سیلویا (1)

1394/11/08

سلام ، این یه داستان تخیلی هست که خودم نوشتمش ، امیدوارم خوشتون بیاد ، این داستان 2-3 تا قسمت خواهد داشت که توی هر قسمت 3-4 تا فتیش مختلف رو پوشش میدم ، اگر از این قسمت داستان خوشتون نمیاد قسمت های بعدی رو دنبال کنین ، شاید فتیش مورد علاقتون توش باشه
اگه فتیشی دوست دارید توی داستان باشه لطفا توی قسمت نظرات بگید
اینم داستان :

سیلویا در حالی که چمبتامه زده بود و از کس قرمز و ملتهب شده اش منی چکه می کرد ، سیگار می کشید. پک های محکمی به سیگار میزد. گویا میخواست با این پک زدنها حس تحقیر شدن خودش را به مشتری اش منتقل کند. چرا که مشتری او بسیار زودانزال بود ، دقیقا بعد از 3 دقیقه با چند عربده و ضربه به کون لذیذ سیلویا ، آبش رو توی کسش خالی کرد و روی زمین ولو شد. مشتری ظاهرا یک فلاسک کامل ویسکی خورده بود آخه کاملا خواب بود! سیلویا به پولش نیاز داشت اما تجربه بهش ثابت کرده بود بهتره در این مواقع با یک آدم مست درگیر نشه ! از دخترایی نبود که خودشو در اختیار مردای عادی بذاره ، به خاطر همین هیچوقت از اینکه مشتری نخواد بهش پول بده نگران نبود! شاید پول یه کس و کون تنگ گرون باشه اما برای مشتریای سیلویا هیچ فرقی با قیمت یک نوشابه نداشت! پدر و مادرش او را در 3 سالگی به یک یتیم خانه سپرده بودند. صاحب یتیم خانه مردی به نام جکسون بود. وقتی سیلویا 10 سالش شد و اولین موی زائد روی کس گلبهی او روئید ، کم کم از کار جکسون سردر آورد. او دخترانی که بالغ شده بودند را در اختیار مزرعه داران قرار میداد و دست مزد آنها را برای خود برمیداشت. سیلویا هر روز با صدای شلاق همسر آقای جیسون ، مارتا ، بیدار می شد. شلاقی کلفت که متوالیا به پستان ها و کون دختری به نام گلوریا می خورد و طنین صدای گریه ی او با صدای شلاق باعث می شد هر لحظه لذت همسر آقای جیسون بیشتر شود. گویا همه ی دخترها با این صدا بیدار می شدند اما هیچ کس جرأت بیرون آمدن از رختخواب خود را نداشت زیرا می ترسید شاید او هم به عنوان اسباب ارضا شدن مارتا مورد استفاده قرار بگیرد. گلوریا بین دخترها از همه بزرگتر بود و 24 سال سن داشت ، موهای شرابی و سینه هایی هر کدام به بزرگی یک انار ، مقعدی کوچک و تنگ که حتی در نظر یک مرد شهوتران مدفوع کردن هم از آن سوراخ بسیار سخت بود. همسر آقای جیسون (مارتا) از گلوریا به شدت وحشت داشت. زیرا همه ی امید او مرگ شوهرش و به ارث بردن یتیم خانه بود.
اما می ترسید تا کس آبدار گلوریا شوهرش را غافل کند و او را طلاق دهد. برای همین همیشه او را بیشتر از بقیه شلاق می زد. همینها باعث شده بود مارتا تبدیل به یک آزار دهنده ی جنسی شود. بدون اینکه خودش بداند. جکسون هر 6 ماه یک بار برای تسلیم اظهارنامه ی مالیاتی به شهر می رفت و حدود 1 هفته را با رفقایش در کاباره می گذارند. از وقتی صدای ارابه ی جکسون به گوش نمی رسید تا وقتی جکسون برایش تلگراف می فرستاد که در حال آمدن است ، گلوریا نقش هنرپیشه ی BDSM را بازی می کرد. طناب ها به پستانهاش بسته می شدند آن ها را به میخ طویله محکم میکرد ، در اثر این کار پستانهایش به شدت ملتهب و کبود می شدند ، بعد از آن انگشت خودش را وارد نقطه ی G کس او میکرد و شروع به تحریک کلوریتوس او مینمود. تا 10 دقیقه ی اول شاید لذت بخش به نظر می آمد. (البته اگر از درد پستانهایش صرف نظر کنیم!). اما بعد از آن موقع اوج لذت گلوریا فرا می رسید. در این موقع لازم بود تا بلافاصله تحریک متوقف شود تا واکنشهای ارگاسم زنان مثل لرزش یا Squirt رخ دهد. اما مارتا کار را متوقف نمی کرد. اگر این کار متوقف نشود فشار زیادی به مویرگهای مغزی وارد میشود. نتیجه ی این فشار این است که واکنشهایی غیرارادی مثل حالت تهوع ، ادرار ناخودآگاه یا تشنج و صرع رخ می دهد. و مارتا منتظر همین بود! بعد از اینکه مطمئن می شد او حسابی زجر کشیده است در طویله ولش میکرد. حدود 3 روز که میگذشت و به غذا نیاز پیدا می کرد مقدار زیادی محرک جنسی در سوپ او حل میکرد. به همین سبب او ناخودآگاه تمایل به سکس با حیوانات پیدا میکرد. همین کار باعث شد تا گلوریا در 30 سالگی به علت عفونت واژن کشته شود!
به خاطر ستمهایی که آن دو به دخترهای یتیم خانه می¬ کردند همه شان پاک فراموش کرده بودند که چند سال سن دارند. یک روز مثل روزهای معمولی که سیلویا از خواب بیدار شده بود و قصد داشت تا برای شاشیدن به پشت درخت برود ، ناگهان لکه ای قرمز روی شورتش دید. ابتدا فکر کرد به خاطر اینکه از شدت گرسنگی دیشب اینهمه چغندر خورده شاشش قرمز شده ولی خون بود! کمی ادرار کرد و با گوشه ی زیرپوش جکسون که روی بند آویزان بود واژنش را خشک کرد! او همیشه اینکار را مثل انتقام از جکسون میدانست!! هر وقت ادرار میکرد کس خیسش را با پیراهن جکسون خشک میکرد. اما از کجا معلوم؟ شاید این باعث حشری شدن بیشتر جکسون هم میشد!
شدت سکسی که با دختران انجام میشد ناخودآگاه آنها را به فاحشه تبدیل کرده بود. اما آنها هیچ لذتی نمی بردند و لذت فقط به مشتری می رسید از این رو گاهی اوقات دختران با یکدیگر هم بستر میشدند! سیلویا این موضوع را در 11 سالگی فهمیده بود اما دقیق نمیدانست چه کار می کنند. یک شب که یکی از دخترها تب داشت دوستش کنار او خوابید و میانه ی شب صدای آه بلندی همه را بیدار کرد! اما از آنجا که همه ی دختران غیر از سیلویای کوچک میدانستند ماجرا از چه قرار است سریع سکوت کردند و این سکوت به آن 2 هم فهماند که باید آرام تر کار کنند.
هر چند همه ی دختران آن یتیم خانه فقط برای ارضای جنسی خودشان و لذت بردن با هم دوست بودند و مثلا هیچوقت کسی حاضر نمیشد به جای دیگری ، زیر مردی قرار بگیرد که کیرش 24 سانت باشد. اما سیلویا میدانست بهترین کار این است که این شاش قرمز را با یکی از همین دخترها در میان بگذارد. چرا که اگر آن را به جکسون یا همسرش میگفت ممکن بود همان شب او را به زور در اختیار مرد دیگری قرار بدهند که برای شاش قرمز یک دختر پول زیادی می دهد!!
سیلویا که هر شب میدید چگونه دخترها از شدت سوزش و درد مقعد و کسشان می نالند ، و حتی گاهی برای رهایی از آن مجبورند کس قرمز و آتشی خودشان را بمالند تا با ترشحات واژنشان کمی گرم شوند ، تصمیم گرفت راز را با یکی از دخترهای نسبتاً مهربانتر به نام «کاملیا» در میان بگذارد. دلیل سیلویا برای مطرح کردن راز با او این بود که معمولا فداکاری بسیار زیادی میکرد. مثلا هر وقت کسی از رفتن زیر کیرهای سیاه و درشت که پیشاب از آنها روان بود سرباز می زد ، کاملیا بلافاصله اعلام آمادگی می کرد ، سیلویا نمیدانست که به یک جنده ی تمام عیار که فقط می خواهد از شدت بزرگی کیر مردان پاره شو
د دارد راز خودش را میگوید!!! گفتگوی آن ها بسیار جالب بود.

  • سلام کاملیا ، میشه یه سوال ازت بپرسم؟
  • چرا که نه سیلویا
  • من مدتیه از کسم مایع قرمزی خارج میشه و خیلی دل درد دارم ، ازت راهنمایی میخام ، به نظرت بهتره مسئله رو با آقای جکسون در میان بذارم تا منو به دکتر ببرن؟
    چشمان کاملیا از خوشحالی برق زد! اما سیلویای 15 ساله ساده تر از آن بود که این برق را بفهمد. حتما با خودش گفته بود :“جووون ، یه کس 15 ساله که تازه ممه هاش جوونه زده! ماله خودمه”.
  • نه اصلا! مگه یادت نیست چه جوری گلوریا رو کشتن؟ اگه تو رو هم به دکتر ببرن و خرج درمانت زیاد بشه مطمئنا میکشنت. امشب کنارت میخوابم و معاینت میکنم.
  • چی؟ تو؟ ولی آخه تو که دکتر نیستی! من خجالت میکشم!
  • خجالت؟ خنده داره! نکنه دوست داری تو هم از عفونت کس بمیری؟
  • وای نه ، هنوز هذیون های گلوریا جلوی چشممه!
  • پس مثه بچه ی آدم بذار معاینت کنم ، در ضمن من به چفت دهنم مطمئن نیستم و شاید مسئله رو با آقای جکسون در میون گذاشتم! میدونی که بهم پاداش میده برای اینکار؟
  • باشه. امشب بیا معاینه ام کن. فقط خواهشا به کسی چیزی نگو
    کاملیا که به خاطر گرفتن نقشه اش بسیار خوشحال شده بود ، سعی کرد با لحن خسته و جدی ، طوری که انگار میخواهد سر سیلویا منت بذاره گفت “خیلی خب ، امشب میبینمت!”. در حالی که سیلویا میترسید تا نکنه کشته بشه ، از کاملیا خداحافظی کرد.
    شب فرا رسیده بود اما خبری از کاملیا نبود. سیلویا میدونست که طبق قوانین ، خوابیدن کنار همدیگه ممنوعه و باید هر 2 نفر روی تخت های 2 طبقه بخوابن ، برای همین خوابید و با خودش گفت " احتمالا خودش هم فهمیده که نقشه اش چرت و پرته". ساعت حدود 3 بود که کاملیا حس کرد یه چیزی داره روی پاهاش راه میره ، خواست جیغ بکشه که کاملیا به موقع جلوی دهنشو گرفت. گفت “احمق مگه نمیبینی اومدم معاینت کنم!؟ خفه شو و بذار کارمو بکنم” سیلویا ترسیده بود و این ترس باعث شد همه ی کارهایی که کاملیا میگه رو انجام بده. کاملیا شورت سیلویا رو در آورد ، زبونش رو داخل کسش کرد ، اما سیلویا جا خورد. گفت
    “چی کار میکنی؟” کاملیا گفت “دارم خون های کثیف رو میمکم تا از کست بیرون بکشم!” دروغ خوبی بود. حداقل سیلویا باور کرد!! زبونش رو مدام توی کسش میکرد و روی پستونهاش میمالید ، میدونست که راس ساعت 4 نگهبان با چراغ قوه میاد و اتاقو چک میکنه ، وقت زیادی نمونده بود ، تصمیم گرفت دروغ دیگه ای بگه : “ببین سیلویا ، دستت رو روی واژن من بمال و تا وقتی که نلرزیدم اینکارو متوقف نکن ، تا بعد بگم باید چیکار کنی!” سیلویا مثل یک برده این کارو انجام داد و ناگهان احساس کرد دستش حسابی لزج شده! دستشو در آورد و گفت : “اه! اینا چیه؟ مگه دستشویی نرفتی؟” کاملیا که این دفعه واقعا از ساده لوحی اون دختر خندش گرفته بود گفت : " این کارو ما دخترا با هم میکنیم تا لذت ببریم! هر 2 تا دختری که با هم بیشتر دوست هستن این کارو با هم میکنن ، ببینم؟ تو دوست داری با من اینکارو بکنی؟" سیلویا گفت : “آره!” کاملیا خندید و دست لزج سیلویا رو که بوی تند آب کس رو میداد ، از مچ تا سر انگشتاش محکم لیسید! بعد بهش گفت :“فردا شب من باهات اینکارو میکنم تا تو هم حال کنی ، شب بخیر سیلویا جون!”

همینطور که سیلویا داشت این خاطرات رو مرور میکرد صدای آسانسور رو شنید و یه دفعه به خودش اومد! ترشحات واژن خودش با آب منی مشتری قاطی شده بودن اما مشتریش که تا نیم ساعت قبل روی کاناپه ولو شده بود اونجا نبود! سیلویا که حشری شده بود مثل یه سگ مخلوط آب منی و ترشحات واژن رو 3-4 بار لیسید و شروع به خودارضایی کرد ، داشت کم کم به ارگاسم میرسید که یه دفعه در باز شد.

ادامه در قسمت بعدی!

نوشته: DERTON


👍 4
👎 1
15124 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

529693
2016-01-29 09:27:52 +0330 +0330

نگارشت خوب بود ولی یه جوری نوشتی که انگار کتاب ترجمه کردی

0 ❤️

529715
2016-01-29 18:36:12 +0330 +0330

داستانتو دوباره خوندم شاید تنها داستانی بود که با وجود استفاده زیاد و مکرر از ادبیات سکسی خوب نگارش شده و همش میخواستم بدونم بعدش چی میشه . با این که از داستان های فتیش اصلا خوشم نمیاد ولی خیلی خوب نوشتی (البته اواسط داستان لحنت به طر عجیبی عوض شد). امیدوارم قسمت بعدیشو هم زود تر بذاری

0 ❤️

566272
2016-11-28 21:13:05 +0330 +0330
NA

نگارشت کتابیه و تحریک کننده نیست

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom