سکس کفتر باز (1)

1391/09/01

اسم من علی 22 سالمه . داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 1 سال پیش… ما یه همسایه داریم که اسمش فاطمه خانوم ،تقریبا 35 سالشه و یه شوهر معتاد رفیق باز داره که از صبح تا شب با رفیقاش دنبال خوش گذرونی خودشه ، دوتا دختر داره که میرن مدرسه و خودش که همیشه صبحا تو خونه تنهاست و خانداری میکنه ، البته مثل بیشتر زنای محل!! … وسطای بهار بود هوا هم که خیلی گرم ، منم که مثل همیشه تو پشت بوم داشتم کفتر بازی میکردم فاطمه خانوم تو حیاط داشت فرش می شست یه شلوار تنگ پوشیده بود و پاچه هاشو زده بود بالا یه بلوز که سینه های بزرگش معلوم بود ، من هواسم به کفترام بود و هیچ توجهی به اون نداشتم ولی دیده بودمش … نیم ساعتی گذشته بود دیدم یه صدای خفیفی داره میاد صدای یه زن بود . با تعجب برگشتم دیدم فاطمه خانومه یه روسری انداخته بود رو سرشو با همون لباسا به من گفت ، میای کمک کنی فرش و جابه جا کنیم کسی نیست که کمک کنه من گفتم باشه الان میام ، به سختی کفترامو ول کردم و رفتم درو برام باز کرد منم با سر پایین رفتم تو، فاطمه خانوم که داشت منو نگاه میکرد و حرف میزد منم که همش سرم پایین بود و بله بله میکردم و منتظر دستور برای بلند کردن فرش بودم بلاخره گفت، تو از اون طرف فرش بگیر من از این طرف میگیرم 1 2 3 میگیم بلندش میکنیم تو اون حالتی که خم شده بودیم واسه بلند کردن فرش سینه های بزرگ فاطمه خانوم جلب نظر کرد ، از بلوزش زده بود بیرون از تکونای که سینه هاش میخورد میشد فهمید که چه سینه های نرم پفکی داره . 1 2 3 گفت و بلندش کردیم البته به زور و گذاشتیمش تو یه بلندی که آبش بره. ( نمیدونم چرا از من فرار نمیکرد منظورم اینکه به یه روسری بسنده کرده بود، ولی اینو میدونم که واسه بلند کردن فرش به این سنگینی به کمک نیاز داشت ، من قبلا هیچ نظری بهش نداشتم اون با این کارش نظر منو جلب خودش کرد ،شاید اون شوهر معتاد الافش شبا بهش حال نمیداد، اینم شانس خوب یا بد من بود که زن به این خوشکلی و خوش هیکلی از من کمک خواسته بود تا خودشو به من نشون بده ) بگذریم اون روز فاطمه خانوم ازم تشکر کرد و اومدم خونه .تو اون لحظه به این فکر میکردم که چرا زن به این خوبی و دوست داشتنی باید یه شوهر معتاد داشته باشه … یه ساعتی فاطمه فکر منو به خودش مشغول کرده بود دیگه به کفترام توجهی نداشتم یه حس جدید نسبت به جنس مخالفم پیدا کرده بودم به این فکر میکردم که چقدر من احمق بودم که تا حالا به این چیزا اهمیت نمیدادم و تمام کارم شده بود کفتربازی . ولی اون روز تموم شد و منم شدم همون آدم قبلی…
روز بعد که مثل همیشه کفتر بازی میکردم دیگه هیچ توجهی به خونه ی فاطمه خانوم نداشتم نمیخواستم فکرای دیروز بیاد تو سرم ، ولی امروز فاطمه خانوم نقشه های برا من داشت باز اون صدا منو رها نکرد علی آقا ببخشید میای کمک کنی این فرش و جابه جا کنیم نمیخواستم سرم و برگردونم ولی برگشتم این دفعه روسری سرش نبود عجیب بود ولی واسه من مهم نبود بازم یه فرش لعنتی دیگه و یه بهانه ی دیگه به زور از پشت بوم اومدم پایین و رفتم در خونه فاطمه خانوم، این بار یکم در باز بود یه یالله گفتم و رفتم تو… ولی یالله گفتنم یکم احمقانه بود چون اون با همون لباسای دیروز بدون روسری منتظر من بود… یه سلام از روی اجبار بهش دادم و فاطمه خانوم با خوش رویی جدیدی جواب منو داد من که هنوز سرم پایین بود رفتم جلو تا فرشو بگیرم که اون با لهن زنونش بهم گفت تو چرا انقدر خجالتی هستی سرت همیشه پایین،اگه بهت برنمیخوره یه نگاهیم به ما کن… راستش این حرف بهم برخورد چندتا فحش آبدار تو دلم بهش دادم ، ولی واقعیت همون بود که اون خواسته بود سرمو مثل یه مرد کوس ندیده آوردم بالا یه خنده ی مصنوعیم تحویلش دادم ، اینبارنگاهم متفاوتر از دیروز بود دیروز به غیر از سینه هاش چیز زیادی ندیده بودم … ولی امروز یه زن و می تونستم ببینم که نزدیکم وایستاده … سینه های قلمبه اش پایین تنه ی سکسیش و کون گندش که شلوار نازکش رفته بود وسط کونش و خط کونش معلوم بود، داشت خود نمایی میکرد. این خودنمایی اصلا برام آشنا نبود حسم بهش تغییر کرده بود ولی نمیخواستم خودمو درگیر یه کار غریزی بکنم . چاره ای نداشتم غریزم یه چیزی می گفت و عقلم یه چیز، دیگه تسلیم غریزم شده بودم فاطمه خانوم شده بود فاطمه جون …
بازم مثل دیروز فرشو جابه جا کردیم فاطمه جون هر جور میتونست خودشو عرضه میکرد یا پشتشو به من میکرد و خم میشد یا سینه هاشو به یه بهونه ای تکون میداد یا از جلو شلواشو میکشید بالا و خط کوسشو نشون میداد ، اون تونسته بود منو حشری بکنه ولی کار من تموم شده بود و باید میرفتم ، ولی فاطمه جون باهام کارداشت به بهونه ی شربت آوردن منو نذاشت برم بعد که در حال رفتن تو خونه که وایستاد وبا اون صدای لرزونش گفت بهتره بیای خونه تو هم مهمون حساب میشی دیگه ، اون هرچی میگفت من جز چشم چیز دیگه ای نمیتونستم بگم که… آروم پشت سرش رفتم تو خونه منو دعوت کرد رو مبل و منم نشستم رفت آشپزخونه و دو تا شربت آلبالو درست کردو آورد یکی شو داد به من و یکشو خودش همون ایستاده خورد منم شربتو با اون شیرینی زیادی که داشت خوردم و لیوانا رو سریع گذاشت آشپزخونه و برگشت ، نشست روبه روی منو پاشو گذاشت روپاش و اون رونای گوشتی رو که مثل آهنربا آدم و به خودش جذب میکرد و حواله ی من کرد نمی تونستم چشم ازش بردارم فاطمه خانومم که هیچ حرفی نمیزد با اون خنده ی زیر لبی من و نگاه میکرد … بدنم داغ کرده بود داشتم آب پز میشدم ، خدا رو شکر به حرف اومد ، البته بعد از این که من حسابی آماده ی خوردن شدم…!! بدون هیچ مقدمه ای از من پرسید که نمی خوام زن بگیرم منم از این سوال استقبال نکردم و گفتم نه… یعنی هنوز نه… بعد از شنیدن این حرفم شروع کرد به درد و دل کردن … گفت ما که از شوهر خیری ندیدم یه معتاد رفیق باز که از صبح تا شب پیش رفیقاشه ساعت 2 3 شب میاد خونه و ساعت 9 صبح از خونه میزنه بیرون…بعد به من اشاره کرد وگفت، تو اگه زن گرفتی خواسته های زنتو برآورده کن ، بعد هر جا میخوای برو ، من که اصلا نمیدونستم چرا این حرفا رو به من میزنه هیچی واسه گفتن نداشتم . فاطمه جون که سرش پایین بود سرش اومد بالا و به من گفت میفهمی چی میگم ! من خواسته های دارم که شوهر معتادم هیچ توجهی به اونا نداره شبا به جای یه مرد یه معتاد کنارم میخوابه … ولی بعضی وقتا تو حموم … اینجا حرفشو قطع کرد … دیگه فهمیده بودم چی میخواد بگه وغریزم کار خودشو کرد گفتم تو حموم چی ؟! خندید و گفت بلاخره به حرف اومدی . انگار منتظر همین یه جمله ی من بود… اومد پیشم نشست ، ساعت و نگاه کرد و گفت دخترام دو ساعت دیگه میان … بعد دستشو گذاشت روی پام و یکم پامو لمس کرد و گفت تو حموم خود ارضایی می کنم … روشو به طرف من کرد و دستش و گذاشت روی کیرم " …دیگه هیچ فکری تو ذهنم نبود…!! منم دستمو گذاشتم روی سینه هاش و سرم و برگردوندم طرفش یه نگاه به لبای خشک و صورتش انداختم و شروع کردم به خوردن لباش، سینه هاش تو دستام بود و لبام رو لباش، معلوم بود اون از من حشری تره لبامو ول نمی کرد . از لباش که جدا شدم یک راست سرم رفت لای سینه هاش ، با دستم سینه های قلمبشو به سختی آوردم بیرون و نوک سینه هاشو مثل یه بچه ی گرسنه میمکیدم چه طعم خوبی داشت تا حالا چیز به این خوشمزگی نخورده بودم .بعد خوابوندمش روی کاناپه کیرم و سریع درآوردم گذاشتم لای سینه هاش،( آدم سر به زیری مثل من شده بود یه آدم حشری کیر به دست.) فاطمه جون خودش با دستاش سینه های فشار میداد روی کیرم و منم کیرمو لای سینه های عرق کردش عقب و جلو میکردم، لذت خاصی داشت …یه دستم روی کسش بود و میتونستم خیسی کسش و حس کنم و یه دستم روی سینه ی نرمش بود … فضای خانه از آه و ناله پر شده بود… کیرم لای سینه ش مثل یه چیز سفت لای پنبه بود انگار از همون اول کیر و واسه سینه های فاطمه جون ساخته باشن … جای خودشو پیدا کرده بود و نمیخواست بیاد بیرون… ادامه دارد!

نوشته:‌ علی


👍 1
👎 0
34518 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

344757
2012-11-21 23:34:30 +0330 +0330
NA

ابله ،داری واسمون فیلم طوقی را تعریف میکنی که زن اصغر گاری چی داشت فرش میشست و بهروز هم از بالا دید میزد.لابد تو قسمت 2 داستانت میخای طوقی را بدی به فاطی خانم که برات نگهش داره که بری شیراز و برگردی

0 ❤️

344758
2012-11-22 00:00:25 +0330 +0330
NA

داستانت برام تکراری هستش. شاید چون در جامعه ما این نوع زندگی تکرار و تکرار می شه.

ولی خوب نوشتی. دوست داشتم نگارشتو.

مرسی و موفق باشی دوست عزیز.

0 ❤️

344759
2012-11-22 00:44:01 +0330 +0330
NA

badak nabod.

0 ❤️

344760
2012-11-22 01:02:52 +0330 +0330
NA

بچه ها من یک داستان نوشتم می خوام نظراراتتون رو بخونم اما داستانمو اصلا پیدا نمی کنم ک بخوام نظراتتون رو بخونم لطفا بگید باید چکار کنم مرسی؟

0 ❤️

344761
2012-11-22 04:18:24 +0330 +0330
NA

shadijojo:

طرف از فرودگاه برگشت زنشو کشت . بعد رفت زندان . بعد بخشیده شد.

0 ❤️

344762
2012-11-22 10:52:08 +0330 +0330
NA

عبدالفارق میتسوبیشی عزیز خوب زدی تو خال
دمت گرم فک کنم بعد طوقی نوبت داش آکل هم میرسه… لول

0 ❤️

344765
2012-11-22 13:35:17 +0330 +0330
NA

داستانت خوب بود ولی یه سوال دارم همسایتون احتمالا دم نوروز فرشاشون را نشسته بود؟شاید شستن فرش هم بهانه بوده بابا این زن ها را کی میشناسه

0 ❤️

344766
2012-11-22 13:43:48 +0330 +0330
NA

همسایتون چرا نوروز فرشاشون را نشسته؟ شاید یه نقشه بوده؟

0 ❤️

344767
2012-11-22 13:45:18 +0330 +0330
NA

كووووووونى دروغ

0 ❤️

344769
2012-11-22 21:15:05 +0330 +0330
NA

فکر نکن کفتر بازی خیلی بهتراز اعتیاده کفتر باز سراغ دارم ماهی یکبار هم خانواده اش رو نمی بینه بقول عبدول فاروق طوقی و با داستانت قاطی کردی جقییییییییییییییی

0 ❤️

344770
2012-11-23 10:35:09 +0330 +0330
NA

"عبدالفارق میتسوبیشی "؛ دمت گرم . حال کردم با دقّتت. البته نویسنده تقریبن خوب نوشته بود (از نظر اصول و قواعد ادبی) و بالاخره همه می دونیم که داستان داستانه دیگه!!! ولی اینکه نویسنده اینقدر بی مهابا و مستقیم بدون هیچ تغییری عینن اتفاقات را از روی ماجرای یک فیلم روایت کنه یه جورائی مثل “سرقت ادبی” می مونه (که من قبلن چند تا کامنت ،از اون طولانی هاش!، در این مورد نوشتم) و سرقت هم سرقته دیگه!! فرقی بین ادبی و پولی اش نیست . بگذریم …
بهتره امیدوار باشیم نویسنده به دلیل بازه زمانی سِنّی اصلن فیلم “طوقی” را ندیده باشه و به طور کاملن تصادفی!!؟ داستانش با اون ماجرا نعل به نعل منطبق شده؟!!!

0 ❤️

344771
2012-11-23 14:25:50 +0330 +0330
NA

داستان بدک نبود …

0 ❤️