سکس کردن دو تا باجناق

    سلام


    سهراب هستم چهل ساله از کرج . میخوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم که شاید یه روزی برای شما هم اتفاق بیوفته . و شاید هر کسی جای ما بود همچین کاری رو میکرد .
    من از زندگیم راضی بودم و هستم به خانم خوشگل و خوش اندام خوش تیپ دارم که اسمش فهیمه است . اما یه خواهر خانم دارم که خیلی خوشگل و خوش اندامه اسمش فرشته است شاید خیلی وقت ها توی فکرش بودم و یه وقتایی هوس میکردم زمانیکه میدونم خونه تنهاس برم و باهاش به زورم شده سکس کنم . خیلی وقت ها هم دوس داشتم فقط بغلش کنم اما به خودم گفتم باید یه نقشه خوب بچینم
    داستان از دیدن فیلم های سکسی و خوندن داستان های دوستان توی سایت شروع شد . یه مدتی بود که خیلی توی فکر فرشته بودم حتی شبایی که با زنم سکس میکردمم توی خیالم فرشته رو میدیدم . توی یکی از این شبها بود که تصمیم گرفتم یه نقشه ایی بچینم و فرشته و باجناقمو دعوت کنم که بتونم نقشه مو عملی کنم یا حداقل بتونم با دیدن بدن فرشته تحربک بشم و لذت ببرم به خودم گفتم باید کاری کنم که بدون بچه هامونم بریم که اگر نقشه ام گرفت بچه هامون باعث محدودیت مون نشن ..
    یک ویلا داشتیم خارج از شهر کرج که همیشه اخر هفته ها و تعطیلات میرفتیم اونجا تصمیم گرفتم فردا فرشته اینا رو دعوت کنم اونجا
    فردای اونروز فهیمه رفت دوش بگیره . فهیمه هم خوش تیپ و خوش اندام بود و همیشه مرتب بود و اما اونروز بهش گفتم امروز خیلی به خودت برس گفت چرا ؟گفتم شاید اونجا هوس کردمت . گفت اونجا که فرشته اینا هستن . منم گفتم من چیکار فرشته اینا دارم . فهیمه تعجب کرده بود و رفت دوش بگیره من شروع کردم به زدن موهای بدنم و با خودم گفتم تا بعد فهمیه برم یه دوش جنگی بگیرم
    اما یه خواهر خانم داشتم خیلی خوشگل و خوش تیپ بود و تمیز و همیشه هر جا میخواست بره دوش حسابی میگرفت و همیشه مرتب بود یه بارم که باهم رفته بودیم خارج از کشور دیدم جه بدن سکسی و تر تمیزی داره فرشته حسابی تحریک شده بودم و اون شب حسابی پدر فهمیه رو در اوردم . فهمیه همیشه براش سوال بود که چرا بعد مهمونی ها من اینقد شهوتی میشم


    من با باجناقم احمد خیلی رفاقت خوبی داشتم اون شب فهمیه و فرشته مشغول شام درست کردن بودن که من به احمد گفتم دیدی الان اوضاع شده مث اروپا ؟ احمد گفت چطور ؟ گفتم دیگه دختر پسرا خیلی راحت شدن . مردای متاهل با دخترا دوست میشن و زنا هم با پسرا. احمد گفت حالا کجا شو دیدی بدترم میشه . گفتم الان که دیگه ضربدری مد شده و خیلی راحت با توافق اینکارو میکنن . احمد گفت زنا حسودن امکان نداره که بخوان قبول کنن . منم سریع در جواب احمد گفتم اتفاقا زنا مشکلی ندارن اکثرشون با موافقت شوهراشون راضی میشن . گفت یه چیزی میگی . گفتم من از فهمیه پرسیدم مطمعنم .. گفت یعنی تو از خانمت رفتی پرسیدی ؟ گفتم یه داستانی رو از یه خانواده براش تعریف کردم ولی فهمیه میگفت آقایون میگن اما به وقتش غیرتی میشن . احمد رفت توی فکر منم با خودم گفتم الان بهترین موقع است گفتم اگه باور نمیکنی من با خانمم راحتم من میپرسم و تو عکس العمل فرشته رو ببین .. گفت سهراب ولش کن شر میشه ها . گفتم من میخوام از خانمم بپرسم نگران نباش . گفتم فهمیه و فرشته بیان .. اول فرشته اومد و بعدش فهمیه .. گفتم بیان بشینین کار دارم باهاتون . گفتم فهمیه یادته اون اتفاقی که برات تعریف کردم گفت کدوم اتفاق ؟ گفتم راحت باش من به احمد گفتم اون جریان رو باور نمیکنه حالا میخوام تو بهشون بگی ..
    فهمیه که خجالت کشیده بود گفت اره واسم تعریف کرده . احمد با شنیدنش رفت توی فکر . چشام به فرشته افتاد و سریع ازش پرسیدم توهم شنیدی گفت منم یه چیزایی شنیدم . گفتم باشه حالا برین شامو درست کننین که خیلی گرسنه مونه . فرشته گفت ای کاش بچه هامونم بودن فهیمه گفت اره ای کاش میشد اونام بیان . من سریع افتادم وسط حرف و گفتم یه شب اومدیم راحت باشیم بابا برین شامو درست کنین و بیارین


    گفتم دیدی احمد حالا . گفت بابا زنا میگن یه چیزی اما به وقتش قبول نمیکنن منم گفتم اتفاقا ماها غیرتی میشییم و اونا مشکلی ندارن و به مرداشون نگاه میکنن به خودم گفتم سهراب داری نزدیک میشی به اون چیزی که میخوای.
    رفتم سمت آشپزخونه و چشام افتاد به فرشته . دلم میخواست همونجا بغلش کنم و بکنمش با خودم گفتم یعنی میشه امشب دستم بهت برسه ؟ گفتم فهمیه بیا گفت چیه . گفتم ببین فرشته چه لباس تنگی پوشیده برو یه لباس خوب بپوش مث فرشته .. گفت احمد است تو که ناراحت میشدی همیشه . گفتم الان من بهت میگم برو یه لباس خوب بپوش . فهمیه متعجب شده بود و گفت ببین خودت گفتی بعدا ناراخت نشیا گفتم نه برو فقط بهترین لباستو بپوش .. منم رفتم پیش احمد و چند لحظه بعد فهمیه اومد که شام روی میز بچینه یه لباس تنگ و خوشگل پوشیده بود که لای سینه هاش معلوم بود . به خودم گفتم چه بدنی داره خانمم .. احمدم زیر زیرکانه یه نگاهی میکرد فرشته با دیدن این مدل پوشیدن فهمیه حسابی متعجب شده خلاصه رفتیم سر میز شام . نگاهامون به هم دیگه یواشکی بود و احمد یواشکی به فهمیه نگاه میکرد منم چند بار چشام افتاد توی چشای فرشته خلاصه که شام از توی گلمون پایین نمیرفت تا اینکه شام رو خوردیم و اومدیم دور هم نشستیم من به خودم گفتم باید یه جوری بحثو شروع کنم


    بعد اینکه دور هم مشروب رو خوردیم من باز شروع کردم به حرف و بحث و عوض کردن . حسابی داغ شده بودیم چشای فرشته خمار شده بود و احمد و فهمیه هم توی حال خودشون بودن که من گفتم احمد میگه خانما یه چیزی میگن و بعد به وقتش ناراحت میشن . فهمیه گفت . مردا اینجورن اصلا قبول نمیکنن فرشته گفت سهراب یه چیزی میگیا تو خودت محاله قبول کنی . منم سریع گفتم بستگی داره نه با هرکسی . گفتم الان ما جمع مون خودمونیه راحت باشیم مثلا فهمیه تو الان اگه من بگم مشکلی ندارم تو قبول نمیکنی . فهیمه که کلی خجالت کشیده بود نمیدونست جی بگه گفت راحت باش با کمی مکث گفت اخه تو یه چیزی میگی محاله خودت قبول کنی گفتم هر کسی جواب خودشو بده فهمیه گفت نه . گفتم منم مشکلی ندارم گفتم فرشته تو چی ؟ فرشته چشاش قرمز شده بود از خجالت تا اومد بگه اخه . گفتم منو فهمیه گفتیم فرشته گفت منم مشکلی ندارم گفتم احمد تو چی ؟ گفت با کی ؟گفت مثلا همین جمع . احمد گفت نه با هرکسی ... به خودم گفتم سهراب داری به اون چیزی که میخوای میرسی . گفتم یعنی میشه من امشب دستم به فرشته برسه ؟ حسابی مست شده بودیم .. گفتم فهمیه بیا .. دوباره گفتم بیا . فهیمه پاشد و امد گفتم بشین پیش احمد و فرشته رو هم صدا زدم و گفتم بیا بشین پیش من .. گفتم جمع مون خودمونیه راحت باشین . من دستی بصورت فرشته کشیدم و برگشتم و نگاه کردم به احمد و فهمیه گفتم جنبه داشته باشین به هیج چیزیم فک نکنین هر چی هست بین خودمونه .. خیلی تحریک شده بودم دستامو بردم لای پای فرشته . فرشته معلوم بود خیلی خجالت میکشه به خودم گفتم بهتره ما بریم و از احمد و فهمیه فاصله بگیریم دیدم احمد دستاش روی سینه های فهمیه س . دست فرشته رو گرفتم و رفتیم روی تخت منو فهمیه .. باورم نمیشد . لباساشو در اوردم و لباشو خوردم و سینه هاشو و بدنشو . صدای فرشته یواش یواش در اومده بود . منم حسابی تحریک شده بود بعد اینکه حسابی همه جای فرشته رو خوردم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم پاهای فرشته رو باز کردم و کیرمو کردم توی کوس فرشته .. به خودم گفتم بهبه خوش بحال احمد که چه کوسی میکنه ... هر لحظه من تندتر کمر میزدم برای فرشته حسابی چشای فرشته خمار شده بود . منم حسابی شهوتی تا اینکه یه لحظه گفتم ببینم احمد و فهمیه چیکار میکنن از سوراخ در اتاق توی پذیرایی رو نگاه کردم دیدم احمد پاهای فهمیه رو داده بالا و داره تلمبه میزنه . صدای فهمیه هم در اومده بود فرشته گفت بزار منم ببینم . گفتم باشه . فرشته خم شد و گفتم چطوره گفت خوبه .. گفتم احمدم خوب میکنه ها . گفت اره . گفتم حسابی کرده تو ؟گفت اره ؟گفتم داره به احمد حال میده ؟گفت اره ؟ گفتم فهمیه صدای احمدو در اورده ؟گفت اره ؟گفتم تا ته کرده توی کوس فهمیه ؟گفت اره چه جورم .. فرشته که خم شده بود منم حسابی با این حرفاش تحریک شدم و توی همون حالت از پشت کردم توی کوسش و حسابی تند کردمش . بعد بغلش کردم و خوابوندمش روی تخت و تند و محکم شروع کردم به کردن فرشته . صدای فرشته منو بیشتر تحریک میکرد . تا اینکه ابم اومد و ریختم روی سینه های فرشته . خیلی بهمون حال داد بعد اون چند دقیقه ایی فرشته رو بغل کردم تا حالم جا بیاد و بعدش لباسمونو پوشیدیم که بریم فرشته گفت من خجالتم میگیره منم گفتم چرا خجالتت میگیره احمد و فهمیه ام اساسی حال کردن خلاصه رفتیم .. دیدم علی حسابی عرق کرده فهمیه متعجب به ما نگاه میکرد به خاطر اینکه جو رو درست کنم رفتم توی بغل فهمیه و برای تشکر بوسش دادم و فرشته هم رفت بغل احمد .. و شروع کردن به بوس کردن هم ... نمیدونم چیشد که دلم خواست فهمیه همونجا بکنم . احمد و فرشته هم شروع کردن به حال کردن هم . نمیدونم چیشد که یک دفعه همچین حسی اومد سراغمون .. بعد چند لحظه چشام افتاد به احمد و فرشته . فهمیه و فرشته هم نگاه میکردن بهم حسابی داشت حال میداد تا اینکه پاشدم و فرشته رو از بغل احمد کشیدم و به فهمیه گفتم بره پیش احمد .. فرشته رو خوابوندم رو مبل و کردم توی کوسش . فهمیه هم رفت نشست روی پای احمد و کمر میزد صدای فرشته و فهیمه حسابی بلند شده بود . من و احمدم از شهوت زیاد صدامون در اومده بود . وقتی میدیم احمد داره فهمیه رو میکنه حسابی تحریک میشدم و تندتر و محکم تر فرشته رو میکردم . فرشته هم نگاه میکرد به احمد و میدید فهمیه داد احمد و در اورده . خیلی جالب بود برام که فهمیه کم نمی اورد احمدم حسابی داشت فهمیه رو میکرد من با دیدن این صحنه دیدم ابم داره میاد و آبمو ریختم روی سینه های فرشته . احمدم با دیدن ارضا شدن من آبش اومد و ریخت روی کوس فهیمه .. فهیمه هم با دستاش اب احمد رو به بدنش مالید و ول کن نبود . یه شب باور نکردنی برامون بود که بعد یه قلیون و یه دوش دیدیم ساعت چهار صبح و هر کدوم راه افتادیم به سمت خونه . از اون شب تا الان خیلی وقتا من و فهمیه و فرشته و احمد این اتفاق رو تکرار میکنیم.


    نوشته: سهراب

  • 3

  • 8




  • نظرات:
    •   amir35a18
    • 2 سال
      • 0

    • بلاخره احمد بود یا علی ؟جوجه تیغی تو کون ادم لاف زن


    •   Garshasb90
    • 2 سال
      • 0

    • کم فیلم ببین جالق


    •   amir1354
    • 2 سال
      • 0

    • عجب......نمیدونم تو ایران چرا همه خوش هیکلن و مردا هم همه بکن با کیرای خرکی.والا ما اینجا آزادتر از اونجاییم فقط به یاد خواهر زن میوفتیم.


    •   M.F.M
    • 2 سال
      • 0

    • دم زنهاتون گرم. چقدر جنده‌ن دو تا خواهر


    •   nevisaande
    • 2 سال
      • 0

    • از همون اول میدونستم کس میگی وقتی دیدم نوشتی علی بم ثابت شد. بعد اینکه اول داستان اینقدر از فرشته گفتیو ک دوس داری حد اقل بغلش کنی نمیباس وقتی بش رسیدی زودی کارو تموم کنی ، میباس باش ور بریو نه اینکه بگی همه جاشو لیسیدم بعدشم کردم تو کسش ، جدا از دروغ بودن داستانت خیلیم بد نوشتی اصلا داستان خوبی نبود


    •   sislover30
    • 2 سال
      • 0

    • نسبتا خوب بود
      عنوان داستانت بیشتر به گی می خورد. علی و احمدش رو هم نمیشه ازش گذشت. از نظر زمان و خط سیر داستان نسبتا خوب بود. داستان پردازیت ساده و خیلی خوب بود. پایان داستانت زیاد خوب بسته نشده بود.


    •   javid07
    • 2 سال
      • 0

    • بچه ها جوابتو دادن من سکوت میکنم


    •   AM1111AM
    • 2 سال
      • 0

    • اشتباه کردین دیگه
      تو باید میکردی تو احمد فهیمه میکرد تو فرشته،
      کس مشنگ :)


    •   Mr.fuuucker2
    • 2 سال
      • 0

    • فاک تو سرت:|


    •   Mahdi2312
    • 2 سال
      • 0

    • مجلوق


    •   Rmin77
    • 2 سال
      • 0

    • کار به راست و دروغش ندارم ولی عنوان داستانت خوب نبود. به گِی میخورد
      توصیف لحظه های سکسیشم کم بود


    •   NA2MI
    • 2 سال
      • 0

    • خاک تو سرتون که زنهاتون و میدید غریبه بکنه .حرومزاده باجناق غریبه نیست .؟؟؟؟... محارم ننویس جقی


    •   محمدیاسی
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی عالی بود کاش منم میتونستم این تجربه رو انجام بدم ولی حیف که باجناق ندارم..


    •   محمدیاسی
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی عالی بود کاش منم میتونستم این تجربه رو انجام بدم ولی حیف که باجناق ندارم..


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو