سیما، خواهرِ زن برادر

    1398/12/8

    سلام جمشید م این خاطره به بیست سال قبل بر میگرده که بهترین دوران زندگی من بود
    از زمانی شروع شد که برادرم ازدواج کرد و برای جشن عقد رفتیم خونه عروس که دو کوچه پایین تر بود یه خانواده متوسط مثل خود ما بودن که وقتی وارد خونشان شدیم متوجه شدیم از نظر فرهنگی خیلی تفاوت داریم برای اینکه ما تو فامیل تو چشنهای عروسی عقد خانوم ها تو یکجا و آقایان یک جای دیگه جشن میگیریم وقتی وارد خونه شدیم به خانوم تقریبا نیمه عریان ما که خانواده داماد بودیم به طبقه بالا هدایت کرد و دیدیم که کلا مجلس مختلط هست برای همین خانوم های خانواده داماد با همان مانتو یا چادر نشستن ولی خانواده عروس کلا بدون پوشش بودن من خودم که تا اون زمان مجلس مختلط ندیده بودم مثل بقیه برام شوک آور بود
    از خانواده عروس همه مرد و زن پامیشدن و می رقصیدند ولی فامیل ما فقط آقایان رقصیدن که این به مزاج اونا خوش نیومد و از همین جا اختلاف دو خانواده مشهود شد تو دخترهای اونا یک دختر خیلی به من نگاه می کرد و بهم لبخند میزد و منم در جوابش لبخند جواب میدادم تا اینکه یه خانوم ما رو باهم برای رقصیدن انتخاب کرد و گفت خواهر عروس و برادر داماد باید باهم برقصند من اونجا فهمیدم که اون خانوم که به من نگاه میکرد خواهر عروس هستن من رفتم با خوشرویی خودمو معرفی کردم و اونم دستشو برای دست دادن جلو آورد و گفت منم سیما هستم
    خلاصه کاست تو ضبط گذاشتن و ما باهم رقصیدیم سیما یه دختر سبزه رنگ و تقریبا اندام متوسط که چهرش درست شبیه دخترهای شرقی بخصوص اندونزی و تایلند میخورد و چشمهای بادامی و کشیده سیاه رنگ خیلی جذابی داشت و لبهای غنچه ای و دماغ خوش فورم
    سیما لباس سفید بلندی پوشیده بود و هنگام رقصیدن بدنشو مثل مار تاب میداد و منو محو خودش کرده بود ما ۳ یا چهار دقیقه رقصیدیم و نشستیم
    و خلاصه عقد تموم شد و من چون از برادر بزرگم دوسال کمتر داشتم فامیل به شوخی به متن تبریک می گفتن ولی من با خنده رد میکردم
    یکسال از ازدواج برادرم گذشت و اون دوتا بخاطر فرق فرهنگی اختلاف شدیدی پیدا کرده بودم و بخصوص که بردارم خیلی غیرتی بود و خانومش و خواهر زنش چون پیش ما بی حجاب بودن اونو آزار میداد و به خانومش خیلی گیر میداد
    تا اینکه یه روز اونا به خونه ما جهت رفع اختلاف اومدن من متوجه نگاه سنگین سیما به خودم شدم و یواش یواش منم مجذوب نگاهش شدم و این آغاز عشق ما بود بعد از نهار سیما که دانشجو هم بود از خونه ما خداحافظی کرد و من برای بدرقه رفتم از در بدرقه کردم و دوباره نگاهمون تو هم قفل کرد و با لحن ملایمی از من خداحافظی کرد رفت خونه
    و من از فرصت استفاده کردم رفتم از دکه مخابرات به خونشون زنگ زدم چون اون موقع هنوز موبایل دست هرکسی نبود و منم اون موقع سرباز درجه دار بودم و دانشگاه رو تموم کرده بودم ولی کار نداشتم
    زنگ زدم سیما گوشی رو برداشت و ازش بابت مزاحمت عذر خواهی کردم و گفتم میخوام با شما آشنا بشم سیما با لحن اینکه ما به درد هم نمی خوریم بی زحمت وقت هم رو نگیریم گوشی رو قطع کرد و من دوباره تماس گرفتم و گفتم پس بیزحمت جریان تماس منو به خواهرت نگو چون من نمیخوام اون بد متوجه بشه سیما یه کم مکث کرد گفت میتونی بیای خونه ما؟ باهم در این مورد صحبت کنیم من قبول کردم و رفتم خونشون و میدونستم تا شب خانواده سیما که فقط پدر ومادرش بودن کسی نمیاد زنگ در زدم در باز کرد و گفت سریع بیا بالا
    خونشون دو طبقه بود که طبقه اول پدر مادرش سکونت داشتن و طبقه بالا که بهار خواب بود خودش سکونت داشت میشه گفت که تقریبا از طبقه پایین مستقل بود وارد اتاق شدم وسط اتاق ایستاده بود و به شلوار لی سیاه رنگ و یه بلوز کاموا سرخ پوشیده بود موهاشو بار کرده بود و کنار اتاق کوچکش یه تخت خواب یک نفره قرار داشت و بخاری گازی کنار گوشه دیگه اتاق بود من سلام کردم و سیما دستشو برای حوال پرسی دراز کرد و من بلافاصله دست دادم و چون تو اتاقش مبل یا صندلی نداشت به من اشاره کرد روی تخت بشینم و خودش هم اومد کنارم نشست و بعد گفت خب منظورت از آشنایی چیه؟
    دقیق توضیح بده. من که محو زیبایی و چهره با نمک سیما شده بودم گفتم منظور بدی ندارم خواستم باهم دوست باشیم سیما گفت خب دوست بشیم برای چه منظوری ؟ دیگه حوصله مو سر میبرد مثل بازپرسها سوال میکرد و میخواست زود به منظورش برسه گفتم سیما خانم من واقعیتش دوستت دارم و عاشقت شدم اگه اجازه بدین با هم آشنا بشیم تا ببینیم اخلاق هم رو تایید میکنیم یا نه البته اگه شما هم همین حس رو به من داشته باشید اگه هم منفی باشه همین الان من بلند میشم میرم
    سیما دختر شوخ طبع و عشوه گری بود با عشوه خاصی گفت قبول ولی باید دل منو بدست بیاری من خیلی حساسم با یه لبخندی دماغ لبشو داد بالا و با عشوه گفت خوب چرا اخم کردی به روش خندیدم و در مورد درس و سایر موارد مثل زندگی برادرم و خواهر اون باهم صحبت کردیم سیما رفت یه کتاب خیلی بزرگ که زبان فرانسه بود آورد آخه اون تو تبریز زبان فرانسه می خواند و دو ترم مونده بود که تموم کنه من یکی یکی صفحات کتاب رو نگاه میکردم که اکثرا پر بود از عکسهای عریان یا نیمه عریان زن و مرد که توش چاپ شده بود گفتم سیما این تصاویر چیه؟ چطور تو دانشگاه این کتاب رو تدریس میکنید خندید گفت نه این کتاب داستان هست که به زبان فرانسوی هست من این میخونم تا زبان فرانسویم قوی باشه یه عکس که تو آخرهای کتاب بود تقریبا سکسی بود و سیما به شوخی دستشو گذاشت رو چشمم تا اونو مثلا نبینم دستشو آوردم پایین گفتم خوب خودت اینو دیدی بعد منو نهی می کنی ؟دستشو پایین آورد و کتاب رو بالاتر آورد گفت به خاطر خودت میگم پس بیا خوب نگاه کن و کتاب رودچسبوند به چشمام من کتاب رو پایین آوردم و سیما که بغلم نشسته بود دستم و پشت گردنش بردم و صورتشو به صورتم نزدیک کردم و به ناخودآگاه لبشو تو لبم قفل کردم و لبشو میک زدم
    رژ لبش اولین طعم بوسه بود که وارد ذهنم شد و بعد نرمی و گرد بودن لبشو تو لبم حس کردم تا اون زمان اون اولین بوسه من به یه جنس مخالف بود تا اون زمان هیچ دختری رو بغل یا بوس نکرده بودم و حسی خیلی خوبی بود و دستمو دور کمرش قلاب کردم و به خودم چسبوندمش و سینه های نرمش رو رو سینم حس کردم دو دقیقه همینطوری من لبشو میک میزدم بعد سیما سرشو برو عقب گفت دیدی بخاطر خودت می گفتم که تحریک نشی
    سیما واقعا دلربا و زیبا و خوش برخورد بود همون دقیقه اول منو عاشق خودش کرد
    بخاطر اینکه من قبلا دختر عمه خودمو به مدت ۱۰سال دوست داشتم ولی بخاطر فامیل بودن پارسالش ازدواج کرد و رفت و تا اون زمان خیلی غمگین بودم.


    سیما بدون تعارف رفت رو تختش دراز کشید و گفت ببخشید من خیلی خستم با اجازه شما من یک ساعت میخوابم منم گفتم پس با اجازه شما من میرم با خنده گفت خوب تو هم اینجا استراحت کن مگه از من می ترسی خندیدم گفتم نه ولی ممکنه ماما و باباتون بیان و منو اینجا ببینن بد بشه گفت نه نترس خونه ما دمکراسیه نمی تونن نظر خودشون رو به من تحمیل کنند گفتم بله یادم رفته بود سیما پتو رو کنار زد گفت بیا یه چرت بزن رفتم پیشش خوابیدم و صورتمو به طرفش کردم و اونم چرخید صورتشو بطرفم گرفت و محو نگاه چشمهای هم شدیم آروم بهش گفتم چشمهای بادامی خیلی قشنگی داری خصوصا که رنگش عین یه مروارید سیاه میدرخشه گفت مگه مروارید سیاه هم داریم گفتم آره مردمک چشمان تو ایندفعه اون لبشو جلو آورد و ما لب به لب شدیم و منم اونو بطرفم کشیدم و چسبوندم به خودم که یهو کیرم مثل برق سیخ سیخ شد و چسبید به وسط پاهای سیما اونم تا این موضوع رو فهمید گفت فعلا تعطیله البته با خنده گفت منم زیاد جدی نگرفتم یک ساعت خورده ای تو آغوش هم خوابیدیم و با صدای در خونشون من از جام پریدم سیما گفت چی شد چرا نگرانی گفتم ممکنه بیان بالا
    پاشد گفت الان میرم میگم بالا نیان چون من مهمان عزیزی دارم گفتم مگه دیونه شدی اینطوری میفهمن گفت بدون اجازه من بالا نمیان نگران نباش
    رفت پایین ۱۰ دقیقه دیگه با جایی و شیرینی و میوه اومد بالا گفتم سیما چی شد نفهمیدن که؟ خندید گفت چرا بهشون گفتم تو اینجایی بالا نیان دیگه داشتم شاخ در میوردم که اینقدر ریلکس هستن من یه ساعت دیگه اونجا موندم و آروم از پله ها رفتم پایین و سیما منو بدرقه کرد و کلید خونشون رو داد به من گفت دفعه دیگه که اومدی خودت در خونه رو باز کن گفتم آخه ... سریع درو پشتش بست رفت
    یک ماه گذشت و ما بیشتر با تلفن باهم صحبت می کردیم و روز به روز من دیوانه سیما میشدم واقعا از اعتمادش به خودم خوشم میومد و وابسته تر میشدم مثل نامزدها هرجا می رفتیم کوه جنگل رستوران و... تا اینکه پدربزرگ من فوت شد و ما تو کفن دفن اون مرحوم بودیم و من یه فرصت خوب بدست آوردم چون پدرمادر سیما هم برای مراسم اومده بودن و اون تنها بود من از مزار مستقیم تاکسی گرفتم و رفتم دم خودشون و زنگ خونشون رو زدم اومد پایین گفت اگه ممکنه نیم ساعت دیگه بیا الان میرم حموم کنم گفتم بیرون سرده اگه ممکنه راهرو بشینم بعد میام بالا .سیما گفت باشه برو بالا اتاق من من برم حموم کنم بیام درضمن تسلیت میگم گفتم ممنون
    من رفتم نیم ساعت بالا نشستم و سیما با حوله که پوشیده بود وارد اتاق شد خیلی خوشگل آرایش کرده بود ولی حوله رو عوض نکرده بود اومد نشست رو تختش کنار من بهش گفتم من میرم بیرون شما لباس تو عوض کن خندید گفت مگه زن و شوهر بدنشون رو از هم مخفی می کنن اونقدرم امل نیستم مگه شوهر آینده من نیستی گفتم آره خوب
    گفت پس اینقدر خجالتی نباش البته با من با نفرات دیگه چرا چشمتو در میارم خندیدیم من نشسته بود رو تخت و بلند شد جلوم ایستاد گفت چشماتو ببند یه سوپرایس نشون میدم بعد یه جمله فرانسوی گفت من چشمم رو بستم و قلبم داشت تند تند میزد گفت باز کن
    باز کردم واای حتی فیلمها همچین بدن خوش فرمی ندیده بودم نمیدونم چرا اینقدر متوجهش نبودم کمر خیلی باریکی داشت و باسنش از پهلو زده بود بیرون و سینه های اناری با نوک سینه قهوه ای متمایل به سیاه رنگ و پوست بدن برنزی رنگ کوسشو با تیغ زده بود و مثل یه آینه برق میزد محو پستیها و بلندیهای بدنش شده بودم و به بهونه برداشتن لباس از کمدش برگشت و کون گرد و قلمبشو نشونم داد و دولا شد تا از کشو پایین کمد شورتشو دربیاره کوس و کونشم نشونم داد واقعا عالی بود حتی تو خوابم حوری مثل اینو نمیتونستم ببینم دهنم باز مونده بود شورتشو بزور با چپ و راست کردن کونش پوشید و سوتتینشو گرفت جلو سینش و گفت بندشو خودت ببند از رو تخت که نشسته بود بلند شدم و پشتش قرار گرفتم و عمدا از پشت بهش چسبیدم و کیرمو چسبوندم به کونش و گیره های شو انداختم برشگردوندم و لب به لب شدیم پوستش چون تازه از حموم در اومده بود مثل حریر نرم بود کیرم حسابی شق شده بود داشت شلوارمو جر میداد گفتم دیگه طاقت ندارم با یه حرکت انداختمش رو تخت و خودمو انداختم روش و دستمو بردم زیر شورتش و کوسشو که حسابی خیس شده بود مالیدم آب کسش وسط رانها و اطراف کوسشو حسابی لجز کرده بود و با انگشتم چوچوله کوسشو مالیدم و رنگ چشماش به سفیدی رفت و خودشو تو اختیارم گذاشت دوباره لب تو لب شدیم و من زبونشو تو دهنم کرد و زبونمون به هم می ساییدیم الانم که چند سال از اون ماجرا میگذره همچین حسی پیدا نکردم دوتا انگشتمو از زیر شورتش وارد کوسش کردم و با نهایت تعجب دیدم انگشتام تا ته رفت تو فکر کردم من سوراخ کردم ولی اثر از خون نبود سیما که متوجه تعجبم شد گفت پردم محمدیه
    گفتم محمدی چطوره؟ گفت از هر صد نفر یه نفر این فرم پرده بکارت دارن که هنگام زایمان اون پرده پاره میشه ته تهه با گاییدن پاره نمیشه گفتم برام مهم نیست مهم تویی عزیزم تا اینو گفتم یه جست زد و منو به پایین آورد و شروع کرد به لخت کردن من تا کیرمو دید گفت وااای چه بزرگه گفتم مگه یه جور دیگه هم دیدی گفت دیونه تو فیلهای سکسی دیدم رو من ۶۹ خوابید و کیرمو مثل گرسنه ها با ولع کرد تو دهنش و ساک زد و کسش رو تو دهنم میکشید که منم براش لیس بزنم سیما خیلی حرفه ای ساک میزد و منم برای اینکه بی ادبی نشه مجبور شدم به کوسش لیس بزنم هربار لیس میزدم ولی ترشحات باز میزد بیرون واقعا خیلی هات بود اولش مزش اذیتم می کرد ولی رفته رفته خوشم اومد و زبونمو می کردم تو کوسش و اونم حشری میشد میک محکم میزد بعد بلند شد و اومد نشست رو کیرم و نگذاشت بکنم تو گفت عروس خانوم باید انعام بدی گفتم چی گفت النگو گفتم باشه سر فرصت قول میدم سیما گفت کلک تو که گفتی با کسی سکس نکردی ولی از لیس زدنت معلومه که انجامش دادی گفتم نه والا اگه اجازه بدی کیرم بکنم توکس شما اولین و آخرینش میشه
    سیما گفت به یه شرط میدم بره تو گفتم خوب منم قبول کردم گفت نه اونو شوخی کردم النگو نمی خوام باید بهم اعتماد کنی فکرهای بد در مورد م نکنی منم با سر تایید کردم
    از ته کیرم گرفت و با یه اوفف بلند نشست رو کیرم چه حسی داشتم بالاخره کوس مشعوقم رو می کردم کیرم تمام واژن کسش رو پر کرده بود وقتی خودشو بلند کرد اونقدر تنگ بود پوست کیرمو با خودش بالا می برد و موقع نشستن کیرم به زور وارد کوسش میشد
    دو سه دقیقه که جا باز کرد رو کیرم بالا پایین میکرد از کمرش گرفتم ایندفعه من خوابیدم رو اونم پاهاشو پشت کمرم قفل کرد و من شروع کردم به تلمبه زدن اولش آروم میزدم و و یواش یواش تند تر و تندتر ش کردم و صدای شلاپ شلاپ کیرم و کوس سیما آرامش صدای اتاق رو به هم می زد و سیما هم که سیاهی چشمش رفته بود تو اوج بود و منم کیرم داشت یواش یواش برای ریختن منی آماده میشد که سریع کیرمو از کوسش کوشش در آوردم تاحالا سرکیرم که اون همه جق زده بودم اینقدر بزرگ نشده بود
    سیما گفت داخل نریزی ها حامله میشم منم گفتم بهتر بچه دار میشیم گفت نه تورو خدا آبروم میره گفتم باشه
    بلند شد و بصورت داگی استایل گرفت و منم سریع رفتم پشتش و کونشو بغل کردم کیرم خودش جاشو پیدا کرد و سریع رفت تو سیما آه و نالش بلند شد و منم شروع کردم به تلمبه زدن های محکم و سیما هم خودشو محکم به عقب میزد تا محکم تر ضربه بخوره اه اه کردن سیما حسابی حشریم میکرد و کون گرد و نرم و برجستش بیشتر شهوتم رو زیاد می کرد وقت اومدن منی بود تا لحظه آخر نگذاشتم و سریعتر تلمبه زدم و تو ثانیه آخر در آوردم و گذاشتم تا به کمرش بریزه ولی با یه جهش زیاد تا شونه هاش و حتی موهای پشت گردنش فوران کرد و آخرهاش به کمرش ریخت تاحالا اون قدر آب از من بیرون نرفته بود واقعا عالی بود سیما هم لرزه به بدنش اومد و با صورت رو تخت ولو شد منم افتادم روش سینه های من که با شونهاش تماس پیدا کرده بود کلا آب منی شده بود
    سیما گفت دوباره باید برم حموم چون تو تمام عقده این چند ۲۵ سالتو سرمن خالی کردی بلند شد و با هم رفتیم حموم یکبارم تو حموم بصورت ایستاده و تو زیر دوش گاییدم و اونجاهم دوباره ارضا شدیم حموم کردیم و رفتیم بیرون نهار به یه رستوران شیک و حسابی به خودمون رسیدیم و اومدیم بیرون که از شانس بدمون هنگام خروج از رستوران دیدم پدرم و عموهام جلو رستوران ایستادن فهمیدم که برای نظر غذا اون رستوران رو گرفتن پدرم با دیدن من و سیما حسابی شاکی شد و گفت باهم صحبت می کنیم
    چند روز گذشت پدرم منو صدا کرد و گفت ما دیگه از این خانواده دختر نمی گیریم یا خودتو پسر من نمی دونی و با اینا وصلت می کنی یا مثل پسر آدم میای خونه و دنبال این نمیری یدونه دختر از اینا گرفتیم بسمونه در ثانی برادرت و زنداداشت ازهم جدا میشن تکلیف تو چیه؟

    با سیما یه قرار گذاشتم رفتیم بیرون اشک تو چشامون جمع شده بود خصوصا من که تو دوراهی گیر کرده بودم سیما دختر ایده آل من بود و پدرم مادرمم هم که نمی تونستم بذارم مادرمم که شنیده بود بشدت مخالفت می کرد و کل اعضای خانواده رو علیه من بسیج داده بود خواهرهام میومدن می گفتن اون دختر جنده هست با یه نفر دیگه فرار کرده برگشته از همه بدتر برادر و و زن برادرم که خواهر سیما بود اصلا راضی نبودن و من میرفتم که تجربه تلخ جدایی رو بعد از دختر غمم بکشم

    من و سیما رفتیم یه پارک و اونجا باهم صحبت کردیم سیما گفت بریم خونه ما برات سوپرایس دارم
    من این جمله روشنیدم تو دلم گفتم خوبه لااقل یه حال حسابی میکنیم گفتم باشه بریم تو تاکسی سیما بدجور به من چسبیده بود و سرشو گذاشته بود روی شونم و منو بیشتر به خودش وابسته می کرد رفتیم خونه ولی با کمال تعجب سیما منو طبقه پایین دعوت کرد رفتم تو دیدم پدر و مادرش رو مبل نشستن و منتظر ما بودن من سلام کردم و همونجا خشکم زد پدر سیما منو به پیش خودش دعوت کرد و گفت بیا اینجا بشین عرق پیشونی مثل آبشار می ریخت رو پیشانیم واقعا خجالت می کشیدیم واینکه مامان سیما سکوت رو شکست گفت آقا جمشید این چکاریه خودتون میدونید که ما قضیه داداشت مشکل داریم الان شماهم از ما دوباره میخواید فامیل بشید گفتم ما فرق می کنیم ما عاشق همیم ولی اونا نه سیما حرف منو تایید کرد و گفت ایندفعه خودکشی میکنم
    تا اینو گفت من متوجه گفتش شدم که خواهرم گفت یه بار فرار کرده ولی خانوادش اجازه ندادن فهمیدم که نداشتن پرده سیما پس بخاطر اون بوده
    سیما به من گفت جمشید به چی فکر میکنی زود باش توهم حرفی بزن
    من گفتم اگه پدر مادرت مخالفن من بزور خودمو تحمیل نمیکنم سیما بلند شد رفت منم ازشون اجازه خواستم مرخص بشم و پدرش با کمال بی احترامی در رو نشون داد و گفت برو بیرون
    سیما با چشم اشکبار که مثل باران بهاری آب می ریخت به بدرقم اومد جلو چشم پدر مادرش بغلش کردم و لبشو برای آخرین بار بوسیدم و ازش طلب بخشش کردم و هنگام اومدن از بیرون خودمم هم گریه ام گرفت و تا لحظه آخر پیچ کوچشون دیدم با چشماش از روی نامیدی منو با اشک صدا میزد ولی من دیگه نمیتونستم برگردم عقب
    یک سال بعد من ازدواج کردم و دوسال بعد سیما هم ازدواج کرد ولی بخاطر نداشتن پرده شوهرش اونو طلاق داد و دوباره به یه نفر دیگه ازدواج کرد من این رو نوشتم که اگه این رو خوند بدونه که من اشتباه کردم کاش پیچ کوچه رو رد نمی کردم و با دخترمورد علاقم زندگی میکردم فارغ از اینکه پدرمادرمن و اون و فامیلها چی میگفتند و فارغ از اینکه اون یکبار فرار کرده و برگشته و احتمالا پرده نداشت اون روز توداخل آسانسور اداره دارایی بعد از ۲۰ سال دیدم و تا رسیدن به طبقه همکف چشم تو چشم هم دوختیم و گذشته رو تو یک دقیقه مرور کردیم


    نوشته: بهنام

  • 23

  • 11




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه
      • 2

    • فقط تا اونجا خوندم که گفتی شوکه شدیم
      خوب دهانی خوب ملعون همه مثل.خانواده تو اسر حجری نیستن که . بی سواد . حاصل ازدواج فامیلی . مردای طایفه تو اخه چه گوهی هستن که رقصشون چی باشه


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه
      • 12

    • حالا اقامت بهم نمیدین مهم نیست یه ویزای دوروزه بدین بیام حداقل اون یکی ایرانو ببینم!! قول میدم مثل همیشه پسر خوبی باشم!! (biggrin)


    •   koochebagh
    • 1 ماه
      • 2

    • بدک نبود. نه شاه ایکس رویایی و تخیلی هم نبود


    •   Pesarkhoshform
    • 1 ماه
      • 0

    • فکر کردم کتگوری منه، خواهر زن ، ولی بازم خوب بود


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 4

    • وقتی دیگه کسی رو دوس داشتی باید پیه همه چی رو بتنت بمالی تا آخرش باید واسی جا نزنی غر نزنی بچه ننه بازی در نیاری قبول مسئولیت کنی اصلا همه چی تموم
      بعدشم مردی گفتن اراده و اختیار


    •   Hamidarakii
    • 1 ماه
      • 5

    • داستان زندگیت بود دیگه. هممون ازینا داریم. بیخیال گذشته ها. تموم شد رفت.


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه
      • 4

    • یکی از اشتباهات فرهنگی در ایران اینه که یه دخترو از روی داشتن پرده یا نداشتنش قضاوت میکنن به نظر من مهم اینه که کسی فاحشه مغزی نباشه.


    •   Jingol_gerl
    • 1 ماه
      • 0

    • بچه ها چرا نمیره تو قسمت چت؟


    •   varna008
    • 1 ماه
      • 3

    • از حموم در اومد اونوقت آرایش داشت؟ شما هم که توی اتاقش بودی کجا آرایش کرد؟


      به قول شاه ایکس توی کدوم ایران زندگی میکنید شمااا


    •   Nasr7070
    • 1 ماه
      • 0

    • نخوندم ولی نتیجه اخلاقی اینکه فامیلاتو کلا جنده ان برو تحقیق کن در مورد بقیه هم کسشعر بنویس
      سلام به عمه جان هم برسون


    •   افسارگسیخته
    • 1 ماه
      • 3

    • ممنونم Ado .... کاملآ نظریه ت درست و منطقی هستش ... باور کنید دخترایی رو سراغ دارم که در یه اتفاق و سادگی و اعتماد این اتفاق براش افتاد ولی بعد از ازدواج با شوهرش زن به این وفاداری و خانم ندیدم .....
      والبته همسایه مون که رئیس پایگاه بسیج فاطی کماندو های زیادی هست که چادر رو طوری دور صورتش می گیره که تنها دو تا چشماش مشخصه و خانمهای محل پای منبر کوس شعرهاش می شینند و طوری رفتار می کنه که انگار دو تا پرده بکارت داشت ‌... توی پارکینگ پشت حیاط خونه مون طوری دست ش رو به دیوار چسبوندم و کمرش رو دولا کرد که بعد از اون اتفاق توی کوچه خیابون منو می بینه ناخواسته دست ش به سمت سوراخ کون ش میره و متوجه میشم درد اون روز توی پارکینگ وقتی از کون کردمش رفت سراغ ش و منم برای تسکین دادن درد سوراخ کونش توی محل با سلام حاج خانم گفتن انگار شیاف مسکن توی کون ش گذاشتم و با یه لبخند ملیح جواب سلام منو میده .....!!!!!
      پس نداشتن پرده برای دخترها ، شرط هرزه گی نیستش ...


    •   Tarantinox
    • 1 ماه
      • 0

    • قشنگ بود. آورین :)


    •   Meh Run
    • 1 ماه
      • 1

    • ولی خوب ساده و کسخل بودیا
      پرده ی محمدی ؟ (rolling) جدیده؟ به حق چیزهای نشنیده
      بعدشم، سینه های یک دختر صورتی کمرنگه، اونی که شما کردی، یکبار حامله هم شده جیگر که شینه اش سیاه شده. یه تحقیق کنی متوجه میشی


      خلاصه خوب داشت خودشو بهت قالب میکرد، خانواده ات نجاتت دادن. ازشون ممنون باش


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 0

    • ديس ٣


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه
      • 0

    • بهنام دمت گرم، عالی بود


    •   Rbleipzig
    • 1 ماه
      • 1

    • جز سكس تخميتون بيشتر داستانتو پسنديدم ، راستش منم با يه حولى دوست بودم ٣ سال ميگفت پردم از خواصه ??زمون ما ارتجاعى بود اسمش البته من اوايل واسه كردن ميخواستم اما خوب انقدر دلبرى كرد تا جدى شد اما يه چن روز قبل خواستگارى فهميدم خانم ازدواج داشته قبلا يه شناسنامه المثنى با پارتى بدون اينكه مشخص بشه ازدواج كرده داشت مادرش اينا شمال بودن خودش تهرون خونه مجردى داشت رفتم تا صبح كردمش گفتم قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد چاوووو


    •   Shahanshah.kia
    • 1 ماه
      • 0

    • اخه لعننی کسشعر مینویسی حداقل کوتاه بنویس


    •   Sepidarsal
    • 1 ماه
      • 0

    • کونکش داداشت کردت


    •   دانیال.کیرکلفت.مشهد
    • 1 ماه
      • 1

    • احسنت پدربزرگ شهوانی ،من خودم یکی و دوست داشتم رفتم و باهاش بدون اجازه پدر و مادرم ازدواج کردم الان که یک بچه دارم فهمیدن???منم ازش جدا نمیشم چون دوسش دارم و پای همه چی واستادم، هرچی باشه تو مردی نه زن که از حرف های مردم میترسی، خاک تو سرت کسمغز که انقدر اونو دوست داشتی اما بخاطر خانواده ات ولش کردی تف به غیرتت


    •   serpico173
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود.
      ممنون که وقت گذاشتی و نوشتی


    •   sahand2577
    • 1 ماه
      • 0

    • کس میگی
      اخه کس مغز یعنی تو تا شب عروسی خواهر عروستون رو ندیده بودی اخه بیست سال پیش تا کل فامیل دو طرف هم دیگه رو نمیشناختن عقد هم نمی کرده چه برسه به عروسی اون موقع تو تو عروسی خواهر عروس رو دیدی?????


    •   سهیل.کیرکلفت20
    • 1 ماه
      • 0

    • سلام از تبریز میانه و اذربایجان خانوم وزوج بیای برا سکس ماساژور حرفه ای هستم ۲۷سالمه کیرمم ۲۰سانته تجربه زوجم داشتمم ماساژور حرفه ای هستم با سه سال سابقه


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 1

    • منظور از پرده محمدیه ، حلقوی بوده دیگه!؟


    •   badbunny76
    • 1 ماه
      • 1

    • کرونا بهانه ای باشد بلکه ان شاالله شماها قرنطینه بشید.


      خدایا آمین گو رو لال نمیران (dash)


    •   raman1997
    • 1 ماه
      • 0

    • کمتر فیلم هندی نیگا کن داداش کمرت میشکنه کور میشی مخت میگوزه


    •   خرس.وحشی
    • 1 ماه
      • 0

    • متاسفانه مملکت ما اینجوری هست که نمیتونی به عشقت برسی


    •   Amirali136868
    • 1 ماه
      • 0

    • اگه اونجایی که شما زندگی میکنید و این همه آزاد هستید ایران هستش پس اینجایی که ما هستیم کجاست


    •   zanbory
    • 1 ماه
      • 0

    • هم طولانی بود هم خیلی خالی بندی داشت..از حمام که آمد بیرون و حوله پیچیده بود و ارایش داشت به بعدو نخوندم
      چجوری ارایش داشت .باراول رفتی خونشون گف بیا بغلم بخواب.
      خب روشنفکر همیشه روشنفکره.جنده که نیست .
      اونم اولین برخورد.
      شما بیش از حد روشنفکری عزیز.


      شربت خوردی یان


    •   پروفسور بالتازار
    • 1 ماه
      • 0

    • اولاً کیر جمع تو کون این آقای هنرپیشه سینما که اینجا داره دنبال دختر کمسن میگرده، مردکه بیشرف اینجور که از قیافت میگی بهتره فعلا کون بدی
      ثانیاً داداش داستانت قشنگ بود، اما عشقی که به وصال نرسه به شکل یه حسرت همیشه با آدم میمونه، اما شک نکن که احتمالا اگه هم ازدواج میکردیم زندگیتون دوامی نداشت چون همه ما مخلوطی از اطرافیان خودمون هستیم و اگه تفاوت خانوادگی و طرز زندگیتون تا این حد بوده شانسی وجود نداشت


    •   sarbaz.vatan
    • 1 ماه
      • 0

    • تا اونجاش ک گفت میتونی بیای خونمون خوندم


      فهمیدم توهم خیلی تو کفی


    •   mohammadm58
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود حالا رویایی بود اما بطور کلی خوب بود. کمی مشکل نوشتاری داره ولی بازم خوب بود (rose)


    •   master.moon
    • 1 ماه
      • 0

    • فقط میتونم بگم حیفه اون عشق که پرپر شد..


    •   Zohre_1424
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • کیرم تو زندگی (dash)
      لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو