سکس کثیف (۴ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    اپیزود چهارم – سردرد بدمستی
    چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش/هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
    هر منزل این راه بیابان هلاک است/هر چشمه سرابی‌ست که بر سینه‌ی خاک است
    در سایه‌ی هر سنگ اگر گل به زمین است/نقش تن ماری‌ست که در خواب کمین است
    چند سالی از اون ماجرای مسخره که زندگی هرسه ما رو تحت تأثیر قرارداد گذشته ، اون شبی که بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم و تمام آینده خودم و نازنین رو به هوسی سپردم که تا همین لحظه که دارم برای شما تعریف میکنم ، تأثیرش بروی روح و روان و زندگی عادی ما باقی مونده ، ما خواسته و ناخواسته وارد بازی شدیم که بیژن طرح ریخته بود و تو بدترین شرایط روحی و روانی که شمیم درگیرش شده بود باهاش وارد اون مهمونی شدیم ، اون شب من دلهره عجیبی داشتم ، شبی که باید به حرف دلم گوش میکردم و وارد بازی کثیف اونا نمیشدم ، اما چون همیشه برای انجام هرکاری استرس دارم و دلشوره میگیرم ، نخواستم وضعیت روحی نامناسبم رو به نازنین منتقل کنم ، از طرفی میخواستم شمیم رو بیشتر بشناسم ، چونکه این زن ، یکسال بدون اطلاع من با نازنین ارتباط داشت و من چیزی درموردش نمی دونستم .
    حسی مثل حسادت و نفرت با هم آمیخته شده بود و بدتر از همه روزیکه برای معرفی کارهاش پیشش رفته بودیم ، رفتار و حرکاتش مثل لمس دست من و یا سنگینی نگاهش و یا لب گزیدن های مدامش ، منو بیشتر حساس کرده بود.
    وقتی به دعوت بیژن که بعداً با تعریفهای شمیم فهمیدم چه شخصیتی هست ، پای بساط گیاه بازیشون نشستم و با موادی که کشیدم از حال خودم خارج شدم ، احساس میکردم باید جایی تخلیه بشم و بعد که بجای دستشویی ، وارد اون اتاق سیاه بختی شدم و زنی رو دیدم که در حال ارضای خودش دربرابر اون ویترین سکسی هست ، مثل یه حیوون وحشی فقط به ارضای خودم اهمیت دادم و به سراغ شمیم رفتم .
    در حالیکه تو اون لحظه اصلا نمی دونستم که اون کسی که دارم باهاش سکس میکنم ، کسی نیست بجز بهترین دوست نامزدم .
    از اون ماجرا دو سه سالی میگذره و وقتی به یادش میفتیم ، انگار بار گناهی سنگین روی دوشم حس میکنم ، جلوی چشمم ، کثیف ترین آدمی که میشد مهمونش باشم ، به نامزدم تجاوز کرده بود ، مواد روانگردان دست سازی که به نازنین داده بودند اونقدر تأثیرش زیاد بود که تا یک هفته ، نازنین هیچ کدوم از ما رو به خاطر نمی اورد.
    بعد از اینکه کمی بهتر شد و ازش پرسیدم که از مهمونی پریسا چی رو بخاطر داره ، فقط تا زمانیکه به بهانه تعویض لباس با پریسا وارد اتاق شده بودند رو بخاطر داشت و دیگه چیزی رو بخاطر نمیاوردوفکرمیکرد بخاطر مسمومیت غذایی تو بیمارستان بستری شده.
    اما درست بود که نازنین تو عالم بیخبری از سکس خودش با بیژن کاملا بی اطلاع بود ، اما با هرباری که جلوی من لخت میشد ، کابوس تلخ اون شب منو اسیر میکرد و تمام حس عاشقانه ای که داشتم رو تو اون لحظه از بین میبرد ؛ نفرتی عجیب از نازنین ، پریسا ، شمیم و بیژن تو وجودم شعله میکشید ، بارها به سرم زده بود که بیژن رو یه جای خلوت گیر بیارم و با ماشین از روش رد بشم تا شاید این کابوس لعنتی و این عصبانیتی که تو وجودم داشتم رو از خودم دور کنم ، اما من نه مرد کشتن بودم و نه تحمل عذاب وجدان بعدش رو داشتم ، بنابراین محکوم بودم که تو آتیش عصبانیت درونی خودم بسوزم و این راز کثیف رو تا ابد به گور ببرم.
    شمیم بعد از اون ماجرا دچار افسردگی شدید شد و برای مدت زیادی از ایران رفت ، از پریسا هم که هیچ نشونه ای نداشتم ، برای همین تنها کاری که میشد برای فرار از این وضعیت بد روحی و روانی انجام بدم این بودکه هرچه زودتر مراسم عقد و عروسی رو برگزار کنم و این اتفاق رو توی شهرستان محل زندگی نازنین برگزار کردیم و سریع به تهران برگشتم تا به کارهام یه سروسامون درست حسابی بدم.
    یک روز مونده به سالگرد عقدمون بود و به شدت در حال تدارک یه شب طلایی برای نازنین بودم و یا بهتر بگم برای فرار از وضعیت بغرنج خودم بودم ، میخواستم به خودم ثابت کنم که حتی با دیدن اون کابوس واقعی هم میتونم آدم خوشبختی باشم ، میتونم زندگیم رو به روال عادی برگردونم ، میتونم مثل بقیه آدما ساده زندگی کنم و به علایق خانواده ای که سالها آروزی تشکیل دادنش رو داشتم رنگ واقعیت بزنم.
    اما خوب توی این دنیا محدودیت ها زیادن و همیشه اونجوری نمیشه که ما میخوایم ، نزدیکای ظهر بود که یه پیامک تبلیغاتی روی گوشیم اومد که خدمات دیزاین و برگزاری مراسم بود و آدرسش به شدت آشنا بود ، جالب بود که توی مسیر برگشتم به خونه بود.
    توی اون لحظه ، کنجکاوی و استرس دوباره بهم غالب شد ، هم میخواستم به خودم نشون بدم که ادم قوی هستم و هم از اینکه بنظرم میرسید این آدرس ، آدرس شمیم هست، به شدت مشکوک بودم.
    بنابراین تصمیمم رو گرفتم و در راه برگشت ، به آدرسی که برام پیامک شده بود ، یه سر زدم و همونطور که اون حس اضطرابی که با خوندن پیامک بهم دست داده واقعیت داشت ، برگشتن شمیم هم واقعی بود و البته آبستن حوادث بعدی زندگی من.
    به محض اینکه وارد سالن دفترش شدم ، باهاش چهره به چهره شدم و البته هر دو متعجب از این برخورد ، برای چند ثانیه سکوت کردیم و مات به هم نگاه کردیم .
    به طرز عجیبی تمام نفرتی که ازش داشتم ، از دلم رخت بربست و شگفت زده از صورت شکسته و جا افتاده اش بهش خیره موندم ؛ تو این مدت انگار ده سال پیرتر شده بود و این باورکردنی نبود ، فکر میکردم که تنها کسی که از اون فاجعه بزرگترین ضربه رو خورده ، من هستم ، اما اون سکس کثیف انگار ، همه چیز شمیم رو ازش گرفته بود .
    مثل پسربچه ای بودم که هول کرده و زبونش سنگین شده ، با تکون دادن سرم سلام کردم . با صدای گرفته و جدی جواب داد و یکی از دخترهای اونجا رو صدا کرد تا به درخواستم رسیدگی کنند و بی تفاوت به کارش ادامه داد .
    برخورد فوق العاده جدی و غریبانه اش باعث شد به خودم بیام و خودم رو جمع و جور کنم ، برای همین با صدای گرفته و خفه ای گفتم ، خانم شمیم ، من با خود شما کار دارم.
    بدون اینکه نگاهم کنه ، با دست به اتاق خودش اشاره کرد و گفت منتظر باشید تا خدمت برسم.
    با قدمهایی آهسته وارد اتاق شدم و روی صندلی اتاقش که با چرم مصنوعی روکش شده بود نشستم، صدای کشیده شدن کمربندم روی پشتی صندلی ، باعث شد دوباره جابجا بشم .
    چند ثانیه بعد شمیم در حالیکه با یکدستش موبایلش رو تو جیبش میگذاشت و با دست دیگه اش شالش رو درست میکرد ، وارد شد و درب رو پشت سرش بست و به من نزدیک شد و درحالیکه سعی میکرد ، صداش خیلی آروم باشه ، به حالت پرخاشگری گفت :
    -تو اینجا چیکار میکنی؟
    - میخواستم بدونم خودتی که برگشتی و اینجا رو دوباره راه انداختی؟
    -خوب حالا که دیدی خودم هستم ، فکر میکنی اینجا چی گیرت میاد؟
    -نمیدونم ؛ اما تو بدون هیچ توضیحی درباره اون شب غیب شدی ، فکرکردی به من خیلی راحت گذشته این چندوقت؟
    - بهتره تمومش کنیم! من نمیخوام دوباره یاد اون شب بیفتم.
    -اما من میخوام درموردش حرف بزنیم ،از صحنه ها و کابوسهایی که مدام جلوی چشمم رژه میرن خلاصی ندارم ، حالم اصلا خوب نیست و باید یه فکری برای این موضوع بکنم.
    - ههه من خودم بدتر از توام ، دارم از غصه اون ماجرا چندساله فقط زجر میکشم ، با هم زدن این گنداب که من توش غرق بودم چیزی عاید تو نمیشه ، بهتره تمومش کنیم ، من نمیخوام تداعی گر اون شب برای من باشی افشین ، نمی خوام احساسی که به تو و نازنین دارم رو از بین ببری! لعنتی تو دوباره داری برمیگردی تو گندابی که ازش راحت شده بودی ، من جای تو بودم هیچوقت دیگه اینجا پیدام نمیشد.
    -شمیم تو ما رو به این گنداب کشوندی و حالا بوی تعفنش فقط برای من باقی مونده ، نازنین که اصلا یادش نیست چه اتفاقی افتاده و من چه بدبختی رو دارم تحمل میکنم ، مدام توی خونه به بی حوصلگی و افسردگی متهم میشم، اما تو چه احساسی میتونی به من داشته باشی؟
    - افشین ،حالا که اصرار میکنی ، مانعی نیست ، اما بدون که خودت خواستی ، اما بهتره بریم جای دیگه و صحبت کنیم ، هرچند اصلا دلم راضی به این مکالمه نیست و ارزو میکردم دیگه هیچوقت تو رو نبینم.
    -موافقم ، هرچند برخلاف تو من مشتاقم که درباره اش حرف بزنیم و بیشتر ازت بشنوم، خیلی چیزا هنوز در خصوص اون شب و ارتباط تو با بیژن برای من مبهم باقی مونده ، من نمیخوام با حضور تو و ارتباطی که نازنین میل به ادامه دادنش با تو داره ، زندگی مشترکی که سالها آرزوش رو داشتم اینطور به خطر بیفته!
    نگاه افسرده اش رو از من گرفت و کیفش رو از روی میز برداشت و به سمت درب خروج حرکت کرد ، تو صورتش بغضی رو میدیدم که که بهم میگفت شاید کمی زیاده روی کردم و اون تنها مقصر این ماجرا نیست ، یا شاید اتفاقی افتاده بود که اونو اینطور به بغض کشونده بود.
    بهمراه شمیم ، دفترش رو ترک کردیم ، توی ماشین بهش گفتم:
    - بریم یه جای دنج صحبت کنیم .
    -توی تهران جای دنجی سراغ داری که بشه در مورد این موضوع صحبت کرد؟
    -سرم رو خاروندم و ناچار گفتم نه ، واقعاً نمی دونم ، میخوای تو ماشین حرف بزنیم؟
    - لبخند زد وگفت نه اقای باهوش ، بریم خونه من ، اونجا حداقل کسی نیست و خیره خیره نگاهمون نمیکنه!
    با تردید و نگرانی قبول کردم و راه افتادم به سمت خونه اش.
    -آدامس میخوری؟
    -نه ممنون! عصبی هستی؟
    -برای کنترل استرس خوبه ، یادمه یه مربی فوتبال بود ، موقع مسابقه هاش همیشه آدامس میجویید ، همیشه هم برنده میشد ، منم همیشه قبل از شو یا برنامه های نمایشی که برای پرزنت کارام دارم استفاده میکنم . تأثیرش از سیگار برای من بیشتره!
    -پس اهل فوتبال هم هستی؟
    -مگه تو نیستی؟
    -ای کم و بیش ، البته جوون تر که بودم بیشتر پیگیر بودم.
    - منم خیلی نیستم ، یعنی کار اجازه نمیده ، اما خوب بدم نمیاد و هروقت بشه نگاه میکنم.
    تو طول مسیر صحبت خاصی نکردیم و به نظر میومد داره به صدای موسیقی گوش میده ، هرازگاهی با دستمال کاغذی گوشه چشمش روپاک میکرد.
    آسانسور رو رفتیم بالا ، به واحدش که رسیدیم ، کلید رو چرخوند و وارد شدیم ، به محض فرودش، کیفش رو روی یکی از کاناپه ها انداخت و بدون تعارف خاصی گفت ،لطفاً راحت باش ، من لباسم رو عوض کنم میام ، اگر خواستی آب تو کتری برقی هست ، روی میز صبحانه خوری هم نسکافه و پودر شکلات هست ، اگه میل داشتی دوتا درست کن.
    آروم آروم شروع کردم به قدم زدن تو سالن و اطراف رو نگاه میکردم تا به آشپزخونه رسیدم ، آبجوش که آماده شد ، خواستم ازش بپرسم که نسکافه میخوره یا هات چاکلت ، برای همین صداش کردم اما نشنید.
    از روی ناچاری مجدد صداش کردم . اما دیدم صدایی نمیاد ، به همین دلیل به سمت اتاق رفتم، پشت درب که رسیدم دوباره صداش کردم ، بنظر میرسید داره هق هق میزنه.
    دو سه تا ضربه به در زدم و در حالیکه اسمش رو تکرار میکردم ، اجازه گرفتم و وارد شدم.
    روی تخت ، بدون اینکه تاپش رو تنش کرده باشه نشسته بود لباسی که دستش بود رو بروی صورتش گرفته بود و گریه میکرد.
    آروم کنارش نشستم ، نسبت به سنش همچنان هیکل فوق العاده ای داشت ، یه لحظه به یاد سکس اتفاقی که باهاش داشتم افتادم و لحظه ای که از پشت کیرم رو وارد کسش کرده بودم و سینه های درشتش رو چنگ زده بودم ، حالا زیر نور چراغ و روشنایی که کاملا کافی بود ، زیبایی اندامش کاملا به چشم میومد ، ناخودآگاه چشمم بروی خط سینه اش حرکت کرد و لذت دیدن پوست سفید و حس نرمی سینه هاش تحریکم کرد.
    آروم به بازوش دست زدم و گفتم :
    -شمیم خوبی؟
    به محض برخورد دستم با پوست لطیف و خنک بازوش سرش رو بالا آورد و به سمت من خم شد و سرش رو بروی شونه ام گذاشت و گریه اش بلندتر شد، عطر موهاش فوق العاده بود ، چشمهام رو بستم و موهاش رو نوازش کردم ، حس میکردم این زن با اینکه به شدت قوی و سخت بنظر میاد ، اما شدیدا نیاز به پشتیبانی داره ، برای همین به خودم فشردمش و پیشونیش رو بوسیدم.
    آروم بهش گفتم ، شمیم ، من اون قدرها هم خودخواه نیستم که بخوام زندگی تورو بخاطر خودم بهم بریزم ، اگر این موضوع واقعا اینقدر تو رو اذیت میکنه ، دیگه در موردش حرف نمیزنم.
    شمیم سرش رو بالا و آورد و با من چشم به چشم شد ، آروم لبهاش رو به من نزدیک کرد و آهسته گفت :
    افشین ، لطفاً با من سکس کن ، من خیلی به تو نیاز دارم.
    خواستم بلند شم و ازش دور بشم که دیدم سنگینی خودش رو به روی من انداخت و مانع شد و گفت ، اگر این کار رونکنی ، تا ابد به حس یه زن که بهت نیاز داشته مدیون میشی ، من از روی رضایت ، خودم رو در اختیار تو میگذارم ، چون میخوام تو رو دوباره در خودم حس کنم.
    -شمیم ، من حاضرم بهت کمک کنم ، اما نه اینطوری!
    - من هیچوقت از هیچکس کمکی نخواستم ، لطفاً با من سکس کن ، نه به چشم کمک ، بخاطر حسی که تو قلبت به من داری و حاضر نیستی نشونش بدی ، بهت قول میدم این رابطه تا ابد بین من و تو مخفی بمونه.
    -شمیم خواهش میکنم این کار رو از من نخواه ، بخاطر نازنین من رو مجبور به این کار نکن ، نمیخوام بهت بگم که حسی بهت ندارم که از همون روز اول توجهم رو جلب کردی ، اما نه بخاطر سکس ، بلکه بخاطر توانایی ها و قابلیتهایی که داشتی و وسعت کاری که فکر نمیکردم به تنهایی انجامش داده باشی.
    -افشین ، من با تمام توانایی که دارم ، الان دارم التماست میکنم که با من بخوابی و منو ارضا کنی ، اصلا بخاطر نازنین این کار روبکن.
    -بخاطر نازنین؟!
    -آره بخاطر نازنین ، رازی هست که فقط به شرط اینکه با من سکس کنی بهت میگم.
    - شمیم این انصاف نیست.
    -انصاف اینه که تو بتونی به نازنین کمک کنی و تو این راه مطمئناً به کمک من هم نیاز پیدا میکنی ، چون به تنهایی نمی تونی با بیژن طرف بشی!
    فکرم درگیر اسم بیژن شد و برای چند لحظه هنگ کردم.
    تو اون لحظات شمیم ، اروم اروم دکمه های پیرهنم رو باز کرد و عطر سینه ام رو نفس کشید و بازدمش رو به روی پوست تنم برگردوند.
    با ناخنهای بلندش روی نوک سینه ام دست کشید و باعث شد نوک سینه ام برجسته و سفت بشه و تا متوجه تحریک سینه ام شد ، با زبونش شروع به لیسیدن و مکیدن سینه ام شد.
    دست دیگه اش کمربندم رو باز کرد و با رد کرد کش شورتم ، کیر نیمه سفتم رو تو دست نرمش گرفت و آروم فشار داد و بلافاصله بیضه هام رو لمس کرد.
    -بیژن چه نقشی داره؟
    -بهت میگم عزیزم ، فعلا منو به چیزی که میخوام برسون.
    با تحریکات مدامی که به نقاط حساس بدنم میداد ، متوجه شدم که نازنین از سکس هایی که با هم داشتیم براش گفته و به همین دلیل همه نقاط ضعف بدن من رو میدونست و با جابجا کردن سریع دستها و لبهاش مقاومت من رو براحتی خرد میکرد.
    وقتی لبهام با لبهاش گره خورد و کیرم وارد کسش شد ، لذتی عجیب سرتا پای منو گرفت ، اینقدر از تحریک کردن من لذت برده بود که کسش خیس خیس بود، هردو با هم هماهنگ شروع به عقب و جلو بدنهامون کرده بودیم و هرازگاهی ،شمیم خم میشد و از من لب میگرفت.
    دستهای من هم بیکار نبودند و تمام سینه و کمر و شکمش رو لمس میکردند. دوباره اختیار خودم رو از دست داده بودم.
    وقتی چهار دست و پا شد و سرش رو روی تخت گذاشت و کسش رو بالا داد و آروم بهم گفت جرم بده لطفاً ، حس کردم با یه زن کاملا سکسی هم خواب شدم که خوب بلده چطور مرد مورد نظرش رو شکار کنه ، از پشت بهش نزدیک شدم و با یه ضربه محکم کیرم رو فرو کردم ، با ضربه ای که زدم به جلو حرکت کرد و از درد و هیجان و لذت جیغی کشید و روتختی رو چنگ زد ، با دستهام مانع فرار کردنش شدم و پهلوهاش روگرفتم و به سمت خودم کشیدمش و دوباره ضربه زدم ، با هرضربه جیغ کوتاهی میزد و زیر لب با صدای نازکی مدام تکرار میکرد جون ، منو بکن افشین ، با کیرت منو جر بده افشین.
    لذت این سکس رو تابحال تجربه نکرده بودم ، اندام فوق سکسی شمیم ، منو کاملا از این دنیا بیرون برده بود ، اما ادامه دادنش برام غیر ممکن بود ، برای همین بهش گفتم دارم میام ، بلافاصله از من جدا شد و من طاقباز دراز کشیدم و اون روی کیرم خیمه زد و شروع به لیسیدن و ساک زدن کیرم کرد ، چند لحظه بعد با سروصدای زیاد ؛ همراه با آه های شهوتناک شمیم هر دو ارضا شدیم.
    روی مبل راحتی نشستم و به حرکت بخار شکلات داغی که بعد از دوش برام اماده کرده بود خیره شدم.
    روبروی من نشست وگفت :
    -اما راز ، میخوام بدونی افشین این چیزی که بهت میگم ، تلخ و دردناکه و وارد شدن بهش ، وارد شدن به یه بازی خطرناکه ، نباید بدون فکر کاری رو انجام بدیم ، من حاضرم برای حل شدنش هرکاری که از دستم برمیاد رو برات انجام بدم ، چون خودم رو تو این ماجرا مقصر اصلی میدونم ، اما ازت خواهش میکنم ، قبل از هرکاری خوب فکر کن و منو در جریان بگذار و دوم اینکه به هیچ عنوان با عصبانیت تصمیم نگیر.
    - نصفه عمرم کردی شمیم ، عذاب وجدان اون شب کذایی کم بود ، سکس امروز رو هم بهش اضافه کردی و حالا داری از یه ماجرای ترسناک دیگه میگی! بیا منو بکش خودت رو راحت کن.
    -قصدم اذیت کردنت نیست ، میخوام بدونی که با آدم کثیفی درافتادیم ، بیژن برای رسیدن به خواسته هاش دست به هرکاری میزنه.
    -بیژن؟ مگر تو هنوز باهاش در ارتباط هستی؟
    -چند هفته پیش اومد دفتر من ، داشتم کارهای بازکردن مجدد دفتر رو انجام میدادم ؛ دنبال تو میگشت ، میگفت میخواد باهات معامله کنه!
    -چه معامله ای؟
    -میگفت بخاطر اون وضعیتی که اون شب درست کردی و بهم ریختن مهمونی و زدن چندنفری که میخواستن آرومت کنن ، اعتبارش خراب شده و چندتا از دوستای معتبرش رو از دست داده ، برای همین میگفت باید براش جبران کنی؟ البته جوریکه نه سیخ بسوزه و نه کباب!
    - منظورش از جبران چیه؟
    -نازنین رو برای یه مهمونی چندنفره بفرستی پیشش و البته منم بایدهمراهش برم؟
    -که چیکار کنید؟
    -جلوی اونا من و نازنین و پریسا با هم لز کنیم!
    -با مشت روی دسته مبل کوبیدم و داد زدم ، گوه خورده مرتیکه ، میرم ازش شکایت میکنم ، تخم داره بیاد اینا رو به خودم بگه تا همونجا کونش رو پاره کنم براش.
    -افشین آروم باش، با داد و بیداد کاری درست نمیشه اون منو تهدید هم کرده ، میگه اگه این کار رو نکنیم ، فیلم اون شب رو تو همه شبکه های اجتماعی پخش میکنه!
    انگار اب یخ روی سرم ریختن! دستم رو روی کتفم گذاشتم و سوزشی که توش افتاده بود رو با گاز گرفتن لبم تحمل کردم ، سردرد بدمستی اون شب انگار برگشته بود و مثل یه درد مزمن شده بود.
    نمیدونستم باید چیکار کنم ، وارفته و بی رمق از روی مبل بلند شدم و به سمت درب خروجی راه افتادم ، از پشت سرم صدای شمیم رو میشندم ، افشین به حرفهایی که زدم فکر کن ، لطفاً بدون مشورت کاری نکن ، بدون من تا اخرش کنارت هستم ، هر اتفاقی که بیفته من باهات هستم.
    فاجعه انگار تمومی نداشت ، انگار آرزوی خوشبختی یه حرف مزخرفه ، از دست همه شاکی بودم ، از دست نازنین با این انتخاب دوستش ، از دست خودم که بی اختیار همه چیز رو به نازنین و شمیم سپرده بودم و بدون هیچ حرفی همراهشون شده بودم، از ضعف اراده و شخصیت ضعیف خودم ، از احمق بودن نازنین ، از شمیم و حماقتها و ارتباطش با نازنین ، از بیژن بخاطر پست فطرت بودنش ، از همه ، حتی از خدا هم که باعث شده بود ناخواسته تو این مسیر قرار بگیرم شاکی بودم ، اما کاری از دستم بر نمیومد ، این ماجرا بدجوری گرفتارم کرده بود.
    درب خونه رو که باز کردم ، نازنین خودش رو با خوشحالی توی بغلم انداخت و شروع به بوسیدنم کرد.
    سعی کردم ناراحتی خودم رو مخفی کنم ، باید راه چاره ای برای این موضوع پیدا میکردم ، باید با شمیم بیشتر حرف میزدم ، باید یه وکیل میگرفتم ، نمیدونم ، یه راهی باید باشه تا از این مخمصه نجات پیدا کنم ، چیزی نبود که قابل حل نباشه ، باید الان به شادی زندگی با نازنین فکر میکردم و بعد یه راه حل مناسب پیدا میکردم ، من این مشکل رو به هر شکل ممکن حل میکردم ، حتی اگر قرار بود که دستم به خون کسی آلوده بشه ، شاید اصلا تاوان این سکس کثیف و دوای درد این بدمستی چشیدن طعم خون بود!!!!!
    پایان فصل اول
    نوشته دکتر استرنج

  • 15

  • 4




  • نظرات:
    •   Mani_blackrose
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • یه افشین مثل معشوقه اون نویسنده چین نمسته اونقدر حامیو دوست داشتنی یه افشین مثل این یارو انقدر عوضی.
      کاش داستانای دنباله دارو با فصل بندی کردن لوث نمیکردین ولی بد نبود لایک


    •   hesammosbat27
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • خوب بود فقط دکتر جان فصل دومشو خواستی بزاری قسمتاشو پشت سر هم بزار ، من الان مجبور شدم قسمت قبلو دوباره بخونم تا یادم بیاد جریانش, چی بوده


    •   sepideh58
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • واهای خیلی جالب بود این قسمت !لایک ششم
      لطفا فصل دوم رو زودتر اپ کن دکتر


    •   هزارویکشب
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • دیگه کم کم مجبورم باخوندن داستانت مث فرگوسن ادامس بجوم تااسترس اتفاقات ناگوارهضم بشه لطفأپزشک دهکده نسازسریعترجمعش کن ل ا ی ک


    •   SSAa699
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • وای چه عالی ...افرین گلم فقط زودتر فصل دوم رو اپ کن که خیلی ماجرای خوندنیه لایک تقدیمت


    •   Snowflake
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • متشکرم که نوشتیش
      مشتاقانه منتظر ادامه ی داستانم
      لایک۱۲


    •   Negar_Samyar
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • خیلی جالب بود


    •   World_last
    • 1 هفته
      • 0

    • من اگه حوصله خوندن داشتم الان دیپلمو میگرفتم خلاصش کن دکی.
      ولی لذت داستان تو پشت صحنه اش هست که دارم مینویسم
      ریدم تو مخ کیریت خخخخخ


    •   Mok.kiki
    • 1 هفته
      • 0

    • دوستی دارم از دوران قدیم اقای دکتر این دوست من بدجور دنبال ادمهایی مثل بیژن میگرده اگر واقعیت داره خصوصی بهم پیام بده تا به دوستم معرفیت کنم تا بیژن رو محو کنه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو