سینما

    یادم نمیاداز کی حواسم بهش جمع شده بود یک مدت بود که هر روز صبح میدیدمش
    ازاتوبوس که پیاده میشدیم تقریبا چندمتری وباهم قدم میزنیم تاجایی که مسیرمون ازهم جدامیشد،اول از کفشهاش خوشم آمده بودهمیشه تمییز بودن بعد حواسم به خودش جمع شد،با اینکه لباس هایی که میپوشیدخیلی خاص و گران نبودولی خیلی خوش تیپ بود، دیدن هر روزش واسم عادت شده بود،خیلی وقتها هم شرایط وخودم جوری تنظیم میکردم که حتما ببینمش.اگریک روزبه هردلیلی نمیدیمش تاشب کلافه بودم...
    دنبال راهی بودم که بتونم باهاش ارتباط بگیرم ولی نمیشد،یانمیتونستم،کتاب آیین دوست یابی وگرفته بودم تاشایدراهی وپیداکنم که بتونم باهاش ارتباط برگیرم...
    چندروزی گذشت طبق معمول داشتم توی مسیرهرروزمیرفتم وزیرچشمی میپایدم که میادیانه که بهم خیلی نزدیک شد با یک صدای دلنشین بهم گفت حالا دوستم پیدا کردی؟
    چقدر منتظراین لحظه بودم احساس رخوت کردم پاهام دیگه قدرت نداشت، میترسیدم حرف بزنم و از لرزش صدام هیجانم ومتوجه بشه ،خیلی سرد گفتم :نه هنوز ، سرعتم و بیشترکردم تا دورشم ازش...
    این شروع آشنایی من و عسل بود،اون توی یک شرکت حسابدار بود منم توی یک کارگاه خدماتی کار میکردم،
    حالا دیگه دیدنش اول صبح انگیزه ای شده بود تا زودتر بلند بشم از خواب و به خودم برسم و بعدبرم سرکار.
    چندهفته ای به این روال گذشت،منتظر بودم فقط این ماه تموم بشه و حقوقم وبگیرم و بتونم دعوتش کنم بیرونم.
    بالاخره اول ماه شد و من حقوق رو گرفتم،بهش پیشنهاد دادم پنچ شنبه بعدازظهربریم سینما و با هم فیلم ببینیم. قبول کرد.
    حال عجیبی داشتم استروهیجان وباهم داشتم نمیتونستم تشخیص بدم الان خوشحالم یااسترس دارم ،یکم زودتررفتم سینما،فیلم وبه سلیقه خودم انتخاب کردم بلیط گرفتم ونشستم منتظرش تابیاد.
    چه انتظارهای سختی بودچقدرعقربه های ساعت یواش جلومیرفت دلم میخواست ساعت بزنم خوردکنم ازبس که یواش یواش جلومیرفت...
    توی همین فکرهابودم که گوشیم زنگ خورد،خودش بودگوشی وبرداشتم وداشتم بهش آدرس میدادم که آمدتوازدرب سینما...
    همه چیزازحرکت ایستاده بود چشمم فقط عسل ومیدیدکه داشت قدم به قدم به من نزدیکترمیشد،توی این چندلحظه که طول کشیدتابرسه به من چه فکرهایی ازذهنم ردشد...
    فیلم شروع شدرفتیم داخل روی صندلی خودمون نشستیم قلبم داشت ازجاکنده میشد دلم میخواست دستش وبگیرم ولی جرأتش ونداشتم،اصلاحواسم به فیلم نبودگوشم وتییزکرده بودم که صدای نفس کشیدنهاش وبشنوم هرچنددقیقه برمیگشتم نگاهش میکردم چقدرچهره ای رویایی داشت،داشت عصبی میشدازینکه نگاهش میکنم میگفت مگه آمدی من وببینی؟
    سعی کردم خیلی نگاهش نکنم وحواسم جمع فیلم کنم داشتم سعی میکردم بفهمم فیلم داستانش چیه که سنگینی یک نگاه وروی خودم احساس کردم برگشتم سمت عسل ونگاهش کردم چشمم به چشمش دوخته شد چندلحظه فقط به هم نگاه کردیم،دیگه طاقتم تموم شدرفتم جلو ولبهاش وبوسیدم،چه لحظه ای عاشقانه ای بود منتظرهر واکنشی بودم بجزاینکه اونم لبهای من و ببوسه...
    نفهمیدم چقدرطول کشید ولی واسه من یک عمرگذشت وقتی لبهای سرخ وداغش و از لبهام جدا کردتازه متوجه آدم های که اطرافمون بودندشدم. پوزخندی زدم ازخجالت یکم توی صندلی فرورفتم و سر عسل وبوس کردم دستم و توی دستهاش قفل کردم سرش وگذاشتم روی شونم وچشمم وبه پرده سینمادوختم ولی توی ذهنم فقط داشتم اون چندلحظه رو مرور میکردم....
    ازاون شب چندروزی گذشت عسل رابطه اش بامن سردوسردترشدواشتیاق من واسه دوباره دیدن بوسیدنش هرلحظه بیشترمیشدهرچقدرسعی کردم ببینمش نمیشد،داشتم دیونه میشدم،ساعتهامنتظرش میموندم هرروزصبح ولی نمیدیدمش تامحل کارش هم رفتم واونجاهم نتونستم پیداش کنم،نه گوشی وجواب میدادنه پیامهایی وکه بهش میدادم...
    فقط خودم ولعن ونفرین میکردم که چراهمچین کاری کردم ،لعنت به من،بی جنبه قراراول؟توی اون شلوغی؟چرااین کاروکردی لعنتی...یک بوس که بیشترنبود؟خودش خواس من که شروع نکردم ؟اصلاکی واسه یک لب گرفتم این کارهارومیکنه.....
    روزهاوشبهام به همین فکرهامیگذشت وازعسل هم هیچ خبری نداشتم تااینکه یک شب حدودساعتهای عسل بهم این پیام و داد و بعدش دودشد و رفت توی هوا...


    ببخشید نمی تونم ببینمت چون من ترنس هستم.


    نوشته: مهرآور

  • 11

  • 1




  • نظرات:
    •   jerard96
    • 4 هفته
      • 0

    • تو قرار اول باید میکردیش تا بفهمه دنیا دست کیه


      کس کلاس اومدی اونم پرید


      ی همچین لعبتهایی رو بده دست من تا حالیت کنم چجوری به راه بیارمشون و در نرن


    •   bokon_18cm
    • 4 هفته
      • 0

    • کسخل احمق


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 4 هفته
      • 1

    • واقعا این ادم ها چطور زندگی میکنن خدایا یه زندگی به اینا بدهکاری


    •   ssonna
    • 4 هفته
      • 3

    • عزیزم شانس اوردی وگرنه باهاش میرفتی خونه وقت سکس کیر میخوردی این هوا (erection) (rolling)
      بعدشم حدود ساعتهای عسل دقیقا چه ساعتی میشه؟ (biggrin)


    •   سعید تبریزی
    • 4 هفته
      • 0

    • خوب شد همون لب بود وگرنه روم به دیوار


    •   سعید تبریزی
    • 4 هفته
      • 0

    • خوب شد همون لب بود وگرنه روم به دیوار


    •   Artemisi
    • 4 هفته
      • 0

    • عجب


    •   وب.گرد
    • 4 هفته
      • 3

    • قشنگ مینویسی ولی خیلی زود سر و تهشو هم اوردی هیچ نتیجه و پیامی نداشت داستانت .سکسی هم که نبود.
      به نظرم اگه موضوعتو بهتر انتخاب کنی ( کاری به تم داستانت ندارم) و بیشتر وقت بذاری و روش کار کنی خیلی بهتر میتونی بنویسی.
      در ضمن تو اون جمله(انتظارها) غلط بود و انتظار درسته.
      تو یه جملتم دوتا (که) بکار بردی یکیش اضافی بود.
      غلط املایی هم داشتی.
      در کل لایک.


    •   hirssaa1
    • 4 هفته
      • 0

    • بیان ساده و مثبت ولی نگارش ضعیفی دارین.


    •   fazi20
    • 4 هفته
      • 1

    • بد نبود موفق باشی


    •   ehsan9705
    • 4 هفته
      • 0

    • ترشی نخوری یه چیزی میشی


    •   m...h...a...
    • 4 هفته
      • 0

    • بدک نبود..جا داره خیلی بهتر بنویسی


    •   Nadly64
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • پس یعنی توی سینما دوتا تون برا هم راست کرده بودین؟؟؟؟؟وای خدایا توبه


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • واقعا این همه غلط املایی شاه کار هست. آخه چی میتونم بگم به این همه کم سوادی!!!!


    •   royaei
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • داستانت نه پیامی داشت نه حس داشت ؛
      بنظرم فقط میخواستی یه خاطره رو که واست خیلی تلخ بوده و اثر عمیقی روت گذاشته بود رو تعریف کنی و خودت رو کمی سبک کنی ؛
      نگارشت خوب بود ؛
      فقط آخرش گفتی حدود ساعتهای ....؛ خوب چه ساعتی ؟
      موفق باشی


    •   ناصر39
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • خوب بود ! چه داستان بود و چه خاطره باید بگم قلم خوبی داری .


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو