سکس، خشونت، خیانت

    1399/4/11

    صدای بلندش که داشت با تلفن صحبت میکرد چشمامو باز کرد. تک تک ابعاد این زندگی حتی این خونه، همشون برام نفرت انگیز بودن. دلم میخواست داد بزنم و بهش بگم "خفه شو"، اما چون از عواقب وحشتناکش خبر داشتم سعی کردم خودم خفه شم.
    بلند شدم و به سمت زنی رفتم که اسمش لیدا بود و باعث خط خطی شدن شناسنامه ام شده بود. لبخند مضحکی زدم و پیشنیشو بوسیدم. اونم که داشت با تلفن صحبت میکرد یه لبخند بهم زد. رفتم تو دسشویی طبق معمول هر صبح به خودم زل زدم. این واقعا چیزی نبود که من میخواستم. من با خودم چیکار کرده بودم؟
    "کیان"




    پرده نازک تر از اون بود که جلوی هجوم نور خورشید رو به پشت پلکام بگیره. انقدر حس بدی داشتم که دلم نمیخواست چشمامو باز کنم اما مقاوت بی فایده بود.
    _خیلی وقته جنده شدی خودت خبر نداری. باشه خودتو بزن به اون راه ولی هیشکی مثل تو از عواقب خیانت صحبت نمیکرد. یادته که!
    صحبتاش دائم تو سرم اکو میشد. احساس میکردم کلی کرکس دور سرم میچرخن. همین حالا بود که به سمت مغزم هجوم بیارن و تیکه تیکه اش کنن. بلند شدم رو تخت نشستم. موهامو با دست دادم عقب. نگاهم تو آینه به خودم افتاد. چی کار کردم با خودم؟ این صورت بی روح صورت منه؟ این بود چیزی که من میخواستم؟
    "صحرا"




    معلم داشت صحبت میکرد ولی من فقط تکون خوردن لبهاشو متوجه میشدم. زندگیم داشت زیر رو میشد. البته بزار فکر کنم....زندگی من نه! زندگی اون داشت زیر و رو میشد. خواهرم؛ مقبول ترین و مورد اعتماد ترین آدم زندگیم. کسی که وارد زندگی یه مرد متاهل شده بود و حالا زن اون مرد متاهل که نمیدونم چجوری پیدام کرده بود اومده بود و تهدیدم میکرد که "خواهرم رو جمع کنم".
    از ترس ویران شدن زندگی خواهرم بزرگ تر ترس از فهمیدن این موضوع توسط لاله بود. لاله ای که این همه سال برای بزرگ کردنمون زحمت کشیده بود. بعد از اون اتفاق وحشتناکی که دو سال پیش برام افتاد دیگه دلم نمیخواد لاله رو اونقدر درمونده و مضطرب ببینم.
    فکر هم که بهش میکردم حالم رو بد میکرد و ضربان قلبم رو بالا میبرد. تلاشش برای لخت کردنم، فشاری که با دستاش به وسط پا و سینه هام میاورد، مشتایی که میزد و تقلایی که من میکردم و در آخر تن خونی خودم رو تخت اورژانس.
    _خانوم وثوق، عزیزم برای خودم درس نمیدما!
    "هاله"




    میخواستم تعقیبش کنم. هیچ سناریو قابل قبول دیگه ای به ذهنم نمیرسید فقط میخواستم بیشتر بدونم و بیشتر مدرک جمع کنم تا به زندگیش رو نابود کنم. من کامل نبودم. زیباترین نبودم. فکر میکردم وقتی براش لخت میشم و میرقصم و اونجوری نگاهم میکنه یعنی حتما بعد این سال ها هنوزم دوستم داره.
    زندگی ما نابود شد؛ در واقع ما نابود شدیم. همه چیز بین ما خراب شده بود و دیگه چیزی برای جنگیدن وجود نداشت. تمام اون چیزی که به ما معنا میداد از بین رفته بود.
    سر راه باید دنبال معین میرفتم. به کمکش نیاز داشتم. تنها برادرم بود، درسته خوشم نمیومد ازش، از نگاهش از صحبت کردنش از هرچیزی که مربوط به اون بود خوشم نمیومد اما به کمکش نیاز داشتم.
    "لیدا"




    هاله جان کجا میری عزیزم؟
    ...
    _هاله، میشنوی صدامو؟
    ها؟ آها ... چی شده؟
    _کجا داری میری کی برمیگردی؟ این روزا اصلا حالت خوش نیست؟
    _برمیگردم لاله، زود برمیگردم.
    بدون این که چیزی بگم از خونه اومدم بیروم. خودم از کار نفرت انگیزی که داشتم انجام میدادم با خبر بودم. چاره نداشتم اما؛ این روزا من عمیق تر از این نمیتونم فکر کنم. میخواستم یه جا جفتشونو بگیرم و بگم هم من میدونم هم اون زن میدونه فقط لاله نمیدونه که اگه بفهمه، نمیدونم چه اتفاقی واسش میوفته.
    لاله نقطه ضعف جفت ما بود. اگه منو میدید و حرفامو بهش میزدم شاید یه تلنگری بهش میخورد و همه چیز رو تموم میکرد.
    رسیدم به محل مورد نظر، جایی که باید همه شجاعتمو خرج میکردم. چند دقیقه معطل شدم اما بلاخره اومدن. چهره های بهم ریخته ای داشتن. همین من رو مردد کرد و کمی هم خوشحال. شاید داشت همه جیزی تموم میشد، خدایا یعنی میشه؟
    رفتن تو کافه اما من هنوز بیرون بودم خواستم به سمت درب ورودی برم که یه ماشین زودتر سر رسید. همون زن بود. همون زنی که تهدیدم کرد. اما این میزی نبد که...من رو وحشت زده کرد. پسر کناریش...همون بود؟
    _تروخدا، تروخدا معین بزار برم .
    اشکام، جیغام، تقلاهام...همش در یک آن جلوی چشمم اومد. حتی نمیتونستم یک قدم دیگه بردارم.
    دستش که سینه هامو چنگ میزد. جاشون ناگهانی سوخت.
    سرمو میکوبه به شیشه ماشین. سرم چنان تیری کشید که نتونستم رو پاهام وایسم. مثل کسی که دقایق آخرش رو میگدزونه، مثل کسی که تسخیر شده، مثل یه فراری، سعی کردم خودم رو برسونم به مغازه اونور خیابون
    _آقا...آقا یه بطری آب بهم بدین.


    نوشته: هاله

  • 5

  • 17




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 1 هفته،4 روز
      • 12

    • این که وگفتی ای یعنی چه؟؟ (biggrin)


    •   19masoud13
    • 1 هفته،4 روز
      • 6

    • شب لیدا هست امشب


      الان چی شد؟؟؟
      کی کرد؟ کی داد؟


    •   eli_nasiri44
    • 1 هفته،4 روز
      • 12

    • ۳ بار از اول تا آخر خوندم اصلا متوجه نشدم داستانتونو


    •   Amin.rad.2
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • در حین خوندن داستانت یا قسمت اول داستان رزیدنت اویل افتادم جزئیات رو مو به مو نوشتی
      راستی بچه ها کسی جایی سراغ نداره بتونم داستان رزیدنت اویل قسمت های دیگه شو پیدا کنم توی اینترنت پولیش هس و من رایگان میخوام


    •   سامان۹۹۹
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • چقد کس تفت دادی کی به کی بود کی به کی شد
      گاییدی گاییدیم دادی ندادی خیانت عاشقی
      جواتی


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 هفته،4 روز
      • 7

    • فکر کنم فقط صفحه اخر یه رمان بود (hypnotized)


    •   لاکغلطگیر
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • راستش یه کم‌ مبهم بود
      متوجه نشدم و سردرگم موندم.
      نقش صحرا و کیان چی بود این وسط؟
      چی به چی بود؟کی به کی؟


    •   woodpecker
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • هااااااااااااااا! ما فهمیدوم...
      داره میگه هر کی تو سکس خیانت کنه جرش میدن!
      مثل عین اله


    •   ssonna
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • زیر نویس فارسیشم بذارین لطفا..هیچیشو نفهمیدمدمی <img class=" />
      خب نمیشد واضح وساده مینوشتی دندی؟! چرا اینقده سخت و پیچیدش کردندی؟ داستانای آگاتا کریستی رو باهمه ی پیج و خماش،حداقل آخرش همه چی واست روشن میشدندی. حالیا اندرین نوشته، آخرش بیشترتر بسوی نفهمیدندی سوقم دادندندی (inlove)


    •   fazi20
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • خو الان شد اینکه لیدا و کیان زن و شوهرن . معین داداشه لیدا ی زمانی به هاله تجاوز کرده حالا هم خواهر هاله با شوهر لیداست :/ کارما ... حالا درست فهمیدم یا قاطی کردم :/ قاطی پاتی بود موفق باشی


    •   Driverrr
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • سرم گیج رفت


    •   Ras-al-ghoul
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • مرحبا به این کستان! چرا مرحبا؟ چون هربار که یه داستان میخونم و میگم از این کسشرتر امکان نداره یه کستان دیگه پیدا میشه و رکورد رو دس میگیره! کستان شما هم فعلا رکورد داره (dash)
      کلا 4 خط نوشتی 150 تا شخصیت توشه نسبت هیچکدوم معلوم نیس نقش هیچکدوم معلوم نیس این آخر چی شد معلوم نیس اون اول چی شد معلوم نیس!
      وقتی استعداد نوشتن نداری ننویس تا داستان چارتا آدم حسابی آپ شه! دیس لایک 6 ام


    •   Real_slim_shady-
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • هاله یا آشپزخونه؟ اسم داستانت رو از رو سریع و خشن برداشتی کسکش


      آقا آقا یه ممه گلاسه پلیز


    •   fssgrsph
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • سلام
      کیرم دهنت
      خدافظ


    •   shohre@J
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • چه اصراریه داستان بنویسی ابروی هر چه داستان مسخره رو توووو بردی ....


    •   @آروین
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • هرکی فهمید به منم بگه چی شده حوصله این معما بازیهارو ندارم اون ار دلورس اینم از این
      انگار جایزه ادبیات میخان تو سایت بدهند که یه عده داستانهای چپندر قیچی مینویسند .


    •   323Mazda
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • خدایی ی ساعت داشتم رو کاغذ اسمارو با نسبتاشون می‌نوشتم ک هنگ نکنم. اخرم نفهمیدم چی ب چیه کی ب کیه. خدا ازت نگذره (biggrin)


    •   kokarostam
    • 1 هفته،4 روز
      • 10

    • نامفهوم


      سه تا پاراگراف خوندم و متوجه نشدم، ادامه ندادم. یعنی بلد نیستی منظورت رو برای خواننده بیان کنی. شاید انتظار داری تا آخر بخونیم تا متوجه بشیم که این روش درستی نیست. فیلم معمایی و جنایی نیست که آخرش بفهمیم چی شد. می‌خواستی شاهکار تولید کنی که شخمی شد. شاشیدم توی فاصله‌های بیش از حد بین پاراگراف‌های داستانت.


      ها کـُ‌کا


    •   aliii.shahi
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • اینجا سایت سکسیه ما میایم اینجا که چهار تا عکس و داستان سکسی ببینیم نه اینجور داستانا
      شکا اگه نویسنده ای چرا اینجایی برو رمان و کتاب بنویس


    •   mahboob66
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • اومدی مثلا به سبک داستانای خفن مبهم بنویسی که ریدی عزیزم . <img class=" />


    •   شنل_قرمزی
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • ۱.تشبیهات و استعاره‌ها خوب بود.
      ۲.بیشتر شبیه خلاصه‌ای از یه داستان بود تا داستان.
      ۳.داستانی که بخواد راوی‌های مختلف داشته باشه باید بیشتر و بهتر شخصیت‌پردازی کنه.
      ۴.مشخصه قلم خوبی داری اما ذهنت رو منسجم کن تا یه داستان استخوندار بنویسی.
      ۵.لایک


    •   Rastakhiz2500
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • اول بگم ک دیس دادم.
      داستانت خوب بود ولی خیلی رقیق بود.گیج کننده هم بود.
      لذت هم نداشت خوندش،اینجا میان که داستان های سکس رو بخونن نه جنایی و هیجانی.
      داستانت سر و ته‌هم نداشت.
      ولی قلمت خوب بود.


    •   سکسدوست
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • اصلا چی یود این ؟؟ اینجا کجاست ؟؟من کجام ؟ بچه رو کی کرده ؟؟؟ (biggrin) کیر الاغ شررک از مهنا تو کونت ....کسخل مجلق ..


    •   amir_3030
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • همیشه در مورد داستانها فقط خوانندم عادت ندارم نظر بدم
      ولی تو از بس کسشعرت وحشتناک بود
      سکوتمو شکست
      بیشعور دیگه اسمتو اینجا نبینما


    •   ali80xx
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • عزیزم اومدی بگوزی،


      ریدی:d


      هیچی ازش نفهمیدم ناموسا


    •   تولدی.دوباره
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • هرکی فهمید سرو ته قضیه چی بود که توضیح مختصر بده.....


    •   YAGUT
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • باز یکی پریود شده اراجیف مغزشو داده به خوردمون،ننویس عزیزم


    •   Hamidarakii
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • الان این قضیه ریاضی بود و فیلسوف چون خودش نتونسته حلش کنه لطفا جواب نهایی و صورت حل قضیه رو ارسال کنین.... اینجا سایت شهوانیه و اصولا اکثرا جقی... شما توقع داری واست مسئله حل کنن...؟


    •   Rsohra21
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی


    •   BIGBOYFUNNY
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • خط روان و قشنگی بود خوشمان امد. یه سری اشکالاتی داشت که میگم تا بعدن درس کنی: 1- اینکه غلط املایی نبد یا نبود و ترو خدا یا تورو خدا 2- شناسوندن شخصیت ها یکم گیج بود و گیج شدم 3- داستان کوتاه بود و نتونستم شحصیت ها رو بشناسم و در اخر موندم چی شد امیدوارم در داستان های بعدی بهتر بنویسی لایک تقدیم تو باد عالی


    •   زولان
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • من لایکت کردم ولی خیلی اسم تو داستانت بود قاطی کردم


    •   حاج.دولدار
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • ممنون از داستان بي سر و ته كيريت
      شروع شد يا تموم؟


    •   قلاغ
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • سلام و خسته نباشی
      آدم سخت گیری نیستم و سعی می‌کنم همیشه درباره داستانها و افراد ، مثبت فکر کنم و فاکتورهای مثبت رو ببینم اما ...
      واقعا هیچ‌چیزی از این داستان نفهمیدم ، بارها و بارها برگشتم و از اول خوندم ولی نه تنها چیزی دستگیرم نشد بلکه بدتر قاطی کردم . خواستید از سبک نویسنده رمانهای مفهومی « جونا بارنز » نویسنده رمان « نایت وود » یا مثل « ویرجینیا وولف » در رمان «به سوی فانوس دریایی » ، پیروی کنید ولی این سبک نگارش ، فقط در نوشتن رمان بلند استفاده میشه نه در داستان های کوتاه
      براتون آرزوی موفقیت میکنم


    •   مردتنها90
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • ماکه نفهمیدیم ازبس که نقل قول کردی از این واون لطفأ اگه کسی فهمید به ماهم بگه (dash)


    •   p.aa.n
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • خداوکیلی خودت میدونی چی نوشتی کله کیری


    •   Marde_tanha_47
    • 6 روز،11 ساعت
      • 0

    • خیلی خوب نوشتی ، میشه گفت مثل یک سناریو بود ، اما بجای لوکیشن ها ، پوزیشن های احساسی را نوشته ودی ، این نوع نگارش نیازمند فصل بندی است با عنوان های مختلف ، مثلا عنوان آخرین قسمت داستان را بگذاری رسوایی ، یا قسمت اول را بزاری افشا حقایق ، بعد روی لوکیشن ها کار کنی ، بعد شخصیت داستان را شرح بدی ، البته لوکیشن را همان ابتدای هر قسمت میشه تشریح کرد ، اما شخصیت افراد را داخل داستان ،
      مثلا : وقتی سینه های منو چنگ میزد کاملا در دستش جای گرفته بود ، ،، این نشان میده که سینه های کوچکی داشته .
      و یا جای چنگ او روی سینه های سفیدم ، مانده و کبود شده بود ،، نشان میده که رنگ پوستش سفید بوده .
      از این دست تجسم ها با اختلال لوکیش ها داستان روانتر میکنه ، که باعث میشه ناخداگاه خواننده ، آنچه را که نویسنده خواسته ، بتونه تصور کنه . نه اینکه خواننده به سابقه و تجربیات ذهنی خودش رجوع کنه و خیال پردازی خاص خودش را داشته باشه .
      بهر حال از این سبک نوشتن خوشم میاد .
      لایک داری


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو