من بی عرضه باید همین رو یاد بگیرم. امتیازهای ما تا به حال به نفع ما کار نکردن، از این به بعد باید بکنن!


    در حالی که بازومو آروم وشکون می گرفت گفت: تو همه چی ت می زونه. کم و کسری نداری. یه کم به خودت برس و لباس بهتر بپوش ببین چه قیامتی بشی. یه وقت دیدی خودم تغییر جنسیت دادم افتادم دنبالت!


    به خاطر وضع مشترک یا کمبودی مشترک به هم نزدیک شده بودیم. هر کدوم امیدوار بودیم به کمک اون یکی به شرایط بهتری برسیم. درس خوندنمون با هم شد. خرید لباس و خرت و پرتهای شخصی، آرایشگاه رفتن و نشستن زیر اپیلاسیون.


    دور دانشکده و دانشجو جماعت رو خط کشیدیم. اونجا عملا" کاری نمی شد کرد. کافی بود به یکی راه بدی و بعدش رسوای خاص و عام بشی. همین حالاشم که هیچ خبری نبود واسمون شایعه همجنس گرایی درست کرده بودن.


    تمرکزمون رو گذاشته بودیم روی مهمونی و تئاتر و گالری گردی و این چیزا. خیلی عالی بود. جستجوی سرنوشت با تفریح و گردش و سرخوشی. سالن های تئاتر و گالری ها ظاهرا" محل عرضهء انواع هنرها بود و اگه دقت می کردی خیلی های دیگه هم مثل ما داشتن هنر جفت یابی خودشون رو به نمایش می ذاشتن! ناهید به زودی کسی رو که می خواست پیدا کرد. هنرمندی که ازش خواست مدل نقاشیش بشه عاشقش شد و کارشون به نامزدی کشید.


    من دنبال ازدواج نبودم. به نظرم کار مسخره ای می اومد. فکر می کردم هرچقدر با طرف جور باشی آخرش میفتی تو همون چاله ای که نمی خواهی، لااقل خیلی چیزاشو نمی خوای. رفت و آمدای فامیلی ناخوسته، بچه ناخواسته، افتادن از فعالیت هایی که دوست داری. نه، من ناهید نبودم. به معشوق رمانتیک هم اعتقادی نداشتم. اونی که امروز بی دلیل می میره برات فردا بی دلیل می میره واسه یکی دیگه! اونوقت تو می مونی و بچه ای که یادت می اندازه چه غلطی کردی.


    به فکرم رسید برم خارج. تفریح و تفحص تو محیط جدید و ناشناخته، با دوستی از یه جنم دیگه برای مدتی موقت. باید جالب باشه، مگه نه؟ تنها مشکلم پول بود. خانواده همین که خرج دانشگاهم رو می داد شق القمر بود. همه جا آگهی چسبوندم واسه تدریس زبان و ترجمه پایان نامه. حساب کردم چند ماه خرکاری و صرفه جویی مخارج سفر رو جور می کنه. هنوز چیزی نگذشته خبر به گوش استاد رسید. پیغام داد برم دفترش.


    یعنی چی، مگه تدریس خصوصی و ترجمه ممنوعه؟


    منتظر بودم یه ایرادی به کارم بگیره تا حسابی از خجالتش در بیام. با حالتی نگران و انگار خواهرش یا دوست دخترش مشکل اخلاقی پیدا کرده برخلاف همیشه آروم پرسید: "چی شده، افتادی دنبال دوزاری؟" بعد با نگاهی پرمعنی به سر و وضعم ادامه داد: بعله، قر و فر خرج داره البته. فکر نمی کردم...


    حس کردم نگاهش از چشمام منتقل شد به سینه هام که با نفسم بالا و پایین می رفت و بعد پایین تنه که دیگه از استرچ و نشون دادن ابعادش ابایی نداشت. فکر کردم می خواد بگه طبیعیه که دنبال سکس یا شوهر باشم. با خودم گفتم خب، منم حقش رو می ذارم کف دستش.


    به سبک خودش زل زدم تو چشماش: بعله، قر و فر و بیشتر از قر و فر. می خوام چندوقت برم خارج، روحم، بهتره بگیم جسمم، به چیزی احتیاج داره که این محیط و این آدما بهش نمی دن. یعنی نمی شه...


    دلم می خواست پوست کنده تر بگم ولی زیپ دهنمو کشیدم. شرم و حیا در اوج عصبانیت هم مهارم رو ول نمی کرد.


    چند لحظه ای ساکت بود. واکنش نشون دادن به همچین حرف نامنتظره ای حتا واسه آدم حاضر جوابی مثل استاد هم آسون نبود. دوباره که توی چشمام نگاه کرد از اون نگاه خیره و گستاخ همیشگی خبری نبود. یک لحظه برق نمی رو تو چشماش دیدم. سرشو انداخت پایین، نمی خواست چشماشو ببینم. با لحنی محزون و مطیع مثل بچه ای که یه خواستهء مهم رو می خواد مطرح کنه ولی غرورش اجازه نمی ده گفت: اینارو منم می خوام، فکر می کنی منم باید برم خارج؟


    چشمای نمناکش که دیگه نمی خواست از من قایمشون کنه به دهنم دوخته شده بود، مثل بچه ای که از مامانش می خواد ببرتش شهر بازی.


    خاک بر سر من احمق نفهم کنن! چطور تو این مدت بعد از کنفرانس متوجه تغییر رفتارش نسبت به خودم نشده بودم. چطور متوجه نشده بودم دیگه با من، و فقط با من ملایم و مهربون شده؟ امروز هم که رفتم تو دفترش رو صندلیش نیم خیز شد که بلند شه، بعد متوجه شد که ضایعه، سر جاش نشست. چقدر دیر دوزایم افتاد که استاد گلوش پیش شاگرد نفهمش گیر کرده. و چقدر دیر غرورم کنار رفت تا بتونم کشش خودمو به اون ببینم.


    با ملایم ترین و گرم ترین لحنی که می تونستم گفتم: اگه شما هم روح و جسمتون به چیزی احتیاج داره که با مسافرت می تونین بهش برسین حتما" به فکر سفر باشین، شاید با یه همسفر مناسب...


    این دیالوگ کوتاه با لبخندی حاکی از رضایت و آسودگی خاطر دو طرف به پایان رسید. خواب کذایی به تدریج از رازهای خودش پرده بر می داشت. مرد بی هویت اون رویا نقاب از چهره برداشته بود. اگه در جریان دوستی با ناهید و اون محفل گردی ها موفق به انتخابی نشده بودم دلیلش این بوده که انتخاب قبلا انجام شده بود و من نمی دونستم. به خاطر خودخواهیم که هنوز هم رو شخصیتم سنگینی می کنه آمادگی فهمش رو نداشتم. باید صبر می کردم تا زمان کار خودشو بکنه، همون طور که برای ناهید و عاشق رمانتیکش کرد و برای همه اونای دیگه ای که در این فاصله به هم رسیدند یا از هم جدا شدن. همیشه همین طوره، تصویر نهایی رو فقط وقتی تشخیص می دی که قطعه های اصلی پازل کنار هم نشسته باشن.


    کائنات همون لحظه ای که با مهبانگ متولد شد تک تک ذراتش طوری کنار هم قرار گرفتن که چهارده میلیارد سال بعد کنفرانس جنجالی من اجرا بشه و بعدش شاگرد و استادی که به فاصله هفت سال از هم متولد شده بودن به وجود کششی بین خودشون اعتراف کنن و بعد دست در دست در کوچه پسکوچه های آتن در همون مسیرهایی قدم بزنن که زنون، دموکریت و فیساغورس سه هزاره پیشتر قدم زنان از شگفتی های تقدیر گفته بودن، و در همان شهری معرفت اونها رو ستایش کنن که سقراط کبیر با نوشیدن جام شوکران جاودانه شد.


    در معبد پارتنون، استاد که حالا آروین من بود موهای فرشته ای کمان به دست رو نوازش می کرد که از دل سنگ بیرون آمده بود.


    به من گفت: مریم، نمی دونی چقدر بهت حسودیم می شه. تو تونستی به اعماق وجودت بری و چیزهایی رو برملا کنی که کمتر کسی جرئتش رو داره. در مقایسه با تو من با همه هارت و پورتم یه بزدل به حساب میام. شاید اصلا" هارت و پورتم نقاب همین ترسه.




    • خودت که بهتر می دونی اونجا چه خبره، دنیای غریزه ها... اصلا" رفتن نداره. خریته!




    • ببین، این کوپیدوی دوست داشتنی رو می گم، اینم از غریزه بیرون اومده، همون غریزه ای که نر و ماده رو می کِشه طرف هم، ولی دست هنرمند ازش یه فرشتهء کوچولو ساخته، تا با همون تیر و کمونی که آدما باهاش همدیگه رو می کُشن عشق تولید کنه. هنرمندی که اسمش رو هم نمی دونیم از جنگ و تنازع بقا عشق بیرون کشیده.




    وقتی برگشتم و بهش خیره شدم باورم نمی شد این همون استاد بداخلاق و تندخو باشه. دوباره به نظرم یه پسربچه اومد که محو غزیزترین اسباب بازیش می خواد اونو با یکی شریک بشه. یه دستمو گذاشتم رو همون دستیش که هنوز رو موهای فرفری کوپیدو بود. تیر این فرشتهء ناقلا به قلبم نشسته بود. با اون یکی دست به گردنش آویزون شدم و بوسیدمش. چقدر طول کشید نمی دونم. شاید فقط یه لحظه ولی واسه من چند هزار سال، به عمر تمدن بشری، یا چند میلیارد سال به عمر عالم هستی طول کشید.


    همیشه دلم می خواست بدونم پشت این صورت اخمو که مثل ماسک های قبایل آفریقایی حالتی جادویی داشت، کی قایم شده. حالا کشف کردم همون همبازیه که وقتی بچه بودم آرزوش رو داشتم. یه آدم سالم و مطمئن که روح بچگی رو حفظ کرده. فکر کردم آدمای واقعا" بزرگ قلب یه بچه تو سینه شون می زنه.


    بهش گفتم: پسر، بدو منو بگیر!


    و شروع کردیم به دویدن، با تمام قدرتی که داشتیم، در کوچه پسکوچه های آتن، با بالهای کوپیدو که سبکمون کرده بود، همهء تاریخ رو سیر کردیم. سقراط کبیر از زندونی که نگهبان درشو باز گذاشته بود بلکه فیلسوف از خر شیطون بیاد پائین و فرار کنه با نگاهش به ما خندید و جامش رو یک نفس سر کشید، دموکریت و زنون و فیثاغورس ما رو مثل دوندگان ماراتن تشویق کردن: آفرین، ادامه بدین، چیزی نمونده.


    بالاخره رسیدیم به معبدی که درهاش پست سر ما بسته شد. زمان از شتاب افتاد. توی بغل هم گم شدیم. مثل شیر و شکر قاطی شدیم طوری که دیگه نمیشد از هم جدامون کرد. همون طوری که آفرودیته و هفائستوس، خدایان آب و آتش در آمیختند، همچون فوران بی پایان آتشفشانی خاموش نشدنی دردل اقیانوسی بی انتها.


    این سرنوشت یا سرگذشت من بود. فکر می کنم هرچی غیر از این هم بود دوستش داشتم. حتا اگه یه دختر زشت بودم یا اصلا" دوستی نداشتم، بازم با سرنوشت قهر نمی کردم. مثل دختر بچه ای که عروسکش رو دوست داره حتا اگه دست و بالش کنده شده باشه. شاید با سرنوشت نمی شه کاری کرد، شایدم می شه، درهرحال اگه دوستش داشته باشی برات یه رنگ دیگه ای پیدا می کنه. تقدیر ما اینه که با این بازی ها از تقدیرمون سواری بگیریم نه این که بهش کولی بدیم.




    زیرنویس: خلاصه مطالب فلسفی کنفرانسی که اول داستان بهش اشاره شد و خواننده ممکنه بخواد بدونه: آینده نتیجه گذشته است. گذشته رو نمی تونیم عوض کنیم چون بهش دسترسی نداریم. قوانین طبیعت رو هم نمی تونیم عوض کنیم. خود ما به عنوان بخشی از طبیعت تابع همین قوانین هستیم. ذهن ما با هر اعتقادی تابع شرایط عینیه و نه برعکس. رفتار اخلاقی و یا غیر اخلاقی ما هم تابع شرایطه، درست مثل رنگ پوست که تابع ژنوم اجداده. هنوز هیچ آزمایشی نشون نداده ذهن چطور می تونه روی عمل ما تاثیر بذاره. برخلاف انتظار، آزمایش نشون داده که در مغز اول جریان الکتریکی برای مثلا" تکون دادن دست برقرار می شه و بعد از اونه که جریان الکتریکی مربوط به فکر تکون دادن دست ایجاد می شه. در تحلیل نهایی، مغز با همه پیچیدگیش چیزی جز مکمل عضلات حرکتی نیست.


    نوشته: مدوزا

  • 38

  • 1




  • نظرات:
    •   happysex
    • 11 ماه،4 هفته
      • 5

    • وای وای وای
      نمیدونم حجم زیباییهای داستانت رو
      نگارش بی پروا و خشونت درونیش رو
      لطافت فکری و انتقال حسش رو
      چی بگم
      با چی مقایسه کنم
      محشر بود مدوزای عزیز
      امشب درگیر شدم با داستانت
      چقدر رسوخ کرد به ذهنم تا باز بخونمش
      باز بفهممش
      لایک برای داستان شما کمترین هست
      سپاس از اینکه هستی و مینویسی برای ما


    •   hichnami
    • 11 ماه،4 هفته
      • 3

    • فوقالعاده بود ، از اسمی که استفاده کردی خوشمو آمد و ترغیب شدم تا بخوانم ، خواندم و فهمیدم و حض کردم از پیچیدن در هزارتوی ذهنت
      ازینکه این داستان رو تو شهوانی خوندم متعجب شدم ، شاید اینم از بخت و اقبال من بود که بعد از مدت ها بین این همه داستان این رو انتخاب کنم که بشارت نامه ای بود کبیر
      بنظرم باید کلامت رو گسترش بدی تا راهگشا باشه
      در هرصورت ممنونم که با دانشت نوشتی نه با هوست


    •   doki-kar balad
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • طبق معمول عالی
      مدوزای عزیز حیف این قلم که محدود به شهوانی بشه
      امیدوارم خارج از این سایت هم غزل پراکنی کنی،
      مطمعنم هرجا نوشته هات رو بخونم بشناسمت.
      فقط جریان عاشق شدن استاد رو یکم سرسری ازش رد شدی که با وجود نثر زیبات میشه فاکتور گرفت.
      موفق باشی گلم


    •   مدوزا
    • 11 ماه،4 هفته
      • 3

    • Happysex عزیز،
      ممنون از لطفت. پاداش کار ناقابلم رو بیش از اندازه دادی.


      Siavvashhhhhhh
      دوست عزیر، وقتی می تونی نصفه شبی سوال به این زیبایی مطرح کنی حتما" مخت خوب کار می کنه.
      شاد باشی.
      Hichnami گرامی
      خیلی ها می پرسن چرا تو این سایت می نویسی. جوابش روشنه: چون افرادی مثل شما نوشته هامو می خونن. ظرف سه روز داستان چند هزار مرتبه بهش مراجعه می شه و اگه برگزیده بشه بیش از صدهزار. مقایسه کن با تیراژ محبوب ترین آثار چاپ شده یا منتشر شده در سایت های دیگه.
      در مورد امکان گسترش کلام، باهات موافقم که سوژه جا داره ولی باعث طولانی تر شدن داستان می شه و از قالب داستان کوتا می زنه بیرون که باهاش موافق نیستم. یعنی باید رمان می نوشتمم که اگه بلد هم بودم جای انتشارش اینترنت نبود. واقعا ممنون که وقت گذاشتی و نظر دادی.


      سالاک عزیز،
      چوب کاری کردی. من این نوع داستان نویسی رو دوست دارم.
      خوشحالم که شما هم می پسندی.


      Snowflake گرامی،
      تعریف هنرمندانه ات آدمو اغوا می کنه دوباره با نوشتن داستان خودشو تنبیه کنه! کاش می شد این حس رو منتقل کرد که پیدا کردن یه موضوع غیر تکراری، نوشتنش و ده ها بار مرور و زیرورو کردنش با آخرین توانی که داری چقدر انرژِی می گیره. نویسنده ها اگه عقل درست حسابی داشتن باید از خوانندگانی تشکر می کردن که برچسب "تراوشات ذهن یک ملجوق" به نوشته شون می زنن!
      شاد زی.


      doki-kar balad
      طبق معمول ممنون و طبق معمول انتقادت درسته. حظ می کنم از داشتن دوست داننده.
      خوش باشید.


    •   eyval123412341234
    • 11 ماه،4 هفته
      • 3

    • اگه بگم کیف کردم از خوندن این متن دروغ میشه! اصلا کلمه ای در وصف این داستان و حسی که درونم ایجاد شد اختراع نشده! این از اون داستانهاست که هر بار بخونم قراره یه چیز جدید برای یادگیری داشته باشه :-) آفرین! مرحبا! و ممنون از اینکه نوشتیش واقعا خسته نباشی مدوزای عزیز (rose)


    •   مدوزا
    • 11 ماه،4 هفته
      • 2

    • eyval123412341234 عزیز
      مثل همیشه شرمنده م کردی. خوشحالم که از نوشته م خوشت اومده.


    •   Ma85
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • واقعا ممنون. واقعا خسته نباشی. واقعا واقعا واقعا عالی. دیگه نمیدونم چی بگم. حرف نداشت. شرمنده که کلمه ای برای تشکر و قدردانی پیدا نمیکنم.


    •   eyval123412341234
    • 11 ماه،4 هفته
      • 3

    • مدوزای گلم نمیخوام باهات تعارف کنم فقط حرف دلمو میگم: از اینکه از چنین متنی عاشقانه خوشم اومده و نمیتونم حسمو پنهون کنم، به خودم میبالم! و میبالم به خودم که میتونم به همنوعی مثل شما افتخار کنم!


    •   مدوزا
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • Ma85 عزیز
      بی نهایت سپاس


    •   Master.Kink
    • 11 ماه،4 هفته
      • 2

    • عاشقانه های انتهای داستان حالمونو جا آورد.لایک و لبخند برای خرسندی از نوشته شما تقدیم قلمتون.
      پایدار باشید (rose)


    •   jerard96
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • متنت همانند چیزی ک نوشتی باعث میشه ادم واقعا فکر کنه به زوایای پنهان بودنش


      یک متن جدید با یک نوشتار نو


    •   مدوزا
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • jerard96 عزیز
      از این که نوشته ام توجهت رو جلب کرده خوشحالم و سپاسگزار محبت شما


    •   مدوزا
    • 11 ماه،4 هفته
      • 0

    • ممجهول گرامی
      متشکرم از لطفت. یه همچین داستانی فقط در فضای مجازی قابل انتشاره و شما هم توی همین فضا می تونی فوروادش کنی، خصوصی یا غیرخصوصی. در هر حال ممنون و موفق باشی


    •   sasan0149
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • سلام
      الان كه دارم مينويسم صفحه رو اشكام نميزاره ببينم
      با دل آدم چي ميكنه اين متن و نويسنده
      من نفهميدم چطوري رسيدم به تهش
      عشق و لذت با دلم همراه شد، مثل بادباكي كه بدست كودك ميدي و آروم ميشه، دلم آروم شد و هنوز در كوچه هاي آتن ميگردم
      دلت آروم مدوزا ي عزيز


    •   مدوزا
    • 11 ماه،4 هفته
      • 0

    • sasan0149 عزیز
      خوشحالم که با نوشتهء من ارتباط خوبی برقرار کردی. شاد و سبک بال باشی.


    •   مدوزا
    • 11 ماه،4 هفته
      • 0

    • Lost_moon_ عزیز
      از لطفت ممنونم


    •   azar.khanomi
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • عجب داستان قشنگی بود لایک به تو


    •   shadow69
    • 11 ماه،4 هفته
      • 4

    • مدوزای عزیز بهترین نویسنده سایتی از نظر من

      از ارادت من به خودت که با خبری

      بازم بنویس بیشتر هم بنویس

      قلمت ستودنیه

      مو به تن آدم سیخ میکنه

      این حجم از استعداد!

      لایک ۲۲


    •   مدوزا
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • azar.khanomi عزيز
      iLuna گرامي
      متشکرم
      shadow69 بسيار عزيز
      من شرمندهء محبت بي اندازهء شما هستم


    •   کیر ابن آدم
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • داستان سنگینی بود انصافا بیشتر جذب مباحث فلسفیش شدم تا قسمت اروتیکش


    •   MojtabazR
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • تبریک،با وجود افرادی امثال شما میشه آینده این سایت امیدوار بود و انتظار داشت آروم آروم داستانها از بی محتوایی خارج شده و تاثیر واقعی شون یعنی همون وادار کردن به تفکر رو در ذهن ما داشته باشن.
      موفق باشی.


    •   mehranjoon1356
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • این داستان سکسی بود یا پایان نامه درسی؟


    •   مدوزا
    • 11 ماه،4 هفته
      • 1

    • کیر ابن آدم گرامی، شما می گید نکات فلسفیِ داستان براتون جالب بود، جناب MojtabazR هم از محتوی داستان خوشش اومده، درحالی که آقای mehranjoon1356 خیلی محترمانه از شباهت قصه به پایان نامه انتقاد کرده. این شاید به خاطر مطلبی باشه که در زیرنویس اومده و جزو داستان نیست. خودم تردید داشتم بزارمش یا نه. ظاهرا" رای موافق هم بیشتره ولی هنوز شک دارم کار درستی کرده باشم. داستان نباید محل رای و نظر باشه. به نظرم mehranjoon1356 غیرمستقیم به نکته ی خوبی اشاره کرده. ممنون


    •   melissa_taaj
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • یا خداا چطوری این همه رو نوشتی؟!


    •   مدوزا
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • melissa_taaj عزيز
      متشکرم از سوالت! من اصلا" نمي دونم آدم چرا مي نويسه که حالا بگم چطوري مي نويسه. نوشتن يه کار سخت و پر دردسره. واقعا" نمي دونم چطور آدم زير بار همچين کاري مي ره که حداکثر نتيجه اش چند تا کامنت از آدمهاييه که هيچ پيوندي غير از اين داستان و کامنت زيرش بينشون نيست و اصلا" شناختي از هم ندارن.
      سوالت سوال آسوني نبود. ممنون


    •   melissa_taaj
    • 11 ماه،2 هفته
      • 1

    • اخی عزیزم هروقت پاسخ مو دادی کافیه کامنت و لایک کنی:)

      چ صادق! فکر نمیکردم همچین جوابی بدی.
      به هرحال مجازی هستیم، گاهی اوقات ادما دلشون میخواد خاطره جالب یه مهم ب بقیه بگه ، خاطرات سکسی ت میتونیم اینجا بگیم و شاید تجربیات هم استفاده کنیم یا بتونیم دورهم باشیم، اما داستان های ک مینویسین بعضی وقتا یه جور تلنگره، ممکنه برای یه فانتزی باشه برای یه عده خاطره یا حتی ارزو.


    •   JimzZz
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • کیرم دهنت چقد طولانی بود مخم هنگید (dash)


    •   S_M_H
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود ولی طولانی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو